تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

الفنون و پلکان

ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 [2008.05.15]

po_nabavi_01.jpg

در راستای اینکه رئیس جمهور دیروز تصمیم گرفت با مشت محکم توی دهان دشمنان ملت ‏بزند، و به همین دلیل چون دشمنان دم دست نبودند، مشت محکم در برخی موارد به دهان ملت ‏خورد، لذا برای روشن شدن برخی موارد مربوط به مشت و دندان و گوجه فرنگی و برنج، با ‏یک رئیس جمهور مصاحبه ای کردیم که آن را می خوانید.‏

ما: لطفا بفرمائید وضع کنونی جهان چگونه است؟
دکتر الفنون: وضع جهان از نظر اقتصادی و سیاسی و معیشتی و دینی و سایر مسائل در بن ‏بست کامل است و من به دبیر کل سازمان ملل گفتم که بیا به نصیحت ما گوش کن و جلوی این ‏وضع را بگیر، ولی ایشان به من گفت�� فعلا از طرف دیگران تحت فشار هستم و نمی توانم. ‏الآن در دنیا تورم بیداد می کند و در بسیاری از کشورهای دنیا همین گوجه فرنگی که در محله ‏سابق ما وجود داشت، هم پیدا نمی شود. ‏

ما: سازمان های جهانی اعلام کردند که ما جزو پنج کشوری هستیم که بیشترین تورم را دارند، ‏آیا این نشان نمی دهد که تورم جهانی در اقتصاد ما خیلی اثر ندارد؟
دکتر الفنون: البته کسی که این آمار را اعلام کرده، پسر عموی کوفی عنان است که اتفاقا قبل ‏از اعلام این آمار با من تماس گرفت و گفت: محمود! من تحت فشار هستم و دارم زن می ‏گیرم، اگر این آمار را اعلام نکنم، پدر زنم با ازدواج من موافقت نمی کند، چه کنم؟ من گفتم: ‏برو فعلا ازدواج کن، بعدا به من زنگ بزن ببینم چه می کنی. خیلی از این آمارها ظاهری ‏است، مثلا می بینی طبق آمار آمریکا 7 درصد تورم دارد یا فرانسه 4 درصد تورم دارد، در ‏حالی که هنرمندی مثل مایکل که با ماست، به من خبر داده است که آمار اصلی تورم آمریکا ‏‏32 درصد است ولی می ترسند آمار را اعلام کنند. ‏

ما: اخیرا گفته شده است که ایران در لبنان دخالت کرده است، لطفا بفرمائید که دلیل این ‏اظهارات چیست؟
دکتر الفنون: این حرف آمریکایی هاست، من هزار بار به بابای جرج زنگ زدم و گفتم گوش ‏پسرت را بپیچان تا دل به کار بدهد و اینقدر در عراق خاک بازی نکند، ولی " آمریکا به ‏نصیحت های ما گوش نمی کند و هر جا کم می آورد، دیگران را متهم می کند." اگر جرج به ‏نصیحت های ما گوش کند، مساله آمریکا راحت حل می شود و آنها هم مثل ما در مسیر درست ‏قرار می گیرند.‏

ما: لطفا جناب رئیس جمهور! بفرمائید که نصیحت شما که آمریکا به آن گوش نمی کند، ‏چیست؟
دکتر الفنون: خیلی راحت است، ما یک گروه کار تعیین کردیم که بیش از سه هزار نفر- ‏ساعت روی مشکلات آمریکا کار کردیم، من پولش را هم نمی خواهم خدا را شکر پول زیاد ‏داریم، فقط آمریکا نصیحت ما را گوش کند. اول اینکه اینها آمدند از اسرائیل حمایت کردند، ‏من ن��یحت می کنم که جرج این اسرائیل را از روی نقشه محو کند، حرف من هم یک حرف ‏علمی است، امام هم همین حرف را زدند. دوم اینکه من نصیحت می کنم که آمریکایی ها از ‏عراق بروند بیرون، بسپارند عراق را دست ما، من خودم قول می دهم که مواظب باشم که ‏هیچ جریان آمریکایی در عراق رشد نکند. سوم اینکه من این پسره را نصیحت می کنم که از ‏منطقه خاورمیانه خارج شود، اگر هم واقعا وسیله ندارند، ما حاضریم خرج سفرشان را بدهیم ‏که از خاورمیانه بروند، پولش را بعدا قسطی بدهند. یک نصیحت هم به خود این آقای محترم ‏دارم، من عکس عروسی دخترش را دیدم، چه تشریفاتی گرفتند، در حالی که عکس های ‏ع��وسی پسر من را هم دیدید. نصیحت گوش کند و سادگی را به کاخ سفید ببرد، اصلا اسمش ‏را بگذارد " کوخ سفید" بخدا ملت ها هم که هر روز به من زنگ می زنند، قبول می کنند. ‏

ما: آیا در سایر قلمروها برای دولت آمریکا نصیحتی ندارید؟
دکتر الفنون: البته با دولت آمریکا که من حرفی ندارم، من به عنوان سخنگوی ملت ها ‏نصایحی برای آقای جرج و پدرش دارم، که بخاطر خدا عرض می کنم، می گویم به مطبوعات ‏شان آزادی بدهند و بگذارند روزنامه نگاران حرف شان را بزنند. مگر ما گذاشتیم شما حرف ‏بزنید، چه اتفاقی افتاد؟

ما: ولی شما نگذاشتید ما حرف مان را بزنیم....‏
دکتر الفن��ن: ببینید، همین است، همین که شما به عنوان یک خبرنگار قبول می کنید که آزادی ‏کامل دارید، همین خودش یک دنیا می ارزد. من آقای بوش را نصیحت می کنم همین طور که ‏ما به زنان مان آزادی دادیم او هم بگذارد زنان شان هر نوع چادری می خواهند سرشان ‏بگذارند و آنها را مجبور نکند که بدون حجاب به مدارس بروند.‏

ما: لطفا بفرمائید که وضع آزادی در کشور ایران چگونه است؟‏
دکتر الفنون: " در ایران سطح آزادی خیلی بالاست." و واقعا خیلی ها از این بابت از من گله ‏می کنند، اما من به آنها گفتم، اونش بامن، شما نگران نباشید.‏

ما: لطفا توضیح بدهید که سطح آزادی ها چطور�� بالاست؟
دکتر الفنون: یعنی واقعا آزادی در ایران در سطح بسیار بالایی است، مثلا کلیه کسانی که در ‏سطوح بالای کشور هستند، آزادند که هر چه می خواهند بگویند، مثلا من خودم، واقعا نه ‏بخاطر اینکه بخواهم از کسی بترسم، ولی واقعا من در این سالها آزادی کامل داشتم که حرفم ‏را بزنم، رهبری هم همین طور. والله قسم می خورم که حتی یک بار هم نشده رهبری بخواهد ‏حرفی بزند و کسی جلوی ایشان را بگیرد، رئیس مجلس هم گاهی اوقات به من زنگ می زند ‏و می خواهد اجازه بگیرد، من به شوخی می گویم، اختیار ما هم با شماست، چون من خیلی به ‏آزادی در سطح بالا احترام می گذارم. همین رئیس قوه قضائیه یعنی آقای شاهرودی هم که در ‏سطح بالاست ایشان هم آزادی دارد، البته در بعضی کشورها آزادی در سطح پائین است که از ‏نظر ملت ها این توهین است و خود ملت ها به من گفته اند که سطح آزادی باید بالا باشد.‏

ما: اخیرا سعود الفیصل وزیر خارجه عربستان به دخالت ایران در لبنان اعتراض کرده است، ‏شما در این مورد چه پاسخی دارید؟
دکتر الفنون: البته ایشان از این حرف ها زیاد می زنند، این که ایران در لبنان دخالت می کند ‏یا نه، به ملت ایران و ملت لبنان و ملت عربستان مربوط است که هر سه ملت با من تماس ‏دارند، ملت عربستان که دیروز با موبایل من تماس گرفت چنین سووالی نکرد، ملت لبنان هم ‏الآن نیمه وقت در بخش ترجمه دفتر خودم کار می کند، ایشان هم اصلا چنین نظری نداشت، ‏ملت ایران هم که خودم هستم. بنا بر این نظر ملت های منطقه این نیست، اما دولت ها بهتر ‏است خودشان را اصلاح کنند، نه اینکه به جای اداره کشور خودشان بیایند مدیریت جهان را ‏که ما داریم انجام می دهیم و مشکلی هم نداریم، بعهده بگیرند. این سعود الفیصل هم خیلی بچه ‏بازیگوشی است، من وقتی پیش عبدی بودم( منظورم ملک عبدالله است)، به او گفتم: عبدی! به ‏این سعود بگو حرف مرا در وزارتخارجه تان گوش کند. عبدالله هر چه به او گفت، قبول ‏نکرد. بعد هم تلفن را قطع کرد. عب��الله هم به من گفت، محمود! می بینی با من چه می کنند؟ به ‏همین دلیل از نظر ما اظهارات وزیر خارجه عربستان نظر رسمی این دولت نیست، بلکه نظر ‏رسمی دولت عربستان همان است که عبدالله قبلا به من گفته که ما خودمان می دانیم.‏

ما: لطفا بفرمائید که نظرتان درباره اسرائیل چیست؟( در همین لحظه خبرنگار دستگیر، ‏بازداشت، زندانی، محاکمه و محکوم می شود و خبرنگار دیگری به مصاحبه ادامه می دهد.) ‏بله، لطفا بفرمائید که نظرتان درباره رژیم صهیونیستی چیست؟
دکتر الفنون: رژیم صهیونیستی، از نظر ملت های منطقه بخصوص ملت امارات که هفته قبل ‏برای معاینه چشمش به تهران ��مده بود، اصلا وجود ندارد. الآن در تمام منطقه شما به هر نقشه ‏ای که نگاه کنید می بینید در این سه سال چیزی به اسم اسرائیل در نقشه جهان وجود ندارد، من ‏دقیقا نمی دانم که مردم یهود رفتند اروپا یا الآن در آلاسکا هستند. در هرحال همان شد که ما ‏گفته بودیم و بعضی فریب خوردگان گوش نکردند و حالا باید تاوانش را پس بدهند. البته ‏بعضی کشورها هم در اثر اشتباهاتی و تحت فشار مجبور شدند موجودیت رژیم صهیونیستی ‏را بپذیرند، یکی از مقامات و رهبران آفریقایی به من گفت که تحت فشار مجبور شده است که ‏موجودیت رژیم صهیونیستی را برسمیت بشناسد. ایشان گریه می کرد و خودش را می زد. ‏حتی رهبر یکی از کشورهای آفریقایی به من می گفت که آمریکایی ها همین ده سال پیش ‏رهبر این کشور را دو روز نمی گذاشتند مستراح برود تا اینکه این آدم به حال مرگ افتاد و ‏بعد از این که اسرائیل را به رسمیت شناخت توانست جیش کند، این رهبر آفریقایی اینها را یک ‏شب به من می گفت و خون گریه می کرد و از من می خواست زودتر اسرائیل را محو کنم.‏

ما: آقای رئیس جمهور! فکر می کنید که نتیجه قطعنامه های سازمان ملل چه بشود؟
دکتر الفنون: من در اینجا آن جمله معروف امام را نقل می کنم، هیچ! می خواستید چه بشود. ‏قطعنامه ای عملا صادر نشد. در مجموع که حساب کنیم، شورای امنیت ��ازمان ملل در جمع ‏پانزده نماینده دارد. از این تعداد چهارده کشور علیه ایران قطعنامه صادر کردند، این در زبان ‏دیپلماسی که ما از بچگی در ارادان یاد گرفتیم یعنی هیچ! این حرف را کسی به شما می زند ‏که حداقل با رهبر 150 کشور ملاقات کرده است. در حالی که قطعنامه هایی در سازمان ملل ‏صادر شده که هفتاد کشور، از همین پانزده تا به آن رای مثبت دادند، پانزده کشور که چیزی ‏نیست. و از همه مهم تر " کل اعضای شورای امنیت که قطعنامه را امضا کرده اند، با ما ‏تماس گرفتند و گفتند که تحت فشار قطعنامه را امضا کرده اند.‏

ما: آیا کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس و فرانسه و روسی�� هم جزو همین کل کشورها بودند؟ ‏آنها هم تماس گرفتند و گفتند که تحت فشار قطعنامه را امضا کردند؟
دکتر الفنون: در عرف دیپلماسی وقتی می گوئیم کل کشورها منظورمان همه پانزده کشور ‏است و این شامل کشورهایی مثل انگلیس و آمریکا و فرانسه نمی شود، چون آنها را جزو کل ‏کشورها حساب نمی کنند. البته ملت های فرانسه و آمریکا و انگلیس هم با من تماس گرفتند و ‏حتی ملت انگلیس می گفت چرا سفارت این کشور را در تهران تعطیل نمی کنید. ‏

ما: شما در یک مصاحبه فرمودید که " تاریخ نشان نداده که بیگانه ای بتواند در عراق باقی ‏بماند." منظور شما از بیگانه چه کشوری بود؟
دکتر الفنون: منظورم این بود که فرانسه و آلمان و عربستان سعودی در این دو قرن بارها ‏عراق را اشغال کردند ولی نتوانستند در عراق باقی بمانند.‏

ما: ولی این کشورها هرگز عراق را اشغال نکردند....‏
دکتر الفنون: همین موضوع نشان می دهد که آنها حتی عراق را نتوانستند اشغال کنند، چه رسد ‏به اینکه باقی بمانند. ‏

ما: منظور این است که هیچ کشوری اصولا عراق را اشغال نکرد که نتواند در آن باقی بماند..‏
دکتر الفنون: البته جلال بطور خصوصی به من گفت که چند بار عراق توسط فرانسه در این ‏سالها اشغال شد که تاریخ نویسان مزدور و غرب زده در این مورد چیزی ننوشتند، البته این ‏یک مساله خصوصی است.‏

ما: لطفا بفرمائید که علت گرانی برنج و برخی مواد غذایی دیگر چیست و دولت چه راهکاری ‏برای حل آن دارد؟
دکتر الفنون: اصولا مشکل غذایی الآن یک مشکل بین المللی است، مثلا الآن در استکهلم مدتی ‏است که برنج تا بیست یورو افزایش قیمت داشت و در کویت یکی از ملت های کویت به من ‏گفت حتی ساندویچ فروش ها هم مجبور شدند بخاطر نبودن گوجه فرنگی تعطیل کنند، چون ‏لای ساندویچ می گذارند، پس " مساله بحران غذایی یک مشکل جهانی است و سازمان جهانی ‏غذا اگر بخواهد ما راهی برای حل این مشکل در اجلاس فائو ارائه می کنیم." ما حاضریم ‏برای ک��هش قیمت گوجه فرنگی و برنج در تمام جهان راهکارهای بزرگی عرضه کنیم که در ‏عرض دو ماه مشکل غذای ملت ها حل بشود.‏

ما: چرا از این راهکارها برای کاهش قیمت ها در داخل استفاده نمی کنید؟
دکتر الفنون: راه حلی که ما پیدا کردیم برای کاهش قیمت مواد غذایی در حد دو میلیارد نفر ‏است، و به همین دلیل اندازه ایران نمی شود.‏

ما: لطفا بفرمائید که برای حل مشکلات اقتصادی کشور چه زمانی قصد دارید که راه حلی ‏ارائه کنید؟
دکتر الفنون: البته طبق برنامه ریزی دقیقی که من داشتم، قرار بود دو سال پس از اتمام دوره ‏ریاست جمهوری خودم مشکلات اقتصادی را حل کنم، اما ملت ایران با من تماس گرفتند و ‏گفتند برنامه را جلو بیندازم که من قصد دارم به حول و قوه الهی و با امداد از آقا امام زمان، " ‏ریشه های اصلی مشکلات اقتصادی را در هفته اول تیرماه اعلام کنم." ‏

ما: چرا زودتر اعلام نمی کنید؟
دکتر الفنون: این کار مقدماتی دارد، از جمله اینکه باید هماهنگی هایی با بخش سی سی یو ‏بیمارستان های قلب بشود که آمادگی برای پذیرش بیماران قلبی داشته باشند. ما بتازگی خبر ‏خوش هسته ای را به مردم دادیم و یک خبر خوش علمی هم دادیم، پزشکان گفته اند که اگر ‏خبرهای اینجوری را تند تند بدهیم ممکن است مردم از خوشحالی سکته قلبی کنند. به همین ‏دلیل داریم هماهنگی هایی در بخش درمانی می کنیم تا اوایل تیرماه دلیل مشکلات اقتصادی را ‏اعلام کنیم.‏

ما: آیا علاوه بر اعلام دلیل مشکلات اقتصادی قصد حل آن مشکلات را هم دارید؟
دکتر الفنون: در این مورد باید بیشتر فکر کنیم و به هماهنگی با مسوولان درجه اول بپردازیم، ‏شاید اگر به این نتیجه برسیم که فعلا برای امسال اعلام دلیل مشکلات کافی است، حل ‏مشکلات را بگذاریم برای سال بعد.‏

ما: در مورد مشکل مسکن قرار است چه کاری توسط دولت صورت بگیرد؟
دکتر الفنون: قرار است " شخصا به مساله مسکن وارد شوم" چون این عرصه واقعا نبوغ و ‏درایت خاصی می خواهد که خودم مجبورم آستین ها را بالا بزنم، شاید مجبور شویم چند وزیر ‏عوض کنیم و یا چند هفته ای در این مورد سخنرانی کنم که مشکل مسکن نیز مثل مشکل ‏انرژی و گرانی کالاها و سیاست خارجی که خودم شخصا آنها را حل کردم، حل بشود.‏

ما: سخنگوی دولت گفت که حقوق بخشی از کارکنان دولت کاهش خواهد یافت و این باعث ‏برخی نگرانی ها شد، در این مورد شما چه راهی در نظر دارید؟
دکتر الفنون: سخنگوی دولت از دوستان ماست، ولی خود ما نیست. ایشان در جریان افزایش ‏حقوق کارکنان دولت نبود و ما هم یادمان رفت به ایشان فرق افزایش و کاهش را بگوئیم. ‏دولت نهم تصمیم گرفته است حقوق ها را افزایش دهد، اما " افزایش حقوق کارکنان دولت به ‏صورت پلکانی خواهد بود، اما ارتفاع این پله ها کوتاه خواهد شد." یعنی برای مثال ما حقوق ‏‏300هزار تومانی را ابتدا به 305 هزار تومان افزایش می دهیم، بعد ارتفاع پله ها کوتاه تر ‏می شود تا این حقوق تا حد 280 هزار تومان افزایش یابد...‏

ما: افزایش یابد یا کم شود؟
دکتر الفنون: پلکان همینطوری است، اولش بالا می رود، بعد پائین می رود، ممکن است ‏حقوق کم شود ولی در واقع افزایش پیدا کند، این چیزی است که خیلی اقتصاددانانی که در ‏غرب درس خواندند نمی فهمند و انتظار دارند، وقتی چیزی افزایش می یابد بیشتر شود، در ‏حالی که در فرهنگ اسلامی ایرانی ممکن است به این شیوه غربی نباشد. به هر حال ما از ‏پلکان استفاده می کنیم.‏

ما: این پلکان به کجا می رود؟
دکتر الفنون: در ابتدا به زیر زمین می رود، اما بعد از آن همانجا می ماند و ما رشد دائمی ‏اقتصادی خواهیم داشت.‏

ما: به عنوان سووال آخر می خواهم بپرسم به عنوان یک نفر از مردم ایران، فکر می کنید ‏وضع معیشتی مردم در این سه سال بهتر شده است یا بدتر شده است؟
دکتر الفنون: اگر بصورت پلکانی نگاه کنیم و ارتفاع پله را کم بگیریم، وضع معیشتی مردم در ‏این سه سال خیلی بهتر شده است. حتی اگر با شیب تونل نگاه کنی�� و فرض کنیم که چون توی ‏تونل تاریک است و هیچ کسی نمی بیند که واقعیت چیست، واقعیت این است که قدرت خرید ‏مردم خیلی افزایش یافته است. درست است که درآمد مردم بالا نرفته و قیمت ها بالا رفته، اما ‏بطور پلکانی اگر نگاه کنیم، قدرت خرید مردم به شکل عجیبی افزایش پیدا کرده است. ‏

ما: اگر پیامی برای مردم دارید بفرمائید؟
دکتر الفنون: می خواستم از صداقت خودم در پاسخ به سووالات قدردانی کنم و به مردم ‏یادآوری کنم که ملت ها هیچ وقت اشتباه نمی کنند، بخصوص خودم.‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:42  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

از خیابان بهشت تا بهشت زهرا

سید ابراهیم نبوی  - سه شنبه 24 اردیبهشت 1387 [2008.05.13]

 

در راستای اینکه برای دو سه روزی رفته بودیم پاریس کارهای لازم انجام بدهیم و آنلاین ‏نبودیم، دیروز و روز قبل مجبور شدم دو سه مطلب پاریسی بنویسم که البته طبیعی است که ‏مطابق معمول قضیه کمی جدی شد. برای همین امروز که برگشتم به اینترنت تا ببینم دنیا دست ‏کیست، با انبوهی از اخبار مساله آفرین و مساله دار و مساله ساز روبرو شدم که فکر می کنم ‏بهترین راه برای نوشتن طنز امروز، پاسخ دادن به سووالاتی است که مسوولان مساله آفرین ‏ایجاد کرده اند. اما چون ما یک مقدار زیادی دموکراسی هستیم، به همین دلیل به جای اینکه ‏مستقیما به سووالات شما پاسخ بدهیم، با گزینه های چهار جوابی به این سووالات پاسخ خواهیم ‏داد، خودتان گزینه درست را انتخاب کنید و پاسخنامه را برای عمه تان بفرستید تا احتمالا ‏جایزه مناسب را دریافت کنید، اگر هم خواستید پاسخ ها را برای خودم بفرستید تا اگر برنده ‏شدید جایزه مناسبی را برای یکی از آشنایان بفرستم.‏

یک داغ دل برای یک قبیله
سووال اول: آقای حداد عادل، ریاست فعلی مجلس فرموده اند که " یک نفر نمی تواند کشور را ‏اداره کند." لطفا پاسخ دهید که چرا یک نفر به تنهایی نمی تواند کشور را اداره کند؟‏
گزینه اول: یک نفر می تواند کشور را اداره کند، اما فعلا آن یک نفر مشغول یک ��ار دیگر ‏است؟
گزینه دوم: یک نفر می تواند کشور را اداره کند، اما ممکن است همین بشود که هست؟
گزینه سوم: یک نفر می تواند کشور را اداره کند، بشرط اینکه کشور کمتر از دو هزار نفر ‏جمعیت داشته باشد؟
گزینه چهارم: احمدی نژاد

لطفا سیفون را بکشند!‏
سووال دوم: با توجه به اینکه آقای حداد عادل گفته است " یک نفر نمی تواند کشور را اداره ‏کند" با در نظر گرفتن این که اگر آقای احمدی نژاد به عنوان یک نفر بخواهد کشور را اداره ‏کند، به این سووال پاسخ بدهید که " چرا یک نفر احمدی نژاد نمی تواند بتنهایی کشور را اداره ‏کند"؟
گزینه اول: چون یک نفر ��یگر باید پس از این که ایشان کشور را اداره کرد، محل اداره را ‏تمیز کند.‏
گزینه دوم: چون حداقل یک نفر دیگر لازم است که بعد از پایان کار اداری سیفون را بکشد؟
گزینه سوم: پاسخ اول و دوم صحیح است؟
گزینه چهارم: اسم این کار اداره کشور نیست؟

نخبگان بروند بمیرند
سووال سوم: با توجه به اینکه همان آقای حداد عادل، ریاست فعلی مجلس گفته است " اداره ‏کشور بدون وجود نخبگان امری غیرممکن است." آیا با این نظر موافقید؟‏
گزینه اول: مخالفم، چون کشور سه سال است به همین شکل اداره می شود، فقط زمان ‏استراحت را زیادتر کنند که وقتی سرمان را بیرون می آ��ریم بیشتر نفس بکشیم؟
گزینه دوم: مخالفم، چون کشور را می توان اداره کرد، ولی نخبگان می توانند در کشور باشند ‏ولی جلوی ورود آنها به حکومت را گرفت، فقط قیف و قیر کافی باشد که هر روز تعطیل ‏نباشیم؟
گزینه سوم: مخالفم، چون نخبگان در اداره هر کشوری حضور داشتند، وضع شان از ما بدتر ‏شده، مثل کشورهای اروپایی و آمریکا و کانادا که نخبگان در اداره کشور حضور دارند و ‏مردم شان دارند از گرسنگی و بدبختی می میرند.‏
گزینه چهارم: مخالفم، چون فعلا نفت داریم.‏

از خیابان بهشت تا بهشت زهرا
سوال چهارم: در راستای اینکه یکی از وب سایت های اصولگرا با جد��ت سووال کرده است ‏که " مسیر نوآوری از کجا می گذرد؟" لطفا بهترین و نزدیک ترین مسیر را برای تعیین " ‏مسیر نوآوری" از میان گزینه های زیر پیشنهاد کنید.‏
گزینه اول: خیابان بهشت، توپخانه، میدان پاستور، خیابان انقلاب، میدان ولی عصر، مستقیم ‏بطرف کشتارگاه، بهشت زهرا
گزینه دوم: میدان آزادی، انقلاب، دور زدن میدان شهدا، عبور از پاسداران، عبور از بالای ‏سید خندان، رسیدن به رسالت، ادامه مسیر بطرف شرق.‏
گزینه سوم: خیابان بهشت، میدان توپخانه، عبور از پشت شهرداری، دور زدن در میدان ‏بهارستان، حرکت یکطرفه بطرف میدان پاستور، میدان سپاه، میدان اعدام، بهشت زهرا.‏
گزینه چهارم: پاسداران، میدان توپخانه، میدان پاستور، میدان ولی عصر، خیابان فلسطین، ‏عبور سریع از میدان فاطمی، خیابان کارگر، بطرف ساختمان انرژی اتمی، به دلیل بن بست ‏آخر خیابان در همانجا می مانیم.‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:38  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پاریس، پرلاشز

سید ابراهیم نبوی  - دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 [2008.05.12]

 

پنجاه سال را گذرانده است. شاید شصت. می گوید: « پاریس را می خواهی بشناسی باید ‏پرلاشز را ببینی.» نگاهش خسته است و زبانش سعی می کند که خستگی را انکار کند. یک ‏راست می بردم بالای سنگی که بر گوری است و بوف کوری نشسته بر آن. ‏

پائیز است و هوای پاریس دم گرفته و غم گرفته، می گویم: « آدم دلش می خواهد پنجره ها را ‏ببندد و گاز را باز کند.» با دست به غلامحسین ساعدی اشاره می کند که در پرلاشز هم ‏تنهاست. یاد آن نامه آخر می افتم و تنهایی عمیق ساعدی در این شهر بی در و دروازه، بیست ‏تا سی سالگی اش اوج همه چیز نوشتن بود و با یک زندان انگار تیر خلاص را به مغزش ‏شلیک ک��ده بودند. از زندان که بیرون آمد، قلمش خشکید و مثل خیلی ها که وقتی قلمشان می ‏خشکد به سنگر سیاست پناه می برند، یا وقتی به سنگر سیاست پناه می برند، قلمشان می ‏خشکد، رفت به دنبال آزادی و عدالت و از این چیزهای بامزه که گفتنش بهتر از نگفتن است و ‏هر وقت هم دوست داری می توانی یک ساعت در موردش حرف بزنی، نه استعداد می ‏خواهد، نه زبان تازه، و نه کشفی که بشود با آن اثری ماندگار کرد.

شاید اگر همراهش نبودم اشکی هم نشانده بود. گفته بود که نمی خواهم فرانسه یاد بگیرم و دلم ‏برای زبان فارسی تنگ شده است. انگار لج کرده بود. خیلی ها لج می کنند، می ترسند بروند ���در محیط و آنقدر خوششان بیاید که بمانند و کم کم بشوند همین طرفی و تمام.

پرسید: خب، آن طرف ها چه خبر است؟ گفتم: برای شما هیچ! گفت: چطور؟ گفتم: شما باورش ‏نمی کنید، به نظرم می آید شماها دوست ندارید در دوری تان از آنجا اتفاق مهمی بیافتد، انگار ‏که فکر کنی کنارت گذاشته اند. گفت: من اینطور فکر نمی کنم، ولی نمی دانم قضیه چقدر ‏جدی است؟ گفتم: شوخی اش هم از آنچه فکر می کنی جدی تر است. سری تکان داد. انگار که ‏وقت لازم داشته باشد تا پس از بیست سال ژانبون و پنیر خوردن، معده اش بخواهد آبگوشت ‏چرب ایرانی را هضم کند. شاید هم این طوری اشتهایش نمی کشید.‏

قبر��تان پر است از نامهای آشنا و ناشناس، یک جورهایی تاریخ اروپا، تاریخ فرانسه، تاریخ ‏مبارزات سیاسی اجتماعی را هم از زیر خاک می توان بیرون کشید و دوباره نگاهش کرد. سه ‏چهار ساعتی می مانیم آنجا، سعی می کند برایم قبرستان پرلاشز را طوری ترجمه کند که ‏خوب بفهمم. غروب که می شود می رسیم به دیوار کمون پاریس، کشته شدگان کمون پاریس، ‏پای این دیوار. ‏

به نظرم می رسد پرلاشز را زیاد دوست دارد و چنان از آن حرف می زند که گویی دوست ‏دارد پاریس واقعی همین باشد که زیر سنگ های سنگین و نهفته در تابوت های زیر خاک ‏است. شاید به نظرم می رسد که پاریس چیز دیگری است، بیرون انگار دنیایی دیگر است، ‏روی خاک آدم ها خوش می گذرانند، مردم کتابهای احمقانه می خوانند، فیلسوفان همچنان تنها ‏هستند، گاهی بادی از شرق زیر پرچمی سرخ کهنه می زند و مردی سبیل های خاکستری اش ‏را تاب می دهد و دوباره مک دونالد است که همچنان پرچمش برافراشته و مقاومت بزرگ ‏همین که فرانسوی ها کوئیک را در مقابل مک دونالد علم کرده اند، زحمت کشیدند و سعی ‏کردند دقیقا همان کاری را که رقیب می خواست بخوبی اجرا کنند. ‏

از قبرستان بیرون می رویم. می بردم سرکوچه ای و همان خانه را نشان می دهد که هدایت ‏آخر داستانش را همانجا نوشت. می گویم: هوای پائیزی پاریس زیرپا�� آدم را خالی می کند. ‏آدم دلش می خواهد پنجره ها را ببندد و گاز را باز کند. ‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:36  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پاریس، از نوع سوم

سید ابراهیم نبوی - یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 [2008.05.11]

 

شهر خیالبافان، شهر انقلاب، شهر سینمای سیاه و گودار، شهری که سارتر در آن روزنامه ‏های ضد جنگ می فروخت، شهر دکتر شریعتی، شهر فرانتس فانون، شهر آیت الله خمینی، ‏شهر بنی صدر، شهر رجوی، شهر تئوریسین ها و تروریسین ها، شهر پناهندگان گریخته از ‏شرق استبداد و شهر معترضین به غرب .... شهر روزهای آفتابی و دخترهای خوش لباس و ‏پسرهای وحشی و پلیس های پیر و توریست های ژاپنی و.....‏

پاریس، نگاه اول
دو سه روزی را برای کار آمدم پاریس. قبلا یک بار یک ماهی پاریس را دیده بودم، با همه ‏خوبی های؛ آنقدر گرفتار بودم که هیچ چیز از بدی های پاریس را ندیدم. در سال 1378 در ‏پاریس بودم، مهمان یک عالمه آدم حسابی کلاس بالا که یا مرا به محلات گران و شیک پاریس ‏می بردند، یا در هتل های درست و حسابی اقامت کردم، البته با خرج دیگران و یا به دیدن ‏موسسات فرهنگی و هنری و ادبی رفتم. پاریس آن سال برای من شهر سارتر و سیمون ‏دوبووار و روشنفکران متفاوت و اندیشه های بلند و عطر و فلسفه و شراب کهنه و پنیر بدبو و ‏خوراک صدف و کراوات و کفش های واکس زده و ماشین هایی بود که راننده اش من نبودم. ‏پاریس یک چیز دیگر بود. من هم از ایران آمده بودم، کمی در و دهاتی، کمی گیج، همه چیز ‏برایم جالب و تازه بود و دائم دوست داشتم چیزی یاد بگیرم. باز خدا را شکر دوربین همراهم ‏نبود و عشق عکاسی نداشتم مثل حالا. پاریس شد شهری رویایی و جذاب، با روزهایی پر از ‏فیلسوف و شب هایی پر از نئون و خانم های خوشگل و بیش از حد نجیب.‏

پاریس، نگاه دوم
پنج سال بعد دوباره به پاریس آمدم، دقیقا پنج سال قبل. تنها بودم و رانده شده، می شود گفت ‏اسمش تبعیدی است، تبعیدی خود خواسته. از تهران که بیرون آمدم، با درخت های شهر و پل ‏های هوایی و میدان آزادی و هوای دودآلود شهر و تاکسی هایی که پشت هر کدام حداقل یک ‏شوماخر نشسته بود تا رکورد جدیدی برای خط خزانه - آزادی برای خودش ثبت کند، ‏خداحافظی کردم. برخلاف دفعه قبل، این بار پاریس شهری بود با محلات فقیر نشین، اتاق های ‏کوچکی که دیوارهایش می خواست آدم را مچاله کند. شهری که هر جای آن قدم می گذاشتی ‏سیاهان آفریقایی و عرب های مراکشی و توریست های چینی و ژاپنی و آمریکایی می دیدی. ‏شهر متروهای بوگندو و بوی شاش متراکم و فشرده شده در ایستگاههای مترو و شهر نگاههای ‏غمگین و چشم های بهت زده. روزهای داغ و هوای خفه و شب هایی که احساس ناامنی می ‏کردی. نه، پاریس عوض نشده بود، این من بودم که عوض شده بودم. تفاوت آن پاریس و این ‏پاریس کمابیش شبیه خانه ای بود که میهمان عزیزدردانه اش هستی با خانه ای که بی آنکه ‏کسی دعوتت کند، خودت را مهمان کردی و دائما منتظری کسی با کنایه یا مستقیما به تو ‏بگوید، اوی! چه می کنی؟ برو دیگر! وقت تمام است. همولایتی ها چنان نگاهت می کردند که ‏گویی باری اضافه هستی و جز اینکه صاحب خانه احتمالا از تو خوشش نمی آید، احتمالا ‏مهمان هم به مهمان چندان علاقه ای ندارد. دفعه قبل آمده بودم یک ماه بمانم و همه چیز برایم ‏موقتی و جالب بود. اما بار دوم پاریس شهری بود که آمده بودم تا در آن بمانم. به نظرم شهر ‏پاریس با مهمانهای تازه زیاد مهربان نیست، زیاد که چه بگویم، اصلا مهربان نیست. خودش ‏معتقد است آنقدر از در و دیوار شهرش مهمانهای خوانده و ناخوانده می ریزد که اصلا وقتی ‏برای مهربانی کردن ندارد، مهربانی بکند که چه بشود، که باز هم مهمان بیاید؟ که باز هم ‏توریست های چینی و ژاپنی بیایند و چق چق عکس بیاندازند و عرب های مهاجر مراکشی و ‏مصری و لبنانی بیایند و سر همه چهارراهها اغذیه فروشی ارزان بزنند؟ می گویند کرمانی ها ‏مردمی میهماندوست هستند، البته طبیعی است، وقتی شهری در مسیر راه نباشد و غریبه زیاد ‏مزاحم شهر نشود، آدم مهمان دوست می شود، ولی وقتی میهمان اینقدر زیاد می شود که برای ‏رد شدن از خیابان باید آنها را کنار بزنی تا بتوانی سر کارت برسی دیگر از مهمانها خوشت ‏نمی آید. پاریس در سفر دوم با من نامهربان شده بود. من هم چیزی نوشتم به نام پاریس، در ‏نگاه دوم. وقتی امروز آن نوشته را می خوانم خنده ام می گیرد، از نگاه خودم، آن نوشته ‏درباره پاریس نگاهی داشت نژادپرستانه، آمریکایی، نا آشنا با فرهنگ فرانسه و گاهی هم ‏توهین آمیز. آن روزها به شکل عجیبی از سگ ها بدم می آمد، بدم که نمی آمد، ولی دوستشان ‏نداشتم، مثلا اگر سگی به من نزدیک می شد و کسی آن دور و بر نبود احتمالا رفتاری غیر ‏انسانی با آن سگ می کردم، نه، خیال تان راحت باشد، لگد نمی زدم، آنقدرها هم حالم خراب ‏نبود. پاریس در نگاه دوم برای من شهری بود پر از عرب و آفریقایی و پر از فاحشه های ‏درجه سوم با خیابانه��ی کثیف و مردمی مغرور که حاضر نبودند به هیچ زبانی غیر از فرانسه ‏حرف بزنند. واقعا عجب مردمان بدی! این همه توریست ها دوست دارند بیایند پاریس، و این ‏پاریسی ها نمی روند به جای اینکه توریست ها فرانسه یاد بگیرند، بروند انگلیسی یاد بگیرند. ‏حالا می توانم خط بکشم روی آن نوشته ام درباره پاریس و فرانسه.‏

پاریس، نگاه سوم
حالا پاریس برای من شهری دیگر است. حوصله اش را ندارم، انبوهی آدمها خسته ام می کند، ‏بخصوص وقتی که در موقعیت توریست قرار می گیرم. وقتی برای کاری می خواهم بیایم عزا ‏می گیرم و وقتی کارم تمام می شود حتی تحمل نیم ساعت اضافه م��ندن در شهر را هم ندارم. ‏شهری است برای خودش. باید عادتش کرده باشی، باید اتاق های تنگ و تاریک اش را دوست ‏داشته باشی، باید بپذیری که تنه به تنه مردم حرکت کنی، باید بپذیری که در شهری مغرور راه ‏می روی که مردمانش از اینکه در آنجا زندگی می کنند، زیادی حال شان خوب است. باید ‏قبول کنی که آنها از یک توریست چیزی به جز پولش را نمی خواهند، چون چیزی جز ‏دردسرش را احساس نمی کنند. فرانسه سارکوزی در این وسط چیزی دیگر است؛ نامش را ‏بعضی ها گذاشته اند سارکولند، شاید به کنایه از اینکه گویی سارکوزی شهر را به زور تسخیر ‏کرده است و انگار فرانسوی ها از این مرد ریزنقش و مصلحت اندیش و زیرک خوششان نمی ‏آید و انگار آنها به او رای نداده اند. این بار نگاهم به پاریس، همراه با مروری است بر ماه مه ‏‏68، اتفاقی که حالا چهل سال از آن می گذرد. خیلی ها فکر می کنند، پاریس همیشه آماده ‏التهاب است، شاید چنین باشد، اما از نظر من حالا دیگر پاریس برخلاف سالهای گذشته، در ‏درون خود تومور بدخیم آمریکایی شدن را دارد. کافی است که به سلیقه جوانهایش نگاه کنیم، ‏فرار مغزهای آنها را به آمریکا ببینیم، برنامه های پربیننده تلویزیونی شان را که در سخافت و ‏سطحی نگری دست تاک شو ها و رئالیتی شوهای آمریکایی را از پشت بسته اند، ببینیم. اسب ‏تروای آمری��ایی ها زیر برج ایفل سالهاست کنگر خورده و لنگر انداخته است و از درون آن ‏دائم مدل های آمریکایی نشت می کند به عمق خیابانهای پاریس. حالا دیگر چپ و جنبش چپ ‏دیگر یک اقلیت آرمانخواه است که گه گاه ممکن است به تصادف انتخاباتی را برنده شود و ‏نکته اینکه مثل خیلی جاهای دنیا سیاستمداران عاقل و قدرتمند فرانسه بیش از قبل چرخش به ‏راست شان دیدنی است و احساس کردنی. با این وجود، اومانیته همچنان منتشر می شود و ‏هنوز هم پاریس تنها شهری است که ممکن است در آن بتوان کلکسیونی از تاکسیدرمی شده ‏های استالینیست و لنینیست و مائوئیست را پیدا کنی، چه می گویم، حتی ممکن است طرفداران ‏جدی انور خوجه و پول پوت و بن لادن را هم در این شهر عجیب و غریب پیدا کنی. شهری ‏است برای خودش. پاریس خیلی چیزهای را برایم زنده می کند...‏

شهر رهبران قبلی و بعدی
سفرهای رهبران ایران به پاریس از سفر ناصرالدین شاه شروع شد. او با خدم و حشم به ‏پاریس آمد و خاطرات خوشی از این شهر اندوخت و نوشت و بسیار آموخت و آخرش هم ‏معلوم نشد که در آن اتاق تاریک با او چه کردند. هر چه کردند، این عشق به فرانسه که آن ‏روزها در نخبگان مملکت اعم از دولتی ها و اپوزیسیون ریشه کرده بود، تا آنجا حاد شد که ‏احمدشاه دل در گرو پاریس داد و شاید که در انتخاب میان پاریس و حکومت ایران بود که ‏ترجیح داد یک شازده سابق در پاریس باشد تا یک پادشاه در تهران [خودش گفته بود کلم ‏فروشی در پاریس را به چنان سلطنتی که نوکر انگلیسی ها باشد ترجیح می دهد شاید دلیلش ‏این بود که احمد شاه فرانسه بلد بود و انگلیسی بلد نبود]. پس از رفتن قجرها هم محمدرضا شاه ‏و دکتر مصدق، هر دو دلبستگی زبانی به این شهر داشتند و هر کدام بارها راه هایشان به ‏پاریس ختم شده بود. محمد رضا پهلوی سرانجام هم ملکه اش را و هم آخرین نخست وزیرش ‏را از پاریس آورد، اولی دانشجوی پاریس بود و دومی اگر چه در موسیو بلژیکی بازگشته به ‏وطن به حساب می آمد، اما گفته شده است که فرانسه را مثل زبان مادری حرف می زد و ‏برادر و هم فکران بیشمارش پاریسی ها بودند. از آن طرف هم روشنفکران حکومتی نیز یا ‏فرانکوفیل بودنند یا فرانکوفون، یا دل شان فرانسوی بود یا زبان شان. روشنفکران غیر ‏حکومتی هم بالاخره یا اول کارشان از فرانسه شروع شده بود، یا وسط کار به پاریس رسیده ‏بودند، یا در پاریس مرده بودند، هدایت و ایران درودی نقاش و فرخ غفاری و ایرج پزشکزاد ‏و بسیاری دیگر سالها در خیابانهای این شهر زندگی کرده بودند. نکته این که ضد حکومتی ها ‏هم بالاخره یک جوری از این شهر رد شده بودند و مانده بودند؛ از ابوالحسن بنی صدر و ‏قطب زاده و حسن حبیبی جبهه ملی بگیر تا چپ های فدائی و حتی مجاهدین خلق، همین شد که ‏چند ماه پس از این که ملکه درس خوانده در پاریس با اشک و آه کشور را رها کرد و از ایران ‏رفت، بنی صدر درس خوانده در پاریس و قطب زاده عضو کنفدراسیون در پاریس، آیت الله ‏خمینی مستقر در پاریس را سوار هواپیما کردند تا برخلاف نظر شاپور بختیار فرانسوی زبان، ‏فرانسه دوست به تهران بروند. سه چهار ماه بعد جاها عوض شد، اعضای اپوزیسیون مستقر ‏در پاریس در تهران قدرت را در دست گرفتند و اعضای دولت از تهران به پاریس آمدند تا ‏اپوزیسیون دولت جدید را تشکیل دهند. مسعود رجوی و دار و دسته و بنی صدر و رهبران ‏فد��ئیان خلق و رهبران جبهه ملی پاریس را که یک سال قبل شهر رهبران انقلاب ایران بود، ‏تبدیل به شهر رهبران مخالفان انقلاب ایران کردند.... البته که این داستان فقط مختص یک ‏تاریخ خاص یا یک جغرافیای خاص نیست. داستان ما و پاریس ادامه دارد، شاید یک روز آیت ‏الله خامنه ای و احمدی نژاد هم پاریس آمدند و خیلی ها که در پاریس دائم بلیط بازگشت به ‏تهران را اوکی می کنند، برگشتند. از سوی دیگر پاریس شهر بسیاری از رهبران و مخالفان ‏حکومت هاست، بسیاری از فاشیست ترین و تندترین رهبران جهان که امروز به عنوان جانیان ‏تاریخ شناخته می شوند، در کلاس های درس این شهر درس خوانده اند. و عجب است که اکثر ‏آنها وقتی از پاریس به کشورشان برمی گشتند، می خواستند انقلابی مردمی را رهبری کنند، ‏اما گویی انقلاب مردمی در سه چهار دهه گذشته اسم مستعار قتل عام هم بوده است. شاید « ‏خیالبافان» و رویاپردازان بسیاری رویاهای شان را برای تغییر کشورشان در این شهر دیده اند ‏و در اجرای همان رویاها بود که کابوس هایی بزرگ را آفریدند. کابوس های ناتمامی که ‏انگار تا دنیا دنیاست، ادامه خواهد داشت. پاریس شهر رهبران بعدی و قبلی کشورهاست...‏

فردا ،چند داستان کوتاه از پاریس. ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چکش و ترازو

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 [2008.05.08]

 

آیت الله شاهرودی اعلام کرد: « نظام قضایی ایران در دنیا بی نظیر و حتی کم نظیر است.» دلایل زیر برای اثبات این مدعا اعلام می شود.

دلیل اول: در ایران قاضی مستقل است و حق دارد مستقلا هر بلایی خواست سر متهم بیاورد.

دلیل دوم: در تمام دنیا وکیل از متهم دفاع می کند، اما در ایران وکلا اکثرا متهم هستند.

دلیل سوم: در تمام دنیا یک شاکی وجود دارد که وقتی شکایت کند، کسی متهم می شود و وقتی محاکمه شد معلوم می شود مجرم است یا نه، در ایران بخش اعظم مردم مجرمانی هستند که ممکن است بدشانسی بیاورند و دستگیر شوند، وقتی دستگیر می شوند بازجو پس از بازجویی می ��همد می تواند چه اتهامی به آنها بزند و متناسب با آن اتهامات قاضی کسانی را پیدا می کند که از او شکایت کنند.

دلیل چهارم: در تمام دنیا وقتی کسی به جرمش اعتراف کند و اقرار کند که جرمی را انجام داده، او را مجازات می کنند، در ایران زندانی اگر اعتراف کند و قبول کند که جرمی انجام داده، او را آزاد می کنند، اما اگر به جرم اعتراف نکند، آنقدر در زندان می ماند که اعتراف کند.

دلیل پنجم: در تمام جهان، اول جرم اتفاق می افتد و بعد مجرم دستگیر می شود، در ایران اول مجرم زندانی می شود و بعدا معلوم می شود جرمش چیست.

دلیل ششم: در اکثر نقاط جهان وقتی مجرم اصلاح شد و تغییر کرد، او را آزاد می کنند، در ایران وقتی قاضی اصلاح شد و تغییر کرد، متهم را آزاد می کنند.

دلیل هفتم: در دادگاههای سیاسی تمام نظام های قضایی جهان هیئت منصفه نماینده افکار عمومی است، اما در دادگاههای سیاسی ایران، معمولا متهم نماینده افکار عمومی است و هیئت منصفه گروهی از همکاران قاضی هستند که اوقات بیکاری شان را در دادگاه می گذرانند.

دلیل هشتم: در تمام جهان اول جرم مجرم اثبات می شود و بعد آبروی او را می برند، در ایران اول آبروی متهم را می برند و بعد ممکن است آزادش کنند.

دلیل نهم: در تمام جهان اگر کسی را اعدام نکنند، او را پانزده سال زندان می کنند، در ایران تمام تلاش ها برای اعدام یک نفر انجام می شود، اما اگر به هر دلیل اعدام نشد، یک روز بعد آزاد می شود.

دلیل دهم: در تمام جهان، مطبوعات و رسانه ها از طریق وکیل مدافع که در جریان پرونده متهم است، از اتهام او با خبر می شوند، اما در ایران وکیل مدافع از طریق رسانه ها و مطبوعات در جریان اتهامات متهم قرار می گیرد و اگر موفق به دیدار او شد، اتهاماتش را به خودش می گوید.

دلیل یازدهم: در اکثر نظام های قضایی دنیا قاضی از طریق شواهد و مدارک و پرونده متهم برای او حکم صادر می کند، اما در نظام قضایی ایران قاضی حکم صادره را از طریق موبایل دریافت و متهم را به آن محکوم می کند.

دلیل دوازدهم: زندان در اکثر نظام های قضایی جایی است که افراد ناسالم را در آن نگه می دارند تا جامعه توسط آنان آلوده نشود، در نظام قضایی ایران زندان جایی است که افرادی که زندگی سالمی دارند، در آنجا نگه می دارند که جلوی ادامه سیاست های دولت را نگیرند.

دلیل سیزدهم: در همه جای دنیا رفتن به زندان مثل لکه کثیفی روی سرنوشت افراد است، در ایران رفتن به زندان مثل نقطه روشنی است که نشان می دهد با یک آدم حسابی طرف هستید.

دلیل چهاردهم: در همه جای دنیا رئیس قوه قضائیه کسی است که سیاستهای قضایی را اجرا می کند، در ��یران رئیس قوه قضائیه کسی است که هر چند ماه یک بار علیه قوه قضائیه نظراتی می دهد و بعد از مدتی خسته می شود.

واژه شناسی قوه قضائیه ایران
چکش: وسیله ای که با آن متهم جرم را می پذیرد.
ترازو: سالهاست خراب شده است.
میز دادگاه: وسیله ای که یک قاضی کوتوله پشت آن به نظر دراز می رسد.
میز هیئت منصفه: محل حضور برخی از کارکنان دادگاه.
وکیل مدافع: متهم بعدی.
قاضی: کسی که با متهم اختلاف فکری دارد.
متهم: کسی که تصادفا گرفتار شده است.
بازجو: کسی که از هر راه غلطی برای درست شدن متهم استفاده می کند.
پرونده: نمایشی که بصورت گروهی نوشت�� شده و بصورت گروهی بازی می شود.
قانون: کتابی که قاضی سالها قبل آن را خوانده است.
قوه قضائیه: نوعی قوه که فقط با سیاست شارژ می شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8:14  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فوکس قرن بیست و پنجم

سید ابراهیم نبوی  - سه شنبه 17 اردیبهشت 1387 [2008.05.06]

 

البته امید اولا چیز خوبی است و آرزو نیز بر جوانان نیز نه تنها عیب نیست، بلکه حسن خوبی ‏اش همین است. آدام آرلی، سخنگوی سابق وزارت خارجه آمریکا گفت: " خروج آمریکا از ‏عراق قرن ها طول خواهد کشید." آگاهان با شنیدن این جمله سوزناک، آهی از نهاد ناآرام ‏جهان خود برکشیده و موارد زیر را توضیح دادند:‏
‏- آمریکا، تازه سه چهار قرن است تولید انبوه شده و هنوز یک قرن از آمریکا شدنش نمی ‏گذرد.‏
‏- عراق، اگرچه خیلی همسایه خوبی برای ما بوده و خیلی به ما کمک کرده و همیشه اول ‏صبح ها به ما سلام کرده و آخر شب ها آشغال هایش را جلوی خانه ما نگذاشته، اما از ایجاد ‏کشوری به نام عراق هنوز یک قرن نمی گذرد.‏
‏- اصولا در جهانی که ما در آن فعلا بسر می بریم، آدم که هیچ، حتی سیاستمداران هم نمی ‏توانند در مورد سی سال، حتی بیست سال، حتی سه سال بعد دنیا پیش بینی کنند، چه رسد به ‏اینکه وارد واحدهای اندازه گیری مثل قرن بشود که خودش حداقل صد سال است.‏
‏- کسی که به کسی دیگر اتهام می زند که مثلا تو چند قرن به یک کشور تجاوز کردی، یا ‏هنوز نمی داند یک قرن چند روز است، یا اینکه هنوز مورد تجاوز قرار نگرفته است. ‏

بیش از هشتاد درصد
من که فکر می کنم این آمار حداقل بیست درصد اشکال دارد، چون طبیعی نیست که یک نفر ‏هم ایرانی باشد و هم قبل از اینکه دندانش درد بگیرد به دندانپزشک مراجعه کند. به نظرم این ‏هشتاد درصد یا صد درصد است یا 108 درصد. چون خیلی از ایرانی ها هستند که تا سالها ‏بعد از اینکه دندان شان درد می گیرد و در جریان دندان درد یک دور سیگاری می شوند، یک ‏دور الکلی می شوند، بعد تریاک می کشند، پتو و ملافه گرم می کنند و روی دندان می گذارند، ‏با آهن داغ به جان دندان دردناک می افتند، دوای بیهوشی و آرام بخش و ضد افسردگی و زخم ‏معده می خورند، بالاخره از درد بیهوش می شوند و یک نفر دیگر آنها را به دندانپزشکی می ‏برد. پس می بینید که آمار اشکال دارد، چون مع��ولا اگر هم یک ایرانی به دندانپزشک ‏مراجعه کند، معمولا خودش مراجعه نمی کند، بلکه دیگران او را مراجعه می دهند. امروز ‏چرا من اینطوری شدم؟ یک ساعت توضیح دادم و یادم رفت اصل خبر را بگویم. منابع ‏پزشکی اعلام کردند که: « بیش از هشتاد درصد ایرانیان فقط هنگام درد به دندانپزشک ‏مراجعه می کنند.» من البته فکر می کنم یک اشکال مهم در عدم مراجعه ایرانیان به ‏دندانپزشک این است که دندان مردم ایران توی دهان شان است و روی دماغ شان نیست، اگر ‏دندان ملت روی دماغ شان بود، نود درصد مردم هفته ای سه بار دندان شان را جراحی ‏پلاستیک می کردند. ‏

ما بیشتر
این اصطلاح ما بیشتر واقعا کارکردهای زیادی دارد. بخصوص از وقتی که بعضی از ‏مسوولان امر به دلیل نجابت بیش از حد به اجابت بیش از حد خواسته های کلیه جریانهای شهر ‏می پردازند و هر وقت هم بپرسی کجا داری می روی؟ جواب هایی می دهند که آدم بهتر است ‏آنها را ننویسد، آدم که نباید گزارش همه کارهای زن مردم را به همه بدهد. البته صداقت شان ‏آدم را می کشد. سردار مرتضی طلائی عضو شورای شهر تهران در هنگام خروج از شورای ‏شهر در حالی که شال و کلاه کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود، در کمال صداقتش منو ‏کشته، گفت: « از عملکردم در شورای شهر ناراضی ام» آگاهان گفتند: ما بیشتر. سردار ‏پرسید: چه جالب، شما هم از عملکردتان در شورای شهر ناراضی هستید؟ آگاهان گفتند: « نه، ‏ما هم از عملکرد شما ناراضی هستیم.»‏

باید یک چیزی باشد که بعدا یک چیزی بشود؟
شعار دادن یکی از مهم ترین موضوعات در جوامع بشری و حتی جوامع انسانی است، تا حدی ‏که خیلی اوقات آدمهایی که یک چیزی را نمی دانند چون یک وزیر شعار آن را می گوید ‏تکرارش می کنند و فکر می کنند قبولش دارند و گاهی بسختی از آن دفاع می کنند و گاهی هم ‏با شدت به آن حمله می کنند، در حالی که اصلا نمی دانند موضوع چیست. اصولا شعار دادن ‏یکی از راههای نزول یک مفهوم مهم به یک مفهوم همگانی است، در حدی که همه می توانند ‏آن را تکرار کنند. به نظر من نه تنها « انرژی هسته ای حق مسلم ماست» و لزومی هم ندارد ‏برای دادن این شعار چیزی در مورد انرژی هسته ای بدانیم و متوجه فواید آن باشیم، بلکه نفس ‏دادن شعار هم حق مسلم هر ایرانی است. اما من نمی دانم چرا گاهی اوقات آدمها بیخودی ‏خودشان را در کاری که تخصص ندارند، وارد می کنند. بابا! آمدی داروخانه، شعارت را بکن ‏و برو، چی کار داری که قیمت نفت از گوجه فرنگی بیشتر است. مثلا همین آقای حیدر ‏مصلحی، سرپرست سازمان اوقاف کشور که گفته است: " اصولگرایان شعار نوآوری را به ‏شعور تبدیل کنند." آخر شما بگوئید، اصلا اصولگرایان اگر می توانستند چیزی را به شعور ‏تبدیل کنند، یا اصلا شعوری در کار بود که نوآوری در آن بشود، شعار نوآوری می دادند؟ ‏آدمی که مواظب است تا هیچ اتفاق تازه ای در هیچ جایی نیافتد، چه ربطی دارد به ‏اصولگرایی؟ حالا شعارش اشکالی ندارد، پای شعار که باشد خلیج فارس را هم آسفالت می ‏کنیم، اسرائیل هم سی سال است از روی کره زمین محو شده، آمریکا هم تا به حال بیست بار ‏زیر و رو شده، ولی محض رضای خدا بیخودی خرابش نکنیم. حالا این آقای مصلحی هم هیچ، ‏محسن رضایی هم که به قول احمدی نژاد اینقدر بی عقل است که برای به دست آوردن سالانه ‏‏300 میلیون دلار درآمد سیگار، پنج میلیارد درخواست رشوه کرده، یا رشوه داده، یا رشوه ‏گرفته، گفته است: " خطر خلاء فکری و هویتی جدی است." خب! برادر من، محسن جان! ‏همین که آدمی مثل حضرتعالی وقتی پانزده برابر قیمت یک چیزی برای بدست آوردنش رشوه ‏می دهی، همین می شود که خلاء فکری و هویتی جدی می شود. این کار را نکن! آدم برای ‏بدست آوردن 300 میلیون دلار، فوقش پنجاه میلیون دلار رشوه می دهد یا میگیرد، نه پنج ‏میلیارد دلار. ‏

احمدی نژاد باید برود!
ببین! عجب علافی شدیم ها! طرف اگر پنج سال قبل می گفتند قرار است مدیر دبستان ‏شهرستان شان بشود، همه هزار تا دلیل و مدرک داشت��د که برای سلامت روانی و بهداشتی ‏بچه ها خوب نیست که احمدی نژاد مدیر دبستان بشود، حالا داریم فکر می کنیم آیا ممکن ‏است، دور بعد احمدی نژاد رئیس جمهور نشود و او را در انتخابات شکست داد؟ موسوی ‏لاری، رئیس ستاد انتخابات اصلاح طلبان، البته اگر این ستاد وجود داشته باشد و رئیس داشته ‏باشد، گفت: " می شود احمدی نژاد را شکست داد." به نظر من که شکست دادن احمدی نژاد ‏در انتخابات بعدی کار ساده ای است، منتهی چون خودم می خواهم شخصا این کار را بکنم و ‏می ترسم اگر اصلاح طلبان بفهمند که می خواهم چه کنم، در نتیجه ستاد اصلاح طلبان در ‏رشت هم می فهمد، بعد هم وقتی ستاد ��صلاح طلبان آنجا فهمید همه شهر می فهمند، در نتیجه ‏اصولگرایان هم می فهمند، و در این حالت دیگر نمی توان احمدی نژاد را شکست داد، به ‏همین دلیل راهش را نمی گویم و خودم با چراغ خاموش رانندگی ام را می کنم، اصلاح طلبان ‏هم بغل دستم بنشینند، باید مواظب باشند که سروصدای زیادی ندهند، چون دیگه..... از دست ‏شان خسته شدم. البته بعضی از مسائل را می توان گفت که به نظرم بد هم نیست گفته شود و ‏اصلا ربطی به کاری که من می خواهم بکنم ندارد، ضمن این که جمله علیرضا رجایی جمله ‏بسیار مهم و ارزنده ای بود که فرمود « اصلاح طلبان بلند فکر می کنند.» در همین راستا ‏برخی مواردی که ��ازم است تا احمدی نژاد در انتخابات بعدی شکست بخورد ذیلا عرض می ‏شود.‏
اول: دست بهش نزنید، بگذارید هر روز هر کاری دلش خواست بکند.‏
دوم: هیچ کسی هیچ محدودیتی برایش ایجاد نکند و مجلس هر چه خواست تصویب کند.‏
سوم: برای دیدار با او در تمام شهرهای کشور و بخصوص تهران و همه دانشگاههای کشور ‏سخنرانی بگذاریم، اما بگذاریم او نظراتش را دقیقا بدهد و کسی مزاحم کارش نشود.‏
چهارم: عکس احمدی نژاد را در تمام کشور به در و دیوار بزنیم و مردم را مجبور کنیم هر ‏روز جلوی عکس او غذا بخورند.‏
پنجم: یک کانال تلویزیونی پخش مستقیم احمدی نژاد داشته باشد و دائما تصویر و صدای او را ‏برای مردم پخش کند.‏
ششم: برنامه دقیقی برای سال آینده دولت ریخته شود تا او بتواند یک دور کامل به همه استانها ‏سفر کند و با تمام رهبران جهان هم دیدار برگزار کند.‏
هفتم: اصلاح طلبان اعلام کنند که در انتخابات آینده شرکت نخواهند کرد و تا ده روز قبل از ‏انتخابات هم هیچ کاندیدایی را معرفی نکنند.‏
هشتم: آمریکا به ایران حمله نکند و قیمت نفت هم همین طور بالا بماند.‏
و چند نکته دیگر.... بقیه را متاسفانه چون اصرار شغلی است نمی توانم بگویم. ‏

دموکراسی غربی چرا اینطوری است؟
حالا چه اصراری است که حتما اثبا�� کنیم که قرار است تا دنیا دنیاست به ائمه اطهار و پیامبر ‏و مقدسات توهین بشود؟ اصلا چرا باید اینطوری نگاه کنیم؟ البته می توانیم آنطوری هم نگاه ‏کنیم، ولی ممکن است اگر یک طور دیگری نگاه کنیم، در دنیا به ما احترام بگذارند و اگر ‏خدای ناکرده در دنیا به ما احترام بگذارند و مورد اهانت قرار نگیریم خیلی بد می شود. واقعا ‏فکر نمی کنید چقدر تلخ است که دنیای کثیف غرب و اعوان و انصارش به ما احترام بگذارند ‏و به ما توهین نکنند؟ حالا از همه اینها گذشته، گفتن این حرف چه فایده ای دارد؟ سفیر ایران ‏در اندونزی گفت: " اهانت به ادیان و پیامبران نتیجه دموکراسی غربی است." ‏
نتیجه گیری اول: برای جلوگیری از اهانت باید دموکراسی غربی را از بین ببریم و طبیعی ‏است این کار را نمی توانیم بکنیم.‏
نتیجه گیری دوم: دموکراسی شرقی هم که غیرممکن است، چون نمی گذاریم شکل بگیرد.‏
نتیجه گیری سوم: تا این چند سال قبل که کسی به ادیان و پیامبران توهین نمی کرد، در دنیا ‏دموکراسی غربی وجود نداشت.‏
نتیجه گیری چهارم: ما که در ایران به حضرت عیسی و موسی و مریم و مقدسات اهل سنت ‏توهین مستقیم می کنیم و برایشان جوک می سازیم و در سالمرگ شان جشن می گیریم، ‏دموکراسی غربی هستیم. ‏
نتیجه گیری پنجم: اگر در دنیا خدای ناکرده کسی را دیدیم که به مقدسات مان اهانت نکرد، ‏حتما اینقدر توی سرش بزنیم و جلوی خانه اش بمب منفجر کنیم تا او هم اهانت کند.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط سید ابراهیم نبوی  |