تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

دوشنبه 31 اردیبهشت -1386

برف سیاه

این مقاله یکی دو سالی قبل نوشته شد. امروز به بخش وسیعی از آن اعتقاد دارم. گمان می کنم ما داریم تمام اشتباهات مان را به عنوان مردمانی که نابخردی را در بسیاری موارد به عنوان یک شیوه تجربه شده تاریخی می پذیریم، تکرار می کنیم. در دو سالی که دولت آقای احمدی نژاد برسرکار آمده است، ما فرصتی دیگر یافته ایم که بازهم و به شیوه ای مقبول ضعف های پنهان مان را پشت اشتباهات آشکار این دولت نهان کنیم. بازهم همان داستان قدیمی. دلم می خواهد این موضوع را به بحث بگذارم، اگر نظری دارید برای من بفرستید، اگر نظرتان مفصل است، آن را به آدرس ابراهیم دات نبوی ات جی میل دات کام ای میل کنید تا آن را در همین جا منتشر کنم.

نکته: یک سال قبل در آمریکا محسن سازگارا به من گفت که نباید به مردم بگوئیم این همه ضعف دارند و آنها را در مقابل مشکلات شان ناتوان کنیم، اما من معتقدم که ما نمی توانیم با بدنی رنجور و روحی بیمار وارد چنین جنگی شویم، حداقل باید بدانیم که در کنار اصلاحات سیاسی و اقتصادی، نیازمند اصلاح اخلاقیات خود و ناکارآمدی روش های رفتاری خود هستیم. این را اگر امروز مراعات نکنیم، فردا در شرایطی بسیار بدتر و تلخ تر و سیاه تر گریبان ما را خواهد گرفت.

برف سیاه

یک: دلم می خواست برف ببارد، نه از آن برف ریزه ها که هنوز روی زمین ننشسته آب می شوند و گم می شوند لای خاک. دلم برف سفید می خواست، از آن برف ها که ببارد و بنشیند روی زمین و سرتاسر چشم انداز را سپید کند. دانه دانه که برف آمد حسی زیبا و پر از دلتنگی نشست توی جانم. برف هم انگار که فهمیده باشد، آمد و آمد، آنقدر آمد که وقتی روی زمین گام برمی داشتی نقش کف کفش نقاشی می شد روی بوم سپید برف. دلم می خواست برف همینطور ببارد، تا فردا، تا چند روز. و برف آنقدر آمد که دیگر نمی شد در شهر راه رفت. حالا دیگر نمی شد در شهر راه رفت. ساعتها بود که بدون توقف می بارید، تمامی نداشت. انگار که تمام ابرهای عالم می خواستند بنشینند روی خیابانهای شهر. سنگین می بارید. حالا دیگر ماشینهای پارک شده در خیابان هم زیر برف رفته بودند. خانه ها هم آرام آرام زیر پوشش سپید و سرد برف محو می شدند، دیگر نمی شد برف سنگین را با درست کردن آدم برفی به شوخی گرفت. مثل بهمنی که از بالای کوه راه بیفتد و کم کم بزرگ شود، برف سپید هم یک باره تبدیل شد به هیولا، شد غول سفیدی که وقتی پاهایش را روی بام خانه ها می گذاشتند، سقف خانه ها یک به یک روی سر مردم آوار می شد، حالا دیگر مردم از برف می ترسیدند، سرما آدم ها را مچاله می کرد. آنقدر برف بارید که رفت و آمد را هم مختل کرد، بچه ها نشستند توی خانه، رادیو خبر می داد که رفت و آمد ممکن نیست، رادیو می گفت که سقف بسیاری از مدرسه ها در اثر سنگینی برف فروریخته است. خبر داده شد که دانشگاهها هم تعطیل است. مغازه ها هم تعطیل شد، نانواها نمی توانستند مغازه ها را باز کنند، کسی نمی توانست از خانه بیرون برود که بتواند کاری بکند. دیو سپیدی که نرم نرم آمده بود، افتاد به جان مردم. شهر در تاریکی فرورفت. برق هم قطع شد، راههای بین شهرها هم قطع شد، مسافران هم در میان راه ماندند. وقتی به خیابان رفتم جز سفیدی یکدست و غیرقابل تحملی که به مرگ می ماند و تمام زندگی مردم را پوشانده بود چیزی را نمی شد دید. برف در تاریکی و بی برقی رنگ سفیدی مرگ داشت. دیگر این برف آن برف نبود که می شد در سپیدی و آرامشش گام زد، این برف برفی نبود که گفته بودی دوستش می داری که وقتی می بارد قدم بزنی، دیگر به این برف سلام هم نمی شد کرد، گفته بودی برف نو، برف نو، سلام سلام. حالا دیگر برف یک هیولای وحشتناک بود. هیولایی که دست و پای آدم ها را بسته بود و جز سیاهی و خاموشی چیزی برایشان باقی نگذاشته بود......

دو: این نوشته را یکی دو روز بعد از برف گیلان نوشته بودم، می خواستم به این مناسبت تاسف بار به چیزی اشاره کنم که سالهاست ناگفته ایست در من و گه گاه به احتیاط به آن نزدیک می شوم و هربار با ترس از آن فاصله می گیرم. خبر برف گیلان مثل بارانی تند آمد و به سرعت زیر برف های سنگین خبر ترور رفیق حریری و خبرهای انتخابات عراق و خبرهای انتخاباتی نهمین دوره ریاست جمهوری محو شد. یکی دو تیتر آرام در روزنامه ها، یکی دو خبر در ایسنا و چند خبر در صدا و سیما به فاجعه ای که در اثر برف گیلان بوجود آمده بود اشاره داشت، انگار همگان چنان از این حادثه شرم می کردند که نمی خواستند حتی خبرش را منتشر کنند. در سایت های اینترنتی و وبلاگها هم مطابق معمول حسین درخشان خبری نوشت و لینکی داد به وبلاگ هایی که بچه های زیر برف می نوشتند. در این وبلاگها بچه های زیر برف به خوانندگانی که به قول نیما در ساحل شاد و خندان نشسته بودند و خبر مردم رشت را از دور می خواندند گزارش لحظه به لحظه فرورفتن شهر را زیر دو متر برف می دادند. فرنگی ها، خبر را منتشر کردند، خبری که می شد شگفتی هر انسانی را که در دنیای متمدن زندگی می کند برانگیزد. خبر می گفت که در اثر بارش دو متر برف بیش از یازده هزار خانه و مدرسه ویران شده است و مردم در خاموشی و بی برقی و قطع آب و عدم امکان رفت و آمد زندگی می کنند. خبرها می گفت که مردم شهرها و روستاهای گیلان با خطر سرما و گرسنگی و تشنگی مواجه اند. خبرها اعلام می کرد که سازمان اداری و دولتی در اثر برف تعطیل شده است و سیستم دولت دچار فلج شده است. همه خبرها یک سووال را در ذهن تکرار می کرد: چرا یک حادثه می تواند در زندگی ما ایرانیان به سرعت تبدیل به یک فاجعه مرگبار شود و جان عده ای را بگیرد؟ چرا تا این حد مرگ و نیستی همسایه دیوار به دیوار زندگی ناامن ما ایرانیان است؟ آیا ما مستحق این حد ویرانگر از مصیبت و فاجعه هستیم؟

سه: می خواستم در مورد برف گیلان بنویسم که ماجرای مسجد ارگ در همین هفته گذشته پیش آمد. در ایام عزاداری سیدالشهداء مسجد ارگ تهران آتش گرفت و بیش از شصت نفر از مردم در اثر سوختگی کشته شدند و بیش از سیصد نفر مجروح شدند. علت این بود که در سال 2005 میلادی و در کشوری که رهبرانش حاضرند تا پای جنگ پیش بروند تا حق استفاده از فناوری صلح آمیز انرژی هسته ای را داشته باشند، یکی از عزاداران برای گرم کردن خودش در مسجد بخاری نفتی به مسجد می برد، آتش سوزی رخ می دهد و شصت تن کشته و سیصد تن زخمی می شوند. خبر بر این مدلول دلالت دارد که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی، جان دهها و صدها تن گرفته شده است. کسانی بدون اینکه بطور طبیعی در موقعیت مخاطره آمیز قرار گرفته باشند جان شان را از دست دادند. این کشتگان نه قربانی استبداد و تروریسم هستند و نه قربانی مقاومت قهرمانانه یک ملت در برابر تجاوز دشمن، اینها قربانی عقب ماندگی و بلاهت هستند. مغز ایرانی مان را به کار می اندازیم و نتیجه می گیریم که القاعده یا دشمنان نظام جمهوری اسلامی یا یک نیروی تروریستی مخفی چنین اقدامی کرده است، اما چنین نیست، وقایعی از این دست چنان تکرار می شود و قربانیانی از این دست چنان از حد افزون شده است که می توانیم به قطع و یقین بگوئیم که بلاهت و عقب ماندگی بزرگترین عامل مرگزای سرزمین ماست. به این سووال جواب بدهیم: کسانی که نمی توانند خطر یک بخاری نفتی را کنترل کنند چگونه قرار است از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کنند؟ لابد می گوئید که در این مثل جای مناقشه فراوان است، اما این یک مثال نیست، این داستان زندگی ناامن هر روزه مردم ایران است. یک ماه پیش از این بیش از بیست دانش آموز ابتدائی مدرسه سفیلان در لرستان بخاطر آتش سوزی بخاری نفتی کشته شدند. و چند روز قبل این خبر را خواندیم و شنیدیم که چهارده نفر از مسافران یک اتوبوس مسافربری به دلیل آتش سوزی کشته شدند، علت آتش سوزی استفاده از کپسول گاز در اتوبوس اعلام شد. در کدام ویرانخانه ای و در کدام کشور عقب مانده ای برای گرم کردن اتوبوس در کشوری که هوایش سرد است و اتوبوس را خودش تولید می کند، از کپسول گاز استفاده می کنند؟ در کدام دنیای عقب مانده ای ممکن است جان مردم بخاطر انفجار کپسول گاز در اتوبوس مسافربری از دست برود؟ بخاری نفتی در مسجدی که حداقل پانصد نفر در آن اجتماع می کنند چه می کند؟ این چه روش استفاده از انرژی در یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت و گاز دنیاست که بزرگترین افتخار سیاسی و ملی اش ملی کردن نفت است و مهم ترین دلیل اهمیت استراتژیک آن بخاطر عبور بخش اعظم انرژی دنیا از تنگه هرمز است. چطور ممکن است کسی بلد نباشد یک اتوبوس و یک مدرسه و یک مسجد را گرم کند و بلد باشد از انرژی هسته ای استفاده صلح آمیز کند؟ چطور ممکن است آدمهایی که با جان خودشان این همه خطر می کنند خطری برای دیگران نداشته باشند؟

چهار: می خواستم در مورد آتش سوزی مسجد ارگ بنویسم و بگویم که در این فاجعه دنبال دست القاعده نگردیم، تعداد قربانیان حماقت در سال گذشته در ایران دهها برابر قربانیان تروریسم در سراسر جهان است، می خواستم بگویم که اگر برای کشته شدن چهار نفر در عراق و لبنان و افغانستان حتما باید یک عملیات انتحاری انجام بگیرد و تروریستی باید خودکشی کند تا دیگران را هم نابود کند، در ایران یک اقدام ملی برای عملیات انتحاری دائما در حال انجام است، با این تفاوت که در این خودکشی دسته جمعی قرار نیست دشمن از بین برود، بلکه مردم بی گناهی قربانی می شوند که در عین بی گناهی، خودشان دشمن خودشان اند. این ها را می خواستم بگویم و دلایل آنرا هم می خواستم بگویم، اما هنوز نوشته را به جائی نرسانده بودم که دیروز خبر زلزله زرند کرمان را شنیدم. تا کنون خبر از مرگ بیش از ششصد نفر در زلزله زرند داده شده است. ظهر برای خرید به فروشگاه مردی لبنانی رفته بودم که می دانست من ایرانی هستم، از من پرسید چه اتفاقی در ایران افتاده است؟ و می خواست بپرسد که آیا برای خانواده من مشکلی پیش آمده است؟ قاطی کرده بودم، نمی دانستم خبر مسجد ارگ را می گوید یا خبر برف گیلان را، یا خبر زلزله زرند را. زلزله زرند شاخص و نمونه دقیق حوادث ایرانی است. شهر زرند در یک مرکز زلزله خیز قرار گرفته است، به فاصله نزدیکی از این شهر تقریبا در همه مناطق اطراف آن شهرهای مختلف با زلزله ویران شده اند، شهربابک، طبس، تربت حیدریه و تربت جام، بم و کرمان بارها در طول سی سال گذشته با زلزله های مرگبار ویران شده اند و هنوز هیچ کاری برای ترمیم ویرانی های زلزله مرگبار سال گذشته در بم نشده است. یکی از خبرگزاری های جهان چنین گفت: ایران یکی از مهم ترین مراکز زلزله خیز جهان و یکی از ناامن ترین کشورهای جهان در مقابل زلزله است. واقعیت این است که زلزله در کرمان همیشه محتمل است، و واقعیت این است که نه مدیران کشور و نه مردم هیچ اهمیتی برای امن شدن زندگی شان در مقابل زلزله نمی دهند. مدیران عمران و شهرسازی کشور دقیق ترین اطلاعات را در مورد سازه های ضدزلزله دارند و می دانند که بناهای کشور اعم از شهر و روستا تا چه حد در مقابل زلزله آسیب پذیرند، همه مردم ایران و مسوولان وزارت مسکن و شهرسازی و موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران مطمئن هستند که شهر تهران و استانهایی مانند کرمان، همدان، خراسان، آذربایجان و سمنان همواره در معرض زلزله خطرناکند و در مقابل زلزله تمام شهرهای ایران آسیب پذیرند. ملک مدنی شهردار سابق تهران که یکی از مطلع ترین مدیران کشور در موضوع شهرسازی است، حاصل مطالعات یک گروه ژاپنی در مورد زلزله تهران را خبردادن از یک فاجعه می دانست. تمام تلاش او برای یافتن راهی برای مقابله با عواقب زلزله تهران در دعوای قدرت میان شورای سابق شهر تهران و شهردار نابود شد. مدیران کشور چنان درگیر کار سیاسی اند که فرصت نمی کنند به زندگی مردم فکر کنند. و از همه اینها مهم تر اینکه در طول بیست سال تلاش یک گروه مهم از کارشناسان سازه در وزارت مسکن و شهرسازی ایران برای رسیدن به استانداردهای ساخت و ساز ضدزلزله هرگز اجرا نشده است. مشکل فقط دولت نیست، مشکل این است که سازندگان خانه ها و ساکنین آنها به تنها چیزی که فکر نمی کنند امنیت خانه شان در مقابل زلزله ایست که تعداد قربانی و زیانهای مادی اش در طول سال یکی از موضوعات مهم شهرنشینی ایران است. مطمئن باشیم حتی اگر دولت هم به زور بخواهد مردم را وادار کند که بخشی از هزینه ساخت خانه شان را برای مقاوم سازی آن صرف کنند، تمام عقل و هوش ایرانی بکار می افتد تا از زیر این قانون فرار کنند و خانه شان را ارزان تر بسازند. مشکل زلزله در ایران فقط یک مشکل جغرافیایی نیست، مهم ترین مشکل زلزله مشکل عقلانی است، همان مشکلی که در همه بخش های زندگی مان داریم. به یک سووال فکر کنیم: چرا ما حاضریم سالانه در زلزله صدها و هزاران کشته بدهیم و حاضریم در زلزله تمام زندگی مان را از دست بدهیم ولی حاضر نیستیم یک صدم این قربانی را برای اصلاح سازمان اداری و سیاسی کشور بدهیم؟ چرا این همه در رانندگی مرگباری که سالانه به اندازه یک جنگ میهنی قربانی می گیرد شجاعت داریم، اما در زندگی سیاسی مان تا این حد محافظه کار هستیم؟ بی شک پیشنهاد من به مردم ایران این نیست که با همان سرعتی که رانندگی می کنند به تندروی سیاسی بپردازند، اما پیشنهاد می کنم که به این تناقض آشکار فکر کنند؟

پنج: حوادث سال گذشته را مرور کنیم. در میان خنده های عصبی وقایع مسخره ای که جان آدمها را می گیرد بگرییم و در میان گریه برحال خودمان از مسخرگی دنیایی که با تعریف زندگی ایرانی برای مان بوجود آورده اند- و اگر درست تر نگاه کنیم- برای خودمان ساخته ایم، بخندیم. در میان فاجعه انفجار قهقهه می آید و در میان خنده شانه های مان از حجم و سنگینی فاجعه ای که زندگی ماست، می لرزد و بر سرنوشت خویش می گرییم. خبرها را با همدیگر مرور کنیم:
- در انفجار یک قطار باربری در خراسان( نیشابور) سیصد نفر جان باختند، فاجعه این که صدها نفر جان باختند و فاجعه بزرگتر اینکه در هیچ جای دنیا جز هند تصادفاتی چنین مرگبار برای قطار رخ نمی دهد، اما نکته مسخره این است که این قطار اصلا قطار مسافری نبود که سیصد مسافرش بمیرند، در اثر انفجار محموله سوخت موجود در قطار مردمی که در اطراف زندگی می کردند جان باختند. می گوییم جان باخته بودند، چون به واقع این افراد در قماری که به نام زندگی در ایران جاری است جانشان را باختند، قماری که فقط بازنده دارد. واقعیت این است که جان آدمی در سرزمین من به همین راحتی در قمار بی پیروزی و بی سرنوشت زندگی ایرانی نابود می شود. این حادثه سومین حادثه مرگبار سال گذشته و یکی از چهارصدهزار تصادف جاده ای سالانه است که در سال گذشته 26 هزار نفر در این تصادفات کشته شدند.
- در تصادف دو تانکر نفتکش در اطراف زاهدان بیش از صد نفر کشته شدند و بیش از صد وپنجاه نفر مجروح شدند، دو تانکر نفتکش با همدیگر تصادف کردند و به شش اتوبوس که در پاسگاه پلیس متوقف شده بودند، برخورد کردند و باعث تلفات سنگین شدند. نکته این که علل این تصادف را می توان چنین دانست: نامناسب بودن محل پلیس راه( بی فکری)، توقف بی دلیل و طولانی اتوبوس ها برای بازرسی( رفتار غلط ماموران پلیس)، بی احتیاطی راننده( رفتار غلط مردم)، ناامن بودن روش حمل سوخت( مشکل بی احتیاطی و سهل انگاری). به عبارت دیگر اگر پلیس رفتار درستی داشت و اگر تصادف دو تانکر حامل سوخت در جایی غیر از ایران رخ داده بود، احتمالا تلفات آن حداکثر به سه یا چهار نفر می رسید و نه دویست و پنجاه کشته و مجروح.
- ایران ناامن ترین جاده های دنیا را دارد، میزان تلفات جاده ای ایران به نسبت بیش از ده برابر ایالات متحده آمریکاست، میزان قربانیان جاده ای ایران در سال 2003 حدود 25 هزار نفر و در هند با جمعیت یک میلیاردی حدود 60هزار نفر بوده است( به نسبت جمعیت ما پنج برابر هندی ها تلفات جاده ای می دهیم). نکته مهم این است که ما تصادف هم که می کنیم مثل آدم تصادف نمی کنیم، به جای اینکه مجروح شویم بلافاصله می میریم. در سال 2003 در کویت با جمعیت 2.5 میلیون نفر و یک میلیون اتومبیل 45 هزار تصادف اتفاق افتاده و در نتیجه این تصادفات 372 نفر کشته شده اند. در الجزایر در سال 2003 تعداد چهارهزار نفر قربانی تصادفات رانندگی شده اند.
- در آتش سوزی مدرسه سفیلان بیش از 20 دانش آموز قربانی شدند، در آتش سوزی مسجد ارگ بیش از شصت نفر کشته شدند، در آتش سوزی یک اتوبوس 14 نفر کشته شدند، این اتفاقات دائما در ایران رخ می دهد.
نکته مهم اینجاست که ما هم نا امن ترین جاده های دنیا را داریم و هم در ناامن ترین خانه های دنیا زندگی می کنیم، به نادرست ترین شکل از انرژی استفاده می کنیم و در وضعی سیاسی زندگی می کنیم که هیچ کس نمی تواند پیش بینی کند که در سال آینده در ایران چه حکومتی وجود خواهد داشت. براساس آمارهای قوه قضائیه ایران سالانه ششصد هزار ایرانی به زندان می روند و بطور ثابت 120 تا 150 هزار ایرانی زندانی اند. این وضع امنیت مردم ایران است.

شش: خبرهایی که می خوانیم دلالت بر این دارند که در اثر سهل انگاری و بی احتیاطی گروههایی از مردم جان شان را از دست می دهند، به اینها اضافه کنیم تلفات مربوط به سقوط هواپیماهای مسافربری و نظامی که براساس آمارهای موجود بیشترین سقوط هواپیماها مربوط به میهن عزیز ما ایران است و به خاطر داشته باشیم که تعداد تلفات سقوط هواپیماهای ما از تلفات بمباران های جنگی هم بیشتر بوده است و یادمان باشد که فرمانده نیروی هوایی، فرمانده هوانیروز، رئیس سازمان هواپیمائی ملی، وزیر راه و کلیه افراد دیگری که مسوولیت پرواز بر آسمان را دارند خودشان در جریان سقوط هواپیماهای ایرانی کشته شده اند. به همه این قربانیان اضافه کنیم بیش از پنجاه هزار کشته زلزله بم و نابود شدن یک نسل از مردم ایران و یک گونه ایرانی و میراثی بجا مانده از سه هزار سال پیش را. این نکته را از خاطر نبریم که میزان بالای کشتگان زلزله در ایران نیز به دلیل شدت زلزله نیست، بلکه به دلیل استاندارد نبودن بناسازی و عدم توانایی در جلوگیری از تلفات پس از زلزله است، همانطور که میزان بالای کشتگان ناشی از تصادف در ایران به دلیل استفاده غیر استاندارد از اتومبیل، استاندارد نبودن جاده ها، استاندارد نبودن رانندگان، استاندارد نبودن پلیس و استاندارد نبودن حکومت ایران است. این نکته را به ذهن بسپاریم که میزان قربانیان تصادفات جاده ای ایران از تلفات هر جنگی بیشتر است، خوشحال نباشیم که مثل عراقی ها در جنگ قربانی نمی شویم، ما هر روز تلفاتی بیش از یک جنگ دائمی را به دلیل حماقت و بلاهت می دهیم، با این تفاوت که در این تلفاتی که می دهیم، در جنگی که نکرده ایم، فقط شکست خورده ایم. بدانیم و آگاه باشیم که در هیچ خراب شده ای این همه مردم قربانی زندگی غیراستاندارد نمی شوند و این حجم سنگین قربانیان در هیچ جای دنیا طبیعی نیست. نه تنها طبیعی نیست بلکه در مخیله کسی در دنیا نمی گذرد که آدمهایی در دنیا زندگی کنند که این همه برای قربانی کردن خود شجاعت و شهامت داشته باشند. واقعیت این است: جان مردم ایران قربانی بلاهت می شود. بلاهتی که امنیت شهروندان در آن نابود می شود. قبرستانهای ایران پر است از اجساد آدمهایی که نه بیمار بودند و نه پیر شده بودند و نه برای خطر کردن وارد ماجرایی شده بودند، این آدمها به دلایلی کاملا احمقانه قربانی زندگی غیراستاندارد شده اند. سووال این است: پاسخگوی این همه مرگ کیست؟

هفت: آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل تاریخ و دورانی است که در آن بسر می بریم؟ آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل زیستن در جغرافیا و سرزمینی است که در آن زندگی می کنیم؟ آیا این همه مرگ و ویرانی حاصل حکومتی است که در آن گرفتار شده ایم؟ آیا همه کسانی که در شرایط تاریخی مشابه ما زندگی می کنند این همه بخاطر بلاهت و نابخردی قربانی می دهند؟ آیا همه کسانی که در سرزمینی مانند جغرافیای ما زندگی می کنند( مثلا در همسایگی ما) این همه قربانی می دهند؟ آیا اگر یک هفته دیگر مردم در یک شورش سفید یا نارنجی یا سرخ جمع شوند و حکومت تغییر کند و در یک انتخابات کاملا دموکراتیک و آگاهانه نمایندگان واقعی ملت بر کشور ما حاکم شوند، از فردای آن انتخاب، یا از یک ماه بعد از آن، یا از دو سال بعد از آن دیگر بارش دومتر برف باعث ویرانی یازده هزار خانه نخواهد شد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند دیگر هواپیماهای ما سقوط نمی کند و مسجد و مدرسه و اتوبوس آتش نمی گیرد؟ آیا اگر حکومت تغییر کند ما هم شیوه رانندگی مان تغییر می کند یا براساس شیوه رانندگی مان حکومت انتخاب می کنیم؟ کدام یک از این عوامل که برشمردم باعث این همه مرگ ناشی از زندگی غیراستاندارد است؟ آیا ممکن است فرض کنیم که حکومت و دولت و نظام و سیستم موجود رفتارش چندان با عموم مردم متفاوت نیست؟ آیا می شود فرض کرد که ما از قانون متنفر باشیم ولی حکومت قانونی رفتار کند؟ آیا می شود انتظار داشت که در روابط شخصی و تصمیمات فردی دیوانه وار رفتار کنیم اما حکومت مان یک حکومت دموکراتیک و معتدل و متعادل باشد؟ آیا می دانید اگر جملاتی را که در یک ساعت بر زبان می رانیم و همه ناشی از اندیشه ایرانی امروز ماست در هر دادگاهی در دنیا به قضاوت بگذارند براحتی به عنوان نژادپرست، مخل در آزادی دیگران، دشمن زندگی اجتماعی دیگران، تروریست، دشمن آزادی و دموکراسی محکوم خواهیم شد؟ آیا می توانید حدس بزنید اگر رفتاری که در طول یک هفته انجام می دهیم توسط پلیس هر کشور متمدنی که ما علاقمند هستیم چنان پلیسی داشته باشیم مورد بررسی قرار بگیرد براساس قوانین دنیای متمدن حداقل به ده سال زندان محکوم می شویم؟ چه کسی مقصر است؟ حکومت؟ تاریخ؟ جغرافیا؟ مردم؟ بیائید جستجو کنیم.

انگشت مان را به سوی تاریخ بگیریم و اشاره کنیم به حکومت هایی که با زور و ستم بر ما حکم راندند و مرگ آفریدند. ببینیم آیا عامل این همه مرگ و میر حکومت های تاریخ ایران هستند؟
رضاشاه که همیشه به عنوان قلدر و روستایی بی سواد نامیده شده است، وقتی برکشور حاکم شد به شهادت تمام تاریخی که علیه او نوشته شده است، در تمام دوران حکومتش که حکومت جبار و ستمگر خوانده شده است، حتی صد نفر هم به دلایل سیاسی و مخالفت با او کشته نشدند. به خاطر بیاوریم که تمام تاریخ دوران رضاشاه علیه او نوشته شده و ممکن نیست یک نفر در دوره او و به دستور او کشته شده باشد و صدبار نامش در تاریخ تکرار نشده باشد. انگشت اشاره مان را به سوی محمدرضا پهلوی بگیریم که همواره در تاریخ ایران به عنوان جلاد و دیکتاتور خونریز نامیده شده است. دوران حکومت او را روز به روز و ماه به ماه و سال به سال بگردیم و ببینیم چند نفر قربانی سیاست های او شدند. ببینیم چند نفر توسط او یا به دستور او کشته شدند. کشته های سالهای قبل از کودتای 28 مرداد را اضافه کنیم به کشته های کودتا و اعدام های ساواک و کشته های پانزده خرداد 1342 و کشته های واقعه فرقه دموکرات و کشته های سالهای انقلاب و ببینیم همه این کشته ها در 37 سال حکومت محمد رضا پهلوی سر به هزار نفر می زند؟ می توانیم کشته های جنگ ظفار و جنگ چند روزه میان ایران و عراق را هم درسال 1353 به آن اضافه کنیم. همه این گروه قربانیان سیاست در دوران پهلوی دوم هستند. بگذارید تاکید کنم که کشته شدن حتی یک نفر هم به اندازه مرگ هزاران تن تلخ و زشت و بیرحمانه است، از مقایسه کشته های سیاست قصد ندارم نتیجه بگیرم که کدام حکومت بهتر بود یا بگویم که کدام حکومت بیگناه بود. می خواهم سرفروکنیم به پستوی باورها و تصورات سیاسی و تاریخی مان و کمی بیرحمانه به تاریخ و جغرافیا و منش و رفتارمان در حوزه سیاست نگاه کنیم. بازهم یادآوری می کنم که در این بیست و پنج سال که در داخل و خارج از ایران دهها و صدها کتاب در بازنگری و تاریخ نویسی دوران پهلوی منتشر شده است، بی تردید هشتاد درصد آنها علیه حکومت محمدرضا پهلوی نوشته شده و بی تردید می توانیم مطمئن باشیم اگر تعداد کشته های حکومت پهلوی بیشتر از واقع نوشته نشده باشند، کمتر از واقع نوشته نشده اند. با همه این توضیحات گمان من بر این نیست که قربانیان سیاست در دوران پهلوی دوم و اول بیشتر از هزار نفر باشند. در دوران حکومت آن دو پهلوی نه جنگ بزرگی برپا شد که هزاران یا صدها قربانی بگیرد و نه در شورش های منطقه ای صدها و هزاران تن کشته شدند. فقط یک توضیح را ضروری می دانم و آن اینکه قربانیان مرگ و میر ناشی از بی برنامگی و نبودن حکومت و نازل بودن سطح بهداشت و قحطی در اواخر حکومت قاجار که هرج و مرج وجود داشت، نه دهها و صدها برابر بلکه چندهزار برابر کل قربانیان سیاست در دوران حکومت دو پهلوی بود. فرض می کنیم که به هر دلیل در دوره حکومت رضاشاه یا محمدرضا پهلوی جنگی در می گرفت، مثلا ایران وارد جنگ دوم جهانی می شد، یا ایران و عراق در سال 1353 جنگی طولانی را آغاز می کردند و در اثر جنگ هزاران تن کشته می شدند، در این صورت قربانیان حکومت پهلوی دیگر در حد هزار نفر خلاصه نمی شدند. می خواهم تردید کنم که اگر یک حکومت یا یک جنبش سیاسی برای رسیدن به یک آرمان بزرگ بشری صدها قربانی بدهد، از جان این قربانیان بتوان چشم پوشی کرد، اما اگر حکومتی در یک سرکوب خیابانی بیست نفر را بکشد نباید از آن چشم پوشی کرد. در یک نگاه کاملا غیرایدئولوژیک و حتی غیرآرمانی می خواهم تاکید کنم که اگر بخاطر نابخردی و بلاهت یک حکومت هزار نفر در اثر بیماری مالاریا بمیرند، تعداد این هزار نفر صد برابر آن ده نفری است که توسط حکومتی دیگر تیرباران می شوند. از نگاه کاملا غیرآرمانی می خواهم تاکید کنم که قربانیان یک حکومت و یک دولت فقط کسانی نیستند که در اتاق های شکنجه و سالن اعدام یا در شورش خیابانی کشته می شوند، بلکه قربانیان تصمیمات غلط و نابخردی و ناتوانی و نادانی نیز جزو قربانیان سیاست های یک حکومت و دولت هستند.

انگشت اشاره را به تاریخ 25 ساله جمهوری اسلامی بازمی گردانم، در طول این 25 سال ما حکومت جمهوری را جانشین نظام سلطنتی کردیم و اراده و آرزوی صدساله مان را برای رسیدن به آزادی و عدالت در انقلاب 1357 به حکومت تبدیل کردیم. قربانیان مستقیم این انقلاب یعنی افرادی که توسط حکومت جمهوری اسلامی و به عنوان مخالفان این نظام کشته شدند حداقل ده برابر تمام کشتگان توسط حکومت پهلوی است. لابد به من خواهید گفت که راه جانبداری از حکومت پهلوی را رفته ام، اما چنین نیست، من فقط و فقط گفته ام که تعداد قربانیان مستقیم این نظام انقلابی ده برابر قربانیان آن نظام دیکتاتوری بوده است. اما از نظر من قربانی اصلی و مهم حکومت جمهوری اسلامی قربانیان تابستان 1367 نیستند، قربانیان 1367 فقط کسانی هستند که به چشم آمده اند، چون بی رحمی شیوه مرگ آنان چنان آشکار است که نام قربانی بلافاصله تصویر آنان را به ذهن ما متبادر می کند، اما تعداد قربانیان جنگ ایران و عراق بسیار بیشتر و نوع مرگ آنان بسیار وحشتناک تر و آثار اجتماعی آن بسیار عمیق تر از مرگ قربانیان 1367 است. خواهند گفت که رزمندگان جنگ شجاعانه جنگیدند و به شهادت رسیدند. اما من می خواهم سووال کنم با فرض اینکه کشتگان جنگ ایران و عراق با شهامت روی مین رفته باشند، یا شجاعانه پس از کشتن دشمن به شهادت رسیده باشند، یا در هنگام فرار از جنگ کشته شده باشند، یا در پناهگاه و از ترس سکته کرده باشند، آیا چیزی عوض می شود و آیا شماری از کشتگان سیاست این سالها کم می شود؟ آیا اگر کشتگان جنگ ایران و عراق مرگ خود را آگاهانه انتخاب کرده باشند نام آنان دیگر در شمار قربانیان ثبت نمی شود؟ وقتی کسی قربانی خشونت سیاسی است چه فرقی می کند ترور کرده باشد و اعدام شده باشد یا ترور شده باشد؟ چه فرقی می کند که مرگش را آگاهانه انتخاب کرده باشد یا ساده دلانه قربانی تبلیغات شده باشد؟ چه فرقی می کند نامش شهید باشد یا معدوم؟ بگذارید تردیدها را کمی بی رحمانه تر ادامه دهم. من مدعی ام تعداد کسانی که در جنگ ایران و عراق به دلیل نابخردی، اشتباه عملیاتی، لو رفتن عملیات جنگی ناشی از نبودن سیستم ضداطلاعاتی در جنگ و ندیدن آموزش نظامی کشته شدند، بسیار بیشتر از کسانی هستند که بطور طبیعی در یک عملیات جنگی کشته می شوند. این افراد قربانیان بلاهت و بی برنامگی شدند. دهها هزار کشته عملیات کربلای چهار و پنج کسانی بودند که در اثر اشتباه عملیاتی کشته شدند. ممکن است بگوئید که جنگ ایران و عراق در حقیقت مقاومت در برابر تجاوز دشمن بود، می پذیرم، اما ادعا می کنم که تعداد کسانی که به دلیل مقاومت در برابر متجاوز کشته شدند یک دهم کسانی که برای آزاد کردن کربلا و تجاوز به خاک عراق رفتند یا انگیزه های ماجراجویانه داشتند یا به اجبار در جنگ حضور یافتند هم نیست. و می خواهم ادعا کنم که اگر اشتباه در برآورد سیاسی و نظامی در رهبری مجاهدین خلق نبود، این همه جوان در جریان سی خرداد و عملیات فروغ جاودان قربانی خشونت نمی شدند. بلاهت و خریت و بی برنامگی و ارزیابی های غلط خاص یک گروه سیاسی نیست. می خواهم نتیجه بگیرم که اولا قربانیان انقلاب پرشکوه ملت ما بسیار بیشتر از قربانیان دیکتاتوری رژیم وابسته شاه بوده است و می خواهم نتیجه بگیرم که کشتگان ناشی از نابخردی و بی برنامگی سیاسی و ارزیابی غلط سیاسی بسیار بیشتر از آرمانخواهان و مردان باشهامتی بوده است که برای رسیدن به آرمان شان جان از دست دادند. فارغ از اینکه لازم است بگویم که آرمانهای سیاسی گروهها و احزاب در قدرت یا در جستجوی قدرت ما در صد ساله اخیر برای ما چیزی جز مرگ و نیستی و عقب ماندگی نداشته است. نتیجه تلخ تر و دشوارتر اینکه اگر کشته های مبارزه مسلحانه علیه شاه در دهه پنجاه می دانستند که ممکن است زنده بمانند و پانزده سال بعد توسط حکومتی که حاصل مبارزات آنهاست کشته شوند، هرگز حاضر نمی شدند به راه شان ادامه دهند. و این که اگر شهدای هویزه و شلمچه و دوکوهه می دانستند با شهادت شان راه کربلا باز نمی شود، بلکه بیست سال بعد آمریکایی ها کربلا را از دست صدام آزاد می کنند و آنرا در یک انتخابات آزاد به دست نخست وزیر مورد نظر آیت الله سیستانی می دهد حتما در کارشان تجدید نظر می کردند و حاضر نمی شدند برای آزاد کردن کربلا بمیرند. اما فاجعه به همین جا خاتمه نمی یابد، فاجعه این است که ما برای داشتند تصویری زیبا از تاریخ مبارزات مان به خودمان و دیگران و تاریخ دروغ می گوئیم، و این دروغ ها را همواره تکرار می کنیم. ما به دروغ از انقلاب مشروطه به عنوان انقلابی پیروز نام می بریم، در حالی که اگر رضاشاه به عنوان عامل انگلیس روی کار نیامده بود و به زور و برخلاف نظر رهبران مشروطه ایران به سوی ترقی و تجدد نمی رفت، ما تا سالها در همان گند و گه قاجار دست و پا می زدیم. ما دروغ می گوئیم که جنبش ملی شدن نفت یک قیام ملی بود، اصلا از این خبرها نبود، تمام این ماجرا یک عمل حقوقی از سوی دولت وقت بود که با پشتیبانی پادشاه وقت و حمایت مجامع بین المللی به نتیجه رسید و جنبش ملی شدن نفت به دلیل رفتارهای غلط مصدق و کابینه اش شکست خورد و امکانی که برای ایجاد یک حکومت ملی بوجود آمده بود به دلیل عشوه های مصدق و تندروی های فاطمی و اشتباهات توده ای ها نابود شد. ما دروغ می گوئیم که کودتای 28 مرداد 1332 قیام ملت برای حفظ سلطنت بود، بحران حکومت ناکارآمد مصدق به جایی رسیده بود که با آمدن دویست نفر به خیابان و حمایت و برنامه ریزی آمریکا همه جنبش ملی در عرض سه روز دود شد و به هوا رفت. ما دروغ می گوئیم که انقلاب مسلحانه مجاهدین و فدائیان رژیم شاه را تحت فشار قرار داد و باعث قیام مردم شد، حرکت مسلحانه دهه پنجاه به دلیل بی سوادی تعدادی دانشجوی کتاب نخوانده و هیجانزده به سرعت آغاز شد و بدلیل ناشیگری این چریک ها به سرعت توسط ساواک کنترل شد و در سال پنجاه و هفت اثری از فدائیان و مجاهدین باقی نمانده بود. ما دروغ می گوئیم که انقلاب ایران انقلابی علیه دیکتاتوری و بی عدالتی بود، انقلاب ایران واکنش ملتی خیالپرداز نسبت به حکومتی پر از اشتباه بود و نتیجه اش در هر زمینه ای که حساب کنیم به زیان سرنوشت ملت ایران بود. ما دروغ می گوئیم که جنگ عراق صرفا حاصل تجاوز آمریکا و عراق به ایران بود، اگر حکومت بعد از انقلاب آن همه پراشتباه رفتار نکرده بود هرگز تاوانی مانند جنگ را نمی داد. ما دروغ می گوئیم که مقاومت رزمندگان ایران علیه دشمن پیروز شد، ما در جنگ عراق با بی عقلی و بی کفایتی تمام فرصت های پیروزی را از دست دادیم و چه در میدان نبرد و چه روی کاغذ شکست خوردیم. ما دروغ می گوئیم که در جریان سرکوب های خرداد 1360 تا اعدام های 1367 حکومت جمهوری اسلامی با خشونت مخالفانش را کشت، در خرداد شصت اگر مجاهدین پیروز شده بودند ده برابر لاجوردی آدم می کشتند، تنها تفاوت این بود که مجاهدین پیروز نشدند. این ها همه فاجعه است. اما همه فاجعه این نیست، فاجعه بزرگتر این است که قربانیان تصادفات رانندگی در ایران از کل قربانیان جنگ و سیاست هم بیشتر است. فاجعه این است که قربانیان تندروی در جاده های ایران صدها برابر قربانیان تندروی های سیاسی جامعه ماست. فاجعه این است که زندانیان تصادفات رانندگی صدها برابر زندانیان سیاسی کشور است. ما قربانیانی بی خردی و اشتباه هستیم، فاجعه این است!

فاجعه این است که در یک روز در بیروت و تهران دو حادثه اتفاق می افتد. در بیروت رفیق حریری در جریان انفجاری عظیم همراه با ده تن دیگر در جریان یک توطئه کشته می شود و دهها ساختمان ویران می شود و دهها اتومبیل آتش می گیرد، روابط بین المللی تغییر می کند و سیاست خاورمیانه نسبت به حضور سوریه در لبنان دگرگون می شود. بدنبال ترور رفیق حریری به مدت یک هفته لبنان در صدر اخبار جهان قرار می گیرد. در همان روز در اثر یک آتش سوزی احمقانه شصت نفر در مسجد ارگ تهران کشته می شوند. نه توطئه ای در کار بوده است و نه دست دشمنی دیده می شود، این خبر جز چند ساعت در رسانه های داخل و خارج منعکس نمی شود و هیچ چیزی هم در هیچ جایی تغییر نمی کند، فقط شصت نفر در آتش بلاهت می سوزند، بلاهتی که هر روز تکرار می شود و آتشی که هر روز به یک دلیل ابلهانه افروخته می شود. همین! فاجعه این است!

دو سال است که همه نیروهای سیاسی تلاش می کنند تا حکومت را وادار سازند که از اعدام های سیاسی خودداری کند. حتی ماجرای خانم افسانه نوروزی که ربطی به سیاست هم نداشته است در اثر فشار نیروهای سیاسی تبدیل به یک پروژه سیاسی می شود و سرانجام در اثر واکنش مثبت و انسانی افکار عمومی افسانه نوروزی آزاد می شود و به خانه می رود. هاشم آقاجری که تا پای اعدام رفته است سرانجام با فشار افکار عمومی آزاد می شود و به خانه می رود و فعالیت سیاسی اش را از سر می گیرد. می توانیم بگوئیم که در سال گذشته حتی یک نفر هم به دلیل سیاسی در ایران اعدام نشده است، اما آیا می توانیم از صدها قربانی بلاهت و عقب ماندگی مدیریت که مستقیما ناشی از طرز فکر سیاسی ماست، چشم پوشی کنیم؟

این همه قربانی ناشی از چیست؟ این همه مرگ به چه دلیل اتفاق می افتد؟ آیا این همه فاجعه و قربانی ناشی از حکومت است؟ میان آنچه خاتمی قانونگرایی می نامد و این همه کشته های ناشی از عدم رعایت قانون در رانندگی چه رابطه ای وجود دارد؟ میان آنچه کرامت انسانی نامیده می شود و این همه آدمی که در آتش سوزی مدرسه و مسجد و اتوبوس کشته می شوند چه رابطه ای وجود دارد؟ ایا احترام به انسان فقط برای این است که انسان موضوع سخنرانی قرار بگیرد؟

هشت: غلامحسین کرباسچی مظهر مدیریت موفق 25 سال اخیر ایران است. او در طول دوران شهرداری اش در شهر تهران موفق شد سطح زندگی شهروندان تهرانی را بهبود ببخشد. اما ما مردم ایران به این دلیل نبود که به کرباسچی علاقمند شدیم، اصولا برای ما اهمیتی ندارد که یک مدیر سطح زندگی مردم را بهبود ببخشد. همانطور که برای ما هیچ اهمیتی ندارد که در دوران حکومت امیرکبیر دولت و دیوان سر وسامانی پیدا کرد و در دوران رضاشاه سطح زندگی و مدنیت در ایران بالا رفت و جلوی مرگ و میر و هرج و مرج گرفته شد و در دوران نخست وزیری هویدا وضع اجتماعی و اقتصادی مردم به تعادل رسید و در دوران هاشمی رفسنجانی فضای اجتماعی و مدیریت کشور بهبود پیدا کرد و در دوره خاتمی فرهنگ و سیاست خارجی و آزادی بیان و وضع اقتصادی جامعه بهتر شد. برای ملت ما بهبود مدیریت هیچ اهمیتی ندارد. از نظر ما کرباسچی چون دزد بود محاکمه شد، چون همه مدیران و بالطبع شهرداران از نظر ملت ایران دزد هستند، اما چون کرباسچی در جریان محاکمه اش قاضی دادگاه را دست انداخته بود و به محسنی اژه ای جواب های دندان شکنی داده بود، تبدیل به قهرمان ملی شد. همین کرباسچی وقتی درخواست عفو کرد از حافظه ملت ایران برای همیشه حذف شد و برای همیشه به زباله دانی تاریخ افتاد. برای ملت ایران مهم نیست که امیرکبیر دارالفنون را راه انداخت و به تجارت و اقتصاد ایران اندک سروسامانی داد، مهم این است که امیرکبیر شهامت داشت و روبروی مادر شاه ایستاد. برای ملت ایران تمام خدمات رضاشاه در راهسازی و بهبود سطح بهداشت و ایجاد سیستم نوین قضائی و ساختن دانشگاه و ساختن کارخانه به اندازه یک هزارم شهامت فرخی یزدی که در سن بیست سالگی به دلیل هجو کردن حاکم یزد لبهایش را دوختند و با همین عمل قهرمان تاریخی ملت ما شد ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام زحمات مهندس مهدی بازرگان و کاردانی اش در ساختن سازمان آب تهران که نقش مهمی در زندگی مردم پایتخت ایران داشته است به اندازه یک هزارم شجاعت او در مخالفت با شاه ارزش ندارد. برای ملت ایران تمام کاردانی و مدیریت دوران هاشمی رفسنجانی برای بیرون بردن کشور و دولت از معادله تنگنای حکومت ایدئولوژیک به سوی دولتی که بتواند اندکی به معیارهای کارآمدی نزدیک شود ارزش ندارد، اما اگر همین هاشمی رفسنجانی اعلام کند که قصد تغییر قانون اساسی را دارد و به همین دلیل خانه نشین شود یا یک روز زندانی شود، ملت ایران او را به قهرمان ملی تبدیل خواهند کرد. برای ملت ایران چاپ هزاران کتاب و گسترش تولید فرهنگی و هنری و باز شدن فضای اجتماعی و کارآمد شدن دستگاه سیاست خارجی و کنترل نرخ ارز و متوقف شدن رفتار دستگاه رسمی امنیتی علیه مخالفان و روشنفکران در دوران خاتمی هیچ ارزشی ندارد، اما اگر خاتمی استعفا دهد به سرعت از یک دروغگوی خائن تبدیل به یک قهرمان بزرگ ملی می شود. ملت ما ملتی قهرمان پرور و شهید پرور است و دوست دارد که مدیران کشور نه در اداره کشور و بهبود زندگی مردم که در تهییج آنان بکوشند. ملت ایران مدیران لایق را دوست ندارد، بلکه قهرمانان شجاع را دوست دارد.

نه: در اثر بارش برف گیلان یازده هزار خانه ویران شد. در اثر زلزله بم بیش از پنجاه هزار نفر کشته شدند. در اثر تصادفات رانندگی هر ساله بیش از بیست هزار نفر در تصادفات رانندگی می میرند و برای ما اینها هیچ اهمیتی ندارد. اما برای ما یک اعدام سیاسی یعنی همه چیز. برای ما صد و پنجاه هزار زندانی مالی که در زندان های جمهوری اسلامی می پوسند به اندازه صد زندانی سیاسی ارزش ندارند. مشکل اصلی امروز ما قبل از استبداد و وابستگی و بی عدالتی مشکل زندگی غیر استاندارد است، مشکل این است که حتی اگر آزادی بیان هم داشته باشیم ممکن است در جریان زلزله یا تصادف بمیریم. فاجعه عقب ماندگی و نابخردی هر ساله دهها برابر دیکتاتوری از ما قربانی می گیرد. ممکن است بگوئید تا زمانی که این حکومت برسرکار است نمی توان انتظار بهبود اوضاع را داشت. و ممکن است بگوئید برای هر تغییری نخست باید این حکومت برود. صد سال قبل مشروطه خواهان می گفتند حکومت ناصرالدین شاه برود، هر کس می خواهد بیاید، وقتی رضاشاه سرکار آمد ملت ایران فقط یک آدم زورگو می خواستند تا کشور را اداره کند، اما وقتی رضاشاه به تبعید رفت تا سالها حتی اجازه نمی دادند جسدش را در ایران دفن کنند. وقتی انقلاب شد مردم می گفتند شاه برود، هر کسی می خواهد بیاید. امروز بخش وسیعی از مردم براین اعتقادند که اگر این امکان وجود داشت که به جای یک انقلاب، حکومت پهلوی خودش را اصلاح کند این همه فاجعه به سر ملت ما نمی آمد. امروز بخش وسیعی از مردم ایران می گویند این حکومت برود، هرکس بیاید بهتر است. چرا ما با هر حکومتی مخالفیم؟ و چرا ویرانگری یک خصوصیت ایرانی است؟ من سووال می کنم: در حال حاضر کدام جریان برانداز عاقل تر، کارآمدتر و منطقی تر از همین حکومت نکبت است؟ یک دلیل مهم که براساس آن من معتقدم براندازی حکومت ایران کار غلطی است این است که هیچ نیرویی جز مردم وجود ندارد که بتواند این حکومت را تغییر دهد. کسانی که روش اصلاح را نادرست و براندازی را تنها راه ممکن می دانند جز اینکه روش شان غلط است مشکل شان این است که دروغ می گویند و توان برانداختن حکومت را ندارند. این گروه مجانینی که تلویزیون های لس آنجلسی را در کنترل دارند نماد شاخص جریان اپوزیسیون برانداز هستند، باشعورترین و عمیق ترین و دانشمندترین شان آقای اهورا پیروز یزدی است. چنین مجنونی اگر در ایران برسرکار بیاید چه فاجعه ای اتفاق می افتد؟ مشکل این است که اگر هر کسی برسرکار بیاید بهتر از این وضع نیست. ما دیگر بعد از این همه سال و این همه تجربه تلخ نمی توانیم با چشم بسته به استقبال حکومتی برویم که نمی دانیم چیست و بعدا چه خواهد کرد.

ده: و نکته آخر اینکه من معتقدم بخش وسیعی از مشکلات ما ناشی از ملت ایران است و تا زمانی که ملت ایران در یک پروسه طولانی نتوانند اخلاقیات و شیوه نگاه و منش خود را تغییر دهند، تغییر حکومت دردی را دوا نمی کند. ما دچار توهم هستیم، ما بدون دلیل معتقدیم که بزرگترین ملت تاریخ هستیم. ما بدون داشتن مستندات کافی معتقدیم هنر نزد ایرانیان است و بس، ما بدون دلیل معتقدیم که تمام جهان متعلق به ماست، تمام آسیای میانه جزو کشور ماست، بحرین و قطر استانهای ایران هستند و معتقدیم از اعراب بطور کلی برتریم. ما معتقدیم همه پیشرفت های دنیا توسط مهاجرین ایرانی انجام می شود. دیوانه ای مانند حسن عباسی هم همین حرف را می زند، او هم معتقد است ایران باید تمام جهان را کنترل کند، منتهی او می خواهد همه دنیا را مسلمان کند، اما ما با حکومت دینی مخالفیم. تا زمانی که ملت ایران دچار دروغگویی و ریاکاری است نمی توان انتظار داشت رسانه های کشور دروغ نگویند. راستی چرا ما انتظار داریم اپوزیسیون و نیروهای پیشرو کشور بتوانند حکومت را از بین ببرند؟ وقتی ایرانیان به دلیل حسادت و بخل حاضر به تحمل همدیگر نیستند چگونه قرار است وحدت ملی اتفاق بیفتد؟ چرا انتظار داریم مدیران کشورمان کار کنند و وضع کشور رو به پیشرفت برود، وقتی که ملت ایران بطور تاریخی ملتی تنبل هستند؟ چگونه انتظار داریم ایران به ثبات برسد، وقتی که هر ایرانی در موقعیت سیاسی یک آنارشیست ضدقدرت است؟

می دانم از خواندن این حرف ها عصبانی خواهید شد، اما لازم است یکبار با بیرحمی به خودمان نگاه کنیم. حکومت امروز ایران لایق این کشور نیست. در این تردیدی نیست، اما من معتقدم هر روندی که طی آن شیوه زندگی ایرانی تغییر نکند، اما حکومت تغییر کند روندی بازگشت پذیر به سوی وضع تلخ و بدی است که در آن قرار داریم. حکومت ایران باید خودش را اصلاح کند، اما این تنها در صورتی ممکن است که ما بتوانیم حکومت را وادار به اصلاح کنیم. و این در صورتی ممکن است که ما بتوانیم افکار عمومی جهان را برای وادار کردن حکومت ایران تحت فشار قرار دهیم. آیا ما توانایی این کار را داریم؟ اپوزیسیونی که به عنوان اپوزیسیون خارج از کشور تعریف شده است قدرت تحت فشار قرار دادن حکومت را ندارد، این اپوزیسیون علیل و پیر و درمانده و بی سازمان است. به عبارت دیگر نجات دهنده ما خودش بیمار است. اما من معتقد نیستم که نجات دهنده در گور خفته است. من معتقدم نبض تحولات در داخل ایران همچنان می تپد. اما معتقدم ما بیش از هر زمانی به نقد جدی خود محتاجیم. بیش از هر زمانی نیازمند آن هستیم که از فریب دادن همدیگر و رویا بافی و ساختن تصورات غیرممکن و غیرواقعی پرهیز کنیم. افغانستان تغییر کرد، چون ایران باید تغییر می کرد. عراق تغییر کرد، چون ایران باید تغییر می کرد. ایران همچنان در وضعی اسفبار قرار دارد. سیاستمداران جهان می دانند که تغییر وضع ایران تنها با رفتاری که ملت ایران باید انجام دهد ممکن است. و ملت ایران اگر سرنوشت اسفبار و تلخ خود را نمی خواهد باید در رفتار تاریخی اش تجدید نظر کند. یک بار هم شده بعد از صد سال تلاش کنیم تجربه های تلخ گذشته را تکرار نکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

خاتمی، اولشی! آخرشی!

ابراهيم نبوي  - دوشنبه 31 اردیبهشت 1386 [2007.05.21]

تذكر ماموران نيروي انتظامي به دختران جوان در مورد بدحجابي باعث درگيري در ميدان هفت تير تهران شديك پليس زن سعي داشت با كشيدن دست يكي از دختران سعي در سوار كردن او به ماشين داشته باشد، اما او حاضر به سوار شدن نبود. مامور مرد هم با پاي خود به ساق پاي زن جوان زد. اين ماجرا باعث دخالت مردم شد. اين سه زن سرانجام توسط حاضران در ميدان هفت تير از صحنه خارج شدند و با يك ماشين سمند از صحنه دور شدند." .

بالاخره هرجا که باشد، به هر ترتیب که باشد، هر جوری که باشد، دوباره همه راهها به رم ختم می شود. فردا سالگرد دوم خرداد است و قرار است خاتمی در این مورد سخنرانی کند. از همه دوستان درخواست می شود که اگر بچه شان هم روی گاز است، ابریشم شان هم روی آتش است، لیوان وسط مهمانی توی دست شان است، بگذارند کنار و حتما به این مراسم بروند. ضمنا پیشنهاد می کنیم آدمهایی مثل هاشمی رفسنجانی و کروبی و غیره هم در برنامه شرکت کنند، یک دفعه آقای کروبی دوباره خوابش نبرد آرای انتخابات زیر و رو شود. مطبوعات اعلام کردند که اصلاح طلبان برای کاندیداتوری سید محمد خاتمی در مجلس هشتم در حال تلاش جدی هستند. به نظر من اگر خاتمی برای انتخابات نامزد شود و رای اول تهران را بیاورد، بهترین موقعیت برای آماده شدن او برای ریاست جمهوری بعدی است. سعید حجاریان گفت: « مردم به اصلاح طلبان اعتماد دارند.» البته آگاهان گفتند: اعتماد که مدتی است گم شده و پیداش نیست، اما احتمالا یک چیزهایی دارند. در همین راستا نهضت آزادی ساعت صفر شروع فعالیت های انتخاباتی را اعلام کرد و گفت: « اپوزیسیون قانونی متحد شوند.» از طرف دیگر اصلاح طلبان در انتخابات خانه احزاب هم پیروز شدند. فعلا هوا خوب است و کارها دارد گاماس گاماس پیش می رود. شلوغ نکنیم و صف را به هم نزنیم.

مجلس برود یا به روانکاو مراجعه کند؟

اکبر اعلمی، نماینده غیور تبریز که اسامی 35 نفر از سووال کنندگان از رئیس جمهور را اعلام کرده است، برخی دلایل و علل سووال یا استیضاح را چنین گفت: « خودمحوری و خود شیفتگی احمدی نژاد از یک سو و در مواردی غلبه احساس بر عقل و منطق از دیگر سو، باعث به هم ریختگی سیستم و آشفتگی امور گردیده است.» آگاهان توضیح دادند که معمولا چنین مشکلاتی با مراجعه به روانکاو و مدتی بستری شدن حل می شود و نیازی به استیضاح نیست، اما برخی دیگر از آگاهان گفتند کار از محکم کاری عیب نمی کند، اول برود به مجلس بعد سری به بیمارستان بزند.

عوامل امیرکبیر دستگیر شدند
بالاخره یک ماه بعد از اینکه دانشگاه امیرکبیر به هم ریخت و اول یک نفر، بعد سه نفر، بعد پنج نفر، بعد شش نفر و بعد هشت نفر از بچه های امیرکبیر دستگیر شدند، وزارت اطلاعات تازه امروز اعلام کرد که عوامل انتشار متون موهن در نشریات دانشگاه امیرکبیر دستگیر شدند. به نظر می رسد وزارت اطلاعات در دستگیری ها به روش زیر عمل می کند:
اول: سه نفر دانشجو را که کاملا با هم فرق دارند به شیوه تصادفی دستگیر می کنند.
دوم: با بازجویی از آنها یکی را که بیشتر از دو نفر دیگر به نظر می رسد شبیه کسی است که این کارها از او بعید نیست، نگه می دارند و دو تای دیگر را آزاد می کنند.
سوم: سه تا شبیه اولی دستگیر می کنند و خانه های شان را می گردند تا شاید یک چیزی از خانه پیدا کنند.
چهارم: کسانی که از خانه شان چیزهای جالبی پیدا شده جدا می کنند و کسانی که هیچ چیزی برای متهم کردن آنها نیست به عنوان اقدام کننده علیه امنیت ملی به دادگاه انقلاب می سپارند.
پنجم: از کسانی که چیزهای جالبی در خانه شان پیدا شده، اسامی همکلاسی های شان را می پرسند و سه نفر از همکلاسی ها را دستگیر می کنند و بازجویی می کنند.
ششم: در مورد خانواده همکلاسی های دستگیر شده بازجویی می کنند و احتمالا ده بیست نفر مشکوک، مثل بقیه مردم ایران در خانواده آنها پیدا می کنند و آنها را هم احضار و بازجویی می کنند.
هفتم: یکی از کسانی که واقعا مرتکب جرم شده، اشتباها در جایی از دهانش درمی رود و خودش را لو می دهد و وزارت اطلاعات وی را دستگیر می کند.
هشتم: وزارت اطلاعات اعلام می کند که در اثر پیگیری های مستمر عوامل مذکور را دستگیر کرد.

بازی های نیکلا کوچولو
فعلا فرانسه در تب و تاب این سیاستمداری که همه از او متنفرند، ولی تنها راه باقی مانده برای آینده است، دارد جلز ولز می کند. نیکولا کوچولو یک وزیر دادگستری زن مراکشی مسلمان جوان را به کابینه اش آورد. در کابینه اش 10 مرد و 7 زن عضویت دارند. نکته مهم این که ظاهرا مجاهدین خلق می خواستند بروند پیش او، ولی فعلا راهشان نداده. شر این آشغال ها را از فرانسه بکند، خوب است. در همین راستا، در جنوب فرانسه فستیوال فیلم کن آغاز شد و فیلم پرسپولیس که از روی اثر پرفروش مرجانه ساتراپی ساخته شده به این فستیوال رفت. رسانه های درپیتی مثل بازتاب فعلا اسم فیلم « ضدایرانی» را روی پرسپولیس گذاشته اند. اگر فیلم مثل کتاب باشد، اصلا هم ضدایرانی نیست، بلکه خیلی هم فیلم خوبی است. وسط این همه نویسنده بین المللی ایرانی تبار، ساتراپی از آنهایی است که به عنوان گزارشگر فضای ایران در جهان کارش واقع گرا و جالب بوده. وزارت ارشاد اسلامی به نمایش این فیلم در کن اعتراض کرد. آگاهان گفتند: وزارت ارشاد اسلامی غلط کرد.

جنگ اعراب با اسرائیل یا متکی؟
اوضاع مذاکره ایران و آمریکا فعلا در وضعیت شیرتوشیر به سر می برد. روزنامه کیهان شمشیر را از رو بسته که مذاکره نباید بشود. آقای خامنه ای هم در حالی که تصویرش نشان می داد که با مذاکره مخالف است، اما صدایش اعلام کرد که طرفدار مذاکره است، در مشهد رویت شد. از طرف دیگر ماست مالی داستان هولوکاست توسط متکی و جواد لاریجانی، که یک هفته است وارد صحنه شده است، شروع شد. م. ن.چ. وزیر خارجه پریروز اعلام کرد: « هر دانش آموزی می داند که هیچ کشوری از روی نقشه جهان حذف شدنی نیست.» اما ظاهرا رئیس جمهور شب زنگ زد و به منوچهر گفته که: « بی مرام! خوبه من جمعت کردم از خیابون و به اینجا رسوندمت، حالا دیگه ما رو ضایع می کنی؟» در همین راستا م.ن.چ. دیروز مواضع خود را راست کرد و گفت: « منظورم این بود که فلسطین حذف شدنی نیست، نه اسرائیل.» در همین راستا کشورهای عرب علیه دخالت متکی در اختلاف اسرائیل و فلسطین اعتراض کردند و گفتند: « ایها الاخوی! انت راس البصل او تحت البصل؟ روه روه اهنا، اصلا خودش یعنی به عرب تشی کار داری؟» و اما بشنوید از جواد لاریجانی که ظاهرا بطور اشتباهی با جروزالم پست مصاحبه کرد و مورد انتقاد خفنگ و شدیداللنگ کیهان قرار گرفت. به دنبال انتقاد کیهان از مصاحبه جواد لاریجانی با جروزالم پست؛ ستاد حقوق بشر قوه قضائیه گفت که اصلا چنین مصاحبه ای صورت نگرفته است. و راوی آن از بیخ جزو اعراب محسوب می شود. جواد لاریجانی نیز در ادامه سیاست ماست مالی هولوکاست گفت: « محو اسرائیل از نقشه زمین ساخته پرداخته رسانه های غربی است.» من فکر می کنم جواد لاریجانی کیهان و رسالت و دکتر رامین را جزو رسانه های غربی حساب کرده است. جواد لاریجانی همچنین با گریه تمام گفت: « کشورهای عربی باید برای پیشرفت اتمی ایران ارزش قائل شوند.» آگاهان گفتند: آقا جوات! اینها اصلا حالی شون نیست، ول شون کن بریم اطراف ارادان، اون ها انرژی هسته ای خیلی واردن. وسط این بکش بکش معاون طالبانی گفت: « ایران به دخالت در عراق پایان دهد.» فعلا مذاکره معلوم است و طرف آمریکایی هم تعیین شده، ولی طرف ایرانی معلوم نیست. سخنگوی وزارتخارجه گفت: « نماینده ایران در مذاکره با آمریکا هنوز مشخص و قطعی نیست.»

دروغ های رئیس جمهور
مصاحبه رئیس جمهور عجیب بود. انگار چیزی به اسم واقعیت وجود ندارد و اصلا بنا نیست فکر کنیم که ممکن است غیر از « من» کسی وجود داشته باشد که بتواند در مورد واقعیت حرف بزند. رئیس جمهور و رهبر جنبش عددسالاری معاصر، رسما اعلام کرد که تورم امسال 13 درصد است. احمد مجتهد، مشاور بانک مرکزی هم اعلام کرد که تورم امسال 17 درصد و افزایش نقدینگی 40 درصد است. البته رئیس جمهور یک حرف مهم و جالبی زد که به نظر می رسد بخش « دپرسیو» بیماری اش بر بخش « مانیای» آن غلبه کرده است. وی گفت: « اگر از من خوشتان نمی آید، حداقل دروغ نگوئید.» آگاهان توضیح دادند که از رئیس جمهور خوششان نمی آید، ولی این دلیل نمی شود که دروغ بگویند. معلوم نیست چرا رئیس جمهور فکر می کند منتقدان دولت نمی توانند این دوتا کار را با هم بکنند، هم از رئیس جمهور خوش شان نیاید و هم آمار درستی بدهند؟

و مشکلات اساسی ایران

گاهی اوقات آدم در می ماند که این دولت عزیز و محترم به کدام دلیل منطقی و حتی غیرمنطقی یا هر اصولی یا اصلا بدون هیچ اصولی، فلان کار را می کند؟ شما یک خیابان دارید به اسم « خالد اسلامبولی» که این آقای محترم رهبر و رئیس جمهور یک کشور مثل مصر را ترور کرده است. بعد التماس می کنید که آهای مصر! بیا با من رابطه برقرار کن که من به تولید انبوه خالد اسلامبولی در مصر بپردازم، آن کشور هم می گوید اسم خیابان را عوض کن، تا رابطه برقرار کنیم، شما هم این کار را نمی کنید. به نظر شما رابطه با یک کشور مهم تر است یا اسم یک خیابان؟ یا مثلا در مورد کانادا. در تمام این دنیای عظیم، یک کشور بود که مثل آدم با ایران رابطه داشت، معلوم نشد لنگه کفش مرتضوی بود یا چه کسی که زد و این زهرا کاظمی را که با اجازه رسمی دولت وارد کشور شده بود، و تنها گناهش این بود که یادش رفته بود که ایران چه جور کشوری است، را کشت. حالا دولت حاضر است رابطه اش با کانادا تا ابد به هم بریزد، ولی یک تحفه نورچشمی را حداقل از کار برکنار نکند. از طرف دیگر در تمام این دنیا یک آقای نوام چامسکی زبان شناس که من واقعا اقرار می کنم زبان شناس بزرگی است، چون توانسته زبان احمدی نژاد و گنجی را همزمان بفهمد، از ایران طرفداری می کند. دولت محترم هم خانم هاله اسفندیاری که احتمالا ایرانیان دوروبرش در آمریکا به او می گویند جاسوس جمهوری اسلامی، دستگیر کرده و به او می گوید جاسوس آمریکا. همین می شود که آقای چامسکی هم شاکی می شود که بابا اینا دیگه کی ان؟ دیروز نوام چامسکی بازداشت هاله اسفندیاری را محکوم کرد. فقط همین مانده که فردا همه استادان ایرانی مقیم آمریکا در هاروارد و برکلی و استنفورد ایران را محکوم کنند. من فقط یک چیز را هرگز نخواهم فهمید و آن اینکه این آقایان که تا یک هفته دیگر هاله اسفندیاری را آزاد می کنند و دیگر حتی اسمش را هم از زبان وزیر اطلاعات و قوه قضائیه نخواهیم شنید، چرا کاری را که هفته دیگر می خواهند بکنند، امروز نمی کنند؟ راستی کسی از رامین جهانبگلو خبری دارد؟

هفت تفاوت بین هاله اسفندیاری و فی ترنی
خیلی به این موضوع فکر کردم که تفاوت خانم هاله اسفندیاری و خانم فی ترنی ملوان که فکر می کرد قرار است به او تجاوز کنند و دارند در سلول بغلی برایش تابوت می سازند، چیست؟ به نظرم این تفاوت ها میان آنها وجود دارد که یکی را با سلام و صلوات و اهدای لباس و روسری و کادو و دیدار رئیس جمهور آزاد می کنند و این یکی را نگه می دارند.
اول: هاله ایرانی است و ممکن است عامل آمریکایی ها باشد که قرار است بعدا با ایران بجنگند، اما فی ملوانی است که انگلیسی است و به خاک ایران تجاوز کرده است.
دوم: هاله یک محقق مخالف جنگ است، فی یک جنگجوی در حال جنگ است.
سوم: فی چون مادر است خیلی برای ما ارزش دارد، اما هاله چون مادربزرگ است اصلا برای ما ارزش ندارد.
چهارم: فی وقتی به انگلیس برگشت هر چیزی هم که اتفاق نیفتاده بود گفت، اما هاله مطمئنا اگر به آمریکا برگردد چیزی جز آنچه اتفاق افتاده است نخواهد گفت.
پنجم: فی چشم سبز و موبور است و از خودمان است، هاله مومشکی و چشم سیاه است و از خودشان است.
ششم: هاله آدم تحصیلکرده ای است و ما هم که طرفدار علم هستیم و به همین دلیل کاری می کنیم که تمام ایرانیان تحصیلکرده با ما دشمن شوند و دیگر پای شان را به ایران نگذارند، اما فی تحصیل نکرده و ملوان است و این دفعه با عمه و خاله اش برای دیدار از رئیس جمهور عزیز ما می آید، البته احتمالا با ناو می روند ارادان.
هفتم: وقتی ما فی را دستگیر کردیم خیلی چیز عجیبی نبود، چون یک نظامی در منطقه جنگی یک نظامی را دستگیر کرده بود، ولی وقتی هاله را دستگیر کردیم، برای همه اتفاق عجیبی بود که فقط ممکن بود در ایران رخ بدهد.
نتیجه گیری اخلاقی: یادتان هست سالها قبل چیزی به اسم اخلاق وجود داشت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:46  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

کی؟ کجا؟ تورم کجا بود؟

ابراهيم نبوي- یکشنبه 30 اردیبهشت 1386 [2007.05.20]

در ادامه سیاست آمار درمانی و عددسالاری، جناب آقای دکتر نفتی در یک گفتگوی ویژه با ما شرکت کرد و دهان ما را با پاسخ های دقیق، روشن، و منطقی خود سرویس نموده، سالم به آشیانه خود بازگشت.
ما: جناب آقای دکتر! با توجه به افزایش قیمت نفت، چرا تغییرات زیادی در زندگی مردم اتفاق نمی افتد؟ و چرا ما این تغییرات را نمی بینیم؟
دکتر نفتی: برخلاف آمارهایی که ممکن است به گوش شما برسد، قیمت نفت در سال گذشته فقط به مدت یک ساعت و نیم بالا رفت و در حقیقت بعد از آن قیمت نفت شدیدا کاهش پیدا کرد که حتی براساس آمارهایی که من دارم، که حدودا دو کارتن ده کیلویی می شود، قیمت نفت رسید به هفت دلار که با محاسبه دلار هفت تومانی که از رژیم گذشته برای ما به ارث رسیده می شود چهل و نه تومان می شود که اصلا چیزی نیست، من خودم بقیه بودجه را تا 29 میلیارد دلار از یک جایی جور کردم. ولی تغییرات زیادی در زندگی مردم اتفاق افتاده که خیلی ها دوست ندارند این تغییرات باشد، که ما هم جواب شان را در خیابان دادیم.
ما: ولی گفته شد که دولت ذخیره ارزی را در سال گذشته مصرف کرده است، می خواستیم ببینیم این سی میلیارد دلار به چه مصرفی رسیده است؟
دکتر نفتی: ما سی میلیارد دلار داشتیم که چیز خاصی نبود و اگر حساب کنیم برای هر نفر می شود 500 دلار که چیزی نمی شود، یعنی ماهی 40 هزارتومان که جلوی گدا بگذاریم قهر می کند، اول ما با گداها حرف زدیم که قهر نکنند و بعد اقدامات اساسی را شروع کردیم. ما تصمیم گرفتیم عملیات عمرانی کنیم که برای فرزندان مان و فرزندان فرزندان مان بماند، چون این نفت متعلق به امروز نیست، به همین دلیل ما وام هایی دادیم که اینها به صورت چرخه هایی در حال چرخیدن است و هی دارد می چرخد و الآن می بینید که نسبت به سه سال پیش همه چیز عوض شده و ما توانستیم غول گرانی را از بین ببریم و مقدار زیادی هم صرف پیشرفت های علمی شده که در حال حاضر بیش از سه میلیون دختر 16 ساله در حال تحقیقات هسته ای هستند و این ثروت کلانی است برای آینده.
ما: قرار بود سهم دولت از درآمد نفت کاهش پیدا کند و دولت برای افزایش درآمد غیرنفتی تلاش کند، دولت در این راستا چه گامهایی بلندی مطمئنیم که برداشته است، ولی می خواهیم ببینیم که چقدر بلند بوده است؟
دکتر نفتی: دولت گامهای بسیار بلندی برداشته که همین باعث شد که حتی شلوار بسیاری از مسوولان جر بخورد که این یک فداکاری بزرگ بود. مثلا در سال 84 واردات کشور 35 میلیارد دلار بود که در سال 84 به 39 میلیارد دلار رسید و در واقع درست است که 4 میلیارد دلار افزایش پیدا کرد، ولی شیب آن، طوری بود که در حقیقت کاهش پیدا کرد. در مقابل صادرات حدودا ده برابر شد که خود ما هم مانده ایم که این آمار از کجا آمده، ولی نشانه پیشرفت بزرگی در کشور است که ما این گام ها را برداشتیم.
ما: آیا وابستگی دولت به نفت کاهش پیدا کرد یا نه؟
دکتر نفتی: سهم نفت در سال های اخیر با یک شیب عجیب و بسیار تندی کاهش پیدا کرد که قبلا 98 درصد بود، ولی الآن به 50 درصد رسیده که احتمالا در سال 86 باید به 2 تا 3 درصد برسد که ما این وابستگی را هم از بین می بریم و دولت دیگر اصلا نفت نمی فروشد و قصد داریم با صادرات خرما که قرار است از عراق وارد کنیم و آن را به ونزوئلا صادر کنیم، تغییرات زیادی در زندگی مردم به وجود بیاوریم.

ما: عده ای می گویند که افزایش بیکاری یکی از نقاط ضعف دولت است که البته ما تعدادی از کسانی که این حرف ها را می زدند ادب کردیم، ولی از شما هم می خواهیم در این مورد اگر دوست دارید توضیحاتی بدهید.

دکتر نفتی: البته من خودم یک آمارهایی شنیدم که مثلا گفته اند که دولت مثلا 60 میلیارد دلار واردات داشته، به آنها پاسخ می دهم که اولا واردات چیز بدی نیست، داریم، وارد می کنیم، به کسی هم ربط ندارد، ولی این دلیل نمی شود که آمار واردات مان بالا برود. حتی خیلی از دانشمندان جوان ما معتقدند که ما اگر بتوانیم همه چیز را وارد کنیم خیلی ارزان در می آید، و کار اصلی دولت که کسی به آن توجه نکرده این است که ما اصلا چیزی صادر نمی کنیم ولی وارد می کنیم و پولش را من خودم می دهم، و این دستآورد کمی نیست. باید ببینیم ما چی وارد کردیم؟ ما که کالای مصرفی وارد نکردیم، ما کالاهایی مثل برنج و شکر وارد کردیم که این کالاها اصولا برای مصرف نیست، بلکه برای پروژه های عمرانی و سدسازی و ساخت تونل های کشور است. در حال حاضر کسانی با ما رقیب هستند، و امانتدار نیستند و وزارت اطلاعات هم در جریان است. اینها می گویند ما 60 میلیارد وارد کردیم که البته رقمش درست است، ولی آمارش درست نیست، چون آمارهایی ما می دهیم که روی آن کار عملیاتی شده.

ما: پس فرمودید نرخ بیکاری کاهش پیدا کرده است که این بسیار امیدوار کننده است و مردم دوست دارند این را از دهان خودتان بشنوند.

دکتر نفتی: نرخ بیکاری در گذشته 12 درصد بود که ما یک درصد آنها را سرکار گذاشتیم و الآن 11 درصد بیکار داریم که چیز مهمی نیست. وقتی من سرکار آمدم معلوم شد که حدود 3 میلیون بیکار را دو دولت قبلی در جایی قایم کرده بودند که اصلا محاسبه نشده بود و درست دو روز بعد از روی کار آمدن ما اینها را آزاد کردند که خب، ما هم بلافاصله آنها را سرکار گذاشتیم و الآن بیکاری نداریم، یک مقداری هم از سال 57 بیکار بودند که این هم از آنها به ارث رسیده بود که ما الآن آنها را هم حل کردیم. در دوران خاتمی آنها جمعیت 15 ساله را هشت سال در همان سن 15 سالگی نگه داشته بودند که اینها وارد بازار کار نشدند، و یک دفعه ما متوجه شدیم که این افراد یک دفعه هشت نه سال رشد کردند که این هم یکی از مشکلات ما بود. در حال حاضر نرخ بیکاری در کل 11 درصد است، در میان آقایان 23 درصد و در میان خانم ها 16 درصد است که اگر جمع کنیم می شود 11 درصد که ما از برنامه هشت سال آینده هم جلو زدیم و سعی ما براین است که تا وقتی این مصاحبه تمام می شود، بیکاری را به صفر برسانیم که این یک حرکتی است در جهت مثبت.

ما: گفته می شود که نرخ تورم در دولت گذشته 13 درصد بود که در حال حاضر به 16 درصد رسیده است. تلاشهای موفق شما برای کاهش این نرخ تورم چیست و دولت چه کارهایی در این مورد می کند؟

دکتر نفتی: نرخ تورم در دوران خاتمی 15.7 درصد، در دوران هاشمی 25 درصد، در دوران موسوی 30 درصد، در زمان هویدا 60 درصد و در زمان ناصرالدین شاه در حدود 86 درصد بود که از سال 84 ما موفق شدیم آن را به 12 درصد برسانیم و در سال 85 که قرار بود تورم به 11 درصد برسد به 14 درصد رسید که اگر درست نگاه کنیم عملا همان 10 درصد است، نرخ تورم در سال 86 در ماه گذشته 9 درصد شد که ما حدس می زنیم که در پایان سال به 5 درصد و در سال 87 به صفر برسد که ما برای اولین بار شاید تورم منفی داشته باشیم که من به صفر رسیدن این تورم را به همه تبریک می گویم و واقعا این اتفاق بزرگی است.

ما: شما چگونه موفق شدید تورم را به صفر برسانید؟

دکتر نفتی: این یک کار بزرگ بود که چند نفری انجام دادیم که آن را با جابجایی عملیاتی کردیم. چون در این سبد تورم ما آنها هرچیزی که گران می شد، می گذاشتند و ما سه نفر بودیم که اینها را دور می انداختیم، چون سبد تورم از نظر ما نباید در آن چیزهایی که گران می شوند، قرار بگیرند که ما به جای این سبد یک تشت گرفتیم و چیزهایی که ارزان می شد از همین میدان تره بار پشت خانه مان خریدیم و خیلی چیزها را هم خودم با قیمت ارزان دادم به سازمان برنامه و موفق شدیم نرخ تورم را در سال آینده به صفر برسانیم.

ما: آمارهاى غير رسمى درباره چشم‌انداز اقتصاد كشور با آمارهايى كه جنابعالى اعلام كرديد، هيچ سنخيتى ندارد، چه اقدامى بايد انجام داد كه اين آمار در ذهن عموم يك شكل شود؟

دکتر نفتی: اصولا ما یک مراکز آمارگیری داریم که اینها از گذشته به ارث رسیده و می توانیم آنها را با بولدوزر خراب کنیم، چون واقعا ساختمان آنها مناسب با شئونات کشور نیست. این آمارها غلط است و اساس این آمارها هم این است که قیمت ها در بازار چیست، در حالی که قیمت ها را ما گفتیم، باز می روند از جای دیگر می پرسند که ما کاری نمی توانیم بکنیم. مثل واردات که ما درست است که 60 میلیارد وارد کردیم ولی همین 60 میلیارد از 25 میلیارد سال 83 به دلایل مختلف کمتر است.

ما: شما فکر می کنید چرا آمارهای شما با آمارهای مراکز آمارگیری فرق می کند؟

دکتر نفتی: مشکل ما این است که اداره گمرک ما مال 100 سال قبل است، در حالی که اگر صد سال قبل اداره گمرک نداشتیم و الآن خودمان درست می کردیم اینطوری نمی شد. من و تمام خانواده می گوئیم که تورم کاهش پیدا کرده، بعد آنها می روند از بانک مرکزی نرخ تورم را می پرسند، مثلا می گویند که سهم نفت در بودجه 100 درصد اضافه شده، در حالی که ما می گوئیم کم شده، بعد وقتی می پرسیم به چه دلیل، دلیل می آورند، در حالی که سیاست ما این نیست که دلیل بیاوریم. بدون هیچ دلیلی می گویند قیمت مسکن افزایش یافته و از آن برای نشان دادن افزایش تورم استفاده می کنند، در حالی که مگر آدمی مثل من روزی چند ساعت در خانه هستم، من اصلا مسکن را قبول ندارم.

ما: شما موفق شدید مشکل مسکن را در روستا حل کنید و در حال حاضر ما مشکلی در مسکن روستایی نداریم، برنامه موفق شما برای حل مشکل مسکن شهرها چیست؟

دکتر نفتی: یکی از مشکلات مهم ما این است که عده ای دنبال خرید یا اجاره یا ساخت مسکن هستند، در حالی که از نظر ما لزومی ندارد، ما باید تعداد متقاضیان مسکن را کم کنیم، این راه حل پایدار است، اگر تعداد متقاضی مسکن کم شد، خانه ها خالی می ماند و بعد قیمت پائین می آید. ما یک طرح خوبی تهیه کردیم که فکر می کنم تا نیم ساعت دیگر مشکل مسکن شهرها هم حل شود. روش ما این است که اگر قیمت زمین و ساخت و چیزهایی مثل دستشویی و آشپزخانه و اتاق و سالن غذاخوری و حیاط را از مسکن حذف کنیم، قیمت تمام شده پائین می آید، بعد قیمت مسکن می شود یک سوم زمان خاتمی و یک پنجم زمان هاشمی که این پیروزی بزرگی است که دولت به آن دست پیدا کرده است.

ما: دولت چه اقداماتی برای جذب سرمایه گذاری خارجی انجام داده است؟

دکتر نفتی: یک اتفاق مهمی که افتاده است این است که الآن در دنیا معروف است که ایران امن ترین کشور برای سرمایه گذاری خارجی است. که یک شیب تندی هم در این مورد اتفاق افتاده که البته تلاشهای زیادی شده، حتی تعدادی از این سرمایه گذاران خارجی را در فرودگاه کتک زدند که همین باعث شد آنها بفهمند موضوع جدی است و بیایند و سرمایه گذاری کنند که ما داریم در یک شیب تند می افتیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 29 اردیبهشت 1386

تکیلا تاریا

در پاسخ به نوشته ای که تحت عنوان « برای ان که رفت و برای آن که ماند» نوشته بودم، دهها پاسخ و نظر دریافت کردم. پاسخ ها و نظراتی که هر کدام شان می تواند آن نوشته را کامل تر کند یا اشتباهات آن را کم تر کند.

یکی دو نوشته نیز منتشر شد که چون آنها را نماینده گروه مهمی از ایرانیان آن سو و این سوی آب نمی دانم، بطور خاص پاسخ شان را نمی دهم. در حقیقت این نوشته تکمله ای است بر « برای آن که رفت و برای آن که ماند»، این توضیحات را بخوانید:

ایرانیان بیرون مرز اگر بنا باشد به حسب نسبت شان با تغییرات سیاسی کشور تعریف شوند، بر چند گروه اند:

اول، ایرانیانی که ایران در حقیقت سرزمین مادری و در حال حاضر تفریحگاه آنهاست، یا شاید آلبومی از عکس های قدیمی که هر سال یکی دوبار یا دو سالی یک بار آن را ورق می زنند و به عکس های آن نگاه می کنند. این ایرانیان به ایران سفر می کنند تا فامیل و دوستان شان را ببینند، حالی کنند، یا در شکل نه چندان جالب آن شنیده ایم که می گویند هیچ جایی برای حال کردن مثل ایران نیست، دست رو هر کی بگذاری نه نمی گه. این شکل وحشتناک برخورد برخی از ایرانیان مهاجر با ایران است. این افراد هم فالی می گیرند و هم حالی می برند و هم تماشایی می کنند. این افراد یا مهاجران تازه اند، یا تاجران قدیمی یا انقلابی هایی که مثل همه در بیست سالگی در ایران چپ شدند، اما در چهل سالگی وقتی مثل همه چهل ساله ها محافظه کار می شدند، در ایران نبودند، بلکه در سوئد یا آمریکا یا فلان شهر اروپا بودند. این افراد در مدت اقامت شان فهمیدند که همه زندگی سیاست نیست و فهمیدند که اصولا زندگی داستانی نیست که از سمت چپ صفحه نوشته شود. این افراد در اروپا یا به زبان های اروپایی کتاب خواندند یا به زبان فارسی از آثار ترجمه شده دهه اخیر ایران بهره مند شدند و از توهمات جزوات سی صفحه ای چاپ مسکو در سن بیست سالگی درآمدند. اینها فهمیدند که چپ لزوما لنینیسم نیست و سوسیال دموکراسی تنها ارثیه ماندگار چپ برای دنیای متمدن امروز است. این مهاجرین، به ایران می روند و می آیند، در یکی دو سفر اول چند ساعتی سین جیم شده اند و حالا دیگر می دانند که پیرمردهای دهه شصت برای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی موضوع مهمی به شمار نمی آید. آنها ایران را می فهمند و زیاد درگیر سیاست نیستند، بلکه بیشتر به فکر روابط خویشاوندی و دوستی با دوستان شان در ایران هستند.

دوم، ایرانیانی هستند که به اصلاح ایران فکر می کنند و می دانند که هر اتفاقی بیفتد، در داخل کشور رخ می دهد. این افراد به جای آن که برای مردم تعیین تکلیف کنند و در قالب کلمات پیچیده و عجیب و غریب به عموم مردم ایران اهانت کنند، به کسانی که در ایران تلاش می کنند وضعیت را بهتر کنند، کمک می کنند. این گروه بسیارند و جریان قالب و قدرتمند اپوزیسیون خارج از کشور نیز همین گروه اند. این گروه می دانند که حمله آمریکا به ایران حکومت را نابود نمی کند، بلکه ایران را از بین می برد. این افراد می دانند که انقلاب در ایران اگر تنها به پشتوانه شورشهای کور باشد، نه تنها وضع ایران را بهتر نمی کند، بلکه هرج و مرجی را حاکم می کند که حتی دوره احمدی نژاد هم در مقابل آن بهشت است. این افراد معمولا به آزادی و سوسیالیسم اعتقاد دارند و سیاست ورزی می کنند و با براندازی مخالفند. همین ها هستند که به شکل گیری رسانه های موثر کمک می کنند و تلاش می کنند صداهای قدرتمند بوجود بیاید تا چون آینه ای در خبررسانی به ایران تحت سانسور منعکس کننده واقعیات ایران باشند. تقریبا مدیریت تمام رسانه های فارسی زبان غیر لس آنجلسی دست این افراد است. این افراد می دانند که هیچ دولتی در جهان، حتی دولت آمریکا و اسرائیل هم برای اپوزیسیون برانداز تره خورد نمی کنند. برخی از این افراد با زحمت به ایران می روند و همیشه هم زیر نظر هستند و اگر شرایط امروز ایران در رسانه های جهان منعکس می شود با کوشش این گروه است.

سوم، ایرانیانی هستند که بازگشت شان به ایران را موکول به زمانی کرده اند که حکومت تغییر کند. این افراد می خواهند حکومت تغییر کند، چون فکر می کنند از وقتی آنها در ایران نبودند، چیزی تغییر نکرده است. این افراد باور نمی کنند که ممکن است بدون حضور آنها زندگی مردم ایران تغییر کرده باشد. از نظر آنان مشکل ایران حکومت جمهوری اسلامی و دین و ملاهاست، دقیقا ملاها. آنان باور نمی کنند که مردم در ایران دارند زندگی می کنند و در دوره هایی مانند اصلاحات هم زندگی شان جالب و زیبا گذشته است. آنان باور نمی کنند که در ایران ادبیات و شعر و سینما و نمایش و زبان و روابط اجتماعی پیش رفته است و هیچ دولتی هم نمی تواند جلوی پیشرفت و زایش آن را بگیرد. آنها باور نمی کنند که در همین امروز ایران آدمهایی بسیار باشعور و بافرهنگ و باسواد و آزاده هستند که به هیچ قیمتی حاضر نیستند از ایران بروند، دردش را به جان خریده اند و ذره ذره همه چیز را تغییر می دهند. این گروه از ایرانیان معمولا نه خواندن به زبان های دیگر را لازم می دانند و نه از چشمه غنی تولید فکر و اندیشه و فرهنگ و ترجمه داخل ایران استفاده می کنند. این افراد هشت سال تولید فکر و کتاب و موسیقی و سینما و اندیشه سیاسی و ژورنالیسم را در کشور در دوران خاتمی نمی بینند، اما دو ماه فشار احمدی نژاد بر حجاب و کتاب را می بینند. البته در نهایت آنها حکومتی مانند احمدی نژاد را بر دولتی مانند خاتمی ترجیح می دهند، چرا که احمدی نژاد از بسیاری نظرات جلوه دیگری از خودشان است، چپ، تندرو، ضدآمریکایی، مخالف تولید ثروت. برای آنها احمدی نژاد و هاشمی و خاتمی فرقی نمی کنند، کما اینکه نارمک و ونک و نازی آباد و پونک هم فرقی نمی کند. این افراد می توانند بفهمند که چرا در عراق و افغانستان حجاب وجود دارد، ولی نمی فهمند چرا گروهی از مردم ایران واقعا به حجاب اعتقاد دارند. از نگاه این افراد، مردم ایران مشتی آدم بی همت و ناتوان، روشنفکران ایران مشتی خود فروخته، اصلاح طلبان مشتی سازشکار و عوامل خود نظام و بقیه ایرانی هایی که تازه از ایران مهاجرت می کنند یا فرار می کنند، مشتی جاسوس سفارت ایران اند. این افراد که اکثرا تاریخ مبارزات شان در ایران در ربع قرن پیش به یک سال هم نمی رسد، و تقریبا اکثرشان سابقه دو ماه زندان را هم ندارند، آدمی مثل گنجی را که شش سال زندان را تحمل کرده، جاسوس جمهوری اسلامی می دانند. این افراد وقتی سعیدی سیرجانی و شاملو و محمد مختاری و فروهر و پروانه اسکندری در فرنگ جلساتی برگزار می کردند، به آنها می گفتند مزدور جمهوری اسلامی و جلسات آنها را به هم می زدند و بعد، وقتی همین افراد زندانی می شدند و کشته می شدند، پشت جسد آنها پنهان می شدند و قتل همین مزدوران را نشانه اصلاح ناپذیر بودن نظام می دانستند. این افراد گوگوش و شجریان و گروه آریان و شهرام ناظری را هم جاسوسان جمهوری اسلامی می دانند. این گروه، حتی اگر سرشناس ترین شان هم به ایران برگردند، هیچ مشکلی با حکومت و وزارت اطلاعات پیدا نمی کنند. حتی اگر خودشان هم دم در وزارت اطلاعات بروند و اطلاعیه هایی را که زیرشان را امضا کردند( مهم ترین آثار این گروه اطلاعیه هایی با امضای دسته جمعی است) وزارت اطلاعاتی که یک دختر 23 ساله فعال زنان را شش ماه زندانی می کند، آنها را 20 دقیقه هم بازجویی نمی کند. برای اینکه این افراد جز ایجاد دردسر برای جنبش آزادی ایران کاری نمی کنند. تنها یک چیز را ثابت می کنند و آن اینکه حکومت ایران با نمایش دادن آنان به ایرانیان داخل می گوید: « ببینید! اگر بروید خارج این شکلی می شوید!» این گروه فقط از توده ها و جمعیت ها حمایت می کنند، از کسانی که نام شان معلوم نیست، از جنبش کارگران حمایت می کنند، چون جنبش کارگران عکس ندارند و معلوم نیست چه کسانی هستند. از جنبش معلمان حمایت می کنند، در حالی که عملا رهبران جنبش معلمان که تقریبا همه شان افرادی مذهبی هستند و با تعریف این گروه دشمن به شمار می آیند، اما جنبش معلمان عکس دسته جمعی دارند و می شود از عکس دسته جمعی آنان حمایت کرد. این گروه مشکل کتاب نخواندن دارند و دور زدن در میدانی که سی سال قبل وارد آن شده اند و حالا دیگر فقط می توانند دور بزنند.

چهارم، گروه دیگر ایرانیانی هستند که در سالهای اخیر از ایران مهاجرت کرده و یا با وجود سالها زندگی در فرنگ هنوز در فضای ایران زندگی می کنند، این افراد از تلویزیون جمهوری اسلامی استفاده می کنند، خبرهای ایران را دنبال می کنند و خیلی از آنها مذهبی هستند و از نظر سیاسی هم بسیاری از آنها ممکن است اصلاح طلب، اصولگرا، لائیک یا اصلا غیرسیاسی باشند. این افراد از رفت و آمد با گروههای سیاسی اپوزیسیون کاملا حذر می کنند و زندگی خودشان را دارند. مسجد دارند، سفره امام حسن و دعای کمیل دارند و عزاداری می کنند. تعدادشان هم کم نیست. برای برنامه هایی مثل سخنرانی آقای الهی قمشه ای دو سه هزار نفر در بسیاری شهرها جمع می شوند، در حالی که در همان شهر برای سخنرانی مسعود بهنود 300 نفر و برای برنامه هادی خرسندی 500 نفر و برای کنسرت ابی 800 نفر و برای سخنرانی حزب کمونیست کارگری 17 نفر جمع می شوند. در مونترال 90 مسجد وجود دارد که بسیاری از آنها ایرانی است. این هم بخشی از واقعیت ایرانیان مقیم فرنگ است. این افراد به ایران می روند و بازمی گردند و رابطه شان با کشور قطع نمی شود، اما زندگی در فرنگ برای آنها یا از نظر تحصیلی یا شغلی جذابیت بیشتری دارد.

پنجم، ایرانیانی که فقط ایرانی هستند، سنت های ایرانی را دارند، در فضای فرنگ زندگی می کنند و اصلا سیاسی نیستند و به دلیل سیاسی هم مهاجرت نکرده اند. این گروه فقط در تفریحاتی مانند نوروز یا کنسرت های ایرانی بقیه ایرانیان را می بینند، گاهی از تلویزیون های لس آنجلسی و تلویزیون جمهوری اسلامی استفاده می کنند و گاهی از تلویزیون های بومی کشور محل اقامت شان. معمولا نسل اول این مهاجرین دچار دوگانگی نسبت به ایرانی بودن شان هستند و نسل دوم شان معمولا فرنگی اند، نسل دوم این گروه براحتی زندگی می کنند و تعادل روانی دارند و در فضای ایرانی زندگی نمی کنند. و اگر هم به فضای ایرانی بروند، برای خوش گذراندن می روند. این گروه زیاد به ایران می روند و می آیند و مشکلی هم برای ماندن در ایران ندارند. بسیاری از این گروه در سنین پیری به ایران برمی گردند.

تقسیم بندی ایرانیان به سلطنت طلب و جمهوری خواه و لائیک و اصلاح طلب فریب خورده و عامل نظام، موضوعی است که فقط برای یک گروه بیست درصدی از ایرانیان مهاجر صدق می کند. این تقسیم بندی معمولا ویژه کسانی است که « مجبور شدند که بروند» چه آنها که در سال 57 تا 61 مجبور شدند بروند و چه آنها که در سالهای پس از اصلاحات مجبور به رفتن شدند. این تقسیم بندی را ایرانیان داخل کشور یا نمی دانند یا برای شان اهمیت ندارد، چون اساسا موضوع زندگی اکنون ایرانیان نیست.

توتالیتاریسم ایرانی: یکی از تئوری هایی که حلال مشکل بدفهمی ایرانیان خارج از وضع داخلی ایران است، تئوری توتالیتاریسم اسلامی است. کتابی که آقای ناصحی با همین نام منتشر کرده این تئوری را توضیح می دهد. براساس این تئوری، جمهوری اسلامی یک حکومت توتالیتر است. این کتاب البته در سال گذشته که احمدی نژاد سرکار آمده و موضوع حجاب عمده شده است و تغییراتی در ایران رخ داده است، چاپ نشده، بلکه در دوران خاتمی چاپ شده است. من معتقدم اساس این تئوری اشکال دارد. چرا که اگر فرض کنیم که توتالیتاریسم مبتنی بر چهار خصوصیت « حاکمیت ایدئولوژی فراگیر»، « حاکمیت وحشت مطلق و جلوگیری از هر نوع آزادی بیان»،« از بین بردن حوزه عمومی و تجاوز به حوزه خصوصی» و « حکومت بوروکراتیک هیچ کس» است، اصولا با این فرض، حکومت جمهوری اسلامی توتالیتاریستی نیست. از نظر من دیکتاتوری جمهوری اسلامی نوعی دیکتاتوری منحصر بفرد است نه دیکتاتوری پرولتاریاست، نه توتالیتاریستی است، می شود اسمش را گذاشت تکیلاتاریا، شاید اینجوری بتوانیم منحصر بفرد بودن آن را نشان دهیم. به اعتقاد من به چند دلیل جمهوری اسلامی توتالیتر نیست.

اولا: این که شاید گروههایی در حکومت ایران می خواهند ایران تبدیل به حکومت توتالیتر شود، اما این افراد تاکنون موفق به ایجاد چنین چیزی نشده اند، بخصوص اینکه در دوران خاتمی و در بخش وسیعی از دوران هاشمی اصلا چنین وضعی وجود نداشت. در ایران کمدی توتالیتاریسم وجود دارد، نه تراژدی آن. در دوران خاتمی چیزی به اسم حکومت وحشت وجود نداشت، در یک دوره دو ماهه در قتل های زنجیره ای وحشتی عمومی به وجود آمده بود، سه روز پس از 18 تیر نیز به مدت یک هفته چنین وضعی وجود داشت، ولی در آن هشت سال، وحشت عمومی وجود نداشت. اصلا ایران برای ایجاد چنین وضعی جامعه خوبی ندارد. به قول سعید حجاریان« ممکن است مردم ایران شهروندان خوبی برای دموکراسی نباشند، اما به هیچ وجه زیر بار دیکتاتوری هم نمی روند.»

دوما: نظام اداری دولت ایران در سالهای پس از هاشمی نظام اداری ای نبود که با آن بشود دیکتاتوری اداره کرد. اداره دیکتاتوری یک نظام اداری آسیب ناپذیر و مستحکم مانند حکومت صدام و نظام هیتلری و استالین می خواهد، چنین چیزی نه امروز بلکه در دوره پهلوی هم وجود نداشت. در دیکتاتوری رضاخانی هم ملک الشعرای بهار وزیر فرهنگ بود، با ملک الشعرای بهار که نمی شود توتالیتاریسم اداره کرد. در دوران پس از مرگ آیت الله خمینی و روی کار آمدن هاشمی نیز در کشور ایدئولوژی زدائی شد و اصولا سیستم بوروکراسی از وضع پیشین به درآمد و حکومت بوروکراسی وجود نداشت. شاید بسیاری از طرفداران استبداد در ایران ناراحتند که چرا نمی شود با این مردم یک سیستم توتالیتر را اداره کرد، ولی همین است. ایرانی بی نظم و غیرجدی و اهل تسامح که تغییر نکرده است. با چنین اخلایق از ایرانیان، هر چیزی در ایران مدتی جدی است، بعد تبدیل به کمدی می شود. کمدی سلطنت، کمدی جمهوری اسلامی، کمدی اپوزیسیون، کمدی اصلاحات، کمدی توسعه سیاسی و حالا کمدی بنیادگرائی. البته این وجه از جامعه شناسی ایرانیان، ممکن است از این منظر مفید و خوب باشد، چون وقوع توتالیتاریسم را ناممکن می کند، اما همین غیرجدی بودن است که هر کار تشکیلاتی و همکاری ملی و کار اساسی را تقریبا ناممکن می کند.

سوما: حکومت در ایران در بسیاری از دوره ها می خواهد جلوی حوزه عمومی را بگیرد و وارد حوزه خصوصی شود، اما در اینجا هم همان کمدی حاکم است. در دوران اصلاحات زندانی را به زندان می بردند، در حالی که کتاب خاطرات زندانش در خیابان و توسط همان دولت مجوز چاپ گرفته بود. ناصر زرافشان زندانی همین حکومت توتالیتری بود که صبح از زندان بیرون نیامده عصر با رادیوهای خارجی مصاحبه می کرد. اگر فرض کنیم که در ایران حکومت توتالیتر حاکم است، باید به این سووالات جواب بدهیم: در کدام حکومت توتالیتر زندانی سیاسی مرخصی می رود و چون حالش را ندارد، دو سه روز بعد خودش را به زندان معرفی می کند؟ در کدام حکومت توتالیتر، اکبرگنجی زندانی، عکس اش در زندان در تمام جهان پخش می شود، در حالی که هیچ ملاقاتی هم با هیچ کس نداشته؟ در کدام حکومت توتالیترکتابهای کسی که زندانی می شود، از وزارتخانه دیگری از همان « بوروکراسی هیچ کس» جایزه می گیرد؟ در کدام حکومت توتالیتر زندانی سیاسی مانند هاشم آقاجری که تا یک ماه قبل حکم اعدامش صادر شده بود، در