تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

ملتی که 215 درصد است

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 31 مرداد 1386 [2007.08.22]

یکی از خوبی های کشوری که در آن مرکز آمارگیری رسمی وجود ندارد و اگر کسی مثلا عباس عبدی بیچاره و حسین قاضیان زندانی اگر در آن نظرسنجی کنند، دستگیر می شوند، این است که آقای محترمی مثل باهنر که هر هفته ده تا هنر از هر لنگ و پاچه اش سرازیر می شود، می تواند هر گلواژه محبتی را اعلام کند. مثلا اینکه باهنر گفت: « هشتاد و پنج درصد مردم طرفدار اصول گرایان هستند.» آگاهان توضیح دادند که از کجا فهمیدند 85 درصد طرفدار اصول گرایان هستند؟

دلیل اول: رفراندوم، طبیعی است وقتی گروهی 85 درصد طرفدار داشته باشد، هرگز رفراندوم برگزار نمی کند، چون ممکن است تعداد آرای آن 15 درصد بیشتر شود و در نتیجه در رفراندوم شکست بخورد.
دلیل دوم: انتخابات، اصولگرایان 85 درصد طرفدار دارند، کارگزاران هم بر اساس آمارهای مربوط به هاشمی احتمالا 30 درصد طرفدار دارند، اصلاح طلبان هم بر اساس آخرین آمارها حدودا 45 درصد طرفدار دارند، همه واقعیات هم نشان می دهد که پنجاه درصد مردم هم اصولا به هیچ کدام از این گروهها علاقه ندارند، جمعا حساب کنیم 210 درصد مردم فقط طرفدار این چهار گروه هستند. طبیعی است که با این وضع شورای نگهبان باید این همه محدودیت برای بقیه ایجاد کند.
دلیل سوم: در آخرین انتخابات ریاست جمهوری احمدی نژاد که اصولگرایان همه جمع شدند و به او رای دادند، 35 درصد از کل رای دهندگان طرفدار اصولگرایان بودند، پنجاه درصد هم در این مدت با دیدن موفقیت های او، صحنه های اعدام، کتک خوردن در خیابان، افزایش قیمت ها، غنی سازی هسته ای و راه افتادن نیروگاههای هسته ای، اوضاع سیاست خارجی طرفدار اصولگرایان شدند، 50 درصد و 35 درصد می شود 85 درصد.
دلیل چهارم: اصولا اصولگرایان سنتی 20 درصدشان احمدی نژاد را قبول دارند، طرفداران احمدی نژاد هم 15 درصدشان اصولگرایان سنتی را قبول دارند، اصولگرایان میانه رو هم 30 درصدشان اصولگرایان سنتی را قبول دارند، اصولگرایان تندرو هم 30 درصدشان اصولگرایان میانه رو را قبول دارند، اگر اعداد 20 و 15و 30و 30 را جمع کنیم می شود همان 85 درصد که باهنر گفته است.

محمود اف 15
برادر سردار پیمانکار میلیاردرصادق محصولی گفت: « سرعت احمدی نژاد مثل یک جت فانتوم است.» آگاهان از این سرعت نتایج زیر را گرفتند.
نتیجه اول: هزینه اش بالاست و تنها فایده اش این است که می تواند بسرعت خراب کند.
نتیجه دوم: فقط به درد جنگیدن می خورد.
نتیجه سوم: دائما توی آسمان سیر می کند.
نتیجه چهارم: روی زمین به درد نمی خورد و فقط باید از آن مواظبت کرد.
نتیجه پنجم: مثل بقیه هواپیماهای ایرانی بالاخره یکی از همین روزها سقوط می کند.

مهاجرت یا فرار مغزها یا نخبگان
مهم این است که آنها فرار نکردند، بلکه با خیال راحت تصمیم گرفتند و رفتند و مهم تر از همه این که آنها مغزهایی نبودند که چون امکان رشد نداشتند، فرار کنند یا مهاجرت کنند، بلکه کسانی بودند که نخبه بودند و مهاجرت کردند. به نظر شما چه فرقی می کند؟ معاون علمی و فنآوری رئیس جمهور گفت: « در ایران امروز فرار مغزها نداریم، بلکه فقط ما شاهد مهاجرت نخبگان هستیم.» وی گفت: فقط!

گوچی و ورساچه، دولچه گابانا و شانل
لامروت! لااقل بگذار یک روز از افتتاح کارخانه بگذرد، بعد دنیا را بترسان. رئیس جمهور موفق و پیروز در کلیه عرصه های نبرد که دیروز به فیشی رفت باکو و به کیشی برگشت به اردبیل( یا بالعکس) در باکو گفت: « روابط تهران، باکو با توجه به ظرفیت ها بسرعت می تواند توسعه یابد. ما از حقوق ملت ها و انسان ها دفاع می کنیم.» وی توضیح نداد که از حقوق کدام ملت ها و کدام انسان ها دفاع می کند و آیا ملت ایران جزو کسانی که رئیس جمهور ایران از آنها دفاع می کنند، هست یا نه، ولی احمدی نژاد به هنگام افتتاح بزرگترین کارخانه نساجی و تولید پوشاک خاورمیانه در اردبیل به ابرقدرتهای جهان، بخصوص ابرقدرت شانل، گوچی، دولچه گابانا و ورساچه هشدار داد: « به ابرقدرت ها نصیحت می کنم، از موفقیت های ایران درس عبرت بگیرند.» وی که هنوز کارخانه اش تازه دیروز راه افتاده است، گفت: « مارکهای خارجی باید از پوشاک حذف شوند. باید پوشاک ایران حرف اول را در دنیا بزند.» وی درخواست نکرد و پیشنهاد نداد، بلکه دستور داد که « باید پوشاک ایران حرف اول را در دنیا بزند.» در همین راستا امت شهیدپرور اعلام کردند که از این پس « اگر دست دشمن از آستین پیراهن شانل درآمده باشد با مشت محکم توی دماغ گوچی می زنند.» همچنین پابرهنگان مقیم علی آباد بالاتر اعلام کردند که « از این پس هر مزدوری پا توی کفش تیمبرلند بکند، پایش را قلم خواهند کرد.» آگاهان پیش بینی کردند که بزودی بسیج دانشجویی با لباس های دارا و سارا در صحنه حاضر شده و ضمن برگزاری یک تظاهرات میلیونی شعارهای زیر را خواهند داد. « ما پیرو رهبریم، آدیداس نمی خریم.»، خواهران نیز شعار دادند: « کراوات ورساچه، این آخرین پیام است، گوچی برو حیا کن، این گفته امام است.» این تظاهرات در روزهای آینده ادامه خواهد شد.

دست خدا بر سر ماست، هوگو چاوز رهبر ماست
مشکل جهان این است که نسبت مشنگ های موجود در جهان به نسبت متوسط جمعیت دارد افزایش پیدا می کند. دیه گو مارادونا که فعلا ترک کرده و مثل همه کسانی که ترک سنگین می کنند، مدتی چپ می زند، در یک برنامه تلویزیونی هوگو چاوز حاضر شد و گفت: « جورج بوش شیطان است.» وی که به ولایت مطلقه کاسترو و چاوز ایمان آورده است، گفت: « من به چاوز ایمان دارم، هر کاری که چاوز و کاسترو انجام می دهند برای من بهترین است.» وی مشت محکمی به دهان آمریکا زد و گفت: « من از هر چیزی که منشاء آن آمریکایی باشد، متنفرم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:31  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 30 مرداد 1386

هاله اسفندیاری آزاد شد و روسیاهی....

هاله اسفندیاری آزاد شد و فردا نیز احتمالا کیان تاجبخش آزاد خواهد شد. هاله اسفندیاری اکنون در خانه نشسته و به ارزش بی بدیل تنفس هوای آزاد و باز کردن پنجره و داشتن بالشی برای زیر سر و راه رفتن به هر اندازه که بخواهی فکر می کند. هاله اسفندیاری حالا گوشی را برداشته و با دخترش و نوه اش در آن سوی جهان سخن گفته است.

هاله اسفندیاری وقتی وارد خانه شده است، نگاهی به آینه کرده است و موهای سپید شده این روزها را شمرده است و چین های افتاده بر پیشانی را نگریسته است و یک لحظه رنج تمام این ماههای بی شمار را بر شانه هایش کشیده است و بدتر از همه در یک لحظه تمام سنگینی نشستن جلوی دوربین را احساس کرده است.

وقتی روزهای بد زندان را می گذراندیم یک روز مسعود بهنود گفت: این روزها همه به خاطره تبدیل می شود. می خواهم به هاله بگویم که این روزها همه به خاطره تبدیل می شود، خاطره ای تلخ از 67 سالگی مادربزرگی که تاوان عشق به میهنش را داده است. خاطره تلخ استبدادی که بالاخره باید یک روز درها را باز کند، اگر چه ممکن است من آن روز نباشم، خاطره تلخ شب های سنگین بازجویی های موجود مفلوکی که حتی از دیده شدن هم می ترسد.

امروز بالاخره آمد و هاله عزیز ما هم آزاد شد. او خواهد رفت و در خانه اش خواهد نشست و به این فکر خواهد کرد که چقدر آدمها رنج خواهند کشید تا فردایی که شاید دور نباشد، نوه هاله اسفندیاری در کمال آزادی در محوطه تخت جمشید گام بزند و به مادربزرگی بیاندیشد که روزی به او گفته بود: ما باید به ایران افتخار کنیم، روزهای سختی گذشت برما. سخت گذشت و سخت می گذرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:28  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 30 مرداد 1386

آپاراتی علی بی خیال

یک توضیح ساده: فکر می کنم صفحه بند روزآنلاین یادش رفته طنز امروز را توی صفحه بگذارد.

سوار بر تایتانیک داریم می رویم، موسیقی روح نوازی به گوش می رسد، احمدی نژاد در نقش لئوناردو دی کاپری یو، در حالی که دست هایش را باز کرده، رو به باد ایستاده است و رو به رویش غلامحسین الهام، سربر شانه های محمود گذاشته و به موسیقی گوش می دهد. شش ساعت قبل آنها متوجه شدند که کشتی سوراخ شده و دارد به زیر آب فرو می رود. الهام می پرسد: محمود! تو فکر می کنی نجات پیدا می کنیم؟ محمود می گوید: مگه چیزی شده؟ سرت رو بذار روی شونه ام و توکلت رو بکن به خدا. الهام می گوید: سوراخ چی می شه؟ محمود می گوید: سوراخ؟ آره، سوراخ، یادم اومد، تو می دونی باید چکار کرد؟ الهام می گوید: من می گم بپریم توی آب. محمود می گوید: مگه تو شنا بلدی؟ الهام می گوید: نه، تو هم بلد نیستی؟ محمود می گوید: نه، بهتره دیگه راجع بهش حرف نزنیم.

سه سال قبل، یک جلسه ویژه در یک جای ویژه
محمود احمدی نژاد همراه با بیست نفر از سران قوم نشسته اند و دارند با هم حرف می زنند، محمود: سیاست دوران هاشمی اقتصاد و امنیت کشور را به باد داد. دیگران: درست است.
محمود: سیاست خاتمی اسلام و عدالت را نابود کرد. دیگران: درست است.
محمود: ما باید با آمریکا بجنگیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید عدالت را اجرا کنیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید با فساد مبارزه کنیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید با ناامنی مبارزه کنیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید مردم را به خیابان بکشانیم و توی دهان دشمنان بزنیم. دیگران: چه جوری؟
محمود: ما باید برای همه کارهایی که گفتم برنامه داشته باشیم. دیگران: ما باید برنامه داشته باشیم.
در همین موقع برق می رود، بحث متوقف می شود. انتخابات برگزار می شود. جنگ با آمریکا و اجرای عدالت و مبارزه با فساد و ناامنی آغاز می شود و مردم به خیابان می آیند.

یک هفته قبل، یک جلسه ویژه در همان جای ویژه
محمود احمدی نژاد همراه با بیست نفر از سران قوم نشسته اند و دارند با هم حرف می زنند، دیگران: آمریکا می خواهد با ما بجنگد. محمود: می جنگیم.
دیگران: مردم انتظار دارند عدالت اجرا شود. محمود: اجرا می کنیم.
دیگران: مردم انتظار دارند با فساد مبارزه کنیم. محمود: مبارزه می کنیم.
دیگران: مردم انتظار دارند امنیت را تامین کنیم. محمود: تامین می کنیم.
دیگران: مردم می خواهند توی دهان دشمنان اسلام بزنیم. محمود: می زنیم.
دیگران: چه جوری؟ محمود: سه سال قبل وقتی من این مطالب را می گفتم، برق قطع شد و گفته های ما نیمه کاره ماند. من می خواستم موضوع مهمی را به شما بگویم که آن شب چون برق رفت نتوانستم بگویم. دیگران: چی؟
محمود: می خواستم بگویم که من در مورد این کارهایی که پیشنهاد کردم، برنامه خاصی ندارم، شما چه برنامه ای برای ادامه کارها دارید؟ دیگران: ما؟
در این لحظه برق می رود، بحث متوقف می شود و همه به خانه های شان می روند.

فکر می کنید چه اتفاقی خواهد افتاد؟
تقریبا هیچ کسی نمی تواند حدس بزند که در شش ماه آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. آنچه مسلم است این است که معلوم نیست چه اتفاقی می افتد. همه امیدوارند اوضاع همانطوری پیش برود که آنها دوست دارند، و چیزی که مسلم است این است که چون خواسته های آدمهای مختلف با همدیگر تضاد دارد، طبیعتا اوضاع مطابق میل همه پیش نخواهد رفت. یک چیز دیگر هم مسلم است، این که ما برنامه ای نداریم، و از طرف دیگر در گذشته معلوم شده که آنها احتمالا برنامه دارند. آیت الله خامنه ای در دیدار با رئیس جدید کمیسیون فرهنگ مجلس که به جای افروغ آمده است، گفت: « از آقای افروغ استفاده بیشتری بکنید.» البته به نظر می رسد که از افروغ نمی شود استفاده بیشتری کرد. چون افروغ در مورد دولت گفته است: « آدم می ماند که این کابینه چیست؟ راست است؟ عمل گراست؟ عدالت خواه است؟ چیست؟» در گروه مقابل هم کمابیش چنین خبرهایی است. احمد زیدآبادی هم به این نتیجه رسیده است که باید سکوت کرد تا دولت هرچی قرواطفار بلد است بریزد وسط و در سکوت نگاهش کرد که بالاخره کی آرام می شود و یادش می افتد که وظیفه دولت اداره کشور است. صادق زیبا کلام هم گفت: « دولت نه سناریو دارد، نه برنامه....» آگاهان توضیح دادند: به جای همه اینها دولت هم بلد است زیاد حرف بزند، هم تا دلت بخواهد رو دارد، هم پول دارد و امکانات کافی را برای نابود کردن پول دارد، هم هواپیما دارد و هفته ای یک بار همه دولت مسافرت می روند. حداقل مملکت به جایی نمی رسد، دولت به جایی می رسد. البته یک راه حل مهم وجود دارد که با توجه به این که مشکل اصلی این است که نظامیان دولت را در دست دارند، به ذهن سردار ذوالقدر رسیده است. سردار ذوالقدر با اعتراف به نارضایتی بدنه اداری کشور از عملکرد دولت نهم پیشنهاد کرد که بسیج برای اصلاح نظام اداری کشور در ادارات مستقر شود. البته این هم یک راه حل است که اگر به نتیجه نرسد، احتمالا هیچ نتیجه ای نخواهد داشت. در همین راستا شورای پول و اعتبار که هفته قبل به دستور رئیس جمهور منحل شده بود، تشکیل جلسه داد.

آپاراتی علی بی خیال دایر شد
بانک های آلمانی که رابطه شان را با ما قطع کردند، شرکت های ایتالیایی هم از دیروز اعلام کردند که سرمایه گذاری در ایران را متوقف می کنند. فکر می کنم دولت ایران اگر بخواهد با مافیای سیسیل هم معامله کند، حتما باید یک تائیدیه از پوتین داشته باشد. البته یک پیش بینی این است که با این تهدیدی که لاریجانی کرده است، سازمان ملل و شورای امنیت بزودی انحلال خودش را اعلام و دفتر نیویورک را تخلیه کند. علی لاریجانی گفت: « در صورت تصویب قطعنامه دیگر پاسخ متناسب می دهیم.» آگاهان اعلام کردند که اعضای شورای امنیت را بعد از اعلام این تهدید مشاهده کردند که داشتند فرار می کردند و جلوی صورت شان را گرفته بودند که شناسایی نشوند. علی لاریجانی همچنین مشکل سپاه را به کل ملت ایران منتقل کرد و گفت: « سپاه در قلب مردم ایران است.» البته این دو نظر مهم ترین نظراتی که لاریجانی داد، نبود. مهم ترین حرفی که دیروز علی لاریجانی زد و باعث شد که به عنوان علی آپاراتی شناخته شود، این بود که وی به سازمان ملل گفت: « مسیر کار سولانا و البرادعی را پنچر نکنید.» آگاهان حدس می زنند که در روزهای آینده چنین جملاتی را از لاریجانی خواهند شنید:
- « سازمان ملل بداند که ما لاستیکهای مان را برای بدترین مسیر ها آسفالت کرده ایم.»
- « مسیر حق را با میخ های امپریالیسم پنچر نمی شود.»
- « بادی که در راه حق است ما را تا دره های پیروزی خواهد برد.»
توضیح فلسفی: ظاهرا علی آپاراتی عزیز ما یک عمر فلسفه خوانده و تا به حال به مسیر و لاستیک و ماشین فکر نکرده است.


اشرار دستگیر شدند
به دنبال گروگان گیری اشرار در بلوچستان، پلیس پاکستان 21 گروگان ایرانی را آزاد کرد و تحویل مقامات ایرانی داد، همین پلیس 15 نفر از اشرار را دستگیر کرد و دو نفر از آنها را کشت. جانشین قرارگاه عملیاتی رسول اکرم گفت: « اقدامات دیپلماتیک برای انتقال گروگانها به داخل کشور ادامه دارد.» آگاهان پیشنهاد کردند که ایران و پاکستان قراردادی ببندند که طی آن پلیس پاکستان با اشرار ایرانی مبارزه کند، در عوض پلیس مقتدر ایران هم خواهران و برادران هموطن را در تهران و برخی شهرهای بزرگ کتک بزند که خیلی خسته نشوند. آیت الله هاشمی شاهرودی گفت: « اشرار قطعا به مجازات اعمال ننگین خود خواهند رسید.» وی توضیح نداد چه کسی آنها را دستگیر می کند، اما قول داد که اگر آنها را دست و پا بسته تحویل دادند، پلیس ایران قدرت اعدام کردن آنها را دارد. یک خبر دیگر هم خواندم که امیدوارم دروغ باشد و چنین اتفاقی رخ نداده باشد، از کسانی که خبر دارند، درخواست می شود ما را مطلع کنند. خبر این است که « گروهی به نام « گارد آزادی» برای چند ساعت شهرک جوجه سازی مریوان را به تصرف درآوردند، در این مدت نیروهای انتظامی از خانه بیرون نیامدند. این گروه هم در شهرک و در مسیر جاده سنندج به مریوان به اقدامات تبلیغی پرداختند و بعد هم رفتند.» در هفته گذشته یک هلیکوپتر سپاه هم در مناطق مرزی سقوط کرد. برخی منابع مشکوف هم گفتند که « ایران روستاهای کردستان عراق را به توپ بست.» البته در این مدت نیروی انتظامی جز کتک زدن خواهران و برادران اقدامات بسیار مهم دیگری نیز انجام داد، از جمله اینکه « 10787 معتاد تزریقی از 10 کلانشهر جمع آوری شدند.»

تحریم باید گردد، تائید باید گردد
با نزدیک شدن داستان انتخابات که دارد یواش یواش و خوشبختانه به عنوان روزهای بیرون آوردن سر از زیر آب و نفس گرفتن برای تحمل یک سال بعد، بزودی فراخواهد رسید، محسن میردامادی اعلام کرد: « از ترس رد صلاحیت به خودکشی تحریم تن نمی دهیم.» وی برای اینکه پیش بینی دقیق خود را نشان دهد، گفت: « هیچ کس حتی شورای نگهبان هم نمی داند تا شش ماه دیگر چه پیش خواهد آمد.» میردامادی که هفته گذشته از شورای نگهبان خواسته بود از عملکرد خود توبه کند، گفت: « موفق ترین دولت از نظر اقتصادی بعد از انقلاب دولت خاتمی بود.» آگاهان توضیح دادند علت این موفقیت این بود که دولت و مخالفانش چنان درگیر مسائل سیاسی بودند که وقت نداشتند به اقتصاد هم برسند و به همین دلیل وضع اقتصادی خوب بود. احمدی نژاد هم اگر این همه روی سیاست خارجی وقت نگذاشته بود، الآن ما هیچ مشکلی در دنیا نداشتیم. سید محمد خاتمی در همین راستای حرف های خوب برای روزهای بد، گفت: « ملت جای افراد را در فضای آزاد تعیین می کند.» آگاهان گفتند: چشم، از روی این جمله صد بار می نویسیم تا خط مان خوب بشود. از سوی دیگر، محمد رضا تاجیک که دل خجسته ای داشته و دچار امید پس از نومیدی شده است، گفت: « خاتمیسم به عرصه سیاسی کشور بازمی گردد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:27  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 29 مرداد 1386

پدر ورزش با مادر ورزش چه کرد؟

دستمالی در دست و چیزکی دست دگر
بین « خیابانی» را که چنین گفت و شنید

پدر ورزش ایران « علی آبادی» شد
از چنین بی پدری مادر ورزش زائید
خواست اسم پسرش را بگذارد فوتبال
لیک اجماع نشد حاصل و بسکتبالید
پدر ورزش ایران اگر این بی پدر است
بر چنین ورزش و قبر پدرش باید ...

ابراهیم نبوی
29 مرداد 86

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:25  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سرداران و سربداران

ابراهيم نبوي - دوشنبه 29 مرداد 1386 [2007.08.20]

یکی از مباحث فلسفی مهم تاریخی عصر سردارسالاری، این است که آیا سردار سالار است، یا سالار سردار است، ولی در هر حال این دو تا حد زیادی به هم ربط دارند. البته طبیعی است که سرداران سپاه به انجام وظایف ملی خود برای دفاع از میهن مشغولند، مثلا، سردار جعفری گفت: « دستگاههای نظارتی بانکها به بهانه حیثیت سازمانی جرائم مالی را افشا نمی کنند.» وزیر دفاع، سردار نجار نیز در مورد دفاع از مرزهای کشور اعلام کرد: « مخالفان کاهش سود بانکی مریض اند.» البته فکر نکنید که چون دوتا سردار در امور بانکی نظر دارند، بقیه هم همین طورند، مثلا سردار طلایی دو هفته قبل گفت: « شورای شهر تهران را روی انگشت می چرخانم.» در مقابل سردار ذوالقدر که مثل سایر نظامیان در سیاست و انتخابات دخالت نمی کند، و فقط مسوول برگزاری انتخابات است، گفت: « انتخابات را مکانیزه می کنیم.» خبرنگاران ما در جستجوی جایی که سرداران در آن نقش نداشته باشند، با سردار انصاری برخورد کردند. سردار انصاری گفت: « موتورسواری خانمها جرم نیست.» سردار نقدی نیز از ریاست ستاد مبارزه با قاچاق ارز و کالا استعفا داد و احتمالا به یک کار نظامی مانند نظارت بر ورزشهای زیرآبی و ریاست دانشکده فیزیک و فضا مشغول خواهد شد. سردار محصولی هم که قرار بود وزیر نفت شود و فعلا قرار است سردار نادران از مجلس به جای وزیر استعفاداده شده، وزیر خواهد شد، گفته بود: « من افتخار می کنم میلیاردر هستم.» در همین راستای پر از سردار، سردار فیروزآبادی، ضمن نشان دادن کل دندانهایش به مخالفان دولت سرداران، گفت: « دولت احمدی نژاد محبوب رهبر است.» آگاهان با صدای بلند فریاد زدند: بر منکرش لعنت! حداد عادل هم که تصادفا سردار نیست، ولی احتمالا توی خانه سردار صدایش می کنند، گفت: « سپاه فرزند برومند انقلاب است.» آگاهان توضیح دادند که البته از آن فرزندانی که توسط انقلاب خورده می شود، نیست، بلکه از آن فرزندانی است که توسط آنها انقلاب خورده می شود. با تمام این اوصاف، کارشناسان کف کردند که چرا آمریکا اعلام کرده است که می خواهد « سپاه را جزو گروههای تروریستی اعلام کند.» این بیچاره ها که یا دارند کار بانکی می کنند، یا ساختمان می سازند، یا موی پسرها را کوتاه و مانتوی دخترها را دراز می کنند و اصلا در دولت نقش صد در صد ندارند و فوقش هشتاد درصد دولت دست اینهاست. با این وجود، آمریکا ضمن اعلام اینکه « نیروهای سپاه قدس در عراق هستند.» گفت: « پنجاه عضو سپاه، شبه نظامیان عراقی را آموزش می دهند.»
نتیجه گیری اخلاقی: فعلا خبرها یا مربوط به سرداران است، یا سربداران.

اراذل و اوباش نابود شدند
یکی از فواید اعدام های اخیر که به نام اشرار و اراذل و اوباش صورت گرفت و ملت شریف ایران با حضور در صحنه به آرامش رسیده و متوجه شدند که عاقبت خلاف چیست، این بود که دولت موفق شد اشرار را نابود کند و چنان بترساند که امروز در اثر حمله اشرار مسلح به تعدادی خودرو، بیش از سی نفر از مسافران به گروگان گرفته شدند، دو نفتکش آتش زده شد، سه تریلی نابود شد، و یک کامیون و دو خودرو سواری و احتمالا یک اتوبوس متوقف و مسافران بدبخت آنها گرفتار اشرار بلوچستان شدند. ظاهرا این اقدامات توسط گروه عبدالمالک ریگی که مدتی قبل دولت اعلام کرد که گروه مذکور کاملا از بین رفته است، انجام گرفت. پس نتیجه می گیریم که اعدام کسانی که توی خانه خوابیده بودند و به عنوان اشرار معروف بودند، در ملاء عام تاثیر زیادی روی از بین رفتن شرارت دارد.

کوهکن وزیر معدن، چاه کن وزیر نفت
فایده ندارد، رئیس! آدم وقتی هم که می خواهد نشان بدهد که قصد تقویت کابینه را دارد، وزرای ضعیف را برکنار می کند، نه اینکه دو تا وزیر نسبتا قوی دارد، عدل! همان ها را برکنار کند. وزیری هامانه اعلام کرد: « من اصلا استعفا ندادم، برکنارم کردند.» فعلا قرار است دو نفر از نمایندگان مجلس به جای این دو نفر وزیر بشوند که مجلس زودتر به آنها رای اعتماد بدهد، ولی اگر من جای این نمایندگان بودم، حاضر نمی شدم خودم را بدنام کنم، بخصوص نادران که هر چه باشد مثل کوهکن خبرنگار گاز نمی گیرد و کتک نمی زند. من پیشنهاد می کنم که حالا که دارند « کوهکن» را برای وزارت معادن می گذارند، یک « چاه کن» هم پیدا کنند که به جای وزیری هامانه، وزیر نفت بشود. وزیر سابق نفت گفت: « صنعت نفت امروز مانند ارتش در سال 57 است.» آگاهان می خواستند در این مورد توضیحاتی بدهند که ندادند.

بیست درصد به هشتاد درصد
به نظر من که تمام استدلال های فلاسفه مبنی بر اهمیت و موضوعیت دموکراسی کشک و از آن هم بدتر است. در طول تاریخ همیشه اقلیت توانایی اداره و کنترل اکثریت را دارد. مثلا در همین مملکت خودمان، نیروی انتظامی اعلام کرد که برادران نیروهای انتظامی موفق شدند که هشتاد درصد اراذل و اوباش تهران را دستگیر کنند. یعنی بیست درصد از اراذل و اوباش که در نیروی انتظامی بودند، به حول و قوه الهی بد هشتاد درصد شان غلبه کردند. آخر کجای این دموکراتیک است؟

چرا لباس گشاد است؟
نماینده گرمی در مجلس گفت: « با دولت وعده روبروئیم، نه دولت کار»، از طرف دیگر درایتی از نیروهای اصلاح طلب، اعلام کرد که « ردای دولت بر تن بسیاری از اعضای دولت نهم گشاد است.» برخی خیاطان آگاه ضمن تائید این موضوع مهم، موارد گشادی لباس های دولت را اعلام کرده و ضمن تائید ضرورت برخی از انواع گشادی، آمادگی خود را برای اندازه سازی دولت و ردا و سایر البسه دولتی اعلام کردند:
« پاچه» ردای دولت گشاد است، چون تعداد « پاچه خوار» زیاد است و باید بدون معطلی و بسرعت این اقدام مهم انجام بگیرد.
« خشتک» ردای دولت گشاد است، چون برای استفاده مکرر از محل مذکور و تولید انبوه فراورده های دولت نهم درشهرستانها و کشورهای مختلف، خشتک گشاد از تنگ بهتر است.
« کلاه» دولت مذکور گشاد است، چون براحتی سر ملت رفته است.
« کت و شلوار» دولت مذکور گشاد است، چون اصولا متعلق به اشخاص دیگری بوده است.
« کفش» دولت مذکور گشاد است، چون دائما در سفر است و طبیعتا گشاد می شود.

هفت ماه به انتخابات
کمتر از هفت ماه به انتخابات مانده است. اگر فرض کنیم که از سه ماه قبل از انتخابات فضای کشور تغییر می کند، چهار ماه دیگر فشارها کمی کمتر می شود، مگر اینکه اتفاقی غیر از آنچه تا امروز قابل پیش بینی بود بیفتد، البته ممکن است آمریکایی ها در همین شش هفت ماه گیرشان را بدهند و جنگ اتفاق بیفتد، ممکن است دولت با مجلس وارد بحران شود. ممکن است قطعنامه بعدی با شدت بیشتری صادر شود. ممکن است هزارتا اتفاق رخ بدهد که اگر در هرجای دیگری از دنیا بود، فقط صد تای آن رخ می داد. محسن میردامادی گفت: « ائتلاف، استراتژی ما در انتخابات مجلس ششم است.» من فکر می کنم برخلاف سخنان احمد زیدآبادی عزیز اصلا وقت خوبی برای سکوت نیست، می شود آهسته حرف زد، یا در مورد چیزهای دیگری حرف زد، اما سکوت فقط فضا را برای طرف مقابل باز می کند، حتما می پرسید: کجا می خواهی حرف بزنی؟ حرف من همین است: ما برای ماههای آینده رسانه لازم داریم.

شاهرودی بدو بیا که داداششو کشتن
قاضی مرتضوی که به نظر می رسد کلیه مشکلاتش با قورت دادن حیا و چیزهای دیگر حل شده است، در دیدار با خانواده دانشجویانی که در زندان شکنجه شده اند، گفت: « هنوز شکنجه نکرده ایم که بفهمید شکنجه یعنی چه.» به نظر شما این یعنی چی؟

به دوم دام سر بزنید
کلی مطلب جدید در دوم دام گذاشتم که بد نیست آنها را ببینید، دارم بخش دوم رمان نذر را می گذارم، و همینطور است مقادیر معتنابهی گزارش تصویری. هم به دوم دام لینک بدهید، هم به آنجا سر بزنید. اگر هم سر نزدید که نزدید.
www.doomdam.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:23  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 28 مرداد 1386

کلیه راهها بسته است

بر اساس اخبار منتشره توسط وزارت راه و ترابری، کلیه راههای کشور بسته است و کسانی که قصد هرگونه حرکت را دارند، می توانند از طریق فرودگاه به خارج از کشور بروند.

نویسنده مخالف
بنا به گزارشات واصله آقای نویسنده به دلیل اعتقادات سیاسی مخالف حکومت به بخش سی سی یو بیمارستان انتقال یافت و در آنجا درگذشت.

خبرهای آفریقا
مردم ما خبرهای آفریقا را می شنوند.
مردم آفریقا خبرهای ژاپن را می شنوند.
مردم ژاپن خبرهای اروپا را گوش می دهند.
مردم اروپا خبرهای انتخابات آمریکا را دنبال می کنند.
... و مردم آمریکا خبرهای سیاسی کشور ما را می بینند.

خبرهای را گوش کنید
رهبر کشور از مناطق زلزله زده بازدید کرد.
رئیس جمهور یک کارخانه را در ونزوئلا افتتاح کرد.
رئیس مجلس از یک سفر اروپایی برای خرید یک کارخانه برگشت.
رئیس قوه قضائیه به یک شهرستان سفر کرد تا برای کشاورزان در مورد تولید سیب زمینی هشدار دهد.
وزیر فرهنگ در مورد سیاست خارجی هشدار داد.
وزیر راه و ترابری پای بندی وزارتخانه اش را به آرمان های نظام ابراز کرد.
وزیر آموزش و پرورش اعلام کرد که باید به روستائیان فقیر توجه ویژه ای بشود.
وزیر صنایع سنگین، از زندانها بازدید کرد.
مردم برای شنیدن اخبار کشور رادیوهای خارجی را گوش می کردند.

رئیس اخم کرد
رئیس اخم کرده بود.
رئیس جمهور فریاد می کشید و شعار می داد.
رئیس مجلس عصبانی بود و اراذل و اوباش را تهدید می کرد.
رئیس قوه قضائیه دعوا می کرد و بشدت خشمگین بود.
وزیر راه و ترابری در مراسم عزاداری گریه کرد.
وزیر صنایع و وزیر نفت استعفا دادند.
رئیس رادیو و تلویزیون در یک سخنرانی کوبنده قوم آنگلوساکسون را تهدید کرد.
و وزیر آموزش و پرورش از بچه ها انتظار داشت بانشاط و شاداب باشند و به میهن خدمت کنند.

مردان شماره دار
خبر مرد شماره یک خوانده شد.
خبر مرد شماره دو خوانده شد.
خبر مرد شماره سه خوانده شد.
خبر مرد شماره چهار خوانده شد.
خبر مرد شماره پنج خوانده شد.
... مردمی که شماره نداشتند، با دقت به اخبار گوش می کردند.

این نوشته بخشی است از برنامه هفته گذشته از این ستون به آن ستون از رادیو زمانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:22  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پرچم شیطان

ابراهيم نبوي - یکشنبه 28 مرداد 1386 [2007.08.19]



بی شعور! بی شعور خودتی! توئی! می گم خودتی! بابای تو سپور شهرداری یه! عوضش ما ماشین پیکان جوانان داریم، بابای خودت چی که کفشش پاره اس! بابای من صد تا کفش داره، تازه عموی منم خارجه! عوضش عموی تو کچله، ولی عموی من شیرینی فروشی داره! عموی من اصلا کچل نیست، کلاهش اون جوری یه! عموت کچله! عموی تو صهیونیسته! عوضش داداش تو تروریسته، تازه زندونش هم کردن! باشه که عموی من زندونی یه، از صهیونیست که بهتره!....

به این بازی های بچه ها دقت کردید؟ احمدی نژاد گفت: « اسرائیل پرچم شیطان است.» آمریکا هم گفت: ایران در ترورهای عراق نقش دارد. احمدی نژاد هم گفت: « ریشه تفرقه در جهان اسلام خارجی است.» آگاهان سایر موارد خارجی را در ایران و جهان اسلام توضیح دادند:
- ریشه افزایش قیمت مسکن خارجی است.
- مطبوعات و رسانه های ایران با پول خارجی ها حمایت می شود.
- ریشه مخالفت زنان ایران با حقوق خانواده به استکبار هلند مربوط است.
- علت راه نیفتادن نیروگاه بوشهر به روسیه مربوط است.
- علت تجاوز برخی لات های شهرضا ماهواره های استکباری ترک تبار آمریکایی است.
- علت مشکلات و محدودیت های علمی و تحقیقاتی ما استکبار جهانی است.
- دشمنان دولت خاتمی و هاشمی و بنی صدر و بازرگان و شاه و مصدق و رضا شاه و قاجار را اداره می کردند.
نتیجه گیری: ما مردم بوق هستیم.

افتخارات تروریستی
من که زبانم مو درآورد بس که گفتم. بالاخره یک سال دیگر یا من شرمنده اخلاق اسلامی شما هستم، یا شما شرمنده اخلاق مزخرف من. واقعا این آقایان عزیز فکر می کنند قضیه شوخی است و این آمریکایی ها دارند گل کوچک یا فوتبال سالنی بازی می کنند، آخرش هم یا ما می بریم که نوشابه مفتی آنها را می خوریم، یا می بازیم که برای شان کانادا می خریم کوفت شان بشود. واقعا فکر می کنند بازی بازی است، حالا خوب است سمت راست مان یک حکومت کله خر مثل طالبان آب شد و رفت توی غار یا زیر زمین و اثری از آثارش نماند و سمت چپ مان هم یک صدام حسین با آن همه مجسمه و اهن و تلپ را از توی سوراخ موش کشیدند بیرون. و نکته اینکه هر دوتاشان وقت داشتند که قضیه را آرام جمع و جور کنند، چنانکه بشار اسد، شب اگر خواب مرحوم ابوی را نبیند یا صبح اگر احمدی نژاد به او تلفن نزند، بالاخره یکی به میخ یکی به نعل خودش را وسط این بمب و خمپاره یک جوری به خانه می رساند که زنده بماند. اما این دوستان ما اصلا انگار نه انگار. به دنبال احتمال اعلام اسامی رهبران کشور در قطعنامه بعدی ماه سپتامبر شورای امنیت سازمان ملل که توسط فرانسه پیشنهاد داده شده و هنوز کسی به سفارت مذکور کاری نداشته، و به دنبال احتمال اعلام نام سپاه پاسداران به عنوان یک گروه تروریست، حجت الاسلام سید احمد خاتمی امام جمعه پهناور تهران، گفت: « این افتخار است که آمریکا سپاه را تروریست بخواند.» آگاهان توضیح دادند که البته افتخار دارد، ولی یک دردسرهایی هم دارد که ناجور است. فقط همین مان مانده که پلیس در تمام دنیا بریزد در سفارتخانه های ایران و ماموران سفارتخانه ها را به عنوان اعضای سپاه ببرند مسافرت غیر علمی. ظاهرا قرار است سفرا و کارداران مرتبط با سپاه که در چند سفارتخانه چنین افرادی نیستند، به ایران برگردند. البته، دیروز در سقوط یک فروند هلیکوپتر سپاه، شش نفر از نیروهای نظامی کشته شدند. آگاهان پیشنهاد کردند که سپاه یکی از این دو کار را بکند، یا بگذارند که آمریکا پاسداران را دستگیر کند، یا با هلیکوپتر پرواز کنند. چون اگر همینطور پیش برود و این قطعنامه تا سه ماه دیگر تصویب نشود، دیگر کسی برای دستگیر شدن باقی نمی ماند. حرف از سه ماه بعد شد، این وزیر نفت سابق هم چه دل خوشی دارد، گفت: « اگر فکری به حال انرژی نکنیم، تا 15 سال آینده با فاجعه روبه رو خواهیم شد.» آگاهان گفتند: حالا کو تا 15 سال آینده؟ یکی از آگاهان مسائل نفتی اعلام کرد که در حال حاضر به دلیل بی برنامه گی در مورد رسیدگی به منابع نفتی « نفت ایران به دلیل عدم تزریق به موقع گاز در برخی میادین نفتی مدفون شد.» فعلا که وزیر نفت رفته خانه شان، از وزیر صنایع هم خبری نیست، قرار است شیبانی، رئیس کل بانک مرکزی هم تا دو سه روز دیگر به دلیل اشتباهات احمدی نژاد در سیاست خارجی برکنار شود.

چه شجاعتی! چه قدرتی!
موسی قربانی نژاد، یکی از شخصیت های مصرف کننده و يا تولید کننده دستمال در مجلس گفت: « ترمیم کابینه کار شجاعانه ای بود.» آگاهان سایر کارهای شجاعانه دولت در ماههای گذشته را به این شرح اعلام کردند:
اول: حضور رئیس جمهور و دعوت همه جهان به اسلام کار بسیار شجاعانه ای بود که باعث شد رابطه ما با 40 درصد جهان به هم بریزد.
دوم: اعلام موضع رئیس جمهور در مورد هولوکاست یک اقدام شجاعانه دیگر بود که تا به حال ده میلیارد دلاری خرج مان شده است.
سوم: سفرهای شهرستانی رئیس جمهور یکی از شجاعانه ترین کارهای دولت احمدی نژاد بود که باعث شده که ملت ایران به این شجاعت پی برده و فعلا هشتاد درصد وعده های استانی عمل نشده و مردم از شجاعت رئیس جمهور که با وجود عمل نکردن به وعده هایش باز هم وعده می دهد، دهان شان چنان باز مانده که فک شان جر خورده است.
چهارم: یکی از شجاعانه ترین اقدامات دولت این بود که با وجود اینکه بانک مرکزی اعلام کرد که نرخ تورم 17 درصد است، دولت اعلام کرد نرخ تورم 13 درصد است و با وجود اینکه مردم گوجه فرنگی را می خریدند 3200 تومان، رئیس جمهور اعلام کرد گوجه فرنگی 1500 تومان است و تا کنون هیچ رئیس جمهوری در جهان تا این حد شجاعت نداشت که وسط مردمک چشم مردم نگاه کند و حقیقت را بگوید.
پنجم: چند شجاعت بزرگ دیگر دولت یکی در اقلید بود که رئیس جمهور با شجاعت تمام موضع گرفت و در یک هفته 45 نفر زخمی و کشته شدند، یکی در ماجرای سوخت بود که 13 پمپ بنزین آتش گرفت و تعدادی اعدام شدند و اصولا رئیس جمهور شجاعی داریم.
ششم: همین که کسی رئیس جمهور باشد و حرفی را زده باشد که همه مردم شنیده باشند و بعد بگوید که من چنین حرفی نزدم، واقعا اقدام شجاعانه ای است.

همه مخالفان رئیس جمهور
همین طوری خوب است، دست نزنید. بگذارید بازی به همین شکل ادامه پیدا کند. فعلا دولت مورد انتقاد همه دوستان و دشمنان قرار گرفته و یواش یواش افتاده به خودزنی. فکر می کنم اگر اوضاع چنین برود که دارد می رود، رئیس جمهور کلیه وزرا را مرخص کند، سرپرستی همه وزارتخانه ها را خودش عهده دار شود، 36 تا شورای تصمیم گیری را یکی پس از دیگری منحل کند. سخنگوی دولت را هم بفرستند لای دست شمسی پهلوون که با هم کشتی بگیرند. خودش می ماند و علی و حوضش. از یک طرف مجلس خبرگان باید تشکیل شود برای تعیین جانشین مرحوم مشکینی که تا اطلاع ثانوی خبری نیست و از ترس ریاست هاشمی اجتماع بیش از دو نفر از خبرگان توی یک اتاق ممنوع است. خاتمی هم دارد پرونده دار می شود و بعید نیست که همین روزها بفرستندش انفرادی و یک دفعه دیدی بعد از سه ماه بیرون آمد و اعتراف کرد که مصباح یزدی است. آیت الله شاهرودی هم توپخانه را رو به دولت گرفته و شلیک می کند و یکی از همین روزهاست که قاضی مرتضوی با حکم معاون هنری احمدی نژاد، شاهرودی را دستگیر و بریا بازجویی به روزنامه کیهان ببرد. هاشمی رفسنجانی هم که زیر آتش خمپاره کیهان است. دعوا با احمدی نژاد به سطوح بالا کشیده شده و خاتمی و هاشمی و شاهرودی هر سه آمده اند وسط دعوا. بعد از انتقاد شدید اللحن هاشمی شاهرودی از دولت احمدی نژاد، معاون حقوقی و امور مجلس رئیس جمهوربی خیالی طی کرد و گفت: « انتقاد آیت الله شاهرودی، پیش از آنکه بر دولت نهم وارد باشد، ناشی از روندهای دولت های قبلی است.» یعنی که منظور ما نیستیم، اما بامزه این که روزنامه « نان به نرخ روز خور» سیاست روز، در یک حمله بی سابقه به رئیس قوه قضائیه که به دلیل انتقاد وی از دولت صورت گرفته است، قوه قضائیه را بدتر از ویرانه خواند و اعلام فرافکنی رئیس قوه قضائیه را کرد. از طرف دیگر جلد چهارم خاطرات هاشمی منتشر شد که در آن « نظر مخالف آیت الله خمینی نسبت به دائمی بودن رهبری » گفته شده و نظر موافق آیت الله خمینی در مورد حذف شعار « مرگ بر آمریکا و مرگ بر شوروی» در سال 1364 اعلام شد. از آن طرف سایت احمدی نژاد خواستار برخورد با هاشمی رفسنجانی شد. خاتمی هم که تکلیفش معلوم است، وقتی شاهرودی و هاشمی را به توپ می بندند، لابد خاتمی را هم می اندازند ته چاه. البته خاتمی گفت: « من از اسلامی دفاع می کنم که برای آزادی احترام قائل است.» آگاهان گفتند، ما این بنده خدا را خیلی وقت است ندیدیم، انشاء الله تشریف بیاورند، چشم. خاتمی این وسط یک پشت چشم هم نازک کرد و یک قهر مخفی لایتی کرد و گفت: « عطای قدرت را به لقایش بخشیدم تا قدرتمندان احساس نکنند که مزاحم آنها هستم.» منتهی وسط کار دوباره همان بازی بازی های قدیمی صادر شده و اعلام شد: « به انقلاب و اسلام پشت نخواهم کرد.» آگاهان از آقای خاتمی خواستند با این وضع خطرناک اصلا به انقلاب و اسلام پشت نکند که اینها رحم و مروت سرشان نمی شود. مرتضی حاجی هم وعده سرانتخابات صادر کرد و گفت: « ملت، پاسخ مخالفان خاتمی را می دهد.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:21  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 27 مرداد 1386

من هر روز دارم تحقیر می شم، می فهمید؟

نامه های ایرانی( نامه دوم)

به دنبال نامه ای از دوستی بی نام که با عنوان « انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات» منتشر کردم، پاسخی از نویسنده نامه برایم رسید. چنین نوشته بود. « جناب آقای نبوی! دوست عزيزم. از اینکه انقدر زیبا و سهل ممتنع به نامه ی پر از درد و رنج من در سایت دوم دام با نام "انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات" پاسخ دادی، کمال تشکر و قدر دانی رو دارم. خلاصه "من این همه نیستم" که شما به صورت مطلبی به سوالاتم پاسخ دادید. حرفی ندارم،انگار جوابی رو که می خواستم ازشما شنیدم، و کاملا با نظر شما موافق شدم، چون منطقی بودن بالاترین اثر رو روی هر آدمی میذاره. راستی کم کم دارم به این نتیجه می رسم که: خلایق هر چه لایق شدیم. کی می شه ما مردم ایران با فرهنگ شیم؟ به قول شما: میم از تهران

سه روز قبل نامه ای از دوستی به نام ((------)) برایم رسید. فکر کردم می توان بخشی به نام « نامه هایی از تهران» را دایر کرد. از دوستان می خواهم نامه های شان را از آنچه می بینند و بر سرشان می رود، برای من و ما بنویسند. اگر لازم بود، من پاسخی هم می دهم، اگر نه، همان نوشته را منتشر می کنم.

سلام
با خواندن متن نامه « انقلاب نفرت و سنگلاخ اصلاحات» و جواب شما بی اختیار گریه کردم. از وقتی طرح مبارزه با بدحجابی شروع شده، هر روز نفرتم از نظام بیشتر و بیشتر می شه و هر روز در ذهنم با دست های خودم همه مسئولان جمهوری اسلامی را خفه می کنم و هر روز مرگ هرچه زودتر آنها را آرزو می کنم. هر روز به هر چه اسلام و قرآن و پیامبر و دین و مذهب و خدا و ... فحش می دم. همیشه فکر می کنم چرا در قرن 21 باید به خاطر رنگ مانتو یا به خاطر نوع جوراب و روسری و ... به اسم اسلام و ... به من و امثال من گیر بدن. جالب اینه که وقتی به بی بی سی و ... سر می زنم می بینم که خیلی ساده تر از اون چیزی که فکر می کردم با این مساله برخورد می کنند. انگار برای همه عادی شده. احساس می کنم به اندازه سنم که هم سن این انقلاب لعنتی یه، به عنوان یه دختر و همین طور به عنوان یه انسان تحقیر شدم.

من معدلم تقریباً هیچوقت از 19 کمتر نشد. اما وقتی دبیرستانی بودم چادر تو مدرسه ما اجباری شد. و این گیر هم به گیر های قبلی مدرسه اضافه شده بود. از رنگ مانتو و نخی که دگمه مانتو با آن دوخته می شد، تا بند کتانی به همه و همه چیز گیر می دادند. متاسفانه یا خوشبختانه من برخلاف دوستان و همکلاسی هام، هم روزنامه می خواندم، هم به اخبار بی بی سی و ... گوش می دادم و کلا از اوضاع سیاسی ایران و جهان از طریق کتاب ها و مجلات و اخبار و ... مطلع بودم. وقتی داشتم برای کنکور می خوندم، مساله 18 تیر دانشگاه تهران پیش اومد. و .. هیچ وقت نتونستم به ذهنم یاد بدم که مسائل سیاسی رو از مسائل درسی جدا کنه. همیشه حرص خوردم. گاهی فکر می کنم کاش من هم نمی فهمیدم دور و برم چی می گذره. کاش منم مثل خیلی ها که سرشون تو لاک خودشونه، یا اصلا نمی فهمن چی به چیه، بودم. به قول ناصر خسرو: « خوشا کسی که خر آمد الاغ رفت.» به قول دوستم، تو این جامعه هرچه بیشتر بفهمی و بدونی کلاه بیشتری سرت می ره. چه فایده داره که بدونی این اراذل و اوباش نیستند که اعدام می شن، تو شون سیاسی ها هم هستن، یا این که اینها عادلانه محاکمه نشدن. بری بیرون می گیرنت؟ خب اون جوری که اونا می خوان لباس بپوش، اگه لازمه چادر سرت کن. حقوق زنان می خوای چی کار! یه شوهر خرپول تور بزن از ایران برو. به تو چه؟

شاید راست می گه. من تو دبیرستان و وقت کنکور اون قدر مشکل ذهنی سیاسی و غیره داشتم که هیچی نخوندم. البته بدون خوندن قبول شدم، اما نه رشته ای که می خواستم. از اون وقت تا حالا ده سال گذشته و من دوباره دارم تو رشته ای که دوست دارم درس می خونم. اما حالا دانشگاه شده مخوف ترین جا برای جوونها. همه جا بگیر و ببند. همه جا توهین و بی احترامی. وقتی حراست دانشگاه، اولین بار قبل از این که طرح حجاب شروع بشه، از من کارتم رو خواست و به من که با کمترین آرایش و با ساده ترین وضعی که می تونستم به دانشگاه رفته بودم، گیر داد و با اون لهجه اصفهانی درست مثل سرهنگ رادان با من مثل مفسد فی الارض برخورد کرد، دوباره دنیا دور سرم دور برداشت. افسردگی و تنفر دوباره برگشت. بیشتر و شدید تر از قبل.


این ها یه طرف. وقتی با مردم حرف می زنم فشار مغزم بد جوری می ره بالا. انگار می خواد منفجر شه. همه خودشون هر جور می پوشن و هر کاری می کنن خوبه، ولی برای بقیه مشکل داره و اینا حق دارن بگیرن شون. فکر می کنن که اینا دارن زن خراب ها رو از خیابون جمع می کنن ! تازه وقتی خودشون یا یکی از فامیل هاشون رو به بهانه های واهی مثل خوشگلی! می گیرن و بدترین توهین ها و برخورد فیزیکی و ... باهاشون می شه تازه یه ذره اوضاع دستشون میاد. تازه اون وقت هم می گن خب، درباره ما اشتباه شده ولی خب حق این زن خراب هاست که بگیرن شون!

طرف خودش لباسش اصلا اون جوری که جمهوری اسلامی می خواد نیست، اون وقت دلش می خواد همه زنها رو بگیرن که چشم شوهرش تو خیابون به خوشگل تر از خودش نیافته. فقط به این دلیل با این مساله موافقه. البته نمی گم همه موافقن. توی ده تا مخالف آدم یک نفر هم که موافق اینها می بینه وقتی به استدلالهای احمقانه شون گوش می ده، دلش می خواد سر خودشو بزنه تو دیوار.
وقتی می بینی چه جوری تلویزیون رو سر همه کلاهک گذاشته (مثل کتاب کوههای سفید) و با دروغها و جعلیات خودش بیشتر مردم رو کنترل می کنه و مردم حتی اگه مخالف هم باشن و صبح تا شب به اینها فحش بدن باز تو خیلی از مسائل عین آدمهایی که با ریموت کنترل می شن استدلال ها و حرف های احمقانه تلویزیون رو تکرار می کنن. وقتی می بینی اگه بهشون بگی دانشجوها رو دارن شکنجه می کنن با تعجب می گن اینجا؟ تو ایران؟ مگه می شه؟ نه بابا این کار و اینا نمی کنن! تحت فشار؟ اعتراف ؟ وقتی می گی هاله اسفند یاری و کیان تاجبخش، مگه حرف هاشون بد بود؟ اگرچه برای جمهوری اسلامی بهانه ای برای بگیر بگیر شد، ولی به جز چند جمله که توش صحبت از اشتباه و پشیمونی و .. بود بقیه مفاهیم اصلا بد نبود یا حتی .... بگذریم اما می بینی که با تعجب می گه مگه اونا جاسوس نبودن؟ نمی خواستن کودتا کنن؟ و وقتی باهاشون حرف می زنی می بینی نه معنی جاسوس رو می دونن، نه معنی کودتا و نه معنی انقلاب و نه معنی انقلاب مخملی.... اونوقت کورکورانه فقط چون تلویزیون جمهوری اسلامی گفته اینا بدهستند، اون هم بدون این که از چیزی سر در بیاره می گه اینا بدن.

خدائیش من هم اگه یه روزی موفق به رفتن بشم، دیگه بر نمی گردم. هر انقلابی هم بشه هر تحولی هم که بشه اونقدر جمهوری اسلامی درهای اطلاعات رو به روی مردم بسته و اونقدر این مردم در بدست آوردن اطلاعات تنبل تشریف دارن که قرن ها بعد هم تحول اساسی رخ نمی ده. کسانی که پایان نامه های دانشگاهی شون رو هم می دن بقیه می نویسن و زحمت تحقیق حتی تو درسشون رو به خودشون نمی دن...

پسر هایی که وقتی پای رابطه با دوست دختر پیش میاد خودشون رو بسیار روشنفکر و مدرن و طرفدار رابطه آزاد نشون می دن، ولی همین پسر ها وقتی می خوان ازدواج کنن از زن هاشون انتظار دارن مثل صدر اسلام لباس بپوشن و رفتار کنن و با افتخار می گن به زنم حتی اجازه نمی دم زیر ابروهاشو برداره، یا بره تنها تو خیابون حتی با چادر! تازه اون هم آقایی که خودش چند تا دختر رو با وعده ازدواج و حرفهای روشنفکر نمایانه اش بدبخت کرده....

وقتی آدمهایی می بینی که مدام حرف از قرآن و اسلام و نذر و امام حسین و محرم و ماه رمضون و احیاء و دعای کمیل و ختم قران به زبون عربی، بدون این که حتی یه کلمه از معنی شو بفهمن، می زنن و اون وقت هیچ چیز از قانون هایی که با تکیه به همین چیز ها حقوق قانونی و بشری شون رو زیر پا گذاشته نمی دونن. وقتی بدون این که بدونن قاضی مرتضوی کیه و ... با دیدن اعدام ها تو تلویزیون می گن حال می کنیم می بینیم دارن این اراذل رو اعدام می کنن! وقتی .... وقتی .... دیگه چه امیدی به زندگی؟ دیگه چه امیدی به مبارزه؟ خلایق هر چه لایق...

رفتن به یه کشور دیگه و فراموش کردن ایران و ایرانی بودن شاید آخرین چاره باشه.
و البته تنها چاره. بذار آدم هایی که ماهی دویست، سیصد تومن حقوق می گیرن و یه دفعه سر سال اجاره ها شده ماهی پونصد، ششصد تومن اون هم یه خونه هفتاد، هشتاد متری تو پایین شهر فکر کنن این تقصیر آمریکا و اسرائیله که نمی ذارن کشورشون پیشرفت کنه، نه تقصیر سیاست های غلط نظام شون. بذار آدم هایی که درباره آدمهایی مثل فرزاد حسنی، که بعد از یک عمر پاچه خواری نظام وقتی فقط تو یه برنامه چهار تا حرف حق زد، اون هم به خاطر این که خودشو گرفته بودن و باهاش بد برخورد کرده بودن و تازه یاد حق حقوق مردم و حرف حق افتاده بود و به خاطر همین حرف هاش اخراج شد، می گن: « هرچی سرش اومد حقشه، بچه پررو تو تلویزیون آخه آدم این حرف ها رو می زنه؟ نمی گه می گیرنش؟»

آدمهایی که فکر می کنن تلویزیون جای حرف حق زدن نیست و آدمی که تو تلویزیون حرف حق می زنه شجاع نیست، پر روئه و حق دارن هر بلایی سرش بیارن، شاید اگه صحنه اعدام فرزاد حسنی رو هم نشون بدن، این مردم بگن حقش بود، حال کردیم! تازه این ها رو کسایی می گن که شاید صبح تا شب دارن به جمهوری اسلامی فحش می دن و دل مشغولی اصلی شون اینه که همیشه دارن دنبال نسخه بدون سانسور فیلمها و سریال هایی می گردن که از تلویزیون پخش شده. همون هایی که اگه تلویزیون یه موقع از دستش در بره و یه صحنه کوچولو نشون بده که مثلا یکی دست اون یکی یا آستینش رو گرفته صداشون میره بالا که تلویزیون خیلی بد شده، چه صحنه هایی نشون می ده.

راست می گن که حکومت های توتالیتر در بهترین حالت آدم هایی تحویل اجتماع می دن که اسکیزوفرنیا یا شیزو فرنیا یا پارانویا دارند. واقعا مردم ما حتی خودم رو در تمام مسائل سیاسی اجتماعی فرهنگی مالی و اقتصادی و عاطفی و ... خارج از این چند حالت نمی بینم.

 

تو جامعه ای که خوب بودن نشونه هالو بودن و سادگی یه، راست گویی و صداقت نشانه خرفتی و کودنی. اطلاعات عمومی بالا و فهمیدن این که اطرافت چی می گذره، به معنی بوی قورمه سبزی دادن کله، درس خوندن و یا نمره بالا گرفتن یعنی خرخونی. یادمه تو مدرسه خیلی وقت ها مخصوصا غلط جواب می دادم تا نمره ام بیست نشه که کسی فکر نکنه خرخونم، چون من برخلاف خیلی ها تموم برنامه های تلویزیون رو نگاه می کردم، روزنامه ها و مجلات مختلف و کتاب های داستان و رمان و ... رو می خوندم، مهمونی هم می رفتم و در عین حال درسم رو هم می خوندم. یعنی یک دور خوندن یه کتاب برام کافی بود و نیازی به خرخونی نداشتم، اما رتبه اول شدن باعث می شد بچه ها بهم حسودی کنن یا باهام دوستی نکنن ...

تو جامعه ای که خوندن ترجمه قران و صحبت کردن درباره چرایی اون یعنی کفر، تو جامعه ای که وفادار بودن یا انتظار ازدواج و داشتن یه رابطه سالم نشونه املی و عقب مونده بودنه، و در عین حال سعی برای برقراری یک رابطه حتی از نوع سالمش به معنی خراب بودن و غربزده بودن و .... یا یه مورد جالب خیلی ها رو می بینی که می گن هری پاتری هستن یا یا حتی از هری پاتر بدشون می آد، اما وقتی از هر دو گروه می پرسی تا حالا کتابشو خوندی؟ می گن نه. یه ذره از یک یا دو تا از فیلمهاشو فقط دیدن! وقتی می گی کتابش رو باید بخونی تا خوشت بیاد، تازه از کتاب پنجمش موضوع برای بزرگترها جالب می شه و ... می گن بابا ول کن کی حوصله کتاب خوندن داره؟ می گی تو که کتابش هم نخوندی چرا اینقدر شدید جبهه می گیری؟ حداقل درباره چیزی که می خوای باهاش مخالفت کنی یا حتی ازش دفاع کنی یه تحقیقی بکن یه کتابی ازش بخون بعد نظرت رو بگو.

یا مثلا می ری کلاس زبون ماهی چهل هزار تومن پول می دی که مکالمه یاد بگیری. و تموم سعی ات رو می کنی از کلاس استفاده کنی. تا می تونی به سوالات جواب می دی، پیشاپیش درس ها رو می خونی و تمرین ها رو حل می کنی و تو کلاس حرف می زنی و اکتیو... . اون وقت بقیه چپ چپ نگات می کنن، می گن برای این که نمره کلاسی اش بالا بشه، خودشو واسه مربی لوس می کنه. می گی بابا چهل هزارتومن پول دادی که بیای سر کلاس صم بکم بشینی که چی؟ اگه مکالمه قرار نبود یاد بگیری که تو خونه هم می شد اینا رو یاد گرفت. می گن از این خود شیرینی ها نکن، مربیه توقعش از ما هم بالا می ره.


آدم واقعا دیوونه می شه.
این ها یعنی جنون یعنی آخر خط آقای نبوی.

یعنی سردردی که نمی ذاره درس بخونم. یعنی تنفری که نمی ذاره یه لحظه حتی در خواب آرامش داشته باشم. یعنی جیغی که تو گلو مونده و داره خرخره رو می جوه. یعنی نا امیدی. نه شاید حتی از نظام که از مردم بیشتر. نه به خاطر این که انقلاب نمی کنن. به خاطر این که حتی نمی خوان بفهمن. و به خاطر این که تک تک شون آزادی خودشون براشون محترمه، ولی هیچ نوع آزادی رو حق بقیه نمی دونن.

مثلا وقتی به اونی که با افتخار می گه من چادرم یا حجابم رو خودن انتخاب کردم، با آزادی کامل! می گی خوشت می آد یکی به زور چادرت یا روسریت رو از سرت بکشه، همون طوری که رضاخان می کرد. می گه نه. ولی وقتی می گی پس چرا خوشت میاد که به زور سر بقیه حجاب کنن؟ می گه آخه حق با ماست. خدا تو قرآن گفته زن باید حجاب داشته باشه. می گی کدوم آیه؟ نمی دونه. می گی اونی که به قرآن اعتقاد نداره چی؟ اونی که مسیحیه چی؟ اونی که مثل تو فکر نمی کنه چی؟ می گه خب از ایران بره. می گی آخه خب اونم ایرانیه، به اندازه تو حق داره، اون جوری که خودش می خواد تو ایران خودش زندگی کنه. می گه: خب، حالا که اینجوریه. خوشش نمی آد بره.... چه اصلاحاتی! چه انقلابی! چه تحولی! وقتی همه سرشون زیر کلاهکه؟

اگر هم انقلابی بشه بهتر از قبلی که نمی شه بدتر از قبلی می شه. نظام هم که بمونه امنیت بیشتر نمی شه که بدتر می شه. برخلاف اون چیزی که خیلی ها یا حتی شما فکر می کنین حداقل بودن حکومت مرکزی برای مردم امنیت می آره و از آشفتگی و هرج و مرج جلوگیری می کنه، باید بگم شاید دوره خاتمی این حرف درست بود، ولی حالا به جز هرج و مرج روزافزون هیچ نتیجه دیگری بودن حکومت مرکزی برای مردم نمی آره. این حکومت خودش امنیت مردم رو از همه نظر داره نابود می کنه.

می دونم که همه این چیز ها رو شما هم می دونید و بهش فکر می کنید و شما هم به خاطر این چیز ها و خیلی بیشتر و بزرگتر از این چیزها روز و شب خواب و آروم ندارید. ولی شما خیلی خوشبخت تر از ما ساکن ایرانی ها هستید و اون هم این که با تموم بدبختی و دربدری و آوارگی و غربت و فشار مالی و ... که تو خارج از کشور دارید، ولی حداقل اونجا یه شهروند محترم و یه انسان قابل احترام هستید. برای ما ایرانی ها این بزرگترین آرزو و دست نیافتنی ترین آرزوست.
پس به جای ما هم اون جا زندگی کنید.
محبوبه از تهران


((----)) عزیز!
برای من آرزو کردی که به جای تو هم اینجا زندگی کنم، اما می دونی سرنوشت وحشتناک ما ایرانی ها چیست؟ که وقتی در ایران هستیم، از وضعی که هست بیزاریم و دوست داریم از اون فرار کنیم، و وقتی که از اونجا فرار می کنیم، می بینیم جایی برای موندن جز بازگشت به اونجا نداریم. سرنوشت جالبی نیست، شاید روزی بتونیم راهی برای گریز از این وضع پارادوکسیکال پیدا کنیم، اما شاید امروز بدترین زمان برای تصمیم گیری باشه. راستش رو بخواهی من هم به آینده امیدوار نیستم. من فکر می کنم اصلاح یا حتی تغییر حکومت فقط یکی از مشکلات ماست، مشکل بزرگ ما مردمی هستند که از فرط بدی ها و پلیدی های حکومت ما نمی تونیم مشکلات اونها رو ببینیم. چون حکومت مثل یک مانع عظیم و فراگیر جلوی دیدن هر چیزی را می گیره. با خواندن نامه تو چند مورد رو می خوام توضیح بدم.

اول: مشکل جامعه ما بسیاری از رفتارها و کردارهای سالیان سال است که از فرط ماندگی نهادینه شده و به بیماری مزمنی تبدیل شده؛ حسن نراقی در« جامعه شناسی خودمانی» بخشی از این مشکلات را گفته است. ما با تاریخ بیگانه ایم، اما به آن افتخار می کنیم. ما پنهانکار و حقیقت گریزیم و از خود بودن می هراسیم. ما ظاهر ساز و ظاهر باز و ظاهر فریب و ظاهر پرستیم. ما قهرمان پروریم و از سوی دیگر قهرمان پروری استبداد زده ایم. ما خودمحور و برتری جوئیم، چنانکه در هر کار فردی براحتی موفق و در هر کار جمعی براحتی شکست می خوریم. ما بی برنامه ایم و در بسیاری از موارد به بی برنامه گی مان فخر می کنیم. ما ریاکار و فرصت طلبیم، با یک نسیم اصلاح طلب می شویم و با یک باد به راست می چرخیم و با یک طوفان چپ می شویم، بسادگی رنگ دولت و ریاست و حکومت می گیریم. در همان حال که از فداکاران حاکمیم، دشمنی او را در دل می پروریم. احساساتی و شعار زده ایم، براحتی تصمیم به انقلاب می گیریم و ساعتی بعد به مهمانی می رویم، همیشه باید با صدای بلند احساساتمان را فریاد بزنیم، عاشق که می شویم کوه می کنیم و فارغ که می شویم داد از خیانت یار سابق می دهیم. دائما توهم توطئه داریم، توطئه خاله پشت سر مامان، توطئه فارس ها علیه ترک ها، توطئه چپ ها علیه راست ها، توطئه اعراب علیه ایران، توطئه اصلاح طلبان علیه ملت، توطئه مردم علیه دولت، توطئه آمریکا و انگلیس علیه ایران. ما مسوولیت ناپذیریم؛ هرگز پای کاری که قبلا کردیم نمی ایستیم، گوئی که ما نبودیم و اگر کسی بگوید که آن کار را که کرده ایم، او نیز کرده است، خائنش می خوانیم. مسوولیت عواقب رفتارمان را نمی پذیریم. قانون گریز هستیم و میل به تجاوز به حقوق دیگران را داریم. از این که قانونی را نقض کنیم ارضاء می شویم. قانون برای ما خفقان آور است. حسودیم و حسودیم و حسودیم، نه تنها حسود که بخیلیم، نه تنها حسودیم که دوست نداریم دیگران چیزی برتر از ما داشته باشند، بلکه بخیلیم و حتی حاضر نیستیم آنان چیزی داشته باشند، حتی اگر آن چیز متعلق به ما نباشد. صداقت نداریم و مثل آب خوردن دروغ می گوئیم. بیست میلیون انقلاب می کنیم و 25 میلیون به کسی رای می دهیم و بعد حتی یک نفر پیدا نمی شود که اعلام کند، من در کمال شعور رای دادم و از رای خودش دفاع کند. همه چیز را می دانیم و همه علوم را آگاهیم و از همه جای دنیا خبر داریم. این می شود که بیماری می شویم که هر کس می آید روی یکی یا چند تا از این مشکلات و خصوصیات ما سوار می شود و ما را می کشد به هرجا که خاطرخواه اوست و ما چنان می دویم به دنبالش که انگار سالها دنبال همین از راه رسیده بودیم، در حالی که در دل آرزوی نبودنش را می کنیم.

دوم: از یک سو چنان نشان می دهیم که همه چیز را دروغ می دانیم، حتی خبری را که تصویرش را دیده ایم، از نظر ما لس آنجلسی ها بد هستند و نمی فهمند، چون از ایران دورند، از نظر ما آمریکایی ها دروغ می گویند، چون دشمن ما هستند. از نظر ما عرب ها دروغ می گویند چون حق ما را خورده اند. از نظر ما مخالفان دولت دروغ می گویند، چون خودشان قبلا دولتی بودند. از نظر ما هر دولتی دروغ می گوید، چون به فکر خودش است و خودمان هم دروغ می گوئیم چون « معتقدیم که آدم نباید حرف دلش را همه جا بزند.» با این وجود که همه را دروغ می دانیم، چنان شیفته هر تازه از راه آمده ای می شویم که حاضریم برایش بمیریم، ناصرالدین شاه می شود شاه شهید ما، رضاشاه که حتی یک قبر در این مملکت برای مردنش ندادیم، می شود بزرگترین سازنده این مملکت. برای رفتن شاهی که حتی خودش و زنش و خواهرانش را دزد و قاچاقچی و فاحشه و آدمکش خواندیم، عجز و لابه می کنیم، انگار که کسی جز خودمان بیرونش کردیم. در مرگ هویدا هلهله می کنیم و از خلخالی می خواهیم بیشتر اعدام کند، و سالها بعد خلخالی را جلاد می خوانیم. آیت الله خمینی را بعد از پانزده سال از نجف می آوریم و برایش پانزده کیلومتر صف می بندیم و گل می خریم و سرود می خوانیم و ماشین سه تنی اش را دوش به دوش می بریم و روزی ده هزار نفر می رویم به خانه اش و گریه می کنیم و فریاد می زنیم « ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی» و وقتی می میرد، بیست کیلومتر عزادارش می شویم و بعد می گوئیم همه بدبختی های ما ناشی از او بود، انگار نه انگار که این ما بودیم که خود را سرباز او می دانستیم و بیست سال می گفتیم مرگ بر ضد ولایت فقیه. شما فکر می کنید اگر روزی ده هزار نفر هر روز از صبح تا شب فریاد می زدند« ما همه سرباز توایم نبوی، گوش به فرمان توایم نبوی» من دستور اعدام چند نفر را می دادم؟ ما خاتمی را می آوریم و می گوئیم که ما با 22 میلیون رای پشت سرت هستیم، و وقتی ده نشریه هوادارش بسته می شود، صدایی از کسی درنمی آید و انتظار داریم به جای ما اکبر گنجی بمیرد تا ما خوشحال باشیم قهرمان داریم، اما حاضر نیستیم خودمان حتی اخباری بخوانیم که ناراحت مان کند.

سوم: دولت در ایران یعنی پول، دولت در ایران یعنی یک شبکه بزرگ رسانه ای و دولت در ایران یعنی کنترل خبر و آگاهی، شما نمی توانید انتظار داشته باشید یک دولت ضعیف روی کار بیاید و پس از مدتی مردم آگاه شوند و دولت را کنار بگذارند. مردم هیچ وقت از ضعف دولت آگاه نمی شوند، چون اولین کاری که دولت می کند این است که رسانه را چنان به کار می گیرد که گوئی این دولت شریف ترین، پاک ترین و درست ترین دولت است. به همین دلیل است که رسانه در ایران همیشه در اختیار مرکز قدرت سیاسی است، اگر دولت با مرکز قدرت سیاسی یکی بود، در آن حالت رسانه ملی، می شود رسانه آگاهی دهنده، آزادی خواه و دموکرات، در غیر این صورت می شود، رسانه فریب دهنده، کور کننده و مانع آگاهی دیگران. در ایران، در دست داشتن دولت، فقط در دست داشتن اقتصاد و معیشت و سیاست کشور نیست، بلکه در دست داشتن فکر مردم است. چگونه می شود که پس از سه سال ملتی که دشمن جهان نبود، دشمن همه خارجی ها می شود؟ چگونه می شود که در عرض سه سال ملتی که مخالف فشارهای اجتماعی بود، موافق این فشارها می شود؟ این نیست جز با بمباران دائمی و حرفه ای ذهن و روح مردم توسط رسانه ها و رادیو و تلویزیون. یک تلویزیون حرفه ای رسمی که صدها برابر همه تلویزیون های مخالف پول و قدرت و توانایی فنی دارد. از دست دادن دولت و بیرون رفتن از حکومت یعنی از دادن ابزار تبلیغات به دست دشمنان ملت تا با ذهن و روح ملت هرچه می خواهند بکنند. وقتی دولت دست فاشیست ها می افتد، تلویزیون هم دست آنان می افتد، و این یعنی که با پخش تصاویر اعدام شدگان می توان مردم را آرام آرام روانی و دیوانه کرد و خشونت را در جامعه تقویت کرد و روح دموکراسی و لیبرالیسم و آزادیخواهی را کشت.

چهارم: مشکل جامعه ما کمبود اطلاع از فیزیک و شیمی و زیست شناسی و بهداشت نیست، این مشکل بسیاری از کشورهای منطقه است، ولی مشکل ما نیست. مشکل بزرگ جامعه ما کمبود اطلاع و باور و رفتار و کردار در حوزه حقوق ملی و فردی و دموکراسی است. باور نکنیم که در دوران خاتمی بیست میلیون نفری که به خاتمی رای دادند، عاشقان حقوق مدنی و دموکراسی بودند. نه، آنان خاتمی را به رقیبش ترجیح دادند، همین. ما در ایران نیازمند یک گروه وسیع از روشنفکران و گروههای حافظ حقوق انسانی و حقوق بشر هستیم، مردمی که بدانند حق دارند و از حقوق شان دفاع کنند. در دوران خاتمی آنچه وجود داشت آزادی و عدالت و دموکراسی نبود، بلکه امکان گفتگو در مورد آزادی و دموکراسی و عدالت و حق بود، مدرسه ای به مدت هشت سال وجود داشت تا از این هفتاد میلیون نفر، دو میلیون نفر با این مسائل آشنا شوند، این اتفاق افتاد. اگر این دومیلیون هشت سال را در زیر فشار رسانه های فاشیستی بگذرانند، احتمالا دوباره پانصد هزار نفرشان به گذشته برمی گردند. ما سالها وقت لازم داریم تا از این مرحله عبور کنیم. مشکل ما نیز فقط مشکل ایران نیست، پدرسالاری، تعصب، بیگانگی با حقوق فردی و اجتماعی، نبودن دموکراسی و حق انتخاب، نبودن آزادی بیان، ویژه کشور ما نیست. در بسیاری از کشورهای خاورمیانه این مشکل وجود دارد. اگر در امارات متحده یا عربستان دولت حاکم، یک ساله سی روزنامه منتقد را تعطیل نمی کند، بخاطر این است که سی روزنامه منتقد در هیچ کدام از این کشورها وجود ندارد. در سوریه، پس از مرگ حافظ اسد و روی کار آمدن بشار اسد مدرن، که اینترنت یکی از دستآوردهای او برای سوریه بود، یک جنبش اصلاحات در این کشور به راه افتاد، این جنبش اصلاحات، منجر به آزادی مطبوعات و ایجاد فضای نقد در سوریه شد. بالاخره دولت طاقت نیاورد، نشریات تعطیل و گروه 90 نفره اساتید دانشگاه و نمایندگان مجلس که نامه ای برای حمایت از اصلاحات نوشته بودند، به دنبال این که عبدالحلیم خدام، طی یک سخنرانی آنان را وابسته به امپریالیزم جهانی خواند، دستگیر و تا 15 سال زندانی شدند. در عراق سالهاست که دموکراسی مرده است، در پاکستان حتی اگر دموکرات ترین دولت هم سرکار بیاید مردم دولت را به همین اتهام تکه تکه می کنند... این داستان حکایت جغرافیای ماست. محبوبه عزیز! برای تو یک خبر بد دارم و یک خبر خوب، خبر بد آن که اگر دورانی مثل خاتمی به وجود بیاید و اصلاح طلبانی بر سر کار باشند که با رادیکالیسم نخواهند بسرعت حکومت را تغییر دهند، در عصر اینترنت بیست سال طول می کشد تا یک حزب روشنفکری دینی( و نه آن هم لائیک) در ایران شکل بگیرد که 40 درصد آرا پشت سرش باشند، تازه این حزب در صورتی موفق می شود که حقوق 60 درصد مخالفانش را رعایت کند. و یک خبر بد اینکه ایران در میان منطقه، جز ترکیه که عادت به لائیسیسم در آن نهادینه شده است، بهترین وضع دارد، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. نکته این که از این استبداد زدگی و بیسوادی و کتاب نخواندن و روزنامه نخواندن است که اسلام گرایی و استبداد استفاده می کند و منطقه را همیشه در حال بحران و در آتش و در حال انفجار نگه می دارد.

پنجم: ((ـ-----)) عزیز! در مورد تاثیر تلویزیون روی مردم نوشته ای. داستان همین است که می گوئی. خشونت، خشونت می آورد. چاکوتین یکی از تئوریسین های رسانه ای روسی می گفت: برای تاثیر گذاشتن بر مغز مردم یک چیز را باید دائما تکرار کرد، آنقدر تکرار کرد تا مردم هم آن را بپذیرند و چنان رفتار کنند که انگار همیشه بوده است. پلیدی و نمایش آن در صحنه عمومی و بخصوص پخش آن از تلویزیون تاثیری ماندگار بر جامعه دارد، و نکته این که تاثیر تصویر بسیار بیش از تاثیر صداست، شما وقتی یک تصویر انفجار یا جسد اعدام شده یا کتک زدن اراذل یا پلیس مقتدر را نشان می دهید، معنی اش این است که چشم مردم به پلیدی عادت می کند و نتیجه اینکه مردم می توانند کشته شدن و وحشیگری را بپذیرند، و تحمل کنند. این یعنی غلبه وحشت بر زندگی. در چنین شرایطی انقلاب خطرناک تر از خطرناک است، آن هم انقلابی که نتیجه فشار بر مردم است و موتور محرک آن نه فقر است و نه استبداد، بلکه مردم به دلیل تحقیر و نفرت انقلاب می کنند. در انقلاب فرانسه، فرانسوا ولتر، بزرگترین شعارش این بود که « من حاضرم جانم را بدهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.» انقلاب فرانسه در سال 1789 اتفاق افتاد، لات و لوت های پاریس به انضمام ناپلئون و روبسپیر چنان کردند که تا صد سال چیزی به نام دموکراسی نیامد، تازه، این بهترین انقلاب جهان بود. در کشوری مثل فرانسه که به قول مارکس بهترین جا برای انقلاب کردن است. توحشی که در انقلاب فرانسه رخ داد، بی نظیر است. قطعا فرانسوی ها دیگر چنان انقلابی نمی کنند، چنانکه وقتی در می 68 یک میلیون فرانسوی، پاریس را زیر پای خود لرزاندند، جز یک نفر کسی کشته نشد، اما به خاطر بیاوریم که چین، روسیه، کوبا، افغانستان، عراق، کامبوج و بسیاری کشورها که امروز نمایشگاه دست و پا و جمجمه اثر ماندگار انقلاب شان است. از نظر من اگر کسی بتواند وضع را چنان کند که بهترین از این بشود، حتما باید از او حمایت کرد، وگرنه، اگر قرار است بدتر از این یا مثل همین باشد، چه مرضی است! شاید اینترنت دری به روی ما بگشاید که با گفتن از دموکراسی و صلح و عقلانیت از طریق واسطه های الکترونیکی ملت بتدریج گونه ای دیگر بشوند و تغییر کنند و بشود آنچه باید بشود. در ابتدای دوران اصلاحات وقتی گفته می شد که بیست سال باید کار کرد، همه می گفتند: بیست سال؟ اما یادمان باشد که ده سال گذشته است و ما تازه عقب تر رفتیم، زیاد به فکر زمان نباشید، آنکه عجله می کند، یک اشتباه را بارها تکرار می کند و عمری در اشتباه می گذراند.

ششم: من معتقدم شرایطی مانند اصلاحات آدمها را بهتر می کند، هزار بار می گویم که منظورم از اصلاحات دفاع از هاشمی رفسنجانی و خاتمی نیست، منظورم روش تغیر آرام است. در این شرایط امکان سخن گفتن بیشتر می شود. رسانه ملی از این ترکتازی فاشیستی دست برمی دارد و کنترل شده تر رفتار می کند، روزنامه و کتاب بیشتر عرضه می شود و خوانده می شود، فضای اینترنت بازتر می شود و این کلاس که باید بیست سال در آن گفت و گفت و گفت و شنید و شنید و شنید باز می شود. در حالی که زندان و فضای بسته تنها پلیدی انسان ها را رشد می دهد. جامعه بسته مثل زندان است، آدم ها را به همان جعبه آشغال هایی که دارند دلخوش می کند و آنان را برای نگه داشتن همین چند چیزی که دارند، وحشی تر و خشن تر می کند. در زندان کسی به فکر حقوق خودش نیست، بلکه به فکر حفظ خودش است. هر پلیدی قابل تحمل است، فقط به سر من نیاید. آدم فروشی رایج است، چون هیچ کس امنیت ندارد. در زندان آدمها در معرض پفیوز شدن و بد شدن قرار می گیرند. این بد است و تلخ و سرنوشت بسیاری از جوامع بسته. به آلبانی و لهستان و بلغارستان و روسیه و کوبا سر بزنید و عواقب سالها بسته بودن را در آنجا ببینید.

هفتم: گاهی اوقات وسوسه عدالت ما را برآن می دارد که از آزادی چشم بپوشیم تا عدالت اجرا شود، این عدالت تنها به منزله برخورداری از حق برابر است و سوگمندانه چون با رشد و پیشرفت همراه نیست، دائما ما را در باتلاق عقب ماندگی بیشتر فرو می برد، با همین منطق دولت های ضعیف با پول نفت می مانند و همیشه ما را به عقب می رانند. این عدالت بدون آزادی تنها عامل توسعه استبداد و فرومایگی و انحطاط اخلاقی جامعه است.

هشتم: شاید فکر کنید که در این میان وظیفه روشنفکران چیست؟ من نسخه ای برای دیگران نمی پیچم. نمی دانم کسی که امروز در تهران است باید چه کند، او خود بهتر از من می داند باید چه کند. چنان که من خود می دانم باید چه کنم. از نظر من آنکه می داند و با رنج ناآگاهی و نادانی آشنا شده است، باید تمام تلاشش را بکند تا میان ایرانیانی که می خواهند از این فلاکت دربیایند، زبان مشترکی پیدا کند، این فقط یک آغاز است، اصلا هدف نیست. هدف این است که من روشنفکر در این ده سال آینده چه در خارج باشم و چه در داخل باید حرف بزنم، بنویسم، مردمی را که کتاب نمی خوانند به خواندن وادار کنم، خواب از چشم خوابزدگان بزدایم، و به اندازه بیست هزار نفر در ده سال در مردم اثر بگذارم. اگر ما کنار هم قرار بگیریم، بی تردید می توانیم به یک جنبش تبدیل شویم، می توانیم تاثیر بیشتری بر مردم بگذاریم، می توانیم با پول ایرانی رادیو و تلویزیون و وب سایت اداره کنیم، می توانیم هر کدام یک گوشه کار را بگیریم، می توانیم جنبش ایجادکنیم، می توانیم با مردم با زبانی ساده و ممکن حرف بزنیم، می توانیم در این شرایط سخت و وحشتناک که موج حادثه از هر سو درحال آوار شدن است، کاری بکنیم.

من نومیدم، اگر روزی دیدم که می شود در یک شماره حساب ایرانیان پول حمایت از یک رادیوی ساده را جمع کرد، شاید دلم خوش تر باشد، اما هنوز چنین معجزه ای از این نشناختگان مهمانخانه مهمانکش روزش تاریک ندیده ام ، و از همین رو دلم سخت گرفته است. بخاطر همین سعی می کنم برای همان چند هزارنفر خواننده حرف بزنم، کسانی که امیدوارم بتوانم تا زمانی که انگشتم توانایی ضربه زدن روی این صفحه پر از حروف را دارد، با آنان حرف بزنم. گفته سابق خود را با سخنی از شریعتی تمام کردم، این نوشته را نیز با سخنی دیگر تمام می کنم که گفته بود: « اگر می خواهی گرفتار هیچ دیکتاتوری نشوی، بخوان و بخوان و بخوان!»

((ــ-----)) عزیز! در آخر نامه نوشتی: « می دونم که همه این چیز ها رو شما هم می دونید و بهش فکر می کنید و شما هم به خاطر این چیز ها و خیلی بیشتر و بزرگتر از این چیزها روز و شب خواب و آروم ندارید. ولی شما خیلی خوشبخت تر از ما ساکن ایرانی ها هستید و اون هم این که با تموم بدبختی و دربدری و آوارگی و غربت و فشار مالی و ... که تو خارج از کشور دارید، ولی حداقل اونجا یه شهروند محترم و یه انسان قابل احترام هستید. برای ما ایرانی ها این بزرگترین آرزو و دست نیافتنی ترین آرزوست. پس به جای ما هم اون جا زندگی کنید.» می خواستم یک موضوع مهم رو برات بگم. پس از مدتی که در اینجا زندگی کردی، یا یک اروپایی می شی و همونطور که نوشتی می تونی زندگی کنی، یا اینکه نه، تازه یک درد وحشتناک پیدا می کنی، این که تازه می فهمی چقدر باید تلاش کنی که تمام این راحتی و خوبی و برخورد انسانی رو در کشوری داشته باشی که به زبان فارسی توش زندگی کنی. این اول مصیبته، مصیبتی که شب نمی گذاره بخوابی و نمی تونی، نمی تونی و نمی تونی یک اروپایی باشی و بگی که من دیگه ایرانی نیستم.


ابراهیم نبوی، 27 مرداد 1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:18  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 26 مرداد 1386

لورا بوش و چهل دزد بغداد

گفته اند: لورا بوش و دخترش می خواهند برای کودکان قصه بنویسند
گفته ام: لورا بوش! داستان ننویس
گفته اید: اگر می توانید جلوی داستانی را که دارد اتفاق می افتد، بگیرید.

زندگی شاید خیابان درازی است که هر روز زن جرج بوش
از آن می گذرد
و قرار است لورا بوش با دخترش جنا
کتاب های کودکان را
برای بچه های زخمی جهان، منتشر کند

لورا! چه می خواهی بنویسی برای کودکانت؟
برای کودکانش؟
برای کودکانم؟

شاید دلت بخواهد قصه هزار و یکشب بغداد را بنویسی
و بگوئی که چگونه هزار و یکشب،
هیچ کس در بغداد نخوابید
نه بخاطر قصه های قشنگ
که بخاطر صدای بمب و تفنگ
و ماشین هایی که در خیابان منفجر می شد.

شاید دلت بخواهد داستان سیندرلایی را بنویسی
که هر دو کفش بلورینش را
در آخرین ساعت مهمانی پسر حاکم قبلی
زیر پوتین های آمریکایی گم کرد
و حالا دیگر سیندرلا نیست
صغرایی است پناهنده در سوریه

چطور است داستان چورج پینوکیو بوش را بگویی
که هر روز دروغی تازه می گوید
و هر روز دماغش طولانی تز می شود.

و شاید دوست داشته باشی داستان سفیدبرفی و هفت کوتوله را بنویسی
هفت کوتوله که سیاست جهان را اداره می کنند
و سفید برفی که شاهزاده ای از عربستان
او را خریده است و هر روز ماچش می کند
و به جای اینکه از خواب بلند شود،
تبدیل به قورباغه می شود.

شاید بهتر است داستان علی بابا و چهل دزد بغداد را بگوئی
که هر روز با ماشین های دزدی می آیند
و شهر را منفجر می کنند.
علی بابا هم همین روزها از مرز فرار می کند
و به سوریه می رود
و در دمشق دنبال سرنوشت خودش می گردد.

اما، جنا بوش، لورا بوش، بیا قصه حسنی را بگو

نزدیکهای اروندرود
جورج بوش تک و تنها بود
تنها روی سه پایه
نشسته بود تو سایه
شیراک! می خوای بازی کنی؟
نه نمی خوام، نه نمی خوام
چرا نمی خوای؟
واسه اینکه من تمیزم، پیش همه عزیزم!
اما تو چی؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!

آی جنا بوش! آی لورا بوش!
برای بچه ها کتاب ننویسید
اگر هم می خواهید کتاب بنویسید
از شهر عشق های گم شده بنویسید
از عشق های گم شده
در شهری که آژیر قرمز
صبح ها بچه ها را از خواب بیدار می کند
و شب ها نمی گذارد بخوابند

از ساعت هایی بنویس که
تیک تاک تیک تاک می کند
و درست راس ساعت هشت
بدون یک ثانیه تاخیر
منفجر می شود و بچه ها را در حال انفجار بیدار می کند.

او به من می گوید نازلی! چپ رفته ای
و من به او می گویم، نه، من چپ نرفتم
این توئی که راست رفته ای

من می روم از چپ
او می رود از راست
وسط نقشه خاورمیانه می رسیم به هم
جایی که لکه های سیاه مانده است
و با هیچ سفید کننده ای پاک نمی شود.

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر در برنامه دیروز از این ستون به آن ستون در رادیو زمانه اجرا شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:10  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 26 مرداد 1386

برای آنان که به بالاتر رفتن فکر می کنند

زمانی که در گل آقا کار می کردم، یک روز کیومرث صابری گفت: همین روزها ما را می زنند. پرسیدم: چرا؟ و تقریبا پاسخش را می دانست. همان روزهایی بود که پیش از خرداد 76 چند نشریه اجتماعی را قلع و قمع کرده بودند و کیهانی ها و راست ها بدجوری به صابری گیر داده بودند. گفت: پسرجان! آدم توی این مملکت قدش که از یک اندازه ای بالاتر رفت، او را می زنند، یعنی تو با این همه ادعا این را نمی فهمی؟ شاید نمی فهمیدم، شاید نمی خواستم باور کنم، شاید نباید باور می کردم. ولی همیشه مشکل همین است. قدت که بلندتر شود، همیشه تو را می زنند. دلیلی مهم تر از این بلند بودن و بالا بودن لازم نیست.


برای بچه های بالاترین

بالاترین را دوست دارم، چون میدان مسابقه است، باید بدوی تا باشی و اگر زمان را از دست دادی، می روی و دیگر نیستی.
بالاترین را دوست دارم، چون هرکسی برای خودش می تواند باشد، به اندازه ای که همت می کند و به اندازه ای که برای خودش و در نتیجه برای همه کار می کند.
بالاترین را دوست دارم، چون هر جور آدمی که فکر کنی توی آن هست و یک حس عمومی حق داشتن و حق خواستن در آن است.
بالاترین را دوست دارم، چون کسی نمی تواند بخاطر اینکه جزو یک خانواده نیستی یا هستی تو را حذف کند، فقط لازم است قاعده بازی را رعایت کنی.
بالاترین را دوست دارم، چون خانه همه کسانی است که به بالاتر از این فکر می کنند.

از همه بچه هایی که به این بلندی و بالایی فکر کردند، می گویم: خسته نباشید، سال سختی بود، ولی آنچه به دست آوردید و آوردیم و می آوریم ارزش کار کردن را دارد.

ابراهیم نبوی
25 مرداد 1386

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:9  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

آمدیم، تشریف نداشتید!

 

 

 

 

 

خدایا!!!

اومدم پیشت واسه چهار تا کلوم حرف حساب...ولی مثل همیشه نبودی... امیدوارم یادداشتم بهت برسه...

 

خدایا!!!

 

تو ما ها رو هم خودت آفریدی یا ما خودمون خودمون رو ر... اگه ما رو آفریدی پس چرا نیستی؟ کجایی هان؟

 

چرا وقتی فرشته کوچیک بی گناه اومد خونه ما، از یه جایی که نمی دونم کجاست...وقتی پدری بالای سرش نبود، تو هم نبودی؟

 

چرا وقتی پدرم بعد از چهل سال حمالی...داشت پای سجاده نمازش... اشک میریخت که شاید یه ذره از بدبختیهاش یادش بره، وقتی همون موقع طلب کارهاش بهش زنگ زدن، نبودی؟

 

چرا وقتی مامانم... نمی دونست چه جوری غم هاش رو خالی کنه، تا دل دریاییش سبک بشه