تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

شنبه 31 شهریور 1386

رفراندوم، دموکراسی و بالاترین

در روزنامه جامعه، یکی از قواعد نوشتن این بود که هر کسی با نام خودش بنویسد و از اسم مستعار استفاده نکند. اگرچه این موضوع می توانست برای افراد خطرناک باشد، اما فواید چندی داشت که به نظر من همین سیاست باعث شکوفایی نسلی از نویسندگان و سیاستمداران در کشور شد. چرا که گروهی تربیت شدند که چون با نام خودشان می نوشتند، مسوولیت کیفیت و مسائل حقوقی اثرشان را هم عهده دار می شدند و از سوی دیگر تعداد افرادی که با قدرت و مسوولیت پذیری می نوشتند، افزون می شد. و چنین نیز شد. بسیاری از این نسل افرادی شدند که با ادامه کارشان به عنوان نویسنده ای مسوول مجبور شدند مواظب کیفیت اثرشان و پاسخگوی نوشته شان به خواننده باشند.

تعین پیدا کردن و تشخص یافتن فرد به عنوان نویسنده ای که نوشته هایش در گذشت زمان اعتبار یافته و مورد اعتماد و وثوق دیگران است، باعث می شود تا تعداد گروههای مرجع و صاحبان نظر و رای افزایش یابد و این به گسترش جامعه ای چند صدایی کمک می کند. بخصوص اینکه معیاری مانند زمان فرد را به آزمایش می گذارد، در گذشت زمان کسانی که اعتبار کلام و سخن شان را نتوانند حفظ کنند، خود بخود مرجعیت خود را از دست می دهند. و هر چه تعداد این افراد و گونه گونی آنان افزایش یابد، طبیعی است که دسترسی و انتخاب سهل تر می شود و سهولت انتخاب و دسترسی به معنای گسترش آزادی است. به این معنا، من فکر می کنم وجود افرادی که نامی واقعی یا استعاری دارند و افراد می توانند به اعتبار آنان نیز نوشته ای یا لینکی را بازدید کنند یا به آن رای بدهند، کمک می کند تا جامعه مجازی نیز دسترسی بهتری به اطلاعات پیدا کند.

در بالاترین، هرچه اسامی کاربرانی که به اعتبار انتخاب بهترشان مورد توجه کاربران قرار می گیرند، افزونی یابد، بی تردید باعث می شود تلاش برای نام یافتن و کسب اعتبار نیز افزایش یابد. این امر ممکن است در ابتدا به نظر چندان جالب نیاید، چرا که همیشه ما را متاثر از نام های شناخته شده نشان می دهد، در حالی که تجربه بالاترین عکس این نظر را اثبات می کند، اولا: بسیاری از افرادی که در بالاترین شناخته شده هستند، کسانی هستند که در همین چند ماه و در همین رسانه شناخته شده اند و ثانیا: مرور بهترین لینک ها نشان می دهد که اکثر کاربران شناخته شده، نیستند که پر بیننده ترین لینک ها را می گذارند. به همین دلیل من معتقدم سیاست حذف نام کاربر روش مفیدی برای بهتر شدن و بالاتر رفتن کیفیت بالاترین نیست.

می خواهیم مواردی را برای به کاربران بالاترین پیشنهاد کنم.
1) کاربران از طریق پرداخت حق استفاده مالی در اداره بالاترین شریک شوند، این پرداخت می تواند بصورت سالانه صورت بگیرد. در حالت بهتر، می توان بخشی از سهام بالاترین را ارزیابی مالی کرد و به کاربرانی با شرایط مشخص فروخت، مثلا کاربرانی با سابقه ای به میزان فلان مدت یا حداقل امتیاز فلان قدر یا.... بتوانند سی درصد سهام را که هر کدام به فلان مبلغ است خریداری کنند.
2) قوانین بالاترین در یک حالت تعریف شده است، مثلا این که بالاترین محل گفتگوی سیاسی یا فعالیت سیاسی نیست، یا مثلا بالاترین نباید به سویی برود تا در ایران فیلتر شود یا بالاترین یک وب سایت زرد نیست و ... اما در برخی موارد مثل حذف نام کاربر، این امکان وجود دارد که یک رفراندوم اینترنتی در میان کاربران صورت بگیرد و اگر کاربران تشخیص می دهند که نام کاربران مخفی نماند، چنین کنیم. یا برای مثال دادن منفی به عنوان یک روش حذف دیگری یا دیگران، اگر از حد خاصی بگذرد، کاربران حق داشته باشند منفی های بی دلیل را گزارش بدهند و علیه کسانی که بدون دلیل مشخص و موجه منفی می دهند، شکایت کنند. در این حالت نیز یک هیات منصفه می تواند از سوی کاربران انتخاب شود و نظر هیات منصفه در رای دادن در نظر گرفته شود. به نظر ما بسیاری از امور بالاترین می تواند بصورت دموکراتیک و انتخابی در میان کاربران اتفاق بیفتد که قطعا این واقعه به دموکراتیزه شدن این وب سایت کمک می کند.
3) بالاترین یک رسانه دموکراتیک است، حفظ آن برای همه کسانی که شب با دیدن آن به خبرها و نظرها و دیدنی ها و شنیدنی ها احساس می کنند زنده اند و روزها به امید وارد شدن به این رسانه از خواب بیدار می شوند، لازم است. ما به این رسانه مثل هر رسانه دموکراتیک دیگری نیاز داریم، ممکن است ماهیت آن با تمام آنچه ما می خواهیم سازگار نباشد، اما از بین بردن آن با رفتارهای محدود کننده، سانسور کردن دیگران، یا کاهش دسترسی دیگران به این رسانه نادرست است. تحمل دیگران از یک سو و حضور قابل تحمل مان از سوی دیگر به عمر این رسانه کمک می کند.
4) ما معمولا به چیزهای زیادی نیاز داریم، مثلا به تشکیل احزاب، داشتن تلویزیون، رسانه مناسب سرگرم کننده، مکانی برای ابراز نظر یا ابراز وجود، تاثیرگذاری بر دیگران، کسب هویت و داشتن نام و حیثیت قابل توجه و.... اما یادمان باشد که همه اینها از یک رسانه که برای کارکردی خاص ساخته شده است، حاصل نمی شود.

این پیشنهادات آغاز مجموعه ای از پیشنهادات برای بالاترین است، برای بهتر شدن این رسانه که دوستش داریم. از کسانی که با این رفراندوم موافقند می خواهیم نام شان را در نظرها بگذارند....

ابراهیم نبوی، کوهیار گودرزی
30 شهریور 1386

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 5:50  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 30 شهریور 1386

مردی که زنش را فتح کرد

فاتح شد
و مرا به ثبت رساند
مرا به نامی، در یک شناسنامه مزین کرد
و همه هستی ام در شناسنامه او نوشته شد
در شناسنامه مردی
به شماره 678، صادره از تهران، ساکن میدان توپخانه

حالا دیگر خیالم راحت است
مادر آغوش مهربانش را می گشاید
و پدر به من سلام می دهد
و برادرانم دیگر مرا زنی می دانند
که مردی نگهبان اوست
از امروز، مردی نگهبان من است
آه!
جه خوشبختی بزرگی

حالا دیگر می توانم کنار پنجره بایستم
و سینه ام را از هوای کثیف شهر پر کنم
و دود اتوبوس ها و موتورسیکلت ها را ببلعم
و صدای بوق ماشین، گوش هایم را پر کند
و به همسایه روبرویی
که در شناسنامه اش زنی به ثبت رسیده است
از لای پنجره مرا نگاه کند

فاتح شد
و حالا دیگر می تواند به شلوارش افتخار کند
درجیب های شلوار او
امروز هم بحران تورم وجود دارد و هم حجم نقدینگی افزایش یافته است
و او می تواند به اندازه یک ناصرالدین شاه
- عدالت گسترانه و مهرورز-
عدالت را میان همه زنان بی شناسنامه اش
اجرا کند

و او مردی بزرگ بود
و عدالت را فقط میان زنانش اجرا می کرد

در سرزمین گل ها و بلبل ها
موهبتی است حضور در شناسنامه مردی
که می تواند نام تو را به تسخیر خود در بیاورد
من نازلی مظفری می شوم
او معصومه مظفری می شود
این یکی مریم بانو مظفری است
و آن یکی سودابه مظفری است
ما همه مظفری هستیم
عدل مظفر در مورد ما مظفری ها اجرا شده است
و مظفرالدین شاه جد بزرگ ماست
با 678 همسر و 123 موجود موقت
که می آمدند و می رفتند

آه! من امروز خوشبختم
دیگر کسی هست که وقتی پلیس
در خیابان مرا دستگیر کند
شناسنامه اش را به عنوان صاحب من نشان بدهد
و دیگر کسی هست که وقتی پسرانی به من متلک می گویند
آنها را کتک بزند
و دیگر کسی هست که وقتی تلفن زنگ می زند
گوشی را بردارد و بپرسد:
شما! نمی شناسم تان!
و بعد با نگاهی پر از سووال به چشمانم شلیک کند

از امروز
من هم در کنار مردی که
نیروگاه شلوارش قانونا غنی سازی شده است
و می خواهد دامن من را به عنوان حق مسلم خود تثبیت کند
به جهان نگاه خواهم کرد
از امروز دیگر لکه ای بر دامان من نیست
و دامن من می تواند لکه های شلوار مردی را بپوشاند که
شناسنامه دارد و شلوار
و شلوار دارد و جیب
و در جیبش پول دارد و قانون
به او اجازه می دهد که عدالت را اجرا کند
امروز روز اجرای عدالت و قانون است، فقط برای من

آه! من امروز خوشبختم

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر به عنوان بخشی از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» ابراهیم نبوی در رادیو زمانه پخش شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 5:50  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

خدا در دهان آدم دندان دارد

سید ابراهیم نبوی- پنجشنبه 29 شهریور 1386 [2007.09.20]

دو هفته قبل، یک روزنامه گمنام انگلیسی و یک شبکه تلویزیونی بدنام آمریکایی اعلام کردند که آمریکا می خواهد به ایران حمله کند. دوازده روز قبل آقای ف. از تهران زنگ زد و گفت، چرا این همه درباره جنگ می نویسی؟ ده روز قبل چند نشریه خوشنام و معتبر اروپایی و آمریکایی اعلام کردند که احتمال جنگ وجود دارد. یک هفته قبل سیاستمداران اروپایی و آمریکایی اعلام کردند که جنگ آمریکا و ایران قریب الوقوع است. شش روز قبل همان آقای ف. از تهران زنگ زد و گفت: تو واقعا فکر می کنی جنگ می شود؟ پنج روز قبل تقریبا فقط فیدل کاسترو در مورد جنگ حرف نزد، آن هم به این دلیل که در مورد هیچ چیزی حرف نزد. چهار روز قبل یک روزنامه انگلیسی تعداد نقاطی که احتمالا توسط آمریکا بمباران می شود، مشخص کرد. سه روز قبل، معلوم شد اولین نقطه ای که بمباران می شود، روی نقشه نشان داده شد. دو روز قبل همان آقای ف. فوق الذکر زنگ زد و گفت: شوخی شوخی دارد جنگ می شود، ما که نمی توانیم چیزی بنویسیم، شما چرا چیزی نمی نویسید؟ امروز حسن روحانی به آلمان رفت و با سولانا تلفنی حرف زد و اروپائی ها را دعوت کرد که واقع بینانه رفتار کنند و به قوانین بین المللی احترام بگذارند. مقامات اروپائی هم گفتند: این یعنی چی؟ یعنی شما نماینده ایران هستید؟ روحانی گفت: نمی دونم، باید تلفن بزنم و بپرسم. از طرف دیگر کوشنر، وزیرخارجه فرانسه که ایران را علنا تهدید به حمله نظامی کرد، اعلام کرد که فرانسه نقشه ای برای حمله به ایران ندارد. البته فیگارو هم در یک نظرسنجی اعلام کرد که 59 درصد فرانسوی ها مخالف جنگ علیه ایران هستند و 41 درصد موافق حمله اند. احمدی نژاد هم که معمولا جز خودش و عمه اش و خاله اش هیچ چیزی را جدی نمی گیرد، گفت: « ما تهدید فرانسوی ها را جدی نمی گیریم.» از طرف دیگر شوهر شمسی پهلوون و سخنگوی دولت اعلام کرد: « جنگ با ایران گزینه ای کاملا احمقانه است.» از طرف دیگر مایکل مور هم گفت: « مردم آمریکا، خنگ ترین مردم دنیا هستند.» همین مایکل مور بارها اعلام کرده است که « بوش احمق است.» البته من نمی خواهم آقای ف. و دیگران را بترسانم، ولی شما اگر فکر کنید رئیس جمهور و مردم یک کشور احمق هستند، چرا باید انتظار داشته باشید آنها هوشمندانه رفتار کنند؟ بخصوص اینکه خودتان نابغه هستید و رفتارهای تان نامعقول است، فکر می کنید حتما آنها که احمق هستند، باید در کمال هوشمندی رفتار کنند؟ از نظر من دو حالت وجود دارد، یکی این که دارند جنگ روانی می کنند. برای چی؟ برای این که اگر ما کوتاه نیامدیم جنگ غیر روانی بکنند. ما هم که کوتاه نمی آئیم، حداقل احتمال جنگ را جدی بگیریم. یک طرف دیگر قضیه این است که آمریکایی ها و اروپایی ها اصلا نمی خواهند جنگ کنند و فقط این حرف ها را می زنند تا از خودشان در جهان یک چهره جنگ طلب نشان بدهند که مردم دنیا بفهمند آنها جنگ طلب هستند، این احتمال قوی است و شاید مهم ترین احتمال باشد. به قول شوهر شمسی پهلوون « اکنون شرایط جنگی نیست.» فکر نمی کنید وقتی الهام می گوید شرایط جنگی نیست، ما باید شکی در این مورد داشته باشیم؟

علل انحراف جوانان چیست؟

من فکر می کردم که سه چهار روز قبل گوگل تصادفا و در اثر اشتباه قطع شده است، چون در دنیای امروز قطع کردن گوگل برای کنترل اینترنت، مثل قطع کردن برق کشور برای جلوگیری از دیدن فیلم سکسی توسط ملت است. اما وقتی خواندم که حجت الاسلام مصباح در کمال سرور و شادمانی گفته است: « فیلم ها، رمان ها و اینترنت باعث منحرف شدن جوانان شده است.» متوجه شدم که من اشتباه می کردم و مسوولان نه تنها باید بقول ابراهیم رها، در گوگل را گل می گرفتند، بلکه باید یاهو و مسنجر را هم مسدود کنند و حتی الامکان اگر ممکن است جلوی هرگونه تماس با موبایل و اس ام اس و غیره را هم بگیرند. در همین راستا محققین صاحب نام و گمنام در تحقیقات خودشان موفق شدند علاوه بر فیلم ها و رمان ها و اینترنت، برخی عوامل دیگر انحراف جوانان را هم کشف کنند. عوامل دیگر انحراف جوانان به این شرح است: تلویزیون، برق، بلیط هواپیما، هواپیما، تلفن، یخچال، بطری، آسفالت، چرخ اتومبیل، ماشین بخار، بز( چون ممکن است جوانان با دیدن بز تحریک شده و از یاد آقای مصباح غافل شوند به خصوص در ماه مبارک رمضان)، سگ، دوچرخه، پیتزا، همبرگر، سازمان ملل متحد، کاغذ سفید، مداد، خودکار، ضبط صوت، نوار، تاریخ، آثار بجا مانده از گذشته، آثاری که جدیدا خلق می شود، تابلو..... و برخی موارد دیگر.

هاشمی، هاشمی، حمایتت می کنیم؟
یکی از خصوصیات هاشمی رفسنجانی این است که وقتی نازش می کنی، گازت می گیرد، وقتی گازش می گیری، نازت را می کشد. هاشمی در یک اظهار نظر حیرت انگیز گفت: « مردم سالاری در جمهوری اسلامی ایران در سطح بالاتری نسبت به سایر کشورها برخوردار است.» آگاهان پرسیدند: دلیلی هم دارید؟ هاشمی گفت: مثلا خود من در انتخابات با این که طرفداران بیشتری داشتم، ولی احمدی نژاد رئیس جمهور شد. هاشمی رفسنجانی بر شرکت همه گرایش ها در انتخابات تاکید کرد.

احمدی نژاد گزارش می کند
به نظر من هم تشکر کردن از مسوولان امر، بخصوص دولت مردمی لازم است. در همین راستا یکی از هموطنان پس از اینکه دیروز صبح از خواب بیدار شده و متوجه شد هوا بسیار خوب است، به سازمان هواشناسی زنگ زده و از مسوولان این سازمان قدردانی نمود. در همین راستا، یا در یک راستای دیگر، بالاخره بعد از شش ماه تاخیر، دکتر احمدی نژاد، گزارش عملکرد خودش را که قرار بود شش ماه قبل به مجلس ارائه دهد، چون گزارش کار خودش آماده نبود، گزارش کار دولت های قبلی را در مجلس قرائت کرد و رسما و در کمال غرور و افتخار اعلام کرد که دولت نهم در همه زمینه ها موفق بوده است. این گزارش با مخالفت بعضی نمایندگان مجلس روبرو شد، ولی چون این مخالفت تاثیری در آخرین سفر احمدی نژاد به نیویورک و کاراکاس نداشت، وی گفت: مهم نیست، هر چقدر می خواهید مخالفت کنید، فقط سفر ما را خراب نکنید.

جبهه مشارکت و دولت
من نمی دانم چرا مجلس هفتم طرح عدم کفایت سیاسی احمدی نژاد را که تمام دلایلش را احمدی نژاد در گزارش عملکردش ارائه داد، پیگیری نمی کند. راهش هم این است که بعد از بازگشت احمدی نژاد از نیویورک و کاراکاس، مجلس او را احضار کند و طرح عدم کفایت سیاسی او را تصویب کند، در این صورت هم مجلس معتبر می ماند، هم جلوی بیشتر شدن بحران گرفته می شود، هم جامعه منفجر نمی شود. من که فکر می کنم اگر احمدی نژاد شش ماه دیگر سرکار باشد، ملت یا خودشان به جان همدیگر می افتند، یا جامعه دچار فروپاشی می شود، یا آمریکایی ها با آغاز جنگ ایران را از نظر تاریخی چهل سال عقب می برند. جبهه مشارکت اعلام کرد: « دولت در تحقق وعده هایش ناتوان است.» روزنامه آبزرور نوشت: « زمان برای جلوگیری از جنگ رو به پایان است.» اتریش و هلند از تحریم ها حمایت کردند. فرانسوی ها هنوز دارند می جلزند و می ولزند. آمریکا دارد یک عدد چنی را به جای رایس می اورد سرکار و ما مهم ترین مدرک جرم مان را داریم می فرستیم وسط لانه زنبور سازمان ملل. خیلی پسرمان کارهای خوب می کند، جلوی هر مهمانی هم درش می آوریم، مبادا به شازده بربخورد. البته من منتظرم که احمدی نژاد در سازمان ملل کوتاه بیاید و در مورد صلح جهانی و آرامش و حق مسلم ما و این جور چیزها حرف بزند و احتمالا حرف هایی که در مورد هولوکاست گفته پس بگیرد، اگر این کار را نکتد، باید پس از بازگشت او به ایران، اگر بسلامتی برگشت، باید منتظر قطعنامه و توپ و تانک و مسلسل باشیم. خدا کند همه پیش بینی های من غلط دربیاید.

خدا در دهان آدم دندان دارد
واقعا این کمونیسم تا خشتک مان نفوذ کرده، فقط بیخودی اسم خدا را وسط کار می آورند. جدا که در بهار آزادی، جای استالین خالی. راستی گفتم استالین، کسی از گنجی خبری ندارد؟ البته خودم امروز با گنجی حرف زدم، مقاله ای نوشته بود، وقتی خواندمش یک ساعت با خودم دعوا می کردم، ببین دیگران چه خواهند کرد. احتمالا اگر همزمان با خواندن مقاله گنجی یک ژنراتور وصل کنند به باسن رهبران چپ گذشته، با برق حاصله از آن می توان برق کل اروپا و آسیای میانه و بخش کوچکی از تهران را تامین کرد. در راستای جایگزینی خداوند متعال به جای پرولتاریای تحت ستم، آیت الله محمد رضا ناصری یزدی گفت: « خدا نان داد را به جای بابا نان داد بنشانید.» ضمنا، دیروز صبح کمد بغل دستی مرتضوی درش کنده شد و تمام پوشه های توی کمد ریخت زمین و وسط یک روزنامه ایران باستان( نه این ایران مزخرفی که الآن منتشر می شود) که در آن مقداری نان خشک و پنیر خشک شده بود، یک برگه احضاریه که مدتها گم شده بود، پیدا شد و در همین راستا اکبر گنجی بخاطر کتاب « مجمع الجزایر زندانگونه» به دادگاه عمومی تهران احضار شد. حالا که بحث استالین و گنجی و مرتضوی پیش آمد، بهتر است به این مهم اشاره کنیم که اگر قرار باشد در کتاب های درسی به جای « بابا نان داد» نوشته شود « خدا نان داد.» بقیه چیزها در کتاب درسی اول دبستان چگونه نوشته می شود؟
ننویسیم « بابا نان داد»، بنویسیم « خدا نان داد.»
ننویسیم « آن مرد با اسب آمد» بنویسیم « خدا آن مرد را با اسب فرستاد.»
ننویسیم « مادر آرام آمد» بنویسیم « خدا مادرهای من را آرام آورد.»
ننویسیم « سارا برادر دارد» بنویسیم « خدا برای سارا یک برادر از طریق پدر فرستاد.»
ننویسیم « من انار دارم» بنویسیم « خدا انار دارد، خدا به من انار داد.»
ننویسیم « آدم دندان دارد» بنویسیم « خدا در دهان آدم دندان دارد»
ننویسیم « مادر در دست نان دارد» بنویسیم « خدا در دست مادر نان گذاشت»
ننویسیم « ما ایران را دوست داریم» بنویسیم « ما خدا را دوست داریم، لبنان هم خوب است.»
ننویسیم « مادر با سوزن دامن می دوزد» بنویسیم « خدا با دست مادر با سوزن دامن می دوزد.»

اصلاحیه قانونی آموزش و پرورش: بموجب این ماده قانونی از امروز نام پدر و مادر در راستای نیل به یک جامعه بی پدر و مادر از کتب درسی حذف و خداوند کلیه اعمال را عهده دار می شوند.

ای پلیس های مخفی، کجائید؟

سردار رادان دیروز در یک گفتگوی مطبوعاتی از سه نفر پلیس مخفی که از دو سال قبل همکاری خود را با نیروهای انتظامی آغاز کرده بودند، درخواست کرد برای دریافت حقوق معوقه دو سال گذشته شان با این نیرو تماس بگیرند. ظاهرا دو سال است که نیروی انتظامی دنبال این سه نفر پلیس مخفی می گردد تا حقوق شان را پرداخت کند ولی آنها را پیدا نمی کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 6:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

احمدی نژاد: شما عاشق ما هستید!

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 28 شهریور 1386 [2007.09.19]

قضیه اول: محمود احمدی نژاد گفت « ایرانیان خارج از کشور دلبسته نظام، امام و رهبری هستند.»
سووال قضیه اول: از کجا می فهمیم که ایرانیان خارج از کشور دلبسته نظام، امام و رهبری هستند؟

1) از اینکه چند میلیون نفرشان از ترس نظام، امام و رهبری از کشور فرار کردند و در خارج از کشور زندگی می کنند.
2) البته همه ایرانیانی که در خارج از کشور زندگی می کنند، از ترس فرار نکردند، بلکه گروهی از آنان همینجوری از کشور رفته اند، منتهی از بس به نظام، امام و رهبری علاقه دارند، جرات نمی کنند به ایران برگردند.
3) و صد البته که بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، کسانی هستند که نه تنها از ترس فرار نکردند، بلکه بعد از سالها به ایران برگشتند و پس از بازگشت به اتهام دشمنی با نظام، امام و رهبری دستگیر شدند. آنها وقتی سووال کردند شما که ما را نمی شناسید از کجا فهمیدید ما با نظام، امام و رهبری دشمن هستیم؟ مامور مربوطه گفت: از اینجا که ایرانی هستید و در خارج از کشور زندگی می کنید.
4) آقای احمدی نژاد در چهار یا پنج سفر خارجی با هزار ایرانی خارج از کشور ملاقات کرده و فهمید که لابد آن چهار میلیونی که در خارج از ایران زندگی می کنند، شبیه همین هزار نفری هستند که به ملاقات او می آیند.
5) یکی از مهم ترین چیزهایی که نشان می دهد ایرانیان خارج از کشور تا چه حد دلبسته نظام، امام و رهبری هستند، این است که وقتی این دلبستگان به نظام، امام و رهبری به ایران برمی گردند، آنها را دستگیر می کنند و وقتی این ایرانیان در زندان می گویند که دلبسته نظام، امام و رهبری هستیم، آنها را کتک می زنند و می گویند، غلط کردید، شما جاسوس آمریکا و اسرائیل هستید.
6) یک دلیل محکم که میزان دلبستگی ایرانیان خارج از کشور را به نظام، امام و رهبری نشان می دهد، این است که ایرانیان خارج از کشور هم مثل ایرانیان داخل کشور هستند که دلبستگی به نظام، امام و رهبری از همه جای آنها معلوم است و گاهی تا یکی دو ساعت بعد هم نشت می کند، طبیعی است که ایرانیان خارج از کشور هم مثل داخلی ها دلبستگی زیادی دارند، البته دلبستگی خارج از کشوری ها کمی بیشتر است، چون داخلی ها نزدیک هستند و می دانند دقیقا چه خبر است.
7) اصولا ایرانیان خارج از کشورکه بسیاری از آنها هر سال یک بار به ایران سر می زنند و مورد بازجویی و آزار و اذیت قرار می گیرند و بچه های شان در طول سفر متهم به فساد اخلاقی می شوند و هزار بدبختی دیگر، واقعا اگر این ایرانیان دلبسته نظام، امام و رهبری نبودند، چه دلیلی داشت که با همه این بدبختی ها دوباره به ایران برگردند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:3  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

زندان، آه، استخر!

سید ابراهیم نبوی - سه شنبه 27 شهریور 1386 [2007.09.18]

کیان تاجبخش در دیدار روزنامه نگاران از اوین گفت: در سلول مان فقط استخر نداریم.

در اینجا چند زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندین حجره
در هر حجره چندین مرد در استخر...

از این زندانیان یک تن
زنش را در شب تاریک بعد از ازدواجش
در حیاط خانه شان بوسید
و با این جرم چندین ماه
در سلول خود پوسید

از این زندانیان یک تن
به روی کرسی استادی هاروارد
در بوستون، نشسته است
و چندین سال و چندین ماه در را نیز
برای خواندن تحقیق در فیزیک
به روی خویشتن بسته است
و اکنون بازجویی کله اش را
با شتاب سخت ضرب لنگه کفشی می شکسته است

از این زندانیان چندین نفر
در خلوت یک روز تابستان
درون سالنی با چند صد دانشجوی دیگر سکوتی را شکستند
و حالا چند ماهی می شود با اتهامی که نمی دانند و هرگز نیز آن را می نپندارند
درها را به روشان سخت بستند
و آنها تا به چندین ماه دیگر میهمان هستند

از این زندانیان یک تن به جرم آمدن سوی وطن
تا عمه و خاله و دائی جان و خواهر زاده را بیند
دو هفته میهمانی رفته است و بس صفا کرده است
و پاسپورت خودش را دست ماموران گمنامی رها کرده است
و هنگام خروج از مرز
کسی او را به زندان اوین خوانده است
و او را اعترافانده ست
که با دشمن چه ها کرده است
و جاسوسی برای سازمان اطلاعات سیا کرده است

از این زندانیان یک زن
صد و سی سال پیش از این
هوادار گروهی تندرو بوده است
و هفتاد و سه سال قبل
طرفدار کسی مثل زورو بوده است
و از سی سال پیش از این
در اطراف پرو بوده است

از این زندانیان یک تن
میان یک سوئیت انفرادی همه چی دارد
از آن جمله است یخچال و کمد با تخت و لیوان و ملافه های گلدار و پتوی سبز پشمی
و یک میز بزرگ کار و یک بشقاب با ماست و خیار
و یک قوری و یک کتری و یک قندان که پر قند است
ولی افسوس در بند است
ولی افسوس! تنها در سوئیت انفرادی نیست استخری!

وگرنه وضع عالی بود
و زندان، ماست مالی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:45  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

گوگل، گاگول و گوگولی

سید ابراهیم نبوی  - دوشنبه 26 شهریور 1386 [2007.09.17]

قضیه: دولت گاگول رئیس جمهور گوگولی کشور برای غنی سازی هرچه بیشتر کشور دستور فیلتر شدن سایت گوگل را صادر و فعلا گوگل در بخش هایی از کشور فیلتر شده است.
دلایل قضیه: فیلتر شدن گوگل، برخلاف اتفاقات دیگر که در ایران رخ می دهد، دلایلی دارد.

اول: به گفته رئیس جمهور در ایران آزادی کامل و مطلق وجود دارد.
دوم: دولت می خواهد با فساد مبارزه کند و گوگل یکی از موتورهای جستجوگر برای تحقیقات علمی است و معمولا محققین آدمهای فاسدی هستند.
سوم: دولت می خواهد با تورم مبارزه کند و مردم وقتی وارد گوگل می شوند، وقت شان گرفته می شود و وقت هم طلاست، بنابراین گوگل یکی از عوامل اصلی افزایش قیمت هاست.
چهارم: برای نجات فلسطینی ها باید در این کشور رفراندوم برگزار شود و مهم ترین مانع برگزاری رفراندوم، گوگل است.
پنجم: چون دولت ما مدیریت علمی می کند و برای مدیریت علمی باید اطلاعات کافی داشت و گوگل یکی از مهم ترین موانع اطلاع رسانی در جهان است.
ششم: چون سرنوشت عراق برای ما خیلی مهم است و باید آمریکایی ها از عراق بروند و مهم ترین گروهی که مانع خروج آمریکا از عراق شده است، مدیران گوگل هستند.
هفتم: چون اراذل و اوباش باید دستگیر شده و به مجازات اعمال کثیف خود برسند، در حالی که وقتی ناجا می خواهد اراذل را جمع آوری کند، آنها از طریق نقشه گوگل راه فرار پیدا می کنند.
هشتم: چون دولت می خواهد جلوی فرار نخبگان را بگیرد و نخبگان به این دلیل فرار می کنند که از طریق گوگل متوجه می شوند که بیرون از ایران کشورهای دیگری نیز وجود دارد.
نهم: چون دولت می خواهد نیروگاه بوشهر را راه بیندازد و برای این کار نیاز به همکاری روس ها دارد و یکی از بنیانگذاران گوگل روس است و اگر گوگل در ایران متوقف شود، مشکل ایران با روسیه حل می شود و نیروگاه بوشهر راه می افتد.
دهم: چون وجود گوگل باعث می شود که عده ای از مردم در ایران احساس کنند زنده اند و زندگی جریان دارد و وقتی چنین احساسی می کنند، ممکن است دولت تضعیف شود.
یازدهم: چون ماه رمضان است و بعضی از کاربران اینترنتی برای استفاده از گوگل ممکن است بروند ته چاه و سرشان را زیر آب کنند و از این طریق روزه شان باطل شود.
دوازدهم: چون کاریکاتوریست های سوئدی و دانمارکی و فرانسوی و غیره به اسلام اهانت کردند و علت اینکه به اسلام اهانت کردند این بود که وقتی می خواستند ببینند اسلام چیست، از گوگل استفاده کردند و عکس های احمدی نژاد را دیدند و طبیعتا به اسلام توهین کردند.
سیزدهم: انرژی هسته ای حق مسلم ملت ایران است و فیلتر شدن گوگل مشکل خاصی برای تولید انرژی هسته ای ایجاد نمی کند.
چهاردهم: بسیاری از جاسوسان برای نفوذ در ایران تمام اطلاعات مربوط به کشور را از گوگل به دست می آورند، در حالی که اگر آنها اطلاعاتی در گوگل پیدا نکنند، نمی توانند در ایران جاسوسی کنند. برای همین بهتر است گوگل در جاهایی که جاسوسان هستند، از جمله آمریکا و انگلیس بسته شود، و چون نمی توان گوگل را در آنجا بست، در ایران آن را می بندیم.
پانزدهم: بهترین راه برای جلوگیری از نفوذ دشمن در ایران جلوگیری از آموزش زبان انگلیسی توسط مردم ایران است، اما این کار چند سال طول می کشد و باید یکی دو نسل از بین برود تا به این هدف مقدس دست پیدا کنیم، در حالی که فیلتر کردن گوگل یک روزه انجام می شود، پس بهتر است فعلا این کار را بکنیم تا بعدا به قله های پیشرفت برسیم.

نتیجه گیری اخلاقی: اصولا در ایران هر اتفاقی ممکن است بیفتد، تعجب نکنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:11  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سیاستسرداران

سید ابراهیم نبوی - یکشنبه 25 شهریور 1386 [2007.09.16]

بعد از اینکه احمدی نژاد یک هفته قبل اعلام کرد که دست احزاب را از دولت کوتاه کرده است، این سووالات مطرح شد که « مگر ما حزبی هم داریم؟» و سووال بعدی مطرح شد که « مگر احزابی که وجود ندارند، قبلا در دولت ها دست داشتند؟» و سووال سوم نیز بی پاسخ ماند که «مگر تا به حال احزابی که وجود ندارند، از دولت پول می گرفتند که حالا دولت تهدید کرده که به احزاب یک ریال هم باج نمی دهد؟» همزمان با اعلام این نکته که دولت به احزاب هیچ باجی نمی دهد، اعلام شد که دولت بودجه سازمان جوانان را ده برابر کرده است. البته پس از این اظهار نظر رئیس جمهور هیات های موتلفه و مشارکت و مهدی کروبی و غیره به وی جدا و شدیدا اعتراض کردند. عماد افروغ هم گفت: « در کشوری که حزب نباشد، عقلانیت سیاسی جانیفتاده است.» در پاسخ به اظهارات افروغ یکی از اطرافیان رئیس جمهور از وی پرسید: « این عقلانیت سیاسی که می گی چی هست؟» صفدر حسینی هم از اردوگاه اصلاح طلبان توضیح داد که « احمدی نژاد به سازمان هایی که به مثابه سازمان رای او عمل می کنند، باج می دهد.» در حال حاضر این سووال با جدیت مطرح است که « برای یک دولت مثل دولت احمدی نژاد اصولا وجود احزاب در انتخابات بهتر است یا وجود نظامیان؟» آگاهان انتخاباتی با کمی اندیشه به این سووال، موارد زیر را پاسخ دادند:
اول: اصولا با توجه به اینکه قانون و سنت و امام خمینی و رهبر معظم و روحانیون و مقامات و گذشته و حال و آینده، حضور نظامیان را در سیاست ممنوع کرده اند، پس بهتر است از نظامیان در انتخابات استفاده شود.
دوم: بودجه کشور و پول نفت، مخصوص رئیس جمهور و علاقمندان اوست، و رئیس جمهور در حال حاضر به نظامیان علاقه دارد. به همین دلیل دولت باید از نظامیان که اصولا کار آنها در زمان صلح برگزاری انتخابات و در زمان جنگ، جلوگیری از برگزاری انتخابات است، استفاده کند که بیت المال حیف و میل نشود.
سوم: احزاب ممکن است مخالف دولت باشند، در حالی که نظامیان موافق دولت هستند، به همین دلیل طبیعی است که عقل( و بخصوص زور) حکم می کند که دولت در انتخابات از نظامیان برای تعیین سرنوشت کشور استفاده کند. و در این حالت احزاب می توانند به جای نظامیان به فعالیت مسلحانه بپردازند.
چهارم: در ایران کار احزاب دستگیر شدن و اعتراف کردن است و این کار در قانون نیز تعریف شده و اگر هم نشده باید تعریف شده و تصریح گردد، پس نتیجه می گیریم که اصولا شرکت احزاب در انتخابات یک عمل بیهوده است که به نفع مصالح کشور نیست.
پنجم: احزاب مجموعه انسانهایی است که فکر می کنند و عمل سیاسی می کنند، به همین دلیل اصولا حضور احزاب در حال حاضر در کشور نه تنها در انتخابات که در خیابان هم مضر است.
ششم: با توجه به اینکه به قول رئیس جمهور امر رسیده است« حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله...» به همین دلیل حزب در قرآن اهمیت فراوان دارد، ولی در انتخابات و دولت اهمیت خاصی ندارد، بنابراین در انتخابات به جای احزاب بهتر است از نظامیان استفاده شود.
هفتم: با توجه به اینکه امام خمینی فرموده اند که « میزان رای ملت است» و نظامیان هم می دانند رای ملت چیست، در حالی که احزاب هیچ اطلاعی از رای ملت ندارند، دولت باید از نظامیان در انتخابات استفاده کند.
هشتم: دولت مسوول حفظ و مصرف و نابودی و ریخت و پاش بیت المال است، به همین دلیل دولت نمی تواند پول بیت المال را که متعلق به همه مردم است، بدهد به احزابی که نماینده 70 درصد افکار عمومی هستند، در حالی که نظامیان نماینده 100 درصد افکار عمومی و در بعضی موارد تا 120 درصد افکار عمومی هستند، به همین دلیل دولت باید برای اینکه معلوم شود در انتخابات رای مردم همان رای نظامیان است، از آنها استفاده کند، وگرنه ممکن است انتخاباتی که احزاب در آن مشارکت داشته باشند نتیجه اش همان باشد که مردم دوست دارند، آن وقت چه خاکی به سرمان کنیم؟
نهم: برگزاری انتخابات بخصوص حفاظت از آرای مردم و صیانت از انتخاب مردم و شمارش آرای ملت و حمل و نقل صندوق های رای گیری و این جور مسائل، ممکن است نیاز به چیزهایی مثل توپ، تانک، زیردریایی، هلی کوپتر، توپ ضدهوایی، منور، آرپی جی هفت داشته باشد که این وسایل در دسترس همه احزاب نیست، پس بهتر است به جای احزاب در انتخابات از نظامیان استفاده کرد.
دهم: مهم ترین ضرورت استفاده از نظامیان به جای احزاب در انتخابات این است که وقتی احزاب در انتخابات تاثیر داشته باشد، ممکن است نمایندگان مردم انتخاب شوند و این فاجعه ای است که نظامیان باید جلوی آن را بگیرند.

حمله به ایران، دور یا نزدیک؟

رهبر کشور، در اولین نماز جمعه ماه رمضان از دولت احمدی نژاد حمایت کرد، خواستار محاکمه جرج بوش شد، از مسلمانان خواست علیه اسرائیل اقدام کنند، پیروزی هسته ای ایران را تبریک گفت، خواستار خروج سریع نیروهای آمریکایی از عراق شد و اعلام کرد که ایران برترین قدرت نظامی منطقه است. و به عبارت دیگر همه کارهایی را که احتمالا باعث ترغیب آمریکا به جنگ با ایران می شود. روزنامه الوطن هم نوشت: « 600 موشک ایرانی به سوی اسرائیل نشانه رفته است.». در مقابل جرج بوش با خروج تدریجی نیروهای ارتش آمریکا از عراق موافقت کرد. اما الکساندر ولادیمیروف، ژندال روس نسبت به حمله نظامی آمریکا به ایران هشدار داد. گاردین هم نوشت: « جنگ غیرمستقیم آمریکا در آینده نزدیک می تواند به جنگ مستقیم تبدیل شود.» از طرف دیگر در مناطق مرزی با عراق نیروهای آمریکایی و انگلیسی مانور دادند، ایران هم اعلام آماده باش نظامی کرد. فاکس نیوز هم طرح بمباران 2500 نقطه ایران در 48 ساعت را خبر داد. آلمان اعلام کرد که از تحریم ایران حمایت نمی کند، در عوض فرانسه اعلام کرد که از تحریم ایران حمایت می کند، آمریکا هم گفت: حالا که آلمان در تحریم حمایت نمی کند، ما به حمله نظامی فکر می کنیم. البته، آمریکا رسما اعلام کرد: « صحبت درباره حمله ایران بی معنی است.» فعلا دو نظر مهم وجود دارد؛ نظر اول: احتمالا آمریکا بزودی به ایران حمله می کند. نظر دوم: احتمالا آمریکا بزودی نابود می شود.

کی باید چی کار کنه؟
رهبر انقلاب و مسوول مبارزه با استکبار جهانی گفت: « جرج بوش محاکمه خواهد شد.»
رئیس جمهور و مسوول مستضعفان عالم گفت: « اروپا با نظر ایران در مورد فلسطین موافق است و ایران آماده است رفراندوم را در فلسطین برگزار کند.»
قوه قضائیه و دولت ایران کانادا را به نژادپرستی و نقض حقوق بشر متهم کرد.
علی لاریجانی گفت: « دولت عراق، ایرانی نیست.»
وزیر کشور و مسوول سیاست خارجی گفت: « پکن با تحریم ایران مخالف است.»
استاندار تهران و مسوول مسکن کشور گفت: « مطبوعات عامل گرانی مسکن هستند.»
نیروی انتظامی اعلام کرد از این به بعد اسکی مختلط و سگ ممنوع است.
انصار حزب الله، ضابطین وزارت ارشاد، سالن یک کنسرت موسیقی را در گرگان اشغال و آن را تعطیل کردند.
یک بازیکن تیم ابومسلم، یک روزنامه نگار ورزشی را در جلسه مطبوعاتی کتک زد.
حجت الاسلام قابل و شش فعال حقوق بشری دستگیر و زندانی شدند و دولت ایران خواستار رعایت حقوق بشر در آمریکا و کانادا شد.
وزیر مسکن همزمان با افزایش قیمت نفت به 80 دلار گفت: « قیمت مسکن در سال گذشته 46 درصد افزایش یافته است.»
الیاس نادران نماینده مجلس گفت: دولت به جای انکار گرانی ها با مردم همدردی کند.

کارهای مثبت احمدی نژاد
اصلا اینطور نیست که فکرکنیم که احمدی نژاد تمام کارهایی که انجام داد، غلط بود و به قول محمد هاشمی( ممد دون کورلئونه) « دولت نهم هیچ شاخص مثبتی ندارد.» به نظر من دولت احمدی نژاد بسیاری از کارها را سهوا یا عمدا انجام داد که این کارها بسیار مثبت بود و در آینده حتما باید توسط روسای جمهور بعدی مورد استفاده قرار بگیرد. برخی کارهای مثبت احمدی نژاد بدین شرح است:
اول: بعد از احمدی نژاد دیگر معیار خاصی برای رئیس جمهور شدن وجود ندارد، یعنی هرکسی می تواند رئیس جمهور شود.
دوم: روسای جمهور ایران و آمریکا می توانند به هم نامه بنویسند و اگر دوست داشتند با هم مذاکره کنند.
سوم: رئیس جمهور می تواند هر کاری دلش خواست با پول کشور و ملت بکند.
چهارم: دیگر تابویی به نام احترام به روحانیت و مرجعیت وجود ندارد.
پنجم: یک زن معمولی می تواند به همه رهبران انقلاب هر اتهامی بخواهد بزند و آنقدر آزادی دارد که حتی می تواند به خانواده اش هم هر چی دلش خواست بگوید.
ششم: رئیس جمهور می تواند با هر کشوری دوست داشت، به هر شکل که دوست داشت رابطه برقرار کند یا با هر کشوری قطع رابطه کند و مجلس هیچ اهمیتی ندارد.
هفتم: رئیس جمهور می تواند با هر لباسی در هر وقتی هر جایی برود و هر کاری خواست بکند.
هشتم: از این به بعد جز امام خمینی و رهبری حکومت به هرکسی می توان هرچیزی گفت، هیچ اشکالی ندارد.
نهم: رئیس جمهور می تواند هر تصمیمی در مورد تعیین نام شهرها، میزان زاد و ولد، نحوه دفاع در فوتبال، نحوه سرویس زدن در والیبال، شیوه نسخه نویسی برای پزشکان، کمک مالی به کشورهای جهان، دادن پول نقد به طرفداران در شهرستانها، تغییر وزیر، تغییر واحد پول کشور، تبدیل یک وزارتخانه به یک وزارتخانه دیگر، یا هر کاردیگری که دوست داشت، بکند.
دهم: در اکثر کشورهای دنیا معمولا رئیس جمهور صریحا دروغ نمی گوید، یا اگر هم یک بار این کار را کرد، دائما آن را تکرار نمی کند، بعد از احمدی نژاد هر کسی رئیس جمهور شود، می تواند هر دروغی خواست بگوید.
یازدهم: لزومی ندارد دولت برای هیچ کاری هیچ برنامه ای داشته باشد و رئیس جمهور می تواند هر سال هر چیز جالبی را که به نظرش خوب آمد یا حوصله اش را داشت انجام دهد.
دوازدهم: لزومی ندارد رئیس جمهور هیچ اطلاعی در مورد تاریخ یا جغرافیای کشور، پرچم کشور، سرود ملی کشور، زبان فارسی، زبان های دیگر داشته باشد.

حرف می زد؟ چی می گفت؟
محققان اعلام کردند که « انسان از یک میلیون سال قبل به همین شکل امروزی حرف می زد.» همزمان با اعلام نتیجه این تحقیق، مصطفی تاج زاده اعلام کرد: « رئیس جمهور حتی حرف زدن هم بلد نیست.»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:11  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

در فاصله رخوتناک دو سخنرانی

زندگی شاید، مردی باشد که در انتهای خیابان سخنرانی می کند
و هر روز با میکروفون مشکلات همه پابرهنگان را حل می کند
و ما هر روز بیشتر حل می شویم
آن مرد یک کتاب بزرگ حل المسائل دارد
که در آن همه مشکلات حل شده است
و فقط باید بگوید یا باب الحوائج...
و لای حل المسائل را باز کند
و هر روز مسائل ما را با آن حل کند.


دیشب، در فاصله رخوتناک دو سخنرانی
یک مرد پستچی مشکلاتش را خودش حل کرد
پزشکی قانونی گفت: مرد پستچی دیگر مشکلی ندارد
مرد پستچی دیگر وجود ندارد
مثل صفرهای اسکناس ما
که قرار است دیگر وجود نداشته باشد
مشکلات ما حل می شود
ما صفرهای اضافی را از اقتصادمان پاک می کنیم
گوجه فرنگی سه تومان می شود
و با دو تومان مرغ می خریم
و با صدهزار تومان صاحب خانه می شویم
و دیگر هیچ مشکلی نداریم
هزار تومانی های کثیف و فاسد به زباله دانی گذشته می روند
و نور به زباله دانی امروز می تابد

دلارهای ما تبدیل به نور می شود
و کارمندان با نور کار می کنند
و همه چیز را با نور به ما می فروشند
نوری که از هاله نور بر تمام شهر می تابد
و ما همه مان چراغ قوه می شویم
با نور زندگی می کنیم.

در فاصله رخوتناک دو سخنرانی
45 نفر از اراذل و اوباش شهر به زندان رفتند
و 7 نفر در ماهان بالای طناب آویزان شدند
و یک نفر در بندرعباس مرد
در مشهد چهار نفر دیگر به دست های شان نیاز ندارند

سردار گفته است: مرگ بر فیلم های سینمایی خشن
او گفته است: فیلم های سینمایی خشن را تماشا نکنید
او گفته است: تلویزیون ها را خاموش کنید و به خیابان بروید
و صحنه های لطیف مردان آویخته را در خیابان ببینید
ما شما را آویزان می کنیم تا آرام شوید
آه! چقدر ما خوشبختیم

ما به سوی نور حرکت می کنیم
و آینده پر از نور است
دیروز از عراق وبا وارد کردیم
و به جای آن نفت را به لبنان صادرکردیم
کنسرت پری زنگنه را حزب الله به برلین صادر کرد
تا کنسرت سامی یوسف را از لندن وارد کند

هاله نور از صبح تا شب در حال تابیدن است
مرد نورانی کوچک می خواهد در تمام جهان رفراندوم برگزار کند
و ما همه صندوق های مان را به جهان صادر می کنیم
تا خودمان رفراندوم برگزار نکنیم
ما بدون رفراندوم هم خوشبختیم
مرد نورانی گفته است: همه به هم لبخند بزنید

و مهدی کروبی که همیشه عصبانی است
به مرد نورانی که همیشه فریاد می زند
گفته است که در سال 88 او را خواهد دید
ما همگی اگر زنده بمانیم در سال 88
سر کوچه می رویم
تا آنها را ببینیم و همه مشکلات مان حل شود
پیش از آن که تانک ها بیایند
پیش از آن که مثل مرد پستچی
مشکلات مان بر طنابی آویزان شود.
و خودمان پیش از مشکلات مان حل شویم

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر بخشی از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» ابراهیم نبوی در رادیو زمانه بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:10  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 24 شهریور 1386

کابوس های ما، رویاهای آنها

کابوس من، رویای توست
دشمن عزیز! کابوس شکست من، رویای پیروزی توست.
کابوس های ما گاهی اوقات رویاهای دیگران هستند.


کابوس زندگی
زنی در کنار خیابان خود را می فروشند
کودکی که دست هایشان را به سوی رانندگان اتوموبیل ها دراز کرده اند
جوانی که سرنگ را در گوشه کوچه در رگ دستش فرو می برد
پدری که در جیب خالی اش دنبال هیچ می گردد
کابوس هر کدام از ما زندگی دیگری است.

رویای آنروز
دستهایمان در دست یکدیگر بود
سرهایمان رو به آسمان بود و سرود پیروزی می خواندیم
در دست هایمان مسلسل ها غرش پیروزی را فریاد می کردند
پنجره ها باز بود و خلق خیابان را پرکرده بود
گلهای پیروزی می شکفتند و زمین زیر پای خلق آرام می شد
دشمنان خلق پیروزی سرخ ملت را در می یاقتند، عجب رویایی بود!
کابوس همانروز
دست های کثیف شان را در دست هم گرفته بودند.
با دهانهای گشادشان عربده می کشیدند و قهقهه مستانه می زدند
مثل دیوانگان اسلحه ها را رو به آسمان شلیک می کردند
عقده ای های عوضی در خیابان می رقصیدند
لگد به زمین می کوبیدند و صدای پایشان مردم را دیوانه می کرد
او را مظلومانه گرفتند و دهانش را پر از خون کردند، عجب کابوسی بود!

کابوس پیشرفت
براي اينكه از شر روستا راحت بشويم به شهر آمديم و گرفتار اتوبوس‏ها و متروهای ي شلوغ شديم.
براي اينكه از شر اتوبوس‏ها و متروهای شلوغ راحت شويم ماشيني خريديم و در ترافيك گير كرديم.
براي اينكه از شر ماشين راحت شويم، كارهايمان را با تلفن انجام داديم و گرفتار زنگ های مدام و آزاردهنده تلفن شديم.
براي اينكه از شر تلفن راحت شويم، از اينترنت استفاده كرديم.
تاریخ اختراعات و اکتشافات، تاریخ اختراع ماشینهای تازه ای است که ما را از شر ماشین های قبلی نجات می دهد و گرفتار ماشین های تازه می کند.

رویاهای وحشتناک
هیتلر و استالین مردانی بودند که برای بسیاری از مردمان حسرت دیدارشان را داشتند. اما همین ها وقتی شب ها به خواب گروهی دیگر از مردم می آمدند کابوس تلخ زندگی آنان بودند.

خاطره
کابوس های امروز ما به خاطره تبدیل می شوند.

سرنوشت بشر
چطور ممكن است كه يك انسان هم عاقل باشد و هم بالغ و در عين حال به آينده بشر اميدوار باشد؟

این متن بخشی است از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» ابراهیم نبوی در رادیو زمانه، این برنامه را از رادیو زمانه، اگر دوست داشتید گوش کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:9  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پنجشنبه 22 شهریور 1386

یک نفر ترمز خطر را بکشد

شش ماهی است که قطار سرنوشت ما ایرانیان به سوی پرتگاه نزدیک می شود. در این میان کسانی که قدرت دارند، چنین وضعی دارند.

احمدی نژاد: او از جنگ استقبال می کند، اگر جنگ آغاز شود، او امیدوار است جهان به کمکش بیاید. آمریکا در باتلاق ایران گرفتار شود و در جنگ شکست بخورد و او و دوستانش قهرمان جنگ شوند. در آن حالت کشور را از رقبا و کلیه نیروهای اجتماعی دگراندیش و متفاوت تسویه می کنند و با خیال راحت حکومتی مطابق میل خود مستقر می کنند. احمدی نژاد به این باور دارد که به هم ریختن جهان مقدمه ظهور امام زمان را فراهم می کند، او موجود خطرناکی است، همه کسانی که اعتقاداتی محتوم و قطعی دارند، وقتی به قدرت می رسند خطرناکند.

آیت الله خامنه ای: ایشان امیدوار است که همه چیز بخوبی پیش برود. هیچ رئیس دولتی مانند احمدی نژاد از وی اطاعت نکرده است. ایشان از افتادن کشور به دست مخالفان در صورت کنار رفتن احمدی نژاد می ترسد. آیت الله خامنه ای فکر می کند اگر هاشمی و خاتمی و اصلاح طلبان یا مخالفان روی کار بیایند، اسلام و شیعه تا مدتهای طولانی لطمه بزرگی خواهد دید. او فکر می کند آمریکا جرات حمله به ایران را ندارد.

علی لاریجانی: لاریجانی می داند که آمریکا می خواهد به ایران حمله کند، اما گمان می کند که آمریکایی ها چون باید هزینه بالایی برای جنگ بپردازند، عاقل تر از آن هستند که حمله کنند. او اگر می توانست استعفا می داد و کنار می رفت تا شاهد جنگ نباشد، اما امیدوار است در آخرین لحظه بتواند جلوی جنگی دیوانه وار را بگیرد.

هاشمی رفسنجانی: او می داند که جنگ رخ خواهد داد، و بیش از هر کسی می خواهد و اگر قدرت داشته باشد، جلوی جنگ را می گیرد، اما قدرت تحرک هاشمی چنان نیست که بتواند با آمریکایی هایی که دارند بسرعت فرصت ها را از دست می دهند و باید تکلیف شان را با ایران یکسره کنند، و احمدی نژاد که می خواهد از این آشفته بازار با قدرت تحرکی بالا فرصت ها را به دست بیاورد، مقابله و رقابت کند. هاشمی شطرنجبازی است که برای هر حرکت فقط ده ثانیه وقت فکر کردن دارد.

اصلاح طلبان: آنها امیدوارند که انتخابات زودتر از جنگ برگزار شود، تا هم قدرت را به دست بیاورند، هم جلوی جنگ را بگیرند. آنها از جنگ می ترسند، اما چون برای جلوگیری از آن کاری نمی توانند بکنند و از طرفی نقشی هم در جنگ ندارند، ترجیح می دهند موضوع بحث را از جنگ را عوض کنند، تا در جایی حرف بزنند که قدرت تحرک سیاسی دارند. اصلاح طلبان قدرت و توانایی سازماندهی یک جنبش ضدجنگ را ندارند. آنها اگر یک جنبش ضدجنگ و ضدآمریکایی راه بیندازند،این کار به نفع دولت تمام می شود، و اکر یک جنبش ضد جنگ- ضد دولت را بیندازند به خیانت، ترس و همکاری با دشمن متهم می شوند.

روشنفکران و نخبگان سیاسی: روشنفکران و نخبگان سیاسی کشور چنان از حکومت آزرده اند و چنان دچار قطع ارتباط با جامعه عمومی هستند که علیرغم اینکه بسیاری از آنان خطر جنگی نزدیک را احساس می کنند، اما نمی توانند به مردم هشدار بدهند، چون با آنها ارتباط رسانه ای ندارند و نمی توانند به دولت هشدار بدهند، چون خودشان از جانب دولت به عنوان عوامل دشمن شناخته می شوند.

عامه مردم: جامعه ایران، طبقه متوسط و عوام الناس تا گلو غرق در بحران اقتصادی، ناامنی اجتماعی، تنش و وحشت و بمباران روانی توسط رسانه های خبری دولتی هستند. آنان که می دانند وضع تا چه حد خطرناک است، چون کاری نمی توانند بکنند و از سویی دچار رخوتی مرگبار در این دوسال شده اند، ترجیح می دهند نه خبری بشنوند و نه به خطری فکر کنند.

نیروهای نظامی ایران: نیروهای نظامی و بخصوص سپاه و بسیج خودشان را آماده جنگی چریکی با دشمن در روی زمین و اداره حکومت و دولت از طریق تسخیر مدیریت دولت توسط نظامیان می کنند، این در حالی است که بعید به نظر می رسد آمریکایی ها روی زمین با ایران بجنگند و نظامیان منتظر امام زمان فرصتی برای تشکیل دولت منتظران موعود داشته باشند.

جهان اسلام: دولتهای حاکم در جهان اسلام در یک سال گذشته خطر انقلابیگری ایرانی را فهمیده اند و خودشان بیش از آمریکا از ایران می ترسند، ملتهای مسلمان هم اکثرا سنی مذهب هستند و در یک سال گذشته از سوی ایران احساس خطر کرده اند و مهم تر از همه اینکه در اکثر کشورهایی که مردمش متاثر از بنیادگرایی هستند، دولتهایی استبدادی حاکم است که رابطه اکثر آنها در یک سال گذشته با ایران تیره شده است.

اروپا: اروپایی ها در دوران احمدی نژاد منافع اقتصادی شان را به دلیل گسنرش رابطه دولت ایران با چین و روسیه، از دست داده اند، اکثر دولت های اروپایی حتی اگر طرفدار حمله با آمریکا نباشند و با آمریکایی ها همکاری نکنند، قطعا مخالفت خود را با آنان ابراز نخواهند کرد. از سوی دیگر اروپا خود از اسلام گرایی شدیدا احساس خطر می کند.

آمریکا: آمریکایی ها افکار عمومی جهان و آمریکا را آماده حمله به ایران کرده اند. احمدی نژاد فرصت های کافی را برای شکست ایران در جنگ روانی برای آمریکا فراهم کرده است. آمریکایی ها فرصت زیادی ندارند، به نظر می رسد آنها در فرصتی که چندان دور نیست، ایران را مورد شدیدترین حملات نظامی خود قرار خواهند داد. یک فاجعه منتظر ماست.

قطار جنگ با سرعت به پیش می رود، می توانیم چشمان مان را ببندیم و شاهد برخورد قطار با هیولایی که بسرعت به سویش می رویم، نباشیم. اما واقعیت این است که صدای نحس شیپور جنگ به گوش می رسد. در این قطار گویی هیچ عاقلی توانایی آن را ندارد که از جا بلند شود و ترمز خطر را بکشد. من از فردا می ترسم.

22 شهریور 1386

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:1  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 21 شهریور 1386

احمدی نژاد تا 1300 سال دیگر مشکلات را حل می کند

موضوع: رئیس جمهور هر روز دست کم 100 نامه را مطالعه و برای حل مشکلات دستور صادر می کند.
توضیح روانشناختی: احمدی نژاد گفت، برخلاف نظر مادیون مطالعه نامه ها و شنیدن درخواست های مردم و آگاهی از نیازهای مردم در مسئولان نشاط و انگیزه ایجاد می کند.
هاشم غرقی رئیس مرکز رسیدگی به شکایات مردمی نهاد ریاست جمهوری گفت : در مجموع 30سفر استانی 8 میلیون و 900 هزار نامه از مردم جمع آوری شده که 15 درصد درخواست اشتغال ، 5 درصد مسکن و بقیه در زمینه های گوناگون بوده است.

توضیح ریاضی: در صورتی که رئیس جمهور روزانه 100 نامه از 8.900.000 نامه که در طول یک سال و نیم دریافت کرده است، مطالعه کند و در مورد آنها دستور بدهد، 89.000 روز وقت لازم دارد که به همه نامه ها جواب دهد. یعنی برای پاسخ گفتن به نامه های هر 1.5 سال، باید 243 سال و 9 ماه وقت بگذارد و اگر فرض کنیم احمدی نژاد هشت سال رئیس جمهور باشد، در طول 8 سال 47.466.667 نامه دریافت می کند که برای پاسخ دادن به آنها به 1300 سال و 5 ماه وقت نیاز دارد.

فرض اول: رئیس جمهور نمی تواند تا 1300 سال و 5 ماه بعد به نامه ها جواب دهد، چون احتمالا تا آن زمان یا مرحوم شده، یا خوانندگان آن نامه ها مرحوم شده اند، یا امام زمان ظهور کرده است. بنابراین اصولا این کار اگر چه در وی نشاط ایجاد می کند، اما فایده ای برای نویسندگان نامه ها ندارد.
فرض دوم: اگر رئیس جمهور در روز 100 نامه مطالعه کند، در سال 36500 نامه و در یک سال و نیم 54.750 نامه مطالعه می کند، که این تعداد نامه، دقیقا 0.6 درصد نامه های دریافت شده است. به عبارت دیگر رئیس جمهور می تواند به 6 نامه از هر هزارنامه پاسخ دهد، و اگر دستورات وی صادر شده و اجرا شود، مشکل 6 هزارم کسانی که برای او نامه می نویسند، حل می شود.

فرض سوم: اگر فرض کنیم رئیس جمهور نابغه ما بتواند هر نامه را در عرض دو دقیقه بخواند، یک دقیقه روی آن فکر کند و دو دقیقه وقت برای دستور دادن و تصمیم گیری صرف کند، برای مطالعه 100 نامه و حل مشکل 6 در هزار مردم، نیاز به 500 دقیقه وقت در روز دارد. به عبارت دیگر در هر روز رئیس جمهور 8 ساعت و 20 دقیقه وقت صرف می کند تا مشکل 6 هزارم مردم را حل کند. و اگر فرض کنیم رئیس جمهور در روز 20 ساعت بیدار باشد و بنا به گفته خودش به مادرش سر بزند، آشپزی کند، در هر سال 20 سفر استانی برود، در یک سال با 100 رئیس جمهور و رهبر جهان ملاقات کند، و همه این کارها را روزی 8 ساعت انجام دهد و در همین 8 ساعت به خانه برود و برگردد، وی در 12 ساعت وقتی که برای حل مشکل مردم صرف می کند، در 75 درصد این وقت، مشکل 0.6 درصد مردم را حل می کند و در 25 درصد وقت دیگر مشکل 99.4 درصد دیگر مردم را رسیدگی می کند.

نتیجه گیری اول: این وسط یک نفر اشتباه می کند، یا ما مفهوم زمان را نمی فهمیم، یا رئیس جمهور معنی 100 نامه را نمی داند، یا ما هر سه اشتباه می کنیم.

نتیجه گیری دوم: رئیس جمهور هر جایی که برود، برای رضایت کسانی که آنجا هستند یک حرف هایی می زند، که معنی واقعی آن را نمی داند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 11:0  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه 21 شهریور 1386

چرا زندان اوین خوب است؟

با توجه به اتفاقات دیروز و امروز و دو روز قبل، لطفا سووالات زیر را با دقت مطالعه کرده و یک یا دو یا سه یا هر چهار گزینه را انتخاب کنید.

1) احمدی نژاد گفته است« در ایران صدها احمدی نژاد داریم.» این جمله به چه منظوری گفته شده است؟
گزینه اول: ترساندن مردم؟
گزینه دوم: ایجاد امیدواری در احمدی نژاد؟
گزینه سوم: ایجاد ناامیدی در کروبی برای دعوا در سال 1388؟
گزینه چهارم: اشاره کارشناسانه در مورد لاینحل بودن مشکلات ایران در کوتاه مدت؟

2) با توجه به این که آقای محمد هاشمی گفته است « سند چشم انداز 20 ساله تا 25 سال آینده هم محقق نمی شود.» اما سخنگوی دولت پاسخ داده است که « از سند چشم انداز عقب نیستیم.» گزینه صحیح را مشخص کنید:
گزینه اول: سند چشم اندازی که دست محمد هاشمی است با سند چشم اندازی که دست دولت است فرق می کند؟
گزینه دوم: اصولا لزومی ندارد محقق بشود، چه عقب باشیم چه نباشیم؟
گزینه سوم: دولت فکر می کند احمدی نژاد برای چهل سال انتخاب شده، به همین دلیل عقب نیست.
گزینه چهارم: تا 25 سال دیگر امام زمان ظهور می کند و محمد هاشمی را می کشد و سند چشم انداز را پاره می کند؟

3) با توجه به اینکه سردار علیرضا افشار فرمانده سابق بسیج گفته است: « از همه ظرفیت ها برای برگزاری مطلوب انتخابات استفاده می کنیم.» منظور وی از ظرفیت ها کدام گزینه زیر است؟
گزینه اول: ظرفیت نیروی هوایی سپاه برای هوا کردن انتخابات؟
گزینه دوم: ظرفیت نیروی زمینی سپاه برای زمین زدن نامزدهای مخالف؟
گزینه سوم: ظرفیت نیروی دریایی سپاه برای رای آوردن زیر آبی؟
گزینه چهارم: ظرفیت هوانیروز سپاه، برای شمارش دقیق آرای مردم توسط هلی کوپتر؟

4) دولت بودجه سازمان ملی جوانان را به ده برابر افزایش داده است. افزایش این بودجه به کدام یک از گزینه های زیر مربوط است؟
گزینه اول: به علت ده برابر شدن اهمیت نقش جوانان در انتخابات آینده؟
گزینه دوم: در انتخابات آینده قرار است نقش جوانان ده برابر شود؟
گزینه سوم: چون در حال حاضر اهمیت جوانان نسبت به زمان انتخابات یک دهم است؟
گزینه چهارم: ده برابر می شود نقش جوانان در انتخابات آینده، به این علت؟

5) منوچهر متکی گفته است: « توریسم، صنعت بدون دودکش است.» با توجه به این جمله، کدام گزینه صحیح است؟
گزینه اول: سیاست هسته ای قطار با دودکش، ولی بدون ترمز و دنده عقب است؟
گزینه دوم: سیاست خارجی، جزو صنایع تولید خودرو دود، ولی بدون فرمان است؟
گزینه سوم: انتخابات جزو صنایع نظامی، با نصب در محل است؟
گزینه چهارم: سیاست انتخاب مدیران، جزو صنایع ذوب است؟

6) آقای جوانفکر مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور گفته است: « ضریب تحمل، مدارا و بردباری دولت نهم واقعا بی نظیر است و این مطلب را خود اصلاح طلبان نیز به آن معتقدند.» اصلاح طلبان در کدام گزینه اعتقاد خود را به این ضریب تحمل نشان داده اند؟
گزینه اول: از آنجا که رمضانزاده گفته است، کشور در آستانه سقوط است.
گزینه دوم: از آنجا که خانیکی گفته است، رویکرد اصلاحی فریب افکار عمومی نیست.
گزینه سوم: از آنجا که خاتمی گفته است حذف نیروها فاجعه است؟
گزینه چهارم: از آنجا که محمد هاشمی گفته است دولت نهم در تمام حوزه ها عملکرد منفی دارد؟

7) با توجه به اینکه در دیدار امروز خبرنگاران از زندان اوین کیان تاجبخش گفته است که شرایط زندان اوین خوب است، به نظر شما کدام گزینه را باید انتخاب کرد؟
گزینه اول: با توجه به اینکه به خبرنگاران اجازه ملاقات دانشجویان زندانی را ندادند، معلوم می شود اوضاع زندان اوین خوب است؟
گزینه دوم: با توجه به اینکه به سهیل آصفی اجازه ملاقات با خبرنگاران را ندادند، معلوم می شود که اوضاع زندان اوین خوب است؟
گزینه سوم: با توجه به اینکه کیان تاجبخش زندانی است، اوضاع زندان اوین خوب است؟
گزینه چهارم: اصولا اوضاع زندان اوین خوب است؟

8) آیت الله کروبی دیروز به احمدی نژاد گفت: « در انتخابات سال 88 منتظرت هستیم.» به نظر شما در سال 1388 قرار است چه اتفاقی بیفتد؟
گزینه اول: کروبی منتظر احمدی نژاد می ماند تا هر دو برای رای دادن به رفسنجانی بروند؟
گزینه دوم: کروبی منتظر احمدی نژاد می ماند تا او را کتک بزند، اما احمدی نژاد از درپشتی فرار می کند؟
گزینه سوم: کروبی منتظر می ماند تا احمدی نژاد از غار بیرون بیاید و با هم از دست نیروهای آمریکایی فرار کنند؟
گزینه چهارم: کروبی در فرودگاه منتظر احمدی نژاد می ماند، تا او از کاراکاس برگردد.

9) از این جمله که « 500 هزار ایرانی بطور دائمی و غیردائمی الکل مصرف می کنند.» چه نتیجه ای می گیرید؟
گزینه اول: بقیه تریاک و هروئین می کشند تا اوضاع را تحمل کنند؟
گزینه دوم: بقیه قرص خواب آور می خورند؟
گزینه سوم: پنج میلیون نفر الکل مصرف نمی کنند، بلکه با آب قاطی می کنند و می خورند؟
گزینه چهارم: آمار 800 درصد اشتباه است.

10) اشتباهات این جمله حسین شریعتمداری چیست: « آمریکا در چاه 11 سپتامبر که برای جهان اسلام حفر کرد، دست و پا می زند.»
گزینه اول: آن چیزی که حفر شد چاه نبود، برج بود، ضمنا حفر نشد، منفجر شد.
گزینه دوم: هیچ کس در چاه دست و پا نمی زند، در باتلاق دست و پا می زند.
گزینه سوم: آمریکا دست و پا می زند، ما فرو می رویم.
گزینه چهارم: هر سه پاسخ غلط است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 20 شهریور 1386

صعب روزی و پریشان عالمی

این نوشته را تقدیم می کنم به سهیل آصفی

به قول مسعود بهنود، استاد خوب و رفیق دوست داشتنی ام، این روزها خواهد گذشت و به خاطره تبدیل خواهد شد. مثل همه روزهایی که پیش از ما گذشت و حالا فقط خاطره ای از آن روزها باقی مانده است. روزهای سختی است، روزهایی که گاهی تحمل بار آن بر شانه ها چنان سنگین می شود که آدمی را بی تاب می کند و بی طاقت، گاهی می شود که دلت بخواهد بار سنگین و طاقت سوز این مسوولیتی را که خود بر دوش خویش گذاشته ای رها کنی و بروی لای جمعیت مردمانی که خوش می گذرانند و بی دغدغه و به دور از اضطراب روزگارشان را بسر می کنند رها و یله شوی. اما چیزی از درونت به فریاد می آید و دستی یقه ات را می گیرد و می نشاندت روی صندلی و صورتت را می چرخاند به سوی صفحه روشن پنجره ای که تو را به هزار چشم، به هزار هزار چشم مربوط می کند و دستت را می گذارد روی ردیف دکمه هایی که بر روی آن حروف نقش بسته اند و روح و ذهن تو را به کلمه تبدیل می کند. به کلمه تبدیل می شوی تا کسی دیگر در آن سوی دنیا کلمه ها را بخواند و آگاهی جریان پیدا کند از لای سیم ها و دکمه ها و موج ها و تارهای تنیده شده گفتگوی انسانی. روی دکمه ها حروف زبان زیبای فارسی حک شده است، ر، و، ز، آ، ن، ل، ا، ی، ن.....

این روزها « روزآنلاین» تعطیل است، کمی بخاطر خستگی دوستان از فشار طاقت فرسای روزهای سخت کار و کمی هم بخاطر تنبلی آنان. مطمئنم که در این یکی دو روز خیلی از خوانندگان روز خلاء این رسانه را احساس کرده اید، رسانه ای که برای خیلی از خوانندگان هوایی برای تنفس کردن است. و برای خیلی ها موضوعی برای آغاز روز. شاید اصلا قشنگ نباشد که من به عنوان یکی از اعضای این مجموعه که به همکاری با تک تک این دوستان افتخار می کنم، بنشینم و قدر و منزلت دوستانم را بجا بیاورم. خود گوئی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی! اما موضوع این نیست، موضوع تلاش سه ساله و دشوار ده تن از رفقا و دوستان است که با هم عهد کرده اند تا کنار هم بمانند و به عنوان یک رسانه خبری تحلیلی هر روز نوشته ای و مصاحبه ای و کاریکاتوری و گزارشی را از سرزمین مان به همه خوانندگان برسانند. و چقدر دشوار است، ایرانی باشی، در غربت باشی، هر روز اتهامی به سویت شلیک شود، تحت فشار سنگین توپخانه های مختلف داخلی و خارجی قرار بگیری، زیر پایت را رفیق و نارفیق خالی کنند و باز هم برخلاف سنت همه ایرانیانی که وقتی شش ماه با هم کار می کنند، به دشمن هم تبدیل می شوند، بمانی و کار کنی و هر روز تلاش کنی تازه بمانی. من نمی دانم تا چه حد کاری کرده ام، اصولا در مورد خودم نه دفاعی دارم و نه می خواهم سخنی بگویم، اما می خواهم از همه دوستانی حرف بزنم که بیش از دو سال چراغ این خانه را روشن نگاه داشتند.

گفتم: چرا بلند نمی شوی یک سری بیایی بروکسل، چند روزی پیش ما باشی. گفت: ما که ماشین نداریم، گفتم: ماشین که اینجا ارزان است، سه چهار هزار یورو بدهی یک ماشین قابل قبول می توانی بخری. گفت: سه چهار هزار یورو از کجا بیاورم؟ گفتم: مگر حقوق نمی گیری؟ گفت: هفت ماه است نگرفته ام. گفتم: چرا؟ گفت: چون اقامت ندارم و نمی توانم قرارداد ببندم، گفتم: چرا اقامت نداری؟ گفت: نمی خواهم پناهنده بشوم و فعلا با پاسپورت ایرانی زندگی می کنم. گفتم: این یک سال و نیم را چطور زندگی کردی؟ گفت: خانه تهران را فروختیم و زندگی مان را کردیم. یادم افتاد به اینکه چقدر اتهام خورده است که بودجه هلندی میلیونی و میلیاردی وارد زندگی اش شده است و حالا حکایت چنین است که نه می توانی حرفی بزنی از خودت دفاع کنی و نه می توانی ساکت بمانی و اتهام بخوری.

می خواهم از مسعود بهنود بگویم و از طاقت بی نظیرش برای تحمل من و همه دوستان که در کنار نوشتن هر روزه اش تلاش کرد تا حد امکان روز را روشن و شفاف و تازه پیش ببرد. او یک استاد کم نظیر در سیاسی نوشتن و زیبا نوشتن موضوع زمختی مثل سیاست است. نوشته اش گاه چنان شیرین است که زهر سختی این روزها را که تلخ می گذرد، به کام خواننده اش شیرین می کند و در انبان حافظه کم نظیرش چنان می تواند وقایع دیروز را خوب بیابد و به امروز ترجمه کند و روایت کند که گویی زمان پیش چشمت اتفاق می افتد. نوشتن اش برای ما غنیمتی بود، اما درس بزرگتر آموزشی بود که می شد از تجربیاتش گرفت. جوانی را با تجربه پیرمردها گذراندن و میانسالی را در حادثه زیستن، به او طاقت تحمل کردن را داده است. چیزی که بسیاری از ماها از آن محرومیم. مسعود گاهی مانند ساحلی از شن می ماند که امواج خروشان خشم و کین و عصبیت، ما را رام و آرام کرده است و ما را به آرامش، دقت و دوری از خشم و تندی خوانده است. گاه شده است که به او تلفنی بزنم و بگویم که دیگر خسته شدم و دیگر کلمه ام نمی آید که بنویسم، بگویم که بریده ام و دیگر هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم. و بشنوم که می گوید بنویس، این روزها می گذرد.

می خواهم از حسین باستانی بگویم که در تمام این دو سال و چند ماه، علیرغم جوانی اش توانسته است سیاستمدارانه و حکیمانه ما را همواره متوجه کاری کند که نباید چشم از آن برداریم. این که روی مان را از داخل کشور برنگردانیم، بدانیم که هر آنچه باید رخ بدهد و اهمیت دارد، آن چیزی است که در داخل کشور می گذرد و اگر راوی داستان امروز سرزمین مان نباشیم، فردا دیگر از آن ما نیست. حسین باستانی جوان تر از همه ماها و سخت جان تر از همه ماها و گاهی سیاستمدارتر از همه ماها، جمعی را که می توانست در پیچ و خم این همه حوادث دشوار، روی از مقصد بگرداند و تبدیل به رسانه ای شود که فقط هست، چون هست، همواره در مسیر روز نگاه داشته است.

گفتم چرا عصبانی هستی؟ گفت: چرا که نباشم و شروع کرد به گفتن هر آنچه به زبانش می آمد، دلش آتشفشان بود، گفت و گفت و گفت. کم کم صدا مویه شد و رنگ گریه گرفت و گفت: تنهایی دیوانه ام می کند، تنهایی و دوری و رنج و اینکه نمی توانم بنویسم و نمی توانم کار کنم. هنوز روز راه نیفتاده بود. روز که آغاز شد، او هم خشمم آرام تر شد، حالا دیگر می توانست بنویسد، می توانست کار کند و می توانست حرف بزند. بغض، حاصل نگفتن است و وقتی بغض توی سینه انبار می شود، آرام گرفتن سخت دشوار می شود.

می خواهم از نوشابه امیری بگویم که پس از آن که در بیست و چند سالگی یک بار از پاریس 1357 برای خواننده ایرانی گزارش انقلاب را داده بود، این بار به اجبار زمانه بار دیگر عازم پاریس شد، تا گوئی باری دیگر می خواست زندگی را آغاز کند. نوشابه امیری که سالهای جوانی اش را در کیهان اوایل انقلاب گذرانده بود و سالها دشواری محروم شدن و سانسور شدن و بی نام زندگی کردن و تحت نظر بودن را تقریبا در تمام عمر جمهوری اسلامی پشت سر گذاشته بود، و در صدا و سیما دوبلوری کرده بود و گزارش فیلم را از هیچ به مجموعه ای بزرگ و پرخواننده تبدیل کرده بود. سالها پس از آن که زیر رگبارهای توپخانه کیهان زندگی کرده بود، بالاخره فشار کمیته اماکن و بازجویی و سین و جیم به او فهماند که دیگر جای ماندن نیست و اگر بماند باید که پیه زندان را به تنش بمالد، گفت: دیگر طاقتش را نداشتم. نوشابه حالا در روز می نویسد، مصاحبه می کند، هر روز کار می کند، هم مدیریت می کند و هم گزارش می کند و هم گه گاه مقاله می نویسد. روز روشنی اش را به او و هوشنگ مدیون است.

گفتم: شب را در خانه تان می مانیم، گفت: قدم روی چشم. نشستیم و شامی و مهربانی و رفاقت و حرف سالهای گذشته، شب که شد، کاناپه ای بود و بالشتی که می شد سر برآن گذاشت. گفت: رفیق! این جوری نگاه نکن! ما تهران که بودیم ملافه داشتیم، ملافه ها مان هم تمیز بود. گفت: ای مرتضوی! خدا لعنتت نکند، ببین جلوی میهمان چطور بی ملافه ماندیم، ما که توی تهران ملافه داشتیم! و من یاد همه آنهایی افتادم که سی سال است که یک روز از وحشت، خانه ای را که تمام ثمره زندگی شان را در آن جا گذاشته اند، می گذارند و می روند تا بتوانند زنده و آزاد بمانند. آنهایی که در غربت باید یک بار دیگر با دشواری تمام زندگی شان را از اول بسازند، شاید کاری کنند که شاید دو سال دیگر تعداد آنها که فرار می کنند و خانه های شان را جا می گذارند، کمتر از این باشد.

هوشنگ اسدی یک رفیق قدیمی است. وقتی اولین بار دیدمش، دو ترجمه اش را به من هدیه داد. تازه از زندان آزاد شده بود و پوستش رنگ زندان داشت، این رنگ را در خیلی از زندانی هایی که مدتی طولانی از آفتاب ایران محروم می مانند می توانی ببینی، پریدگی رنگ، حاصل سایه های دائمی دیوارهای ضخیم سیاست استبدادی کشور ماست. سایه هایی که همیشه انگار هست و خواهد بود و هر انقلابی گوئی انقلاب زندانبانان تازه علیه زندانبانان کهنه است و هر انتخابی گوئی انتخاب زندانبانان تازه به جای زندانبانان کهنه است. انگار این سلول های تنگ لعنتی تا ابد خواهد ماند. هوشنگ اسدی هم حکم اعدامش را داشت، هم زندان کشیده ابدی بود. هم توبه اش را کرده بود. هم بیش از همه پشت دیوارهای اوین محبوس مانده بود. هم وقتی بیرون آمد، چپ ها به او بدوبیراه می گفتند و خائنش می دانستند و هم کیهانی ها از هیچ فرصتی برای لگدمال کردنش نمی گذشتند. می دانم که هر آنچه به سرش آمده بود از سیاستی بود که انگار تا روز ابد در این مملکت سر سازگاری و همنشینی با رفتار انسانی را ندارد. هوشنگ همراه با نوشابه به پاریس آمدند و او توانست پس از گذشت تمام این سالها، با نام خودش بنویسد. او نیز در کنار بقیه دوستان روز ماند. البته گاهی هم از دست من کلافه می شد، بخاطر هر آنچه که من به فیدل کاسترو می گفتم و البته پشت این گفته ها اعتقادی به چپ نبود، شاید اعتقاد یا احترام به همه آرمانهایی بود که هوشنگ عمری را بخاطر اعتقاد به آنها داده بود، عمری رنج و فشار و نگرانی و اضطراب و بی نامی، حتی از نام خودت نیز محرومت می کنند. هوشنگ بی تردید یک استاد بی نظیر در روزنامه نگاری است، بلد است با خبر و رویدادها چه کند و می داند چگونه باید احساس هایش را بنویسد.

نیک اهنگ کوثر شاید بیش از همه رفیق و همکار و نزدیک من باشد. او را از همان روزهای اول کارش می شناسم، با آن قد و قامت بلند و بذله گوئی همیشگی و بلندپروازی های مزمن اش که گاهی مثل دشمنی دانا از زمین بلندش کرده و گاهی چون دوستی نادان بر زمینش زده است. قدرت دیدن اش عجیب است و بطور غریبی توانایی کاریکاتوریزه کردن بی تعارف آدمها را دارد. چه می گویم، کاریکاتور که تعارف ندارد. شاید غربت در میان همه ماها برای او سخت تر گذشت، سخت و سیاه، آنقدر که هم خشمش را دیدم، هم صدای هق هق گریه اش را شنیدم و هم پخته شدنش را در این سالهای دشوار تنهایی احساس کردم. نیکان وقتی از ایران بیرون آمد، دستش بدجوری زیر سنگ بود و برای کسی که دستش مهم ترین رابط ذهن و زبانش با آدمهاست، بد دردی است. نیکان بیرون آمد و رفت به کانادا، پوست کلفتش که در ایران مثال زدنی بود در سرمای یخبندان غربت و تورنتو نازک شد، نازک شد و نازک شد تا به همه چیز و همه کس حساس شد. شاید وقتی از کشور بیرون آمده بود، نمی دانست کار نکردن و تولید نکردن و قطع شدن ارتباطش با زندگی رسانه ای داخل کشور چقدر سخت است. روزآنلاین او را هم مثل همه ماها نجات داد. زبانش را باز کرد و توانش را روی صفحه سفیدی کاغذ و مونیتور آورد. نیکان هم با وجود همه تلخی ها و سختی ها این سالها را تاب آورد و حالا دیگر می تواند هم کارش را بکند، هم نگارش را بغل کند و هم شاهد بزرگ شدن او باشد. نیک آهنگ در این سالها نوشتن را هم تجربه کرد، چنان که من در کنار طنزنویسی روزانه، جدی نوشتن را هم تجربه کردم، احمد زیدآبادی به او گفت ننویسد و کاریکاتورش را بکشد و به من گفت که جدی ننویسم، شاید باید به حرفش گوش بدهم، بدهیم....

فرح کریمی را ندیدید، نمی شناسیدش و اگر بشناسید باورتان نمی شود که انسانی این همه درد و مصیبت را پشت سر گذاشته باشد و پشت خم نکرده باشد. فرح کریمی از ته دره، زخمی و نیمه جان خودش را تا نوک قله رساند و موهایش را نه در آسیاب پیری که در گذر رنج ها سفید کرد. فرح کریمی یک سیاستمدار بزرگ و مهم هلندی، در کنار ما ایستاد تا در زمینی کردن رویای مان که حاصل باور خودش به آزادی و حقوق انسانی بود، کمک کند. او که تجربه دموکراسی را از پس گذراندن یک دوره آرمانگرایی به دست آورده بود و تا عمق جانش به آزادی باور داشت، دست به دست ما داد، تا ما نیز باور کنیم که در جهان، همه خانه نشینان قدرت با پول خریدنی نیستند و در دنیا کسانی هستند که بی آن که بخواهند تو را بخرند، دست شان را به دست تو می دهند. و باور نمی کنم که اگر اینها نبودند، تحمل دنیایی که استبداد در آن بسادگی خودش را پشت عدالت و دین و استقلال پنهان می کند، تا چه میزان دشوار می شد.

وقتی نامه اش را خواندم، اول بهت زده شدم، بعد قلبم شروع کرد به تند و تند زدن، باورم نمی شد که در بازداشت با او چه کرده اند. با آدمی که در تمام زندگی اش مواظب است تا هیچ آبی را گل نکند، مبادا که در فرودست کفتری تشنه بماند. از آن آدم هاست که وقت حرف زدن مواظب است خدای ناکرده یک فعل و فاعل این طرف و آن طرف نشود و فقط کافی است یک بعلاوه 18 بغل یک چیزی بگذارید تا آخر عمرش به آن نزدیک نشود. نامه اش وحشتناک بود، در کمیته اماکن لهش کرده بودند، می گویم له کرده بودند و می دانم که آنها چگونه آدمها را له می کنند، له می کنند تا هر چیزی که به نام ادب و احترام و رفتار انسانی در توست فراموش کنی و به بازجو حق بدهی هر غلطی می خواهد بکند. نمی دانستم به او چه بگویم، بگویم از ایران بزند بیرون؟ اگر می گفتم شاید برایش دردسر درست می شد، می گفتم بماند و مقاومت کند و تاب بیاورد تا اوضاع بهتر بشود؟ این را هم نمی توانستم بگویم، اگر می گفتم، شاید می گفت: خودت چرا رفتی؟ یک ماهی گذشت تا نامه ای آمد و فهمیدم که رفته است آمریکا. نفسی کشیدم و با خودم گفتم: راحت شد! و فکر کردم به همه آنهایی که در اضطراب تهران هر روز نفس می کشند و روزهای بد را می شمارند تا تمام شود و گویی وزنه ای به پای عقربه ها بسته اند تا زمان هرچه دیرتر بگذرد.

تحمل کردن اتهام هایی که متهم کننده اش هم می داند که دروغ است، ساده نیست. آن یکی می گفت که ما مزدوران سیا هستیم، این یکی می گفت از اسرائیل پول گرفته ایم، دو روزی که می گذشت یادش می رفت که ما را اسرائیلی خوانده است و می نوشت که ما از انگلیسی ها پول می گیریم، بعد که آنتن های شان این طرف مرز فعال شد، گفتند بودجه نجس هلندی را می گیرید و شروع کردند به یافتن چیزی که از همان اول هم پنهانش نکرده بودیم. چه جای پنهان کردن دارد کاری را که با افتخار انجام داده ای.

امید معماریان هم آمد، آخرین نفری از جمعیت بچه هایی که از تهران رسید. وقتی رسید هنوز تب ایران را داشت، مدتی طول کشید تا آرام شود و احساس کند که دیگر نباید پشت سرش را نگاه کند، مبادا که تعقیبش کنند، یا مواظب تلفنش باشد که چه می گوید و ای میل هایش را بپاید مبادا که فردا دوباره مردک زمخت بی سواد بگذاردش گوشه دیوار و تهدیدش کند و از او بخواهد که به چیزی اعتراف کند که نکرده است. امید هم آمد و کنار دست ما قرار گرفت. خودش امیدی بود....

روزهای ناجوانمردی هم بر روز گذشت، روزی که به دروغ و به فریب و به نادانی گلوگاه مان بسته شد و روز را با تمام نوشته های یک ساله غارت بردند و باورمان نمی آمد که یک شوخی احمقانه به این سادگی جدی بشود. خودش را ارزان فروخت. وقتی قیمتت را پائین می آوری هر روز که می گذرد، ارزان تر و بی قیمت تر و بی قدرتر می شوی. نامش را نمی برم، مبادا که لکه ای بر صفحه تمیز کارنامه دوستانم ننشیند.

اما داستان روز فقط با این بچه ها شروع شد. اصل قضیه بچه هایی بودند و هستند که در تهران مانده بودند و هستند و کار می کنند و روزمان را روشن می کنند. نام شان را در روز خوانده اید و نوشته های شان گل درختی است که هر روز جوانه می زند و هر صبح که می شود می شکفد. آنها می نویسند و کار می کنند و ما آینه می شویم تا مردمانی که هر روز داستان امروز را می خوانند، در این آینه مرور کنند دیروز را و امروز را و هنوز را...

از آنهایی که دست به دست هم داده بودیم که تا آخر کار پای ساختن یک روزنامه اینترنتی بایستیم، چند نفری رفتند، فرناز رفت و کاری دیگر در جایی دیگر گرفت، سعید رضوی فقیه هم از همان ابتدای کار هرچه کرد نتوانست خودش را قانع کند که درهای کشور را بروی خودش ببندد و راهی دیگر در پیش گرفت که می دانم آن راه نیز کاری است کارستان، اگرچه اگر می بود خودش منبع بی پایانی از دانایی و توانایی بود. اما خوشبختی ما این بود و هست که ما چند نفر، توانستیم همدیگر را که هیچ کدام شبیه هم نبودیم و جز کار حرفه ای و اعتقاد به آزادی و دوست داشتن ایران، وجه مشترک دیگری نداشتیم، همدیگر را تحمل کنیم و علیرغم همه دشواری های خرد کننده و سختی های غربت و محدودیت هایی که از سوی دولت و حکومت بر ما تحمیل می شد، بایستیم و کار کنیم. ما هنوز هستیم، می مانیم و می نویسیم. ما دهها تن هستیم، دهها تن که تا آغاز روز بیدار می مانیم و تا آخرین لحظه به روز می شویم تا فردا صبح هزاران خواننده، روزشان را با روز آغاز کنند.

اما، با این یکی آبم توی یک جوب نمی رفت. نمی فهمیدم که این پسر چگونه است که هنوز مثل بیست سالگی ما سری پر دردسر دارد و راست می رویم و چپ می رویم، او را می بینیم که همچنان چپ می رود و امیدش به عدالت و آزادی است و هنوز به مصلحت اندیشی های پیرمردانه ما خو نکرده و نمی کند. سهیل را می گویم. از او خوشم نمی آمد، راستش را بخواهید نمی خواستم باور کنم که او همان گونه است که ما در بیست و چند سالگی بودیم، مثل همه ماها. مگرنه اینکه می گویند که هر کسی که در جوانی اش چپ نرفته باشد، جوان نیست و در میانسالی میانه رو نشود، طبیعی نیست. واقعیت این است که ستاره سهیل ما در این آسمان غمزده ای که ستاره هایش را به سکوت و سیاهی و شب عادت می دهند، روز و شب می درخشید. او نمی خواست و نمی خواهد باور کند که این سوی سنگ رازی نوشته است،همان، « کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند.» و او از آنهاست که
هلا یک دو سه دیگر بار
هلا یک دو سه زین سان بارها بسیار
حالا سهیل ما به جرم جوانی و دانستن و باور نکردن شب و ایمان داشتن به روزی که می آید، در محبس است و بار سنگین تلاش بی دریغش را بر دوش می کشد. سهیل آبرو و حیثیت ماست، او فرزند مسوولیت پذیر نسلی است که میراث پدر و مادرش را بر دوش کشیده است، اما راه خودش را می رود. شاید به عنوان یک پدر هرگز نمی خواهم کاری کنم که فرزندم که هم سن سهیل است، شبی را در زندان بخوابد، اما می دانم که او سنگی را که باید از این کوه برداریم و تا کوهی دیگر ببریم بر زمین نمی گذارد. باید باورش می کردم، باید زودتر از اینها باورش می کردم. کسی که این همه لجباز است، حتما آن قدر که فکر می کند حق دارد. سهیل این روزها پشت درهای بسته زندانی که همه ماها تجربه اش کرده ایم، نشسته است و روزهای دشواری را می گذراند، روزهایی را که بی تردید برای او نیز به خاطره تبدیل می شود. یکی از همین روزها خبرش را تیتر اول خواهیم کرد، سهیل آصفی آزاد شد.

درهای زندان سهیل همان درهایی است که قبلا بارها باز و بسته شده است. او نیز بیرون خواهد آمد، او نیز از زندانی که بد است و تلخ است و سیاه است، تجربه خواهد گرفت. او نیز خواهد فهمید که عشق را تا ابد نمی توانند در پستوی خانه نهان کنند.

این روزها می خواستم در تعطیلی یک هفتگی روز، من طنزم را بنویسم. اما باید اینها را می نوشتم، این تجربه زیبای کار با مجموعه ای از بهترین رفقای زندگی که کار کردن با هر کدام از آنها برای من یک زندگی، یک تجربه شیرین و یک افتخار است. این روزها نیز تمام می شود، ما در روزهایی که چند