تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

کوچولوهای افسانه ای

سید ابراهیم نبوی - چهارشنبه 30 آبان 1386 [2007.11.21]

چاوز برای هفتمین بار به ایران آمد و رفت، احمدی نژاد هم تاکنون سه بار به ونزوئلا رفته است. ‏هوگو و محمود( چون پسرخاله شدیم می توانیم چاوز را هوگو خطاب کنیم) اعلام کردند با هم ‏برادرند. گروهی از انسان شناسان به دنبال این علاقه عجیب و مفرط، به دنبال کشف شباهت های ‏این دو برآمدند، موارد زیر در همین راستا کشف شد:‏

شباهت ادبی: چاوز در یک سخنرانی در یکی از روستاهای ونزوئلا گفت« بوش خر است» ‏احمدی نژاد هم در یک سخنرانی در یکی از روستاهای ایران گفت: « دشمنان ما بزغاله اند»‏

شباهت پوپولیستی: هر دو نفرشان در میان کسانی که آنها را می شناسند، در کشور خودشان ‏محبوبیت ندارد، اما در میان چپ هایی که آنها را نمی شناسند محبوبیت دارند.‏

شباهت اقتصادی: هر دوتاشان روی بشکه نفت نشسته اند و میلیاردها دلار پول نفت در دست شان ‏است، اما زندگی مردم شان از گذشته بدتر شده است. ‏

شباهت بین المللی: چاوز وقتی به اسپانیا می رود، به او می گویند « خفه شو» احمدی نژاد وقتی ‏به کلمبیا می رود به او می گویند « دیکتاتور» ‏

شباهت دراماتیک: هر دوتاشان فقط وقتی باعث خنده دیگران می شوند که حرف های جدی می ‏زنند. ‏

شباهت شیمیایی: هر دوتاشان از ترکیب اسلحه و نفت ساخته شده اند و تولید انفجار و بحران می ‏کنند.‏

شباهت روانی: هر دو نفرشان پارانویا دارند، فکر می کنند موجودات عظیمی هستند و همه می ‏خواهند علیه شان توطئه کنند. ‏

شباهت سیاسی: هر دونفرشان حاصل اشتباه انتخاباتی هستند و به دلیل تحریم بیش از نیمی از ‏مردم انتخاب شدند و حالا که آمدند نمی خواهند بروند.‏

شباهت دموکراتیک: هر دوتاشان رسانه های مخالف را تعطیل می کنند و بین دانشجویان و ‏تحصیلکردگان شان بدنامند، اما طرفدار آزادی در کشورهای دیگر هستند.‏

شباهت علمی: هر دو نفرشان از نخبگان جامعه بدشان می آید و به همین دلیل به مردم کم سواد می ‏گویند مردم.‏

انتخابات احمدی نژادی
انتخابات موضوع مهمی است. به همین دلیل الهام، سخنگوی دولت، دارای شش شغل و یک همسر ‏مضطرب، گفت: « دولت به دنبال برگزاری انتخاباتی فراگیر، سالم، آزاد، پرنشاط و قانونی ‏است.» آگاهان دلایل زیر را برای صحت گفتار این الهام اعلام کردند.‏
‏« فراگیر» است، چون یک مقام سابق اطلاعات و دو مقام نظامی و مسوول سابق بسیج معاونان ‏این وزارتخانه هستند و طبیعی است که وقتی یک اطلاعاتی و سه نظامی انتخابات برگزار کنند، ‏انتخابات « فراگیر» خواهد شد. یا به عبارت دیگر دولت « فرا» تر از قبل « گیر» می دهد.‏
‏« سالم» است، چون انتخابات قبلی که برگزار شد سالم بود. اینقدر سالم بود که وقتی تعدادی ‏صندوق جدید شمردند، از آرای مخالفان دولت کم شد. و طبیعی است دولتی که پارسال انتخاباتی ‏به این سلامت برگزار می کند، امسال هم همان کار قبلی را تکرار می کند.‏
‏« آزاد» است، مثل چیزهای دیگری که رئیس جمهور گفته است که « آزاد» هستند، مثلا « ‏مطبوعات در ایران آزادی کامل دارند»، « زنان در ایران کاملا آزادند» و « آزادی در ایران ‏بطور کامل و مطلق وجود دارد.» طبیعی است وقتی زنان و مطبوعات آزادند، انتخابات هم آزاد ‏خواهد بود، مثل دانشجویان و زنان و روزنامه نگارانی که در زندان هم آزادی کامل دارند.‏
‏« پرنشاط» است، چون در دو سال گذشته تمام امکانات « نشاط» در جامعه فراهم شده است، مثلا ‏دولت با نشاط تمام طرح امنیت اجتماعی را اجرا می کند، زنان را با نشاط کتک می زنند، در ‏دانشگاه ها با نشاط تمام جسد دفن می کنند، دولت با نشاط تمام غنی سازی می کند، تورم به شکل ‏نشاط آوری بالا می رود. ‏
‏« قانونی» است، چون دولت تا به حال قانون را در همه جا اجرا کرده است، بودجه را طبق قانون ‏سه ماه دیر تحویل داده، رئیس شورای امنیت براساس قانون کسی است که مشخصات قانونی ‏ندارد، بطور قانونی مجلس در جریان مسائل کشور نیست، رئیس جمهور هم قانونا علیه همه ‏قوانین بین المللی عمل می کند. ‏
نتیجه گیری اخلاقی: وقتی دولتی که قبلا به همه وعده هایش عمل کرده، وعده جدیدی می دهد، ‏باید حتما به حرفش گوش داد.‏
نتیجه گیری بین المللی: البته احتمال دارد که منظور الهام از برگزاری انتخابات فراگیر، سالم، ‏آزاد، پرنشاط و قانونی، همان رفراندومی است که قرار است دولت ایران در فلسطین برگزار کند.‏

جاسوسی هسته ای
سووال: اصولا مشکل هسته ای ما چیست؟ ‏
جواب: می گویند ما اطلاعات هسته ای را از آمریکا و اروپا و جهان پنهان کرده ایم.‏
سووال: مشکل حسین موسویان چیست؟
جواب: او متهم شده است که اطلاعات هسته ای را به انگلیسی ها داده است.‏
سووال: ادعای ایران در مورد پنهان کردن اطلاعات هسته ای چیست؟
جواب: ایران می گوید که هیچ اطلاعاتی را پنهان نکرده است.‏
سووال: اگر معلوم شود که موسویان اطلاعات هسته ای را به انگلیسی ها داده است، یعنی چه؟
جواب: یعنی این که دولت اطلاعاتی را از آژانس و جهان پنهان کرده است.‏
سووال: اگر قبول کنیم که ایران همه اطلاعات را به آژانس داده است، چه نتیجه ای می گیریم؟
جواب: موسویان اطلاعاتی را به انگلیسی ها داده است که آنها خودشان دارند.‏
سووال: آیا انگلیسی ها ممکن است که اطلاعاتی از موسویان بگیرند که خودشان آن را دارند؟
جواب: معمولا انگلیسی هایی که مرض ندارند این کار را نمی کنند.‏
نتیجه گیری اول: اگر اثبات شود که موسویان اطلاعات محرمانه هسته ای به خارجی ها داده ‏است، معلوم می شود چنین اطلاعاتی وجود دارد که خارجی ها نداشتند.‏
نتیجه گیری دوم: اگر معلوم شود که ایران همه اطلاعات هسته ای را به خارجی ها داده است، ‏معلوم می شود که اصولا موسویان نمی تواند اطلاعاتی داشته باشد که وجود ندارد.‏
نتیجه گیری نهایی: یا دولت در مورد اطلاعات هسته ای دروغ می گوید، یا رئیس جمهور در ‏مورد موسویان دروغ می گوید، یا موسویان برای انگلیسی ها خالی بسته است، یا انگلیسی ها ‏اطلاعات به درد نخور می گیرند. ‏


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 4:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سفر هفتم رومئو و ژولیت

سید ابراهیم نبوی- سه شنبه 29 آبان 1386 [2007.11.20]


و آنان دو تن بودند، یک تن از آنان مردی بود تنومند و ستبر که همواره می خندید، کافری که به ‏خدا پیمان شکسته بود و با زنان و نامحرمان نشسته بود، آن دیگری مردی بود باریک چون دوکی ‏از نخ های ریسیده، با ریشی تنک و قدی کوتاه، مومنی بود که از خلق گسسته و با خدای پیمان ‏بسته. تا شیطان بزرگ بر آنان نازل شد و شیطان سخت امپریالیست بود... کتاب هفتم، عهد جدید.‏

نمایشی در هفت صحنه
ژولیت، مرد لاغر، مومن، درتمام صحنه ها با کت و شلواری خاکستری و جوراب سفید.‏
رومئو، مرد چاق، کافر، در تمام صحنه ها با لباسی سرخ و جورابی سرخ و صورتی سرخ.‏

سفر اول، داخلی، کاخ ژولیت
رومئو وارد می شود، پشت سرش مترجمی است. مرتب با او شوخی می کند. ‏
رومئو: از آن زمان که در این دیار وارد شدم، غمی در دلم نشسته است. زنان را می بینم که ‏موهای زیبا زیر روسری نهان کرده اند، آه! بیچاره مردان این سرزمین!( به مترجم) اگر سبیلی ‏انبوه بر صورتت نبود روسری بر سرت می گذاشتم تا تو نیز چون زنان پرده نشین شوی! ها ها ‏ها ها! ( می خندد)‏
مترجم( به اطرافش نگاه می کند): سرور من! چنین مخند، زیرا که اینجا شوخی و خنده را مجالی ‏نیست، در دربارشان نه دلقکی است و نه لطیفه گوئی، و ارجمندترین مردمان کسانی هستند که ‏مرثیه می خوانند تا سوگواران بر سر و تن خویش بکوبند و های های بگریند، آه، چه غمگینم!( ‏مترجم چشمکی می زند)‏
ژولیت از در وارد می شود و مستقیم به سوی رومئو می رود. مترجم زانو زده بر زمین می ‏نشیند، رومئو آغوش ستبر و پهن خود را برای ژولیت می گشاید. هر دو همدیگر را بغل می کنند، ‏ژولیت در بغل رومئو در حال خفه شدن است، رومئو می خندد....‏
رومئو: ای مرد کوچکی که نامت پشت دشمنانت را لرزانده است، گمان می بردم که قدی بلند ‏داشته باشی و گردنی به کلفتی درختان زیزفون، اما شاید که چون ماری لاغری که کس از نیش او ‏در امان نیست... چگونه ای؟
ژولیت: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه و علي آبائه في هذه ‏الساعة و في كل ساعة ؛ وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا ؛ حتي تسكنه ارضك طوعا و ‏تمتعه فيها طويلا. السلام علیکم علی عباد الله الصالحین. ‏
رومئو دست او را گرفته و با تعجب به او نگاه می کند که تند و تند دعای فرج می خواند. سعی می ‏کند از حرف هایش چیزی بفهمد، نگاهی به مترجم می کند، مترجم سر به زیر انداخته، رومئو نمی ‏داند چه کند، ناگاه لبخندی بر چهره اش می نشیند، به محض اینکه دعای ژولیت تمام می شود، ‏رومئو شروع می کند به خواندن سرود انترناسیونال..... و تا آخر می خواند.‏
ژولیت: احسنت، احسنت به این ترانه زیبایی که خواندی و مرا به یاد آیات مربوط به حضرت ‏عیسی در قرآن انداختی. ای بنده صالح خدای! ای هوگوی بزرگ! این که خواندی چه بود؟
رومئو: این انترناسیونال سوسیالیسم بود، سرود پیروزی... ‏
ژولیت سری تکان می دهد و با خودش می گوید: انترناسیونال سوسیالیسم بود، اما سرود پیروزی ‏نبود( رو به او می کند) آری ای مرد! سرود پیروزی ما چنین است، مرگ بر آمریکا...‏
رومئو: مرگ بر آمریکا، آه! هیچ سرودی از این برای من نیکوتر و زیبا تر از این نیست، مرگ ‏بر آمریکا....‏
رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا

سفر دوم، داخلی، کاخ رومئو
رومئو و مترجمش به نام فرناندو مجید در کاخ ایستاده اند.‏
رومئو: پس دانستی کار تو چیست؟ باید که نیک بگوئی و کلماتی چنان که می خواهد بگوئی، آیا ‏می دانی که چه بایدت گفت؟
مترجم: آری، سرور من! بیست بار آفتاب برآمده است و خفته است و چشمان من نخفته تا بیاموزم ‏آنچه فرمودید. صد کتاب خواندم و بیست شعر از بر کردم، چنان که گفتی
صدای همهمه از بیرون می آید....‏
رومئو: آمدند، خود را آماده کن...‏
ژولیت همراه با صد تن از محافظان و منشیان و وزیران وارد می شوند.‏
رومئو: آه! ژولیت! روزهای جدایی چه سخت بود، دوری از تو دشوار بود، ای رفیق همرزم ‏جدال با امپریالیزم، من در این حیاط خلوت تنهایی شبها چه گریستم...‏
ژولیت( می خندد): بیا همدیگر را بغل کنیم، ملت من ملت تو را برادر خود می داند.‏
رومئو: و ملت من نیز ملت تو را برادر خود می داند...‏
ژولیت: بیا روابط مان را گسترش دهیم تا آمریکا از خشم بمیرد.‏
رومئو: ای مرگ بر آمریکا، بیا تا جبهه متحدی در مقابل امپریالیزم بسازیم.‏
ژولیت: من برای تو تراکتورهای راهواری خواهم ساخت که زمین ها را سخت شیار دهند...‏
رومئو: و من نیز در مقابل آمریکا از تو حمایت خواهم کرد تا چشم بدسگالان کور شود...‏
ژولیت: و بیا به قله های بلند پیروزی برویم مانند دو کره اسب بی خیال
رومئو: و بدان که من می گویم انرژی هسته ای حق مسلم توست...‏
ژولیت: و بدان که خداوند پشت و پناه ماست، چون ما بر حق هستیم...‏
رومئو: بیا تا ترانه مان را بخوانیم
رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا‏

سفر سوم، داخلی، کاخ ژولیت

رومئو همراه با فرناندو مجید وارد می شوند.‏
ژولیت: السلام علیکم ای برادر من، درود خداوند و پیامبر بر تو باد. ‏
رومئو: آه! ژولیت! ای اخوی من! علی یارت باد، این را تازه آموختم.‏
ژولیت: خداوند گمراهان را هدایت می کند، ای برادر! در بهشت همیشه باز است. چگونه ای؟
رومئو: روزهای جدایی سخت بود، ای برادرهمرزم جدال با استکبار، من در آن حیاط خلوت ‏تنهایی شبها به یاد حق و تو چه گریستم...‏
ژولیت( می خندد): بیا همدیگر را بغل کنیم، ملت من به ملت تو درود می فرستد.‏
رومئو: و ملت من نیز تو را قهرمان می داند، قهرمان قهرمانان...‏
ژولیت: اکنون روابط ما گسترده است، آمریکا دارد می میرد از خشم.‏
رومئو: ای مرگ بر آمریکا، ما جبهه متحدی در مقابل امپریالیزم ساخته ایم.‏
ژولیت: تراکتور ها چطورند؟ آیا از آنها راضی هستی؟
رومئو: مردم ما سوار بر تراکتورهای تو درود می فرستند و دعای فرج می خوانند، به زبان ‏خودمان، عکس تو را همه جا می بینم.‏
ژولیت: من برای تو خودروهایی خواهم ساخت که در خیابان ها برود، برای فقیران...‏
رومئو: و من نیز در مقابل آمریکا و اروپا از تو حمایت خواهم کرد تا چشم بدسگالان کور شود...‏
ژولیت: و بیا به قله های بلند پیروزی اتمی برویم مانند دو کره اسب بی خیال‏
رومئو: و بدان که در آمریکای لاتین همه می گویند انرژی هسته ای حق مسلم توست...‏
ژولیت: و بدان که خداوند پشت و پناه ماست، چون ما بر حق هستیم...‏
رومئو: بیا تا ترانه مان را بخوانیم
رومئو و ژولیت دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا‏

سفر چهارم، داخلی، کاخ رومئو
رومئو و ژولیت نیم ساعت است همدیگر را بغل کرده اند و گریه می کنند، در سالن همه همراهان ‏ژولیت از گریه آنان گریه می کنند، اتللو( در نقش الهام) نوحه می خواند و همه سینه می زنند...‏
نوحه خوانان: عزیز دل، ای برادر، رومئو جان، ای بردار‏
‏ عزیز دل، یار و یاور، تراکتورهای تو خاور‏
‏ عزیز دل، ای برادر، رومئو جان ای برادر‏
رومئو: خوش امدی برادرم! بگو ببینم در این دوماهی که تو را ندیدم چه کردی؟
ژولیت: سخنرانی ها کردم برای پابرهنگان، هر جا رفتم تو را درود فرستادند...‏
رومئو: درود خدا و پیامبر بر تو باد، آقا کی ظهور می کند؟
ژولیت( چشمش چهار تا شده است): بابا تو دیگر چه کسی می باشی؟ ای رحمت بر مادر تو باد!‏
رومئو: آیا غنی سازی را به جایی رساندی؟ بگو چند کیلو اورانیوم ساختی تا دلم خوش شود.‏
ژولیت: سه هزار سانتریفیوژ هر روز در کارند، آه! تو بگو ببینم چند تراکتور تا کنون تمام شده؟
رومئو: تا ساعتی پیش 136 تراکتور راه افتاد، سمند هم در حال راه افتادن است، پیرزنانی را دیدم ‏که دعای فرج می خواندند و تو را درود می فرستادند در خونالئانو...‏
ژولیت: باید برای سخنرانی به سازمان ملل برویم، من خواهم گفت مرگ بر آمریکا...‏
رومئو: من نیز همین خواهم گفت، و خواهم گفت ای لعنت به بوش، آیا می خواهی کارش را با ‏لگدی بسازم؟
ژولیت: نه، چنین مکن، بگذار او ظالم و تو مظلوم باشی...‏
رومئو می خندد: آه! تو عجب تخم جنی می باشی! واقعا شیطان باید از تو درس بگیرد.‏
ژولیت: مکروا و مکروالله والله خیرالمالکرین ‏
رومئو: ما بیشتر....‏
ژولیت: پس بیا ترانه مان را بخوانیم
رومئو و ژولیت و همه همراهان دست همدیگر را می گیرند و با هم شروع به خواندن می کنند....‏
همسرایان: دشمن نوع بشر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا
‏ منبع فتنه و شر آمریکاست آمریکاست، مرگ بر آمریکا‏

سفر پنجم: داخلی، کاخ ژولیت
رومئو همان حرف های قبلی را می زند، او مفاتیح را حفظ کرده است.‏
ژولیت همان حرف های قبلی را می زند، او علاوه بر تراکتور و خودرو کارخانه تولید گاو، شیر، ‏ذرت، چس فیل، و آب انبار را در اطراف کاخ ژولیت احداث کرده است.‏
آنها با هم ترانه می خوانند.‏

سفر ششم......‏
سفر هفتم......‏
سفر هشتم......‏
سفر نهم.....‏
سفر دهم.....‏
و همچنان ادامه دارد.‏


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 7:12  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ابوسعید ابوالخیر بازداشت شد

سید ابراهیم نبوی ‏ - دوشنبه 28 آبان 1386 [2007.11.19]

 

در پی اقدامات دشمنانه و اسلام ستیزانه گروهی از دراویش مساله دار که در راستای اهداف ‏استکباری اقدام به برخی تحرکات مشکوک علیه نظام اسلامی و دولت همیشه در سفر نموده اند، ‏شخص موسوم به باصطلاح « شیخ ابوسعید ابو الخیر» با زحمات شبانه روزی سربازان گمنام ‏امام زمان بازداشت و مورد بازجویی قرار گرفته، متن آن جهت تنویر افکار عمومی منتشر می ‏گردد.‏

النجاه فی الصدق
بازجو: نام؟
ابوسعید: ابوسعید.‏
بازجو: نام واقعی تان را بگوئید، ابوسعید نام تشکیلاتی شماست؟
ابوسعید: نه، نام واقعی من ابوسعید است. ‏
بازجو: بصورت دقیق بگوئید بوسعید مهنه کیست؟ و به کدام تشکیلات وابسته است و از کجا پول ‏گرفته و از چه زمانی قصد براندازی نظام را داشته است؟
ابوسعید: بوسعید مهنه اسم خود من است، ولی من با هیچ تشکیلاتی رابطه نداشتم.‏
بازجو: نام پدرتان را دقیقا بگوئید؟ ‏
ابوسعید: نام پدرم ابوالخیر بود و شغل عطاری داشت.‏
بازجو: آیا پدرتان زیر پوشش عطاری به جاسوسی هم می پرداخت یا فقط از معاندین نظام و ‏مرفهین بی درد بود؟
ابوسعید: پدرم وضع مالی خوبی داشت و طرفدار سلطان محمود غزنوی بود...‏
بازجو: کلیه روابط خود را با کلیه سلاطین و پادشاهان و روسای جمهور و نخست وزیران از قرن ‏پنجم تا بعد از نشست دیروز 5+1 را بیان کنید و ارتباطات خود را با دفتر فرح پهلوی و سلطنت ‏طلبان و مشروطه خواهان بگوئید و اعلام کنید که از چه زمانی با سیامک پورزند و مسعود بهنود ‏و شخص موسوم به احسان نراقی آشنا شده و از آنها پول گرفته یا به آنها پول دادید؟‏
ابوسعید: من با پدرم مخالف بودم و افرادی را که گفتید نمی شناسم.‏
بازجو: دلایل مخالفت تان را با پدرتان بگوئید و اعلام کنید که به تحریک کدام سازمان اطلاعاتی ‏با پدرتان قطع رابطه کرده و پس از قطع رابطه با ایشان به کدام تشکیلات وصل شدید؟
ابوسعید: من از اینکه پدرم پولدار بود، احساس می کردم که مطاع دنیوی جلوی دیدن حقیقت را ‏گرفته و با او مخالف بودم. با هیچ تشکیلاتی هم رابطه نداشتم.‏
بازجو: با توجه به اینکه اعتراف کردید پدرتان پولدار بود، کلیه روابط خود را با کارگزاران و ‏مفسدین اقتصادی و شهرام جزایری بیان کرده و بگوئید که از این فرد خائن و مفسد چقدر پول ‏گرفتید؟ و آن پول کجاست؟ و به چه کسانی رشوه دادید؟
ابوسعید: من با کارگزاران رابطه ندارم و آنها را نمی شناسم، و شهرام جزایری هم نمی دانم ‏کیست و از کسی هم رشوه نگرفتم و به کسی هم رشوه ندادم و فقط برای خدا کار می کردم.‏
بازجو: با توجه به اینکه اکثر همکارانی که رشوه می گیرند، برای خدا کار می کنند، موضوع ‏بحث را منحرف نکنید. و بگوئید شخص موسوم به عطار نیشابوری، آقا فرید، با شما چه رابطه ‏ای داشت؟
ابوسعید: من ایشان را هم نمی شناسم، البته شنیدم در یک کتاب چیزهایی درباره من نوشته، ولی ‏من دقیقا خبر ندارم. ‏
بازجو: با توجه به چاپ مجدد این کتاب توسط وزارت ارشاد اسلامی که نشان می دهد اظهارات ‏آقا فرید، معروف به عطار صحت دارد، دقیقا بگوئید که ایشان این جمله را برای چی نوشته است؟ ‏‏« نقل است که رئیس بچه یی را به مجلس او گذر افتاد. سخن وی شنید. درد این حدیث دامنش ‏گرفت. توبه کرد و زر و سیم و اسباب مبلغ هرچه داشت همه در راه شیخ نهاد، تا شیخ هم در آن ‏روز همه را صرف درویشان کرد.» این رئیس بچه چه کسی بود؟ آیا منظور آقا محسن یا آقا ‏مهدی هاشمی یا شهرام جزایری است؟ و بگوئید که چقدر از این رئیس بچه گرفتید و آیا از شرکت ‏توتال و نروژی ها هم پولی گرفتید یا نه؟ و اینکه گفته شده این رئیس بچه در مجلس او گذر می ‏کرد، آیا منظور همان رشوه شهرام جزایری به مجلس ششم است؟ و چقدر؟
ابوسعید: من ایشان را نمی شناختم، ولی مطمئنم که اسم ایشان شبیه شهرام نبود، افرادی که نام ‏بردید را هم نمی شناسم، ولی ایشان خودش هرچه سیم و زر داشت به من داد و رفت...‏
بازجو: به همین راحتی؟ دقیقا اقرار کنید چقدر پول گرفتید؟ و در مقابل پولی که گرفتید در ارتباط ‏با مجلس چه کاری برای این رئیس بچه کردید؟
ابوسعید: من پولی را که ایشان گذاشته بود نشمردم، ولی هر چه بود، که به صورت سیم و زر بود ‏به درویشان دادم؟
بازجو: دقیقا بگوئید که پولی که به شما داده شد سیم بود یا زر؟ اگر سیم بود چند متر بود؟ و اگر ‏زر بود تعداد سکه را مشخص کنید و آیا با دادن این سکه ها قصد افزایش قیمت سکه را در بازار ‏داشتید؟ و میزان سکه تزریق شده به بازار برای افزایش قیمت مسکن و ضربه زدن به دولت ‏یکدست چقدر بود؟ و دقیقا بگوئید که علت حمایت مالی تان از دراویش مساله دار چه بود؟
ابوسعید: من همان یک روز به درویشان پول دادم. بقیه را خبر ندارم.‏
بازجو: کلیه کمک های مالی خود را به دراویش استکباری اعلام کنید و بگوئید که اظهارات آقا ‏فرید در مورد شما که گفته است شخص موسوم به « حسن مودب» که باصطلاح خادم خاص شما ‏بود و اقرار کرده است که « هر مال که داشتیم همه در راه شیخ نهادم و به خادمی او کمر بستم.» ‏به چه دلیل گفته شده، این حسن مودب چه کسی بود؟ و رابط شما با کدام سرویس اطلاعاتی بود؟ ‏کلیه حقایق را در مورد این شخص بگوئید.‏
ابوسعید: من نمی دانم چرا آقای فرید این مسائل شخصی که بین حسن مودب و قادر متعال بود، ‏نوشته است....‏
بازجو: پس اعتراف می کنید که شخص موسوم به « حسن مودب» با شخصی به نام قادر متعال ‏رابطه داشته است، آیا قادر متعال در جریان پول های داده شده به دراویش برای ضربه زدن به ‏نظام بوده و اصولا بین شخص نامبرده و سرویس های اطلاعاتی چه رابطه ای وجود دارد؟ ‏
ابوسعید: قادر متعال نه تنها در مورد این پول ها بلکه در همه موارد کلیه اطلاعات را دارد، هیچ ‏چیزی نیست که قادر متعال نداند.‏
بازجو: کلیه اطلاعاتی را که در مورد شخص موسوم به قادر متعال دارید، و ارتباطات او با ‏دراویش را دقیقا بیان کنید، آیا قادر متعال با استکبار جهانی هم رابطه داشته است؟
ابوسعید: قادر متعال همه چیز را می داند.... ‏
بازجو: ببینم، نکنه شما منظورت از قادر متعال همون خداونده؟
ابوسعید: بله، منظورم حضرت حق است.‏
بازجو: ما رو سرکار گذاشتی؟ ‏
ابوسعید: نه، من فقط حقایق را بیان کردم.‏
بازجو: با توجه به اینکه آقای فرید موسوم به عطار نیشابوری، در مورد رابطه شما با اراذل و ‏اوباش گفته است که روزی « شیخ مستی را دید افتاده، گفت: « دست به من ده». گفت: « ای ‏شیخ! برو که دستگیری کار تو نیست. دستگیر بیچارگان خداست.» شیخ را وقت خوش شد.» دقیقا ‏توضیح بدهید که این شخصی که مشروبات الکلی مصرف کرده بود چه کسی بود؟ آیا ویسکی ‏خورده بود یا ودکای ابسولوت یا عرق سگی؟ و شما به چه دلیل می خواستید اقدام به دستگیری این ‏متهم کنید؟ و چرا بعد از اینکه این شخص از اراذل که از مخالفان طرح امنیت اجتماعی بود و باید ‏توسط نیروی انتظامی دستگیر شود، اعلام کردید که وقت شما خوش شد؟
ابوسعید: من می خواستم از یک بنده خدا دستگیری کنم...‏
بازجو: مجوز این دستگیری را چه کسی به شما داده بود؟ آیا با وزارت روابط ویژه داشتید؟ و یا ‏از طرف بازرسی ریاست جمهوری می خواستید اقدام به دستگیری اراذل و اوباش کنید؟
ابوسعید: من می خواستم به حکم وظیفه الهی اقدام به دستگیری از این شخص بی خبر کنم.‏
بازجو: آقای فرید در مورد شما اقرار کرده است که « در این مدت یکی پیراهن داشتی. هر وقتی ‏که بدریدی پاره یی بروی دوختی، تا بیست من شده بود؛ و صائم الدهر بودی، هر شب به یک نان ‏روزه گشادی و در این مدت شب و روز نخفت و به هر نماز غسلی کرد. رو به صحرا نهادی و ‏گیاه می خوردی. پدرش او را طلبیدی و به خانه آوردی و او باز گریختی و رو به صحرا می ‏نهادی.» با توجه به اقرار نامبرده که مورد تائید وزارت محترم ارشاد هم قرار گرفته، بنا براین به ‏عنوان اعترافات خود متهم یعنی شما هم تلقی می شود، دقیقا بگوئید که علت فرار شما از خانه ‏پدرتان چه بود و آیا برای تدارک مبارزه با نظام و یا فرار غیرقانونی به صحرا می رفتید، یا قصد ‏انجام تماس با عوامل مخرب ضدانقلاب را داشتید؟
ابوسعید: من به صحرا می رفتم تا از خلق بگریزم و به مجالست با حضرت حق بپردازم. ‏
بازجو: در این مجالست شما در مورد چه مسائلی گفتگو می شد و آیا اطلاعاتی هم به دشمنان نظام ‏می دادید؟ حضرت حق نام مستعار و تشکیلاتی کدام یک از اعضای گروهک شماست؟
ابوسعید: شما ایشان را نمی شناسید. من در صحرا عبادت خدا را می کردم...‏
بازجو: دقیقا توضیح بدهید که برای چه به جای اینکه برای عبادت خداوند به دانشگاه تهران یا ‏میدان ولی عصر یا خیابان های اطراف دانشگاه بروید به بیابان می رفتید؟
ابوسعید: اگر برای عبادت به دانشگاه می رفتم همه مرا می دیدند، به همین دلیل به صحرا می ‏رفتم. ‏
بازجو: شخص موسوم به ابوالقاسم قشیری در اعترافات خودش در مورد شما گفته است که « هر ‏که به مجلس ابوسعید رود مهجوری یا مطرودی بود....» دلایل این موضوع را بیان کرده و علت ‏ارتکاب جرائمی که منجر به اعلام این نظرات از سوی مشارالیه شد، بیان کنید؟
ابوسعید: آقای ابوالقاسم قشیری اوایل با من اختلاف داشتند، تا اینکه تشریف اوردند و خودشان ‏کرامات من را دیدند و این اختلافات حل شد، آقا فرید خودش در همان کتاب این مسائل را نوشته ‏است. لطفا خودتان بخوانید. ‏
بازجو: همین آقای ابوالقاسم قشیری گفته است که « سماع را معتقد نبود و یک روز به در خانقاه ‏شیخ می گذشت و در خانقاه سماعی بود...» با توجه به اظهارات نامبرده دقیقا بگوئید که اولا در ‏خانقاه می رفتید، ثانیا چرا می رقصیدید و آیا زن و مرد با هم بودند و در پارتی خانقاه اکس هم ‏مصرف می شد یا اینکه فقط رقص بود و چه نوعی بود؟ آیا باباکرم بود یا سالسا هم می رقصیدید؟
ابوسعید: سماع را درویشان در لحظات جذبه انجام می دادند. و فقط برای خدا بود.‏
بازجو: آیا اعتراف می کنید که به اسم خداوند و برای فریب افراد ساده لوح و کشاندن آنان به ‏مجالس لهو و لعب و رقص به جذب اطلاعات برای سرویس های اطلاعاتی اجانب می پرداختید؟
ابوسعید: مجالس ما فقط برای خدا بود، اطلاعاتی هم در آن رد و بدل نمی شد، اصلا کسی در این ‏موارد حرفی نمی زد؟
بازجو: پس قبول دارید که بدون اطلاع شما و با سوء استفاده از خداوند به دائر کردن مجالس لهو ‏و لعب می پرداختید و در آن بدون اینکه مطلع باشید، اجازه می دادید عوامل دشمن به انتقال ‏اطلاعات هسته ای در مورد غنی سازی اورانیوم نطنز پرداخته و با سفارت انگلیس رابطه ‏داشتید؟ آیا این موارد را کاملا تائید می کنید؟
ابوسعید: من اصلا نمی دانم که شما از چه چیزی حرف می زنید. ولی شیخی را از نطنز دیده بودم ‏که از فقرا بود و هرگز غنی نشده بود.‏
بازجو: دقیقا شرح بدهید که شیخ مورد نظر به چه دلیل غنی نشده بود و به چه دلیل با غنی سازی ‏که حق مسلم ایران بوده و مورد پذیرش اکثر کشورهای جهان نیز قرار گرفت، مخالف بود؟
ابوسعید: ما فقرا اصولا با غنی سازی مخالفیم، ‏
بازجو: آقای فرید معروف به عطار در مورد شما نوشته است که « آن فانی مطلق، آن باقی ‏برحق، آن محبوب الهی، آن معشوق نامتناهی، آن نازنین مملکت، آن بستان معرفت، آن عرش ‏فلک سیر، قطب عالم ابوسعید ابی الخیر...» به کلیه این موارد اتهامی پاسخ دهید و بگوئید که ‏ارتباطتان با عماد الدین باقی که او را برحق می دانید چیست؟ و با توجه به این که وی شما را « ‏نازنین مملکت» نامیده است، بگوئید که به چه دلیل قصد سوء استفاده از ریاست محبوب جمهوری ‏را داشتید؟
ابوسعید: من در جریان این نوشته نبودم و آقای فرید را هم نمی شناسم، گفته های ایشان را هم تائید ‏نمی کنم.‏
بازجو: آیا قبول دارید که این القاب مربوط به ریاست محبوب جمهوری اسلامی بوده است و باید ‏توسط خواهر فاطمه رجبی برای رئیس جمهور نوشته می شد؟
ابوسعید: من خواهر نامبرده و رئیس جمهور شما را نمی شناسم و نمی دانم.‏
بازجو: با توجه به اینکه شما در مورد یکی از اعضای فرقه مساله دار دراویش گفته اید که « پیر ‏گفت به مهنه آمدم و سی سال در کنجی بنشستم، پنبه در گوش نهادم و می گفتم: الله الله» علت اینکه ‏این درویش پیر به مدت سی سال زندگی مخفی اختیار کرده و در این مدت با گروهکهای مساله ‏دار در تماس بوده و با استفاده از پنبه سعی می کرد تا با رسالت صدا و سیمای جمهوری اسلامی ‏مخالف آشکار نماید، وی را معرفی و هر چه در مورد او می دانید بگوئید.‏
ابوسعید: چیزی از او نمی دانم. شیخی بود و مرد.‏
بازجو: علت قتل این پیرمرد بیچاره را توسط موساد و سیا بیان کنید؟
ابوسعید: خبری ندارم.‏
بازجو: شما در جایی گفته اید که « در دیده به جای خواب آب است مرا، زیرا که بدیدنت شتاب ‏است مرا، گویند بخواب تا بخوابش بینی، ای بیخبران، چه جای خواب است مرا» دقیقا بگوئید که ‏نام این خانم که برای دیدنش شتاب داشتید، چه بود و برای چه با استفاده از واژه « بی خبران» ‏سعی کردید به نظام اهانت کنید؟
‏.... در همین لحظه، شخص موسوم به ابوسعید ابوالخیر عصبانی شده و از جایش بلند شد، کلماتی ‏زیر لب آورد که در نوار ضیط شده مشخص نیست که دقیقا چه بوده، اما به نظر می رسد بازجو ‏را نفرین کرده باشد، یک دقیقه بعد ماموران به اتاق بازجویی مراجعه کردند و دیدند بازجو( برادر ‏موسوی با نام مستعار برادر حسینی) تبدیل به خاکستر شده و وقتی از پنجره بیرون را نگاه کردند ‏دیدند متهم در حال پرواز است...‏
مسوول پرونده: جواد ابوالفتحیان
رونوشت: به اداره اول و دوم و سوم و ناجا، نزاجا، نماجا، نهاجا و جاهای دیگر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:27  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 28 آبان 1386

خبر مجرمانه یک مریم

خبر: مریم حسین خواه فعال زنان بخاطر نوشتن در سایت اینترنتی زنستان بازداشت شد.

نظر: جرایم وی چنین است:
1) مریم است.
2) حسین خواه است.
3) فعال است.
4) زن است.
5) نویسنده است.
6) در سایت اینترنتی کار می کند.
7) اسم سایت اینترنتی اش زنستان است.
توضیح خبر: کلیه موارد جمله فوق جز « بخاطر» و « در» جرم محسوب می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:16  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مانور و سگ ها

سید ابراهیم نبوی  ‏ - یکشنبه 27 آبان 1386 [2007.11.18]


‏"مانور ناوهای آمریکایی در خلیج فارس کاری به ما ندارد" ‏
‏- رویای نیمه شب پائیز، میم الف نون‏

پنج ماه قبل، یک دفتر کار، دفتر به هم ریخته است.‏
چهار سگ وارد صحنه می شوند و شروع می کنند به بو کشیدن همه جا، ناگهان از پشت پرده ‏بزغاله ای شروع می کند به بع بع کردن، سگها دنبال او می افتند و از صحنه خارج می شوند. ‏یک مامور حفاظت وارد می شود. به دنبال او یک محمود وارد می شود. ‏
مامور حفاظت: بمب نبود، صدای ساعت نمی اومد، هیچ تروریستی هم نبود....‏
محمود: بزغاله چی؟ بزغاله هم نبود؟
مامور: یک بزغاله از دولت قبل پشت پرده بود که سگها دنبالش کردند. ‏
محمود: از خونه خودمون یا از خونه چاوز کسی زنگ نزده؟
مامور: نه، ولی علی آقا اومدن می خوان شما رو ببینن.‏
علی آقا وارد می شود، لباسی شبیه یونانیان باستان پوشیده و یک کتاب فلسفه دستش است.‏
محمود: به سلامتی دارین چی می خونین؟
علی آقا: دارم فلسفه می خونم. فلسفه یونان.‏
محمود: خیلی کار خوبی می کنید، من جوان که بودم خیلی فلسفه های مختلف خوندم، چه خبر؟
علی آقا: والله یه ذره اوضاع خطری بود، می خواستم بگم که احتمال داره آژانس علیه ما قطعنامه ‏بده، من فکر می کنم باید جلوی این قطعنامه رو گرفت.‏
محمود: آژانس؟ کدوم آژانس؟ آژانس البرادعی؟ اونها از خودمونن، امکان نداره علیه ما قطعنامه ‏بدن، تازه قطعنامه هم بدن، مساله ای نیست، یه کاغذ پاره است.... اصلا مهم نیست...‏

یک ماه و سه روز بعد، همان جا، همان وضع
محمود نشسته است و دارد با یک کره زمین فوتبال بازی می کند، علی آقا وارد می شود. محمود ‏می نشیند و لبخندی می زند: داشتیم بازی می کردیم، دیدید؟
علی آقا: بله، پای شما درد نکنه، دارید تمرین می کنید....‏
محمود: بله، فعلا داریم برای مدیریت جهان تمرین می کنیم، بازی های این دنیا خیلی عجیب ‏هست، من همیشه به شاگردانم گفتم.... راستی علی آقا! شما که هیچ وقت شاگرد من نبودید؟
علی آقا( عصبانی): نه، ولی می خواستم بگم شورای امنیت قطعنامه علیه ما صادر کرد...‏
محمود: دیدید گفتم هیچ کاری نمی توانند بکنند....‏
علی آقا: ولی من می گم قطعنامه صادر کردند، شما می گی کاری نمی تونن بکنند... من می گم...‏
محمود: می دونم، قطعنامه مگر چیه؟ من در همین آرشیو اینجا چند قطعنامه سازمان ملل سالهای ‏قبل رو دیدم، همه اش کاغذی بود، ایناهاش( متن قطعنامه 598 را در می آورد.) می بینید؟ این ‏قطعنامه 598 ، ببینید، کاغذه، چند ورق که روش انگلیسی نوشته، توی آمریکا که من رفتم هر ‏جای سازمان ملل بری، حتی توی سطل های آشغال پره از کاغذهایی که روش انگلسی نوشته، ‏همه رو می شه پاره کرد. یک مشت کاغذ پاره..( و شروع می کند به جر دادن قطعنامه 598) ‏
علی آقا( با اعتراض): آقا! نکن! این یک سند تاریخی است. آخه به همین سادگی که نیست، اینها ‏قصد دارند بانک های ما رو تحریم کنند، مسوولان ایرانی رو ممنوع الخروج کنند....‏
محمود: شما ساده اید، امکان نداره، اصلا من مطمئنم که اینها همین الآن هم از صادر کردن ‏قطعنامه پشیمان هستند، من همین الآن با هندی ها و چینی ها و روسی ها حرف می زنم، می گم ‏برن قطعنامه شون رو پس بگیرند....‏
علی آقا: ولی آمریکا گفته می خواد قطعنامه دوم رو صادر کنه، مثل آب خوردن، ممکنه خطرناک ‏باشه...‏
محمود: من می گم شما به خدا توکل کن، هیچی نمی شه، من مطمئنم که قطعنامه دومی در کار ‏نیست، الآن به پوتین زنگ می زنم، جلوی خودت... ( گوشی را برمی دارد...)‏

سه ماه و ده روز بعد، همان جا، همان وضع
محمود نشسته است و دارد تعدادی نامه را می خواند و اشک می ریزد، علی آقا وارد می شود. ‏ناراحت است. غلامحسین در کنار محمود نشسته و به او دستمال کاغذی می دهد تا اشکهایش را ‏پاک کند. علی با تعجب نگاه می کند.‏
علی آقا: چی شده؟.... ( ادامه می دهد) قطعنامه دوم رو صادر کردند...‏
محمود: اینا نامه مردم آمریکاست، دارم می خونم....( ادامه می دهد) گفتم که قطعنامه کاغذ پاره ‏است، مثل همین کاغذهای روی میز، مثل همین بودجه.... ببین، هزار صفحه است، ولی همه اش ‏کاغذ پاره است،( شروع می کند پاره کردن کتاب بودجه) ببین، کاغذ پاره است....‏
علی آقا: نکن! بودجه رو مگه نباید بدی به مجلس؟ چی کار داری می کنی؟.... ( ادامه می دهد) ‏تازه، هشت تا بانک هم با ما قطع رابطه کردن، اعلام هم کردن بانک های ما حق فعالیت در ‏خارج رو ندارند....‏
محمود( در حالی که کتاب بودجه را پاره می کند): اونها به بانک های ما احتیاج دارند، هیچ وقت ‏این کار رو نمی کنن...‏
علی آقا: من می گم کردن، شما می گی نمی کنن. ‏
محمود: امکان نداره، آخرش نفت می شه لیتری هزار دلار، ما هم نمی فروشیم، اونها از سرما ‏بیچاره می شن، می آن سراغ خودمون....‏
علی آقا: ولی من فکر می کنم اونها حمله می کنند....‏
محمود: حمله، برای چی؟ مگه چیزی شده؟ تازه به هر کی حمله کنند، ما جلوشون وامی ایستیم...‏
علی آقا: نه حاجی! می خوان به خودمون حمله کنند. ‏
محمود: به ما؟ ( می خندد) آمریکا الآن جرات نداره وارد خلیج فارس بشه، چی چی حمله می ‏کنن؟ مگه شهر هرته؟ شما می ترسی... ‏
علی: بله، من می ترسم( علی می رود)‏
علی می رود، غلامحسین تکه های مانده بودجه را جمع می کند، محمود با کره اش بازی می ‏کند...‏
غلامحسین: حالا بودجه رو چکار کنیم؟
محمود: فکر کنم چهل پنجاه صفحه شو پاره نکردم، همون رو بفرست مجلس، تصویبش می کنند، ‏ما که نمی خواهیم این کاغذ پاره رو عملیاتی کنیم، چه فرقی می کنه، اونها هم که نمی خونن، اگه ‏پتجاه صفحه نخونن، راحت تره تا هزار صفحه نخونن... این استعفای علی آقا رو هم بیار تا من ‏باهاش موافقت کنم.‏

دو ماه بعد، همان جا، همان وضع
چهار سگ در حالی که دنبال سه بزغاله کرده اند، از جلوی صحنه رد می شوند، محمود در حالی ‏که یک گونی پر از عروسک و واکمن روی دوشش گذاشته وارد می شود، یکی از عروسک ها ‏کوکی است، دست که به آن می خورد، می گوید: محمود، محمود، محمود... و عروسک می ‏خندد....‏
غلامحسین وارد می شود. پشت سر او منوچهر هم وارد می شود.‏
محمود: چه خبر؟ ‏
منوچهر: البرادعی داره گزارش می ده
محمود: خب، اون که از خودمونه...‏
منوچهر: ولی گزارشش دو پهلوئه، ضمنا پادشاه عربستان هم علیه ما حرف زده
محمود: پادشاه عربستان کاری نداره، می رم پیشش، درستش می کنم، دیگه چی؟
منوچهر: مانور نظامی آمریکا هم در منطقه برگزار می شه.‏
محمود: بیرون ایران یا توی ایران؟
منوچهر: بیرون ایران، توی خلیج فارس...‏
محمود: خب، مساله ای نیست، به آمریکایی ها پیغام بده که ما هشت ماه دیگه دوست داریم در ‏مورد مسائل ترکیه و آذربایجان با اونها در پکن ملاقات کنیم.‏
منوچهر: اون ها با ما مذاکره این جوری نمی کنن، شما مثل این که متوجه نشدی، من گفتم مانور ‏نیروهای آمریکایی در منطقه برگزار شده؟
محمود( به او خیره می شود): ببخشید ها، مثل اینکه ما نابغه بودیم توی علم و صنعت، شما می ‏گی نون، ما تا ته « مانور» رو می ریم. مانور آمریکایی ها ربطی به ما نداره....‏

یک ماه بعد، همان جا، همان وضع
فاطی مشغول تمیز کردن میز و آوردن چای است. در همین موقع صدای بمب می آید، محمود ‏سرش را برمی گرداند. فاطی از اتاق بیرون می رود، علی آقا وارد می شود.‏
علی آقا: این آمریکایی ها اومدن بهشت زهرا، دارن پایگاه درست می کنن، من صحبت کردم که ‏ما دیگه مجبوریم باهاشون وارد جنگ چریکی بشیم، عملیات انتحاری تنها راهشه... ‏
محمود: آمریکا؟ جنگ؟ من چه جوری بگم، چرا شما متوجه نمی شین، آمریکا الآن مشکل داره، ‏در عراق، در افغانستان، حتی در اوهایو و کالیفرنیا، در همین ارمنستان، اون ها هیچ وقت با ما ‏وارد جنگ نمی شن....‏
علی آقا: من عرض کردم که آمریکایی ها الآن توی بهشت زهرا هستند، اونجا دارن پایگاه درست ‏می کنن. 3500 تا بمب هم از ده روز قبل تا نیم ساعت قبل ریختند...‏
محمود: اینها رو می دونم، احمق که نیستم، ولی با ما که کاری ندارن، آمریکایی ها شاید اومدن ‏بهشت زهرا برای زیارت اهل قبور، شما تحلیل درستی از شرایط ندارین... من نمی فهمم، چرا ‏شما که استعفا داده بودی، دوباره برگشتی...‏
علی آقا: من که نمی خواستم، آقا گفتند...‏
غلامحسین وارد می شود: ببخشید! حاج آقا پترائوس وارد شدن، می خواستن خدمت تون برسن.‏
علی آقا: کدوم پترائوس؟
غلامحسین: والله من تا حالا ندیده بودم شون
محمود: بگو بیاد تو، حتما از این یونانی هایی هست که تازه مسلمون شده برای بچه اش دوچرخه ‏می خواد...‏
غلامحسین: نمی تونه بیاد تو، با تانکه، هر چی هم اصرار کردم پیاده بشین، گفت من روم نمی شه ‏دست خالی بیام، بگو ایشون بیاد دم در....‏
علی آقا در حال رفتن است، فاطی چای می آورد، محمود در حال حرف زدن با غلامحسین است، ‏در همین موقع تانکی از دیوار وارد اتاق می شود....‏
محمود: دیدی گفتم، بالاخره آمریکایی ها مجبور شدن با پای خودشون بیان اینجا......‏
صحنه تاریک می شود و به مدت چند سال تاریک می ماند.‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 4:53  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 25 آبان 1386

خداحافظ، بالاترین!

روزهای بسیار سختی است. اثباتش دشوار است، بعضی از بچه ها دوست ندارند بشنوند که وضع کشور چقدر خطرناک است. برای من نگفتن از این خطر وحشتناک نوعی گریز از مسوولیت است، در آستانه پنجاه سالگی، 363 روز مانده است به پنجاه سالگی ام، نمی توانم تا عبور از این خطر فریاد نزنم.


برای من که در سن هجده سالگی زندان رفتن جزو زندگی شده است و در نوزده سالگی و در جریان انقلاب جسد گلوله خورده دیده ام و در بیست سالگی، در خوابگاه دانشگاه، یک هم اتاقی ام که در جنگ کشته شد، زندانبان هم اتاقی دیگرم شد که یک سال بعد در درگیری خیابانی منفجر شد. در بیست و دو سالگی و در روزهای جنگ، پوستری چاپ شده بود، آیه ای بالای آن نوشته، « و من المومنین رجال صدقوا ماعاهدواالله علیه، منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» در زمانی در حدود سه ماه، سی نفر از بهترین دوستان مان برای جنگ رفتند، عکس و مشخصات شان را با یک چاپ مشکی در پوسترهای آماده گذاشتیم و منتشر کردیم، گاهی فاصله رفتن دوستان دانشگاه و آمدن جسدشان به سه روز نمی کشید، این بیست و دو سالگی مان بود. من فاجعه را با چشم دیده ام، گلوله از فاصله نیم متری ام رد شده است، ماسک ضد شیمیایی روی صورتم گذاشته ام، توپ در کنارم شلیک کرده است، موشک نیز در خانه مان را در تهران کند و کوبید روی سر من و دو کودکم که حالا بیست و چند ساله اند. من فاجعه جنگ و انقلاب را می فهمم و از تکرار آن می هراسم. از نظر من حمله به ایران، اگر ما با تمام وجود کوشش نکنیم، قطعا اتفاق می افتد، و این مهم ترین موضوع زندگی من است، هر کاری می توانم بکنم که ایران مورد حمله قرار نگیرد، هر کاری.

چند سالی است به این نتیجه رسیده ام که قدرت رسانه ای نویسنده ای مثل من، یا بهتر بگویم، منظورم خودم هستم، به میزان روزانه مثلا بیست هزار نفر است، من می توانم روزانه توسط بیست هزار نفر خوانده شوم، و تازه معلوم نیست بر چند نفر بتوانم تاثیر بگذارم، البته برای من بیست هزار نفر بسیار زیاد است، من حتی اگر قرار باشد در یک کوشش دو سه ماهه بتوانم ده نفر را هم به مخالفت با جنگ برانگیزم مفید است، حتی یک نفر. این کاری است که امروز بیش از هر کاری برای آن تلاش می کنم.

بالاترین یکی از زیباترین خاطره های رسانه ای من است، چند دوست بی نظیر در آنجا پیدا کردم که تلاش می کنم دوست شان بمانم. در این روزها گاهی چهار تا پنج ساعت از وقت من در بالاترین می گذرد و چیزی که به دست می آورم طلاست. یاد می گیرم، نقد می شوم، نقد می کنم و با اشتباهات و کژی های نوشته هایم آشنا می شوم. بالاترین یکی از بهترین رسانه های ممکن برای تمرین دموکراسی برای ما ایرانیان است، و البته در محیطی کوچک از نخبگان. بخاطر احساس خطری که می کنم مجبورم وقت کمتری را بگذارم، احتمالا از این پس فقط لینک های خودم را می گذارم، البته لینک روز را طبعا دست نمی زنم. اما نوشته های دیگرم را می گذارم و کمتر وقت خواهم گذاشت. می خواهم برای رسانه هایی مثل رادیو و تلویزیون که در ایران اثر گسترده تری داشته باشد، وقت بگذارم. به همین دلیل این یک خداحافظی با کاربران عزیز بالاترین است. با کوهیار و مهدی و شاهولی و حرف حساب و مدرسه ما و قالتاق و آریوبرزن و کمانگیر و ملا و خیلی های دیگر. البته در کمال بدجنسی امتیاز خودم را به 10000 می رسانم و بعد می روم، دارم برای خداحافظی هدیه ای را برای بالاترین تدارک می بینم، هنوز نمی دانم، شاید طنزی در مورد دوستان بالاترین، شاید شعری، شاید... هنوز نمی دانم، تا یکی دو روز دیگر این هدیه را تقدیم می کنم.

بیش از هر چیز احساس می کنم باید برای ایجاد جبهه ای برای نجات کشور از دست جنگ تلاش کرد، و برای این کار احتیاج به ایجاد اتحاد میان رسانه های مستقل ایرانی است که متاسفانه خیلی ها شان می خواهند به کشورشان کمک کنند، اما تلاشی برای کنار هم بودن نمی کنند. نمی دانم چند روز وقت داریم، اما می دانم که وقت زیادی نداریم.

از همه دوستان خوب و نازنین حداحافظی می کنم، هدیه ام را آماده می کنم، بسته بندی می کنم، روی آن چیزی می نویسم و برایتان می فرستم. هزاران بار موفقیت برای تان آرزو می کنم، صلح و دوستی و آزادی را برای تان می خواهم.

ارادتمند شما: داورخان( ابراهیم نبوی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:56  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 25 آبان 1386

موتاسیون

دیروز، پارسال، چندین هزار سال
چه فرقی است بین شان
دیروز، پارسال، چندین هزار سال
کابوس تو همین
رویای ما همان

دیروز، پارسال
مردی که قلب او
از جنس خاک بود و تراکتور
با مردمان به چند زبان گفت
او اشتباه را در آدینه های خویش
نهادینه کرده بود
با مردمان به چند زبان گفت
اینان اند، جیوانات، حیوان! گم شو!
گفته است: اشک، اوتور او یانا، آنجا

دیروز، پارسال، چندین هزار سال
مردی که کینه را
در نیمه پنهان روزنامه
نهادینه کرده بود
گفتا: این اند وکیلان، گاوها
گفتا به خانه ملت، طویله است
گفت است او به بوش، امروز گاو
گفته است فردا که گاو چرانی است
پرسیده شد: چگونه چرانده است خویش را؟
گاو است؟ یا گاو چران بود؟
یک کم در آینه نگاهی و پیش را

دیروز ریسمان کلفتش
وحدت نکرد
از وحشت، از پشت عینک شماره هشت دوربین
از تارهای نازک ما وحشت
افتاد در دلش، این تار نازک است
گفتند عنکبوت! بترسید عنکبوت!
او تار می تند، صدها هزار تار تنیده اند!
با تارهای شان، نواختند
گویا شدند بارها
گفتند عنکبوت در روز نیز تار می تند
گفتند در زمانه ببینید عنکبوت
گفتند رسیده است به بالاترین مکان
گفتند امروز نیز عنکبوت
از دشمنان ماست،
از دشمنان دوستان ما
از دشمنان سفره های دوستان ما
بیچاره عنکبوت، نام جدید ما!

دیروز، پارسال، چندین هزار سال
گفتند: حیوان!
این نام توست، حیوان
فردای آن، گفتند که گوساله
روز دیگر، بسرعت بسیار
گاوی شدیم، احمق و بیعار
روزی دیگر شدیم سوسک
آمد دمپایی، سرت را بدزد
اما چندین و چند سال، عنکبوت
روشن ترین نشانه ما بود

داروین! سخن بگو!
نامش چه بود این همه تغییرات
گفتا موتاسیون، گوئید اگر به لهجه پاریسی
یا در زبان شکرتان، با چای،
شاید شود که گفت دگردیسی

نامش چنین نمود، آقای داروین
با دقتی عجیب، بنگر، بیا، ببین

یک روز پیر ما تمساح می شود
پیری که راست بود
هم راست بود، هم افراطی
با اشک های خشک شده روی گونه هاش
در روزهای بعد
پیری دگر، جوان تر از آن قبلی
دیوار راست را
دیوار راست افراطی
رفته است روی به بالا
تمساح نیست، گریه ندارد
این مهربان تر است
تمساح کوچکی است
از آرواره های کوسه گویی
چیزی نمانده است
کوسه؟ با آرواره مصنوعی؟
تمساحی است بی گریه و بی پولک
یک ذره مهربان، شده مارمولک

ما گفته ایم سوسک، بسته اند
گفتیم مارمولک، سرها شکسته اند
تمساح گفته ایم، به غربت نشسته اند

اسبی در این میان
در شرق حادثه، خر شد
دیدی چه خبر شد؟
گفتند محبوب ترین مرد این زمان را
« او نابغه است، نیک بدانید»
خر فرض کرده اید؟
گفتیم: اسبی که خر شده است، عجیب است؟
می خواست خر نشود...

داروین! ما گمشده را کشف کرده ایم
آن حلقه که میمون نازنین
وقتی که خواست آدمی شود
با او رقیب گشت
- در انتخاب اصلح-
ما کشف کرده ایم، کشفی بزرگ را
کشفی پر از طراوت گوساله
کشفی پر از شجاعت بزغاله

آری! بعد از دویست سال
ما کشف کرده ایم آن حلقه را
که سال ها
در لابلای سیر تکامل
گم گشته بود، بزغاله
بزغاله است نامش
میمون باید که نقد پذیرد
تا آدمی شود
و اگر نمی خواهد، تا سال های سال
میمون می ماند

بزغاله ها نقد می کنند
تا آدم شوی... وگرنه

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر بخشی از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» ابراهیم نبوی بود که دیروز از رادیو زمانه پخش شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:56  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جمعه 25 آبان 1386

موتاسیون

دیروز، پارسال، چندین هزار سال
چه فرقی است بین شان
دیروز، پارسال، چندین هزار سال
کابوس تو همین
رویای ما همان

دیروز، پارسال
مردی که قلب او
از جنس خاک بود و تراکتور
با مردمان به چند زبان گفت
او اشتباه را در آدینه های خویش
نهادینه کرده بود
با مردمان به چند زبان گفت
اینان اند، جیوانات، حیوان! گم شو!
گفته است: اشک، اوتور او یانا، آنجا

دیروز، پارسال، چندین هزار سال
مردی که کینه را
در نیمه پنهان روزنامه
نهادینه کرده بود
گفتا: این اند وکیلان، گاوها
گفتا به خانه ملت، طویله است
گفت است او به بوش، امروز گاو
گفته است فردا که گاو چرانی است
پرسیده شد: چگونه چرانده است خویش را؟
گاو است؟ یا گاو چران بود؟
یک کم در آینه نگاهی و پیش را

دیروز ریسمان کلفتش
وحدت نکرد
از وحشت، از پشت عینک شماره هشت دوربین
از تارهای نازک ما وحشت
افتاد در دلش، این تار نازک است
گفتند عنکبوت! بترسید عنکبوت!
او تار می تند، صدها هزار تار تنیده اند!
با تارهای شان، نواختند
گویا شدند بارها
گفتند عنکبوت در روز نیز تار می تند
گفتند در زمانه ببینید عنکبوت
گفتند رسیده است به بالاترین مکان
گفتند امروز نیز عنکبوت
از دشمنان ماست،
از دشمنان دوستان ما
از دشمنان سفره های دوستان ما
بیچاره عنکبوت، نام جدید ما!

دیروز، پارسال، چندین هزار سال
گفتند: حیوان!
این نام توست، حیوان
فردای آن، گفتند که گوساله
روز دیگر، بسرعت بسیار
گاوی شدیم، احمق و بیعار
روزی دیگر شدیم سوسک
آمد دمپایی، سرت را بدزد
اما چندین و چند سال، عنکبوت
روشن ترین نشانه ما بود

داروین! سخن بگو!
نامش چه بود این همه تغییرات
گفتا موتاسیون، گوئید اگر به لهجه پاریسی
یا در زبان شکرتان، با چای،
شاید شود که گفت دگردیسی

نامش چنین نمود، آقای داروین
با دقتی عجیب، بنگر، بیا، ببین

یک روز پیر ما تمساح می شود
پیری که راست بود
هم راست بود، هم افراطی
با اشک های خشک شده روی گونه هاش
در روزهای بعد
پیری دگر، جوان تر از آن قبلی
دیوار راست را
دیوار راست افراطی
رفته است روی به بالا
تمساح نیست، گریه ندارد
این مهربان تر است
تمساح کوچکی است
از آرواره های کوسه گویی
چیزی نمانده است
کوسه؟ با آرواره مصنوعی؟
تمساحی است بی گریه و بی پولک
یک ذره مهربان، شده مارمولک

ما گفته ایم سوسک، بسته اند
گفتیم مارمولک، سرها شکسته اند
تمساح گفته ایم، به غربت نشسته اند

اسبی در این میان
در شرق حادثه، خر شد
دیدی چه خبر شد؟
گفتند محبوب ترین مرد این زمان را
« او نابغه است، نیک بدانید»
خر فرض کرده اید؟
گفتیم: اسبی که خر شده است، عجیب است؟
می خواست خر نشود...

داروین! ما گمشده را کشف کرده ایم
آن حلقه که میمون نازنین
وقتی که خواست آدمی شود
با او رقیب گشت
- در انتخاب اصلح-
ما کشف کرده ایم، کشفی بزرگ را
کشفی پر از طراوت گوساله
کشفی پر از شجاعت بزغاله

آری! بعد از دویست سال
ما کشف کرده ایم آن حلقه را
که سال ها
در لابلای سیر تکامل
گم گشته بود، بزغاله
بزغاله است نامش
میمون باید که نقد پذیرد
تا آدمی شود
و اگر نمی خواهد، تا سال های سال
میمون می ماند

بزغاله ها نقد می کنند
تا آدم شوی... وگرنه

نازلی احساس( معصومه مستشار)

این شعر بخشی از برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» ابراهیم نبوی بود که دیروز از رادیو زمانه پخش شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 20:55  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

بزنامه

سید ابراهیم نبوی ‏ - پنجشنبه 24 آبان 1386 [2007.11.15]

بز، همانا حیوانی باشد از اجله حیوانات جهان که روی به نقاب نقد درکشیده، در جلوت به کار ‏مصلحت پردازد و در خلوت کار دولت سازد. زین سبب است که « بزان» را شاخ دارانی خوانده ‏اند که شاخ از پیش زنند و در سخن نیش. شاعر در حکمت بزغاله گفته است:‏

بیت
چون شدی بزغاله پس شاخ تو کو‏
ضربتی نوشیده ای، آخ تو کو؟
در زمین سنده است از آثار تو
مدرک جرم است، آثار تو کو؟

حکایت: چوپانی گوسفندان بسیار داشت و از آنان حاصل بیشمار، تا سگی را برآنان گماشت. اما ‏عادت چوپان بود که چون به مصاحبتی شد یا به میکروفونی رسید، نعره ای کشیده گفت: گرگ ‏آمد، گرگ آمد... و چنین بود که مردمان گرد آمدند و گرگی در میانه نه، تا سالی بگذشته و دیگران ‏را فریاد او بی حاصل شد. تا گرگی آمده و بزغالگان را صدا آمده گفتی مع مع مع، پس مردمان به ‏صدای بزغاله جمع شدند و گرگان را براندند از آن دشت. مخبری بزغالگان را پرسید این چه بود ‏که ماع برکشیدید و صدای تان به سرکشیدید. بزغاله ای به شعر آمده گفتی

بیت العربی
هذا موضع الخطیری و معاند الکثیر
والخلیج مشحون العساگر، البیر بیر
نحن ندعوا مشاهدین بالخطر الجدی
و المحمود یکذب الخطر بلاتدبیر
‏( ترجمه: خطر جدی است، خیلی هم جدی است.)‏

بزغاله را همی فایدت بسیار باشد، اول آنک: شیر دهد و فایدتی در کار او شود. دویم آنک پوستین ‏آن را وارونه کنند و قبا کنند بر هر کس تازه بیاید، سیم آنک چون نغمه ای ناساز از خود صادر ‏نماید که چوپان را خوش ناید، ترتیب او بدهند و تکلیف او بسازند. چهارم آنک چون زیاد به سفر ‏برند و روند بزغالگان گویند کین ز چه کردی و چرا رفته ای؟ زین سبب چوپان را همان به که ‏چون بزغاله به سخن آید سلسله خصومت بجنباند و چون به ثقل خروار شود، آن را طعام کنند و از ‏شرش راحت شوند. شاعر در باب بزغاله گفته است:‏

بیت
منعم که بگو..د به کلمبیای کفار
گویند بسی نغز و بسی نکته در آن بود
اما چو یکی نقد کند منعمکان را ‏
بزغاله همی گفته و زین نقد بسوزد

ملک زاده ای را نوکری بود تند خوی و بزغاله ای نکته گوی، و برغاله چنان بودی که هر چه ‏سووال کردی به یک کرت جواب دادی و در هیچ مساله در نماندی، و نوکر به هر کجا برفتی ‏شری موجود گشت و چون بیامد، مردمان را از ملک روی برگشت، تا روزی نوکر خواست به ‏خراسان همی شود، پس ملک زاده بزغاله را پرسید: « با این چه کنم که دائما در سفر است، زین ‏حالت او ملک مرا در خطر است.» بزغاله همی ریش جنبانده و گفت: این چون بماند سخن گوید و ‏در خطرمانی، چون به سفر رود، سخن گوید و در خطر مانی، او را بگوی تا به سفر نرود و سخن ‏نگوید تا ملک با تو ماند و اسب تو گردون را جهاند. تا نوکر بیامده و دیگر نوکران و مخبران ‏سعایت بزغاله نزد او بکردند، پس بزغاله را به بیابان برده کارد بر حلقش بمالید و گفت:‏

بیت
برغاله مشو کز دو جهان رانده شوی
نی گاو بمانی و نه خر خوانده شوی
افسوس که بزغاله شدی حرف زدی
یزغاله مشو که این چنین مانده شدی

پس نوکران بزغاله همی کشتند و حکم گاوان و گوساله گان را به جای ایشان نوشتند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 4:47  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

خنده دارها

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 23 آبان 1386 [2007.11.14]


در راستای این که گفته اند، خنده بر هر درد بی درمان دواست و با توجه به اینکه رئیس جمهور ‏در یک سخنرانی افشاگرانه و دلگرم کننده اظهار داشت که « با رهبری می نشینیم و به طرح های ‏هسته ای مخالفان می خندیم.» نمایشنامه بی ربط زیر برای خنده بیشتر خوانندگان نوشته و تقدیم ‏شد.‏

مکان: یک بیت. زمان: یک غروب پائیزی. بازیگران: مرد جوان و مرد پیر

مرد جوان وارد می شود، مرد پیر از جای خود بلند می شود. مرد جوان دراز می کشد و پای او ‏را می بوسد، بعد در حال نشسته دست او را می بوسد و بعد روی صندلی کنارش می نشیند...‏

مرد پیر: چه خبر از سفری که رفتید؟
مرد جوان: سفر بسیار موفقی بود، رفتیم در یک سالن بزرگ، رئیس دانشگاه آنها یک صهیونیست ‏بود، به ما گفت دیکتاتور کوچک، ما هم ساکت ایستادیم، ملت هم شروع کردند به خندیدن به ما، ‏آی خندیدیم. ‏
مردپیر و مرد جوان با هم می خندند، مرد پیر: وای! چقدر خنده دار، پس حسابی خندیدید؟

مرد جوان: بله، بعد رفتیم یک سری ملاقات دبیرکل سازمان ملل، برگشت به ما گفت اگر غنی ‏سازی را متوقف نکنید اینها شما را بمباران می کنند، آقا! اینقدر خنده ام گرفت، اینقدر خندیدیم!‏
مردپیر، در حال خنده شدید: جدا گفت بمباران؟ وای چقدر خنده دار! هر دو با هم می خندند!‏
مرد جوان: بله، تازه وقتی رسیدیم اینجا، صبح که شد عبدالله زنگ زد که اگر شما غنی سازی را ‏متوقف نکنید، آمریکایی ها حمله می کنند، حالا من از بس خنده ام گرفته نمی توانم جوابش را ‏بدهم. گفتم گوشی...‏
مردپیر با خنده: جدا می گی؟ عبدالله؟ گفت حمله؟ وای! چقدر خنده دار! هر دو با هم می خندند. ‏

مرد جوان: بعد هم که پوتین آمد،( اسم پوتین که می آید جفت شان به خنده می افتند) اسمش پوتینه! ‏چقدر خنده دار! ‏
مردپیر: من وقتی دیدمش داشتم از خنده می مردم، به من گفت، اگر شما غنی سازی را متوقف ‏نکنید آمریکا حمله می کند و از ما هیچ کاری ساخته نیست... حالا من می خوام نخندم مگه می ‏شه... پاش رو که گذاشت بیرون من دلم رو گرفتم و زدم زیر خنده، حالا نخند کی بخند‏
مرد جوان: باز شما که خبر داشتی و می خندیدی! من که خبر هم نداشتم، به بچه ها گفتم هر وقت ‏پوتین اومد بیرون به من خبر بدین، زنگ زدن که اومد بیرون، گوشی از دستم افتاد، اینقدر ‏خندیدم، اینقدر خندیدم، تا این الهام اومد تو

مردپیر: الهام؟ وای! چقدر خنده داره؟ دو تایی با هم می خندند...‏
مرد جوان: خانومش نوشته بود لاریجانی بهترین کاری که می تونست بکنه استعفا بود، حالا من ‏رو بگین، علی آقا جلوم وایستاده، منم زیر زیر دارم مقاله فاطی خانوم رو می خونم و دارم از ‏خنده می میرم، دو تایی با هم می خندند... وای، مردم از خنده...‏

مرد جوان: بعد از اون لاوروف اومد پیش من، گفت عربستان سعودی یک طرح جدید کنسرسیوم ‏داره، گفتم چی؟ گفت، کنسرسیوم، گفتم: کنسر... چندم؟ گفت سی ام؟ حالا منو می گین دارم از ‏خنده می میرم
مردپیر از خنده روی زمین افتاده است، گفت کنسرسیوم؟ می فهمی کنسر سی ام. دو تایی با هم می ‏خندند...‏
مرد جوان: گفتم کنسرسیومش رو بخورم.... می خندد
مردپیر در حال خنده: چی بخوری؟ می خندد
مرد جوان: کنسرسیوم؟ می خندد، بهش گفتم: کیلو چنده؟ مترجم گفت، ترجمه کنم؟ گفتم آره، داشت ‏ترجمه می کرد و من فقط نگاه می کردم که لاوروف نمی فهمید، من داشتم از خنده می ترکیدم... ‏
مردپیر: چی شد؟ اونم خنده اش گرفت؟ و خودش می خندد، وای لاوروف... کیلو چنده؟ می خندد

مرد جوان: نخندید، گفتم حالا اگر قبول نکنیم، چی می شه، گفت، قطعنامه صادر می کنن... آقا، ‏گفت قطعنامه، من دیدم جلوی خودم رو از خنده نمی تونم بگیرم.... ‏
مردپیراز خنده روی زمین ولو شده است: محمود! خدا خفه ات نکنه، تو گوله نمکی! دارم از خنده ‏می میرم، اون وقت اون چی گفت؟
مرد جوان: گفت، قطعنامه صادر می کنند و یک ماه دیگه، حمله... می خندد... حمله.... می کنند... ‏
مردپیر در حال خنده شدید: حمله چی؟ نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد، تو رو خدا بقیه اش رو ‏بگو، چقدر خنده داره...‏

مرد جوان: این روسی ها نقشه شون رو هم دزدیده بودند، دیدم 2500 نقطه رو علامت گذاشته، ‏داشت از ترس می مرد، حالا من نگاه به نقشه می کنم و دارم از خنده منفجر می شم... ‏
مردپیر می خندد: حالا چرا 2500 نقطه، می گفتی می کردن 3000 نقطه که سر راست می شد، ‏وای! چقدر خنده داره، سه هزار نقطه، با چی می خوان بزنن، با تفنگ بادی؟
مرد جوان: تفنگ بادی؟ وای! مردم مردم مردم از خنده، اشک از چشمانش جاری است و دارد ‏می خندد، گفتم... می خندد... گفتم 2500 نقطه بزنن چی می شه؟ گفت، همه کشورتون از بین می ‏ره، همه جا. داشتم از خنده می مردم، گفتم: خدا رو هم می تونن بزنن؟ و می خندد...‏

مردپیر جلوی خنده خودش را نمی تواند بگیرد: می خندد، می خواستی بگی اصلا ما 2500 نقطه، ‏وای! مردم از خنده! ما اصلا 2500 نقطه نداریم که بزنن، وای مردم از خنده... دو تایی روی هم ‏می افتند... تو چطوری می تونی جلوی خنده خودت رو بگیری؟ ‏
مرد جوان: من.... می خندد... نمی تونم... بهش گفتم، اگر تمام کشور از بین بره چی می شه؟ خیره ‏شد به من، نمی فهمید من چی می گم، دیگه نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم، حالا من دارم از ‏خنده می میرم یارو عصبانی شد... ‏

مردپیر: تو رو خدا بگو عصبانی شد چی کار کرد؟ خیلی خندیدی؟ ‏
مرد جوان: من می پیچیدم به خودم، یارو گفت، تمام مراکز هسته ای رو می زنن، خنده ام گرفت...‏
مردپیر: ما که مراکز هسته ای نداریم، وای! خنده داره! چی رو می زنن، قاه قاه می خندد... ‏
مرد جوان: گفتم لاوروف تو که می دونی ما چیزی نداریم، چی رو می زنن؟ گفت: تمام اون ‏منطقه می زنن یه عده از ایرانی ها رو می کشند، قاه قاه خندیدم، گفتم: خب، بکشن، دوباره بچه ‏دار می شیم... فکر کردی تموم می شه ‏

مردپیر می خندد: ولی خوب فکری کردی، فکر کن، چقدر خنده داره، اونها می آن 2500 نقطه ‏رو می زنن که انرژی هسته ای ما رو از بین ببرن، در حالی که ما اصلا انرژی هسته ای نداریم، ‏وای! چقدر اونها احمق اند، چقدر می خندیم، بعد به جاش بیست هزار نفر می میرن، بعد ملت بچه ‏دار می شن.... می خندد... هی اون ها می کشند، هی ما بچه دار می شیم، خیلی خنده داره...‏

مرد جوان: حالا اینها رو ولش کنید... سفر ارمنستان.... وای! خنده بازار بود....‏
مردپیر: ارمنستان چرا رفتی؟ لابد خیلی خنده دار بود؟ ‏
مرد جوان: نمی خواستم برم، باورتون نمی شه اگر بگم چطوری رفتم از خنده می میرین. خیلی ‏خنده بود.....‏
مرد پیر: پس بگو که دارم از خنده می میرم...‏
مرد جوان: من همین طوری داشتم نقشه نگاه می کردم، چشمم افتاد به ارمنستان، یادم افتاد به اینکه ‏ارمنستان و آذربایجان سر کشتار یک و نیم میلیون نفر دعوا دارند، آقا من یه دفعه خنده ام گرفت...‏

مرد پیر از خنده او می خندد: بعدش چی شد؟
مرد جوان: بعدش فکر کردم دو روزه قول می دم، بعد وقتی اونها حسابی پذیرایی کردن، سر قبر ‏کشته ها نمی رم، جاخالی دادم... عصر داشتیم برمی گشتیم، من داشتم از خنده می مردم...‏
مرد پیر می خندد: من هرچی فکر کردم شما می خوای چه کنی نفهمیدم، حالا نتیجه اش چی شد؟

مرد جوان: حال شون گرفته شد... با خنده... اولا ارمنی ها فکر می کردن ما کشته مرده اونهاییم، ‏دیدن نه، ما یه کمکی بهشون کردیم و قبل از اینکه رابطه مون با آذربایجان به هم بخوره در رفتیم، ‏آی حال شون گرفته شد.... می خندد
پیر مرد خنده اش گرفته است: تو چطوری این کاررو کردی؟ آذربایجان چی شد؟ با خنده می ‏پرسد: حتما اونها هم ضایع شدند؟

مرد جوان: خنده اش همینه، هم با اونها به هم زدیم، هم با اینها.... وای! دارم از خنده می میرم
مرد پیر: واقعا خنده داره.....‏
مرد پیر و مرد جوان در حالی که دارند می خندند، نمایش تمام می شود...‏


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 8:7  توسط سید ابراهیم نبوی  |