تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

زمین خوردتیم داداش!

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 29 فروردین 1387 [2008.04.17]


احمدی نژاد، دو سال قبل: عامل همه مشکلات اقتصادی دولت های قبلی هستند.‏
همان احمدی نژاد، یک سال قبل: عامل همه مشکلات اقتصادی دولت های خارجی هستند.‏
همان احمدی نژاد، یک روز قبل: عامل همه مشکلات اقتصادی دولت نهم است. ‏
همین احمدی نژاد، یک سال بعد: عامل همه مشکلات، رئیس جمهور است، من نیستم.‏

یک رئیس جمهور گم شده است
صد بار گفتم این رئیس جمهور هنوز متوجه نیست که واقعا رئیس جمهور است، از بس در ‏سفرهای استانی و شهرستانی و سیاحت شرق و غرب بوده، هنوز متوجه نشده که واقعا خودش ‏رئیس جمهور است. یکی همت کند و به او بگوی�� که رئیس دولت واقعا خودش است. امروز، ‏احمدی نژاد در جریان سفر قم گفت: « گمرکات، ثبت اسناد، بانک ها و شبکه مالیاتی ریشه بی ‏عدالتی هستند.» وی توضیح نداد که اداره گمرکات، ثبت اسناد، بانک ها و شبکه مالیاتی که ‏ریشه همه بی عدالتی ها هستند، دولت نهم است. احمدی نژاد گفت: « وقتی مشکل شناخته شد ‏و به بانک مرکزی و وزارت اقتصاد دستور داده شد که در راستای حل مشکل گام بردارند، ‏متاسفانه آنها وظیفه خود را انجام ندادند و وضعیت به همین شکل ادامه یافت.»‏

نتیجه گیری اول: وظیفه رئیس جمهور این است که دستور بدهد، اگر دستورش اجرا نشود ‏مقصر رئیس جمهور قبلی است.‏
نتیجه گیری دوم: یک دولت خوب وظیفه دارد مشکلات را بشناسد، در صورتی که مشکلات ‏توسط دولت شناخته شد، همان مشکلات باید خودشان را حل کنند.‏

دولت را زمین می زنند
رئیس جمهور گفت: « می خواهند دولت را زمین بزنند.»‏
توضیح اول: آدم وقتی این همه گامهای بلند بردارد، ممکن است یا شلوارش پاره شود یا در ‏حین برداشتن گامهای بلند، زمین بخورد. ‏
توضیح دوم: وقتی قد آدم کوتاه باشد، خیلی معلوم نمی شود که زمین خورده است.‏
توضیح سوم: گاهی اوقات دولت مدتهاست زمین خورده است، ولی هنوز خودش خبر ندارد.‏
توضیح چهارم: در ایران خبرها را گاهی اوقات دیر می دهند، به همین دلیل ممکن است کسی ‏یک سال قبل زمین خورده باشد، ولی چون خبرش داده نشده نمی داند که این اتفاق افتاده است.‏

چگونه معلوم می شود که دولت زمین خورده است؟
معمولا در هر جای دنیا راههایی وجود دارد که دولت از آن طریق متوجه می شود که زمین ‏خورده است، گاهی اوقات چون این راهها بسته است، دولت متوجه زمین خوردن خودش نمی ‏شود. راههای شناخته شده تا کنون به این شرح است:‏
اول: همه چیز گران می شود و مردم نمی توانند زندگی کنند، آنها اعتراض می کنند و دولت ‏برای اینکه زمین نخورد، مردم را دستگیر می کند. در نتیجه دولت زمین نمی خورد. ‏
دوم: مجلس مخالفت می کند و دولت زمین می خورد.... اما مجلس ما خودش از دولت می ‏ترسد، پس دولت زمین نمی خورد.‏
سوم: دولت موفق نمی شود، در انتخابات مردم به مخالفان دولت رای می دهند، در نتیجه دولت ‏زمین می خورد.... پس بهترین راه برای زمین نخوردن دولت این است که مخالفان دولت حق ‏شرکت در انتخابات نداشته باشند.‏
چهارم: دولت موفق نمی شود و مطبوعات با دولت مخالفت می کنند و دولت زمین می ‏خورد... بهترین راه برای زمین نخوردن دولت این است که دولت خود مطبوعات را به عنوان ‏عامل مشکلات اعلام کند.‏
پنجم: سیاستمداران مخالف با دولت مخالفت می کنند و دولت زمین می خورد... بهترین راه ‏برای زمین نخوردن دولت این است که به سیاستمداران دستور بدهید مخالفت نکنند.‏
ششم: دولت موفق نمی شود و وزرا استعفا می دهند و دولت زمین می خورد... پس بهتر است ‏برای زمین نخوردن دولت، قبل از اینکه وزرا در اعتراض به دولت استعفا بدهند آنها را ‏برکنار کنید.‏
هفتم: دولت موفق نمی شود و کشور و منطقه و جهان را به هم می ریزد... بهترین راه برای ‏اینکه زمین نخورید این است که با همه دنیا بجنگید....‏
هشتم: دولت زمین می خورد، یک عکاس از صحنه زمین خوردن دولت عکس می گیرد.... ‏بهتر است عکاسی را بطور کلی ممنوع کنید.‏

هشدار ای��نی: شما مدتهاست زمین خورده اید، فقط مشکل این است که خبر ندارید.‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

عروسی مشکوکه، ایشاء الله مبارکش باد

سید ابراهیم نبوی - سه شنبه 27 فروردین 1387 [2008.04.15]

در راستای اینکه در مراسم عزاداری حسینیه « رهپویان وصال» تعداد 202 نفر از هموطنان ‏مان زخمی و 12 نفر از آنها کشته شدند، بدون اینکه هیچ توطئه ای رخ داده باشد و یا دست ‏دشمن از آستین کسی درآمده باشد و عناصر منحط نفوذی کاری کرده باشند، همینطوری ‏شوخی شوخی دویست نفر در یک عزاداری زخمی و 12 نفر کشته شدند، و با توجه به اینکه ‏آقای « رحیم مشائی» رئیس سازمان میراث فرهنگی، حرکات موزون و گردشگری، گفته ‏است که « باید شادی را هم مثل عزاداری مدیریت کنیم» بدینوسیله طرح موسسه « رهروان ‏وصال» که قصد دارند خواهران را به وصال برادران رسانده و در مر��سم ازدواج و وصال ‏آنان شادمانی را مدیریت کنند، تقدیم می شود. براساس این طرح به دولت پیشنهاد می شود که ‏مراسم شادمانی مردم نیز مانند مراسم عزاداری مدیریت شود.‏

توافق با حضور هیات مذاکره

مراسم خواستگاری عروس و داماد زیر نظر شورای امنیت ملی مدیریت می شود، در این ‏مراسم عروس موظف است حداقل تا سه سال به خواستگار پاسخ منفی بدهد و بسته پیشنهادی ‏او را بررسی کند. داماد نیز تا قبل از اجماع باید موضع راست افراطی خود را حفظ کند تا ‏بتواند پس از پیروزی کامل کلیه قله های دشمن( تا قبل از ازدواج زن و شوهر دشمن قلمداد ‏می شوند.) در دل او نفوذ کند. پس از سه سال اگر از عروس و داماد چیزی باقی مانده باشد، ‏
مراسم ازدواج با شادی بسیار مدیریت می شود.‏

عروسی شما را در میدان مین برگزار می کنیم
سالن حجله عاشقان با استفاده از عناصر شادی آفرینی مانند سنگر انفرادی ویژه به عنوان ‏حجله برای عروس و داماد، مجهز به مین ضدنفر و سیم خاردار برای کسانی که در هنگام ‏شادی هم تن شان می خارد، اجاره داده می شود. میهمانان می توانند بصورت سینه خیز از ‏سیم خاردار عبور کرده و برای ایجاد شادی و هیجان بیشتر محل عبور میهمانان به مین ضد ‏تانک نیز مجهز است. در صورت نیاز به شادی بیشتر برای عاشقان شهادت به هر تعداد که ‏لازم باشد خمپاره در دسترس خواهد بود.‏

ماه عسل در حلبچه
موسسه « رهروان وصال» ضمن تبریک و تسلیت به مناسبت ازدواج برادران با خواهران( ‏البته برادران باید با خواهر دیگران ازدواج کنند) برای برگزاری یک ماه عسل پرشور شادی ‏شما را مدیریت کرده و عروس و داماد را توسط « راهیان نور» برای گذراندن ماه عسلی ‏فراموش نشدنی به هویزه و حلبچه می برد. با توجه به اینکه قرار است شادی هم مثل ‏عزاداری مدیریت شود، احتمال تصادف برای کسانی که قصد دارند سریعا به وصال برسند ‏وجود خواهد داشت.‏

پذیرایی با کیک زرد و شیرین�� گل محمدی
مراسم شادی آفرین پس از عروسی با استفاده از حمل عروس و داماد و خانواده آنان( در ‏صورتی که صلاحیت آنان تائید شده باشد) با تانک و نفربر برگزار می شود. در این مراسم ‏جمعیت مدعوین برای صرف کیک زرد و شیرینی گل محمدی با تانک و نفربر به نطنز برده ‏می شوند و پس از بستن زنجیره انسانی توسط مدعوین عروس و داماد زیر نظر بازرسان ‏سازمان ملل متحد می توانند بطور اختصاصی از سانتریفیوژهای موجود بازدید کرده و در ‏کنار آن عکس عروسی بگیرند. ‏

‏ سوی دیار عاشقان رو به هوا می رویم
موسسه شادی آفرین « راهیان وصال» آماده است تا عروس و داماد را پس از ازدواج برای ‏یک سفر سیاحتی زیارتی شادی بخش به کربلای معلی و نجف اشرف ببرد. در این سفر شادی ‏آفرین عروس و داماد گروه موسیقی با استفاده از طبل و سنج به خواندن نوحه های شادی ‏بخش خواهند پرداخت و پس از سینه زنی و زنجیر زنی در اماکن متبرکه، اگر به عنوان ‏عنصر مشکوک توسط ارتش آمریکا دستگیر نشدند، یا توسط برادران اهل سنت منفجر نشدند، ‏احتمالا توسط نیروهای عراقی به عنوان عوامل « جیش المهدی» دستگیر شده و پس از آزادی ‏می توانند در صورتی که توسط گروههای عادی عراقی به گروگان گرفته نشوند، به وصال هم ‏برسند.‏

عروسی مشکوکه، ایشاء الله مبارکش باد
با توجه به ضرورت مدیریت مراسم شادی مانند مراسم عزاداری، سرود های شادی بخش ‏برای مراسم ازدواج توسط برادر حاج منصور شادمان یا برادر حاج شنگول هلالی خوانده می ‏شود.‏

امشب چه شبی است، شب چماق است امشب
داماد ریش داره، عروسه چاق است امشب
سینه بزنید که شب شاد است امشب
گریه می کنه اون که دوماد است امشب

بادا بادا مبارک بادا، انشاء الله مبارک بادا

عروسی مشکوکه، انشاء الله مبارکش باد
دوماده ما کوکه، انشاء الله مبارکش باد
عروس ما قشنگه، ما چیزی ازش ندیدیم
دوماد ما مشنگه، اینا رو ازش شنیدیم
بادا بادا مبارک بادا، انشاء الله مبارک بادا

کوچه تنگه بوق نزن، عروس قشنگه بوق نزن
پلیس امشب اومده، دستش تفنگه بوق نزن

بادا بادا مبارک بادا، انشاء الله مبارک بادا

امشب چه شبی است، شب وصال است امشب‏
عروس رو ببین، توی جوال است امشب
ای شمع تو بسوز که برق شهر قطع شده
جنوب رو ببین، مثل شمال است امشب

بادا بادا مبارک بادا، ایشاء الله مبارک بادا

آن یار منه که می روه سرپائین
با چادر و مقنعه نشسته رو زمین
مو یار خودم رو ندیدم تو مجلس
چون همه شبیه اند و همه مثل همین

بادا بادا مبارک بادا، ایشاء ��لله مبارک بادا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 7:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 26 فروردین 1387

هجویه و خاطرات علی دائی

گاهی اوقات آدم وسوسه می شود که شوخی هایی را که در ملاء خاص چندان هم بد نیست و ‏شاید بامزه هم باشد، در ملاء عام و برای مخاطب عام بگوید. هفته قبل چیزی نوشتم با عنوان ‏‏« کتاب خاطلات علی دایی» که منتشر شد و بعد ��ز دو سه روزی که در موردش فکر کردم، ‏اسباب شرمندگی شد برای خودم و از نوشتن اش بسیار شرمگینم.

مطلبی که نوشته بودم، و از ‏نظر خودم می توانست طنز بامزه و خوبی باشد، بخاطر یک شوخی با شیوه حرف زدن علی ‏دایی از یک طنز شریف و خوب، تبدیل به یک هجویه شد. از نوشتن و منتشر کردن این ‏مطلب عذرخواهی می کنم. امیدوارم علی دایی، خوانندگان طنزهای من و طنزنویسان کشور ‏این هجو ناگوار را بر من ببخشند.

و��قعیت این است که هجو کردن هم یک شیوه شوخ طبعی ‏است و بی آنکه بخواهم آن را تخطئه کنم و یا در همه موارد نادرست بدانم، می گویم که هجو ‏شیوه من نیست و من بخاطر بکارگیری هجو در آن نوشته عذرخواهی می کنم. حاضرم برای ‏جبران آن نوشته تعهد کنم اگر زمانی علی دایی خواست خاطراتش را منتشر کند و دوست ‏داشت عذر مرا بپذیرد، ویرایش کتابش را انجام دهم. ‏

به همین دلیل، متن طنز خاطرات علی دائی را اصلاح کرده و مجددا منتشر می کنم.

کتاب خاطلات علی دائی

پیروزی پشت پیروزی، خاطره پشت خاطره، تاریخ ایران ثبت خواهد شد و ما برگ های زرین آن را خواهیم خواند. چه باشکوه است حضوری چنان در تاریخی چنین.
بله! علی دائی اعلام کرد که بزودی کتاب خاطراتش را منتشر خواهد کرد. علی دائی که به دلیل پافشاری بی دلیل در جایی که آدم نباید پایش را فشار می داد، از یک قهرمان بزرگ تبدیل به یک سوژه ملی شده است، مشغول نوشتن کتاب خاطراتش است. بخشی از کتاب خاطرات علی دائی که دست ما رسیده است، منتشر می شود

شنبه چهارم دوازده سال قبل: صبح بازی داشتیم، دو بار مجبور شدم برگردم توی زمین خودمون، خیلی خسته شدم.

دو شنبه، هشتم بهمن یازده سال قبل: با عراق مسابقه داشتیم، اومدم برگردون بزنم، توپ رفت یه جای دیگه، گل خوردیم، خیلی عصبانی شدم، به دوربین نگاه کردم.

جمعه، دوم اردیبهشت هشت سال قبل: پنج ماهه اومدم آلمان، نیمکت های اینجا خیلی خوبه، اگه نود دقیقه هم روش بشینی خسته نمی شی. خیلی ملت آلمان آدمهای باحالی هستن، پر بنز و ب ام و هست.

یک شنبه سوم مارس هفت سال قبل: امروز توی مونیخ بازی داشتیم، یه توپ محکم اومد خورد به سرم، هر کاری کردم سرم رو بکشم کنار فایده نداشت، گل شد، دویدم طرف نیمکت تماشاچی ها.

جمعه، چهارم تابستان پنج سال قبل: برگشتم ایران، رفتیم اردبیل، مملکت یه چیز دیگه است، مقداری سرمایه گذاری کردم.

دو شنبه چند سال قبل: ازدواج کردم، با یه خانوم. عکس های خانومم رو تو اینترنت دیدم.

جمعه سه سال قبل: با کراوات رفتم جایزه بهترین گلزن تاریخ فوتبال رو گرفتم.

سه شنبه، دو ماه قبل: این کلمنته اومد و رفت. به من گفتن بشو سر مربی تیم ملی، می خواستم با خدا لابی کنم، وقت نداشت، جواب مثبت دادم، بعدش خدا با من لابی کرد واسه یه زلزله توی اندونزی بهش جواب ندادم.

.... متن کامل خاطرات بعدا منتشر می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 7:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ال
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 7:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سخنگوی موز یا انقلابی قلابی

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 22 فروردین 1387 [2008.04.10]

وودی آلن فیلمی دارد به نام « موز» یا « انقلابی قلابی»، در ابتدای فیلم رئیس جمهور در ‏صحنه ای است که قرار است ترور بشود، همه روزنامه ها و خبرنگاران خبر ترور را دارند ‏و همه شهر برای دیدن صحنه ترور جمع شده اند، تنها کسی که خبر ندارد شخص رئیس ‏جمهور است. حالا حکایت ماست، در حالی که همه شهر در جریان برکناری وزیر اقتصاد ‏هستند و خودش هم خبر را نسبتا تائید کرده و وزیر جدید احتمالا کفش و کلاه کرده و دارد می ‏رود که وارد ساختمان شود، ظاهرا تنها کسی که خبر ندارد سخنگوی دولت است. البته این فیلم ‏بسیار قدیمی است و حداقل در دو سال گذشته صحنه های همین فیلم انقلابی قلابی بارها پخش ‏شده و تکرار شده است، ولی دیدن فیلم های قدیمی هم جذابیت خاص خودش را دارد. مساله این ‏که به قول امید روحانی در سنه خمس مائه، شایع شد که وزیر اقتصاد خواهد رفت. الهام که ‏مثل همیشه مورد الهامات خاص قرار داشت و دارد، در کمال شوخ طبعی و با مزه تمام اعلام ‏کرد که اینها دروغ سیزده و شایعات دشمن است. وزیر مربوطه هم در حالی که آرایش کرده ‏بود و کفش پاشنه بلند پوشیده بود و با صداقت تمام داشت خانه دولت را ترک می کرد، اعلام ‏کرد که در این دولت اکثر شایعات واقعیت پیدا کرده است. آقای سخنگو هم که روز دوشنبه ‏خبر برکناری وزیر اقتصاد را تکذیب کرده بود، روز سه شنبه خبر برکناری وزرای اقتصاد و ‏کشور را تکذیب کرد و اعلام کرد « من تا دیروز در جریان نبودم.» ظاهرا این آقای ‏‏«جریان» خودش با خودش مشورت کرده و با نظر خودش موافقت کرده و حالا هم قرار است ‏وزیر جدید بیاید و وزیر قدیم برود. حداد عادل در نقش رئیس مجلس و در نقش دوم ‏پیشکارباشی مطابق معمول اعلام کرده که « تغییرات در کابینه از اختیارات رئیس جمهور ‏است، حال چه به اسم نوآوری یا اسم دیگر.» رئیس مجلس یعنی همین! اصولا ملت حال می ‏کنند که رئیس مجلس شان این همه دستمال دارد و همه چیز را به موقع برق می اندازد و تمیز ‏می کند. اصولا همه چیز ��میز باشد بهتر است.‏

جشن بزرگ هسته ای شروع و تمام شد

دیروز جشن بزرگ هسته ای با کمال شکوه و اقتدار آغاز شد و دولت در کمال شکوه و اقتدار ‏اعلام کرد که این جشن بزرگ از همین لحظه آغاز و ..... امروز جشن تمام شد، همه یادشان ‏رفت که اصولا جشن بزرگ هسته ای چه بود و اگر با کمی دقت نگاه کنیم می بینیم کوه موش ‏زائید یا به قول قدیمی ها شعری گفتند و در قافیه اش ماندند.‏

جراحی اقتصادی و حراجی اقتصادی
بعد از اینکه گاز شمال را « حراج» کردند و چوب « حراج» به ذخیره ارزی زدند و دویست ‏میلیارد دلار را « مصرف به عنف» کردند و در اثر فعالیت های شبانه روزی شان کشور ‏ایران از یک کشور محترم با مردمی طرفدار اصلاح و اهل شعور و کمالات و با وضع مالی ‏نسبتا قابل تحمل، در عرض سه سال تبدیل به کشوری بدنام و دشمن پیشرفت و انقلابی و ‏مخالف امنیت منطقه و جهان شناخته شد. حالا می فرمایند در همین راستا ما موفق شدیم به ‏عنوان بزرگترین قدرت منطقه شناخته شویم که حالا همه منطقه شبها خواب نابودی ما را می ‏بینند، می فرمایند برای رسیدن به رهبری منطقه چوب حراج به اموال ملت زدیم، دولت اعلام ‏کرد که قصد دارد « جراحی اقتصادی» انجام دهد و مجلس هم اعلام کرد که آماده همکاری با ‏دولت برای جراحی اقتصادی است. پز��کان مربوطه که جراحی مذکور را برعهده دارند، ‏پیش بینی کردند که اتفاقات زیر برای جراحی بیمار مذکور خواهد افتاد.‏
مرحله قبل از بیهوشی: همزمان با ایام نوروز ملت بیمار ایران که پس از خرید های عید و با ‏شنیدن افزایش تورم در ماه اسفند و فروردین دچار درد شدید در ناحیه شکم و مصرف عمومی ‏خودش شده، احساس «بیرون روی» پیدا می کند ولی چون ممنوع الخروج است، احساس ‏خطر می کند.‏
مرحله بیهوشی: در این مرحله ملت بیمار ایران، با تزریق اورانیوم و سروصدای هسته ای ‏فراوان و در حالی که لازم است قبل از مرحله دوم انتخابات دچار رضایت اقتصادی شود، ‏بیهوش می شود و وز��ر اقتصاد به عنوان عامل بدخیم تشخیص داده شده و با حضور یک ‏پزشک عادل و زیر هاله نور کافی غده مذکور از تن بیمار خارج و یک غده جدید به جای آن ‏منصوب می شود.‏
مرحله پس از بیهوشی: بیمار تا یک هفته در حالت گیجی کامل بسر می برد، هم احساس می ‏کند با خروج غده بدخیم احتمالا حالش بهتر است و هم با تغییر وزیر کشور به نظرش می رسد ‏سردرد ناشی از تقلب اش هم بهتر شده. بیمار بتدریج بهوش می آید ولی تا زمان مرحله دوم ‏انتخابات زیر داروی بیهوشی تبلیغاتی صدا و سیما باقی می ماند. وی بلافاصله پس از به ‏هوش آمدن به خیابان می رود تا در انتخابات شرکت کند.‏
مرحله ادامه بیماری: از یک هفته بعد از خروج بیمار از بیمارستان دولت، بیمار با احساس ‏درد شدید در چشم، به دلیل شدت هاله نور در زمان بیهوشی، درد شدید در ناحیه شکم( به دلیل ‏جاماندن قیچی وزیر ارشاد، دستکش مشت زنی نیروی انتظامی، عینک مشکی سربازان گمنام ‏امام زمان، دوربین صدا و سیما، جوراب های رئیس جمهور، چکش قاضی مرتضوی در ‏شکم بیمار) مجددا احساس درد می کند. وی در مرحله بعدی برای جراحی سیاسی به ‏بیمارستان خواهد رفت تا برای تحمل ششماه آخر ویروس احمدی نژاد در بدن بیمارش جراحی ‏شود.‏

مصدق مصدق! فاطمی رو تو کشتی!
فرض کنید که ما به ملی شدن نفت احت��اج داریم، ولی نمی خواهیم اسم مصدق را هم بیاوریم. ‏اول از همه کلی زور می زنیم تا به ملت حالی کنیم که اصولا مصدقی وجود نداشت و این ‏فدائیان اسلام بودند که نفت را ملی کردند، اما فایده ندارد، چون فدائیان اسلام را به زور یک ‏تن اورانیوم غنی شده هم نمی توان به ملی شدن نفت چسباند. بعد تصمیم می گیریم که کاشانی ‏را عامل ملی شدن نفت نشان دهیم و مصدق را نماینده انگلیسی ها که می خواستند نفت را ‏برای عمه خودشان بردارند. اما این یکی هم فایده ندارد. بالاخره این وسط همسر مرحوم سید ‏حسین فاطمی را پیدا می کنیم و یک دفعه در عرض دو روز فاطمی تبدیل می شود به مصدق ‏و انگار نه انگار که این فدائیان اسلام که حداقل چند تائی از آنها مثل عبدخدائی و صفار ‏هرندی و امانی که هنوز هم پسر و دختر و نوه و نتیجه شان همه کاره مملکت هستند و احمدی ‏نژاد فرزند تاریخی آنهاست، فاطمی را ترور کرده بودند. در همین راستا موارد زیر تذکر داده ‏می شود.‏
اول: احمدی نژاد در تجلیل از سید حسین فاطمی در ملاقات با همسر فاطمی گفت « وی ‏جوانمردانه ایستاد و مبارزه کرد.» علت اینکه فاطمی ایستاد و مبارزه کرد، این بود که سید ‏حسین فاطمی از ترور توسط فدائیان اسلام که توسط عبدخدائی صورت گرفت، زنده بیرون ‏آمد. وگرنه به جای اینکه توسط رژیم شاه کشته شود، توسط فدائیان اسلام کشته شده بود.‏
دوم: علت اینکه فدائیان اسلام می خواستند فاطمی را بکشند، این بود که می گفتند سید حسین ‏فاطمی رهبران فدائیان اسلام را در زندان شکنجه داده بود.‏
سوم: البته بد نیست که آدم هم دوست قاتل باشد و هم دوست مقتول، ولی بهتر است به این ‏سووال تاریخی پاسخ بدهیم که ما بالاخره طرفدار فدائیان اسلام ترور کننده هستیم، یا طرفدار ‏فاطمی ترور شونده؟
چهارم: احمدی نژاد در دیدار با همسر فاطمی گفت: « تاریخ همیشه از دکتر حسین فاطمی به ‏نیکی یاد خواهد کرد.» وی گفت: « دکتر فاطمی در راه آرمان خود جوانمردانه ایستاد و ‏مبارزه کرد.» احمدی ��ژاد گفت: « در طول تاریخ نقش ملت ایران برای رساندن بشریت به ‏جایگاه واقعی خود همیشه ممتاز بوده است.» وی ادامه داد: « فاطمی پای بند منافع ملت و نه ‏منافع شخصی بود و افتخار کشته شدن را بر ننگ وابستگی به بیگانگان ترجیح داد.» به گفته ‏های احمدی نژاد در مورد فاطمی دقت کنید، هیچ فرقی نمی کند که این سخنان را احمدی نژاد ‏برای نواب صفوی گفته باشد( که طرفدار قتل فاطمی بود) یا دکتر شریعتی، یا امیر عباس ‏هویدا یا داریوش فروهر یا هر کس دیگری، من حتی فکر می کنم که تا بعد از پایان جلسه هم ‏احمدی نژاد دقیقا نمی دانست با همسر نواب صفوی می خواهد ملاقات کند یا خود حسین ‏فاطمی.

در ضمن شایع است که در فروشگاه های بزرگ اما ارزان قیمت لندن و پاریس نامه ‏هائی به دیوار چسبانده اند که نشان می دهد دولت احمدی نژاد به دنبال بانوانی ایرانی است که از ماندن در ‏فرنگ خسته شده اند، برادر رحیم مشائی معاون رییس جمهور هم مشغول است که دعوتشان ‏کند تا اگر شده یک عکس یادگاری با رییس جمهور بگیرند. از جمله کسانی که ممکن است نامه دریافت دارند همسر اولین فرمانده نیروی ‏دریائی جمهوری اسلامی، همسر فرماندار نظامی قبل از انقلاب، همسر رییس اسبق ‏ساواک و سفیر ایران در پاکستان که به خواست شاه خائن به تهران آمد تا به دست برادران ‏اعدام ��ود، و بقیه کسانی که به دست شاه اعدام شدند اما اجرای حکمشان به عهده برادر اسدلله لاجوردی افتاد.

لطفا یخ نزنید
بازی برای انتخابات ریاست جمهوری شروع شده است. فکر می کنم از این پس تا چند ماهی ‏قوه قضائیه شروع کند به پرونده سازی حتی برای خاتمی و صدا و سیما و کیهان افکار ‏عمومی را برای ردصلاحیت خاتمی شروع کنند. از طرفی با سرمای حاصل از محیط سیاسی ‏تلاش خواهند کرد که جامعه را نسبت به حضور فعال در انتخابات دلسرد کنند. به نظرم باید ‏‏«ستاد انتخابات ریاست جمهوری اصلاح طلبان» از حالا کارش را شروع کند و برای رئیس ‏جمهور اصلاح طلب از حالا فکر کند. این موضوع را جابیندازیم که انتخابات را اصلاح ‏طلبان باید ببرند. هنرمندان و روشنفکران از حالا باید فهرست حمایت از یک رئیس جمهور ‏اصلاح طلب را آماده کنند. مهم این است که این افراد باید خودشان را برای یک زمستان ‏وحشتناک و یک بهار پر دردسر آماده کنند. می گویم آماده کنند و طبیعتا منظورم آماده کنیم ‏است. نیروهای اصلاح طلب بیرون کشور هم از همین حالا باید همدیگر را پیدا کنند و رسانه ‏های شان را تمیز و مرتب کنند. باید تعداد مخاطبان را بالا برد، ارتباطات را از حالا برقرار ‏کرد و فرصت را از دست نداد. برگ برنده اصلی ما شخص محمود احمدی نژاد و دولت ‏اوست، ما با یک رئیس جمهور بی سواد اما پرحرف سروکار داریم که کارنامه اش در حوزه ‏اقتصاد، فرهنگ، سیاست، فشار اجتماعی و برخورد با گروههای اجتماعی پر از نمرات پائین ‏است. در ضمن باید از رییس دولت آینده بخواهیم که اصلا حرف های مهمی مانند گفتگوی ‏تمدن ها نزنند و خیلی هم محترم نباشند و به معدل خواست ها توجه کنند.‏

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 7:42  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه هزار سانتین فوژ

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 21 فروردین 1387 [2008.04.09]

جشن بزرگ هسته ای برای هزارمین بار آغاز شد. دولت اعلام کرد که از لحظاتی قبل ‏ششهزار سانتریفیوژ، یا به قول رئیس جمهور سانتینفوژ، در نطنز کارشان را آغاز کردند. در ‏همین راستا کرونولوژی جشن بزرگ هسته ای، یا به قول ایرانیان سابق، تاریخنگاری هسته ‏ای به شرح زیر اعلام شد.‏

پیش از جشن: دولت اعلام کرد که به زودی ششهزار سانتریفیوژ بکار خواهد افتاد، میزان ‏تورم به 12 درصد رسید.‏

شش ماه بعد: دولت طی مراسمی اعلام کرد که به زودی سه هزار سانتریفیوژ نصب خواهد ‏شد و ایران تا یک ماه بعد به قله های هسته ای خواهد رسید. میزان تورم به 14 درصد رسید.‏

یک سال بعد: رئیس جمهور در یک سخنرانی پرشور اعلام کرد که در هفته گذشته 164 ‏سانتریفیوژ راه اندازی شده و تا یک سال دیگر ایران به همان قله هایی که قرار بود پنج ماه ‏قبل برسد خواهد رسید، در همین راستا میزان تورم به 5/15 درصد رسید.‏

یک سال و پنج ماه بعد: رئیس جمهور اعلام کرد که جشن بزرگ هسته ای به زودی اعلام می ‏شود و ایران قصد دارد با افزودن 3000 سانتریفیوژ( البته رئیس جمهور گفت سانتینفوژ) به ‏سانتریفیوژهای قبلی، تا مدتی دیگر 256 سانتریفیوژ را راه اندازی کند. رئیس جمهور همچنین ‏اعلام کرد میزان تورم کاهش پیدا کرده و از 15 درصد به 17 درصد رسیده است و تا یک ‏سال دیگر ممکن است منفی هم بشود.‏

دو سال و یک ماه بعد: رئیس جمهور جشن بزرگ هسته ای را برای اولین بار پس از ‏چهارمین بار اعلام کرد و گفت ما غنی سازی را متوقف نمی کنیم و بزودی علاوه بر 164 ‏سانتریفیوژ( خودتان اشتباه بخوانید) تعداد 164 سانتریفیوژ دیگر مشغول کار می شود که جمعا ‏می شود همان 3000 تایی که دو سال قبل قرار بود کارش را آغاز کند. کارشناسان نیز اعلام ‏کردند که میزان تورم به 19 درصد رسید. ‏

دو سال و هشت ماه بعد( امروز): رئیس جمهور همزمان با افزایش تورم به 22 درصد جشن ‏بزرگ هسته ای را اعلام کرد و گفت که ایران نیم ساعت قبل ششهزار سانتریفیوژ را به کار ‏انداخته است. رئیس سازمان انرژی اتمی نیز اعلام کرد که اگر دشمنان حرف مفت بزنند یا ‏میزان تورم به 30 درصد برسد، تا دو ماه دیگر جشن بزرگ هسته ای باز هم برگزار خواهد ‏شد و این دفعه هر 164 سانتریفیوژ فعال خواهد شد.‏

پیشنهاد علمی: با توجه به اینکه سه سال است که یکی از مهم ترین واژه های مورد استفاده ‏رئیس جمهور محترم واژه « سانتریفیوژ» است و پس از نصب 164 تا 6000 تا( رقم قطعی ‏معلوم نیست) به رئیس جمهور پیشنهاد می شود به جای « سانتین فوژ» همان « سانتریفیوژ» ‏بگوید، مطمئنا در این صورت سرعت غنی سازی ممکن است به جای پنج برابر ده برابر ‏شود.‏

یک خوشگل و چند مشکل
تقصیر خودش نیست، معنی کلمات را دقیقا متوجه نمی شود. مثلا وقتی یک سال قبل می گوید ‏‏« تورم امسال به 13 درصد رسید و سال آینده تک رقمی می شود.» و امسال میزان تورم به ‏‏22 درصد می رسد، مشکل این است که طرف نمی داند که 22 تک رقمی نیست. شاید فکر ‏کنیم الفنون دارد دروغ می گوید، در حالی که او دروغ نمی گوید، فقط نمی داند که 22 یک ‏عدد دورقمی است. یا مثلا وقتی می گوید « با خداوند شخصا ارتباط دارم» منظورش این است ‏که مثل خیلی از مردم نماز می خواند و یا وقتی می گوید که « من هرگز نگفتم که هاله نور ‏دور مرا گرفته بود.» منظورش یک چیز دیگر است. یکی از چیزهایی که به نظرم دور و ‏بری های رئیس جمهور که احتمال دارد در میان آنها تصادفا کسانی باشند که معنی « فریب» ‏یا « افکار عمومی» را بدانند، می توانند به او بگویند این است که معنی این کلمات چیست. ‏محمود احمدی نژاد، امروز رسما و علنا گفت: « از فریب افکار عمومی بیزار و در برابر ‏مشکلات مسوولم.» البته آگاهان دو نظر دارند، گروه اول معتقدند که او معنی فریب و افکار ‏عمومی را نمی داند، یک گروه هم معتقدند که احمدی نژاد واقعا قصد فریب افکار عمومی را ‏ندارد، اما دست خودش نیست. این کار را هم مثل خیلی کارهای دیگر از جمله اداره کشور، ‏رسیدگی به مشکلات ��قتصادی مردم و خیلی کارهای دیگر بلد نیست. ‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 5:26  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فارس نیوز یا فاکس نیوز؟

سید ابراهیم نبوی  - سه شنبه 20 فروردین 1387 [2008.04.08]

اصولا رسانه موضوع بسیار مهمی است، ما را در جریان خبرها می گذارد و به ما اطلاع می ‏دهد، از این طریق می فهمیم دنیا دست کیست و در ایران چه خبر است. مثلا وقتی وارد وب ‏سایت پیک نت می شوید احساس می کنید که همین حالا دست جورج بوش روی دکمه ای است ‏که قرار است هزار موشک را یک ا به تهران شلیک کند، در حالی که وقتی وارد ادوار نیوز ‏می شوید احساس می کنید که یک جنبش عظیم دانشجویی در حال اتفاق است که گویا خبرش ‏به پیک نت اصلا نرسیده، یا وقتی وارد وب سایت زمانه می شوید، احساس می کنید میلیونها ‏ایرانی در سراسر جهان دارند بشکن می زنند و قر می دهند. درست در همین شر��یط وارد ‏وب سایت امروز می شوید و می بینید که همه سیاستمداران کشور در حال بازشماری آرا ‏هستند و نه خبری از جنگ است و نه خبری از جنبش دانشجویی، « فارس نیوز» هم تبدیل ‏شده به نسخه فارسی « فاکس نیوز»، وارد وب سایت خبرگزاری فارس که می شوی، می بینی ‏دویست تا مسلسل نشانه رفته است به پیشانی خاتمی و همین حکایت است با دیگر وب سایت ‏ها. گاهی اوقات آدم فکر می کند خبرهای فارس مربوط به هفته بعد هستند یا خبرهای وب ‏سایت انتخاب انگار خبرهای هفت ماه پیش هستند که نخوانده بودیم شان. در همین راستا به ‏خبرهای چند وب سایت خبری و غیرخبری توجه کنید:‏

انتخاب، یک هفته قبل
دریادار فالون در اعتراض به حمله نظامی آمریکا استعفا داد. دو ناو عظیم آمریکایی دیروز ‏صبح پشت در خانه حسن نصرالله لنگر انداخت. وزیر خارجه روسیه ده ثانیه پس از دیدار با ‏رایس گفت: « اگر آمریکایی ها سه روز بعد از ساعت چهار صبح به 273 نقطه ایران حمله ‏کنند ما مخالفیم.» رابرت گیتس به نقل از یک مقام بسیار مهم آمریکایی که نخواست نامش فاش ‏شود در گفتگو با نشریه « الوحشت العربی» چاپ لبنان اعلام کرد که اگر آمریکا که می ‏خواهد چهار روز دیگر به ایران حمله کند، همین کار را بکند، من و همسرم سفرمان به آلاسکا ‏را لغو می کنیم و به جای آن به اصفهان م�� رویم.» یک ناو هواپیمابر نیوزلندی با سرعت به ‏طرف خلیج فارس حرکت کرد. یک مقام آگاه سفارت آمریکا در موگادیشو اعلام کرد که هفت ‏نفر از سران کشورهای خلیج از آمریکا خواستند به ایران حمله کند. وزیر دفاع اسرائیل بدون ‏اینکه با خبرنگاری ملاقات کند، گفت: ما بدون هماهنگی با آمریکا حمله به ایران را تا 57 ‏ساعت دیگر آغاز نخواهیم کرد. معاون عملیاتی سپاه پاسداران نیز ضمن اعلام آماده باش کامل ‏گفت: هیچ خطری منطقه را ترک نمی کند و شایعات را تکذیب می کنیم، وی توضیح نداد ‏شایعاتی که تکذیب می کند، چه شایعاتی است.‏

امروز، سه روز قبل
معاون وزیر ک��ور تلویحا به وجود تقلب های گسترده انتخاباتی اعتراف کرد. ستاد اصلاح ‏طلبان گفت، صندوق های تهران را بشمارید. نماینده سابق تهران گفت: اگر نمی ترسید ‏صندوق های تهران را بشمارید. میردامادی گفت: بازشماری صندوق های تهران لازم است. ‏دفتر سیاسی جبهه مشارکت خواستار بازشماری آرای تهران شد. مزروعی گفت: صندوق های ‏خودتان را بشمارید کم نیاید. یک گروگان آمریکایی سابق گفت: موقعی که ما اسیر بودیم هنوز ‏شمارش آرای تهران شروع نشده بود. اعلمی که خواستار بازشماری صندوق های رای شده ‏بود به دادگاه احضار شد. عطاء الله ماجرانی در پاسخ به حامد نصر ابوزید: « صندوق بسیار ‏است و شمارندگان آن کم!»‏

خبرگزاری فارس، دیروز صبح
کروبی گفت: خاتمی تکلیف خود را با تندروها روشن کند. بیست دقیقه بعد، فاطمه کروبی در ‏یک مصاحبه چادر به کمر و افشاگر گفت: « خاتمی نمی خواهد دست از تندروهای دوروبرش ‏بردارد.» اسگلرضا زارع پاچه درشت، مسوول سابق ستاد اصلاح طلبان حسن آباد میانکوه به ‏خبرگزاری فارس گفت « نقش مافیای تندروی در ستاد ائتلاف اصلاح طلبان را افشا خواهم ‏کرد، من آنجا بودم، همه چیز را خواهم گفت.» جورج بوش در مصاحبه ای که به فارسی با ‏صدای آمریکا کرد گفت: « اصلاح طلبان تهران دوستی بهتر از ما ندارند، من قلما و قدما �� ‏بی تعارف کم و کسر نمی گذارم و تا اند ماجرا در خدمت هستم.» سیزده ثانیه پس از اظهارات ‏بوش یک نامزد اصلاح طلبان ایلام که به دور دوم رفته است، گفت: « طرفداری بیگانگان از ‏اصلاح طلبان پذیرفته نیست.» درست در همین روز، رضا پهلوی نیز در یک سخنرانی ‏نامعلوم در یک مکان نامشخص گفت: « دوم خردادی ها با ما همراه شوند.» فارس نوشت: ‏خاتمی باید تکلیف خودش را با هرکسی اطرافش هست روشن کند و به طرف کسانی که ‏اطرافش نیستند برود. در همین راستا به گزارش خبرگزاری فارس، حسین موسویان با خاتمی ‏دیدار کرد. یک مقام اطلاعاتی گفت: « پرونده جاسوسی موسویان را داریم از کشو در می ‏��وریم، کلیدش فعلا نیست، اما بزودی پیدا می شود.»‏

پیک نت، امروز

سه هزار موشک بسوی تهران در حال شلیک. ستاد ناتو زیر گوش تهران. ارتش عراق با ‏تسلط کامل خشتک مقتدی صدر را جر داد. خطر از هر زمان دیگری نزدیک و نزدیک تر ‏شد، جنگ آغاز شده است. آمریکا و ایران، معاشقه در حال تجاوز یا تجاوز پس از بزن بزن؟ ‏این فرمانده سپاه درباره نوآوری موشکی چه می گوید؟ بوی خطر حمله اسرائیل از « الوطن ‏العربی» زیر دماغ ناتو. انقلاب رنگی را وللش، شورش در حال وقوع است و چه بسا که تا ‏نیم ساعت قبل واقع شده باشد. رهبر با لگد زیر میز مذاکره زد، احمدی نژاد از پنج��ه بیرون ‏پرید. ‏

بی بی سی، یک روز بعد
جناب آقای مقتدی جان صدر دستور احتمالی انحلال سپاه آقای مهدی را ممکن است شاید ‏صادر کند. احتمال شبه حمله ستیزه جویان "نورستان" که احتمالا باعث کشته شدن احتمالی ‏یک و نیم نفر شده است. متهمان شبه انفجاری حوالی کازابلانکا تا حدی از زندان ممکن است ‏فرار کرده باشند. امکان اعلام احتمالی خبر جدید در روز نسبتا ملی "فن آوری" هسته ای. ‏آمریکا از ایران احتمالا خواست شاید دلش بخواهد در مذاکراتی در حوالی بغداد شرکت کند. ‏پس از تائید 325 منبع آگاه و رسمی اعلام شد که هوای ایران از آغاز بهار گرم تر شده است. ‏

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:44  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 19 فروردین 1387

کتاب خاطلات علی دائی

پیروزی پشت پیروزی، خاطره پشت خاطره، تاریخ ایران ثبت خواهد شد و ما برگ های زرین آن را خواهیم خواند. چه باشکوه است حضوری چنان در تاریخی چنین.

بله! علی دائی اعلام کرد که بزودی کتاب خاطراتش را منتشر خواهد کرد. علی دائی که به دلیل پافشاری بی دلیل در جایی که آدم نباید پایش را فشار می داد، از یک قهرمان بزرگ تبدیل به یک سوژه ملی شده است، مشغول نوشتن کتاب خاطراتش است. بخشی از کتاب خاطرات علی دائی که دست ما رسیده است، منتشر می شود

شنبه چهارم دوازده سال قبل: صبح بازی داشتیم، دو بال مجبول شدم بلگلدم توی زمین خودمون، خیلی خسته شدم.

دو شنبه، هشتم بهمن یازده سال قبل: با علاق مسابقه داشتیم، اومدم بلگلدون بزنم، توپ لفت یه جای دیگه گل خولدیم، خیلی عصبانی شدم، به دول بین نگاه کلدم.

جمعه، دوم اردیبهشت هشت سال قبل: پنج ماهه اومدم آلمان، نیمکت های اینجا خیلی خوبه، اگه نود دقیقه هم لوش بشینی خسته نمی شی. خیلی ملت آلمان آدمهای باحالی هستن، پر بنز و ب ام و هست.

یک شنبه سوم مارس هفت سال قبل: املوز توی مونیخ بازی داشتیم، یه توپ محکم اومد خولد به سرم، هر کالی کلدم سلم لو بکشم کنال فایده نداشت، گل شد، دویدم طلف نیمکت تماشاچی ها.

جمعه، چهارم تابستان پنج سال قبل: بلگشتم ایلان، لفتیم الدبیل، مملکت یه چیز دیگه است، مقدالی سلمایه گذالی کلدم.

دو شنبه ��ند سال قبل: ازدواج کلدم، با یه خانوم. عکس های خانومم لو تو اینتلنت دیدم.

جمعه سه سال قبل: با کلاوات لفتم جایزه بهترین گلزن تالیخ فوتبال لو گلفتم.

سه شنبه، دو ماه قبل: این کلمنته اومد و لفت. به من گفتن بشو سل ملبی تیم ملی، می خواستم با خدا لابی کنم، وقت نداشت، جواب مثبت دادم، بعدش خدا با من لابی کلد واسه یه زلزله توی اندونزی بهش جواب ندادم.

.... متن کامل خاطرات بعدا منتشل می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:41  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فاطمه کروبی فاطمه کروبی است

سید ابراهیم نبوی - یکشنبه 18 فروردین 1387 [2008.04.06]

 

عجب گرفتاری شدیم! خودش کم بود، صاحابش هم آمد. تازه از شر آن یکی فاطمه اره خلاص ‏شده بودیم، فاطمه جدید وارد شد. فاطمه کروبی حملات شدید خودش را به خاتمی آغاز کرد. ‏چادر به کمر، عینک دودی به چشم، فاطمه کروبی گفت: « خاتمی قصد فاصله گرفتن از ‏تندروها را ندارد.» حالا از دست این یکی چه بکنیم؟ اصلا انگار نه انگار که مشکل مملکت ‏این دولت است و آن مجلس است و آن یکی قوه قضائیه. این خاتمی هم شده سپر بلای هر کسی ‏که می خواهد ارادت اش را ابراز کند. یکی به اینها خبر بدهد که خاتمی دیگر رئیس جمهور ‏نیست و دفتر گفتگوی تمدنهای او را هم گرفته اند و محض رضای خدا یک دفتر معمولی هم ‏ندارد که به عنوان رئیس جمهور سابق کسی را ببیند. نکته این که مثلا آدمی مثل بنی صدر، ‏بر اساس قوانین فرانسه چون سی سال قبل به مدت نیم ساعت رئیس جمهور ایران بود، دولت ‏فرانسه موظف است تا آخر عمرش از او مثل یک رئیس جمهور رسمی نگهداری کند. ولی آن ‏یکی هشت سال رئیس جمهور بود و با خیر و خوشی و بدون دعوا و درگیری آمده از صندلی ‏پائین و نشسته یک گوشه ماستش را می خورد، ولش نمی کنند. می گویند از سه چیز باید ‏پرهیز کرد؛ از دیوار شکسته و سگ هار و سومی را هر چه فکر می کنم یادم نمی آید. ‏

برنامه اقتصادی احمدی نژاد برای 1387
جلوی اشتباه را هر وقت بگیری و با اشتباه دیگری آن را جبران کنی احتمالا همان اتفاقی می ‏افتد که قبلا افتاده است. رئیس جمهور از همین اول سال آخرش تصمیم گرفته که با یک ‏مجموعه عملیات ابتکاری( احتمالا ممکن است عملیات انتحاری هم جزو این ابتکارات باشد) ‏مشکلات اقتصادی کشور را حل کند. در همین راستا برخی طرح های ابتکاری رئیس جمهور ‏عزیز و مبتکر و نوآور کشورمان بشرح زیر عنوان شد و قرار شد اجرا شود:‏
نوآوری در وزرای کابینه: با توجه به این که در سال اول دولت های قبلی عامل مشکلات ‏اقتصادی بودند و در سال دوم دولت های خارجی عامل ایجاد مشکلات بودند، از سال سوم ‏وزرای همین کابینه عامل مشکلات شناخته شدند و قرار شد برای حل مشکلاتی که رئیس ‏جمهور ایجاد می کند، وزرای او را عوض کنند.‏
نوآوری در درآمد دولت: دولت برای حل مشکلات کشور تصمیم دارد بصورت جدی نفت را ‏بفروشد و با درآمد حاصله از آن کشور را اداره کند.‏
نوآوری در تولید: با توجه به اینکه مردم عزیز ایران مصارفی دارند که لازم است این ‏مصارف تامین شود، دولت بطور ابتکاری و خودجوش از این پس کالاهای مورد نیاز را وارد ‏می کند.‏
نوآوری در صادرات: دولت برای اولین بار در تاریخ تصمیم گرفته است برای کمک به مردم ‏جهان کالاهایی را که لازم نداریم به خارج صادر و به جای آنها پول دریافت کنیم و دولت ‏تصمیم گرفت نام این عمل ابتکاری را صادرات بگذارد.‏
نوآوری در بیکاری: یکی از اقدامات دولت در سال آینده کاهش بیکاران و سرکار گذاشتن ‏مردم خواهد بود و برای این مهم دولت تصمیم دارد در صورتی که امکانات کافی موجود باشد ‏برای بیکاران تولید کار کند. ‏
نوآوری در پرداخت حقوق: دولت نهم تصمیم قاطع دارد به کسانی که کارمند دولت هستند به ‏عنوان کمک مالی حقوق پرداخت کند، اما از پرداخت حقوق به کسانی که کارمند نیستند معذور ‏است، آنها می توانند از جاهای دیگر کسب درآمد کنند و از نظر دولت این کار ممنوع نیست.‏
نوآوری در تولی�� مسکن: با توجه به اینکه برخی از افراد از داشتن مسکن محروم هستند، ‏دولت تلاش کند تا هر ماه در مورد حل مشکل مسکن ساعاتی را برای سخنرانی با مردمی که ‏مسکن ندارند اختصاص دهد.‏
نوآوری در مصرف و کاهش قیمت ها: با توجه به افزایش قیمت کالاها و بخصوص گوجه ‏فرنگی و مواد دیگر، محله سابق رئیس جمهور به عنوان یک محله ارزانفروش گسترش یافته ‏و حتی الامکان همه مردم سعی کنند خریدشان را از آن محل انجام دهند. در صورت لزوم ‏شهرداری تهران موظف است کلیه محلات تهران را محله رئیس جمهور اعلام کند.‏

چرا اسرائیل و ایران منفورترین چهره جهانی را دارند؟
در خبر آمد که اسرائیل و ایران منفورترین چهره جهانی را در میان کشورهای جهان دارند. ‏خیلی به این خبر فکر کردم، یعنی واقعا چهره سودان از ایران و اسرائیل بهتر است؟ یا مثلا ‏چهره کره شمالی از ایران بهتر است؟ در اثر تفکرات بسیار و عمیق و نسبتا دقیق به این نتیجه ‏رسیدم که اصولا دلایل زیر می تواند برای منفور شناخته شدن چهره ایران و اسرائیل مهم ‏باشد:‏
مساله یازده سپتامبر: مردم جهان از یازده سپتامبر خیلی خاطره بدی دارند، و یازده سپتامبر را ‏عرب ها ایجاد کردند، در نتیجه آنها هم از ایرانی ها و اسرائیلی ها خوششان نمی آید.‏
مساله آمریکا: اصولا مردم جها�� از هر کشوری که با آمریکا نزدیک باشد، متنفرند، مثل ‏اسرائیل و از هر کشوری هم که با آمریکا دشمن باشد، متنفرند، مثل ایران، این دو موضوع هم ‏به هم ربطی ندارد.‏
نتیجه گیری اخلاقی: اصولا نفرت هیچ نتیجه گیری اخلاقی ندارد.‏
‏ ‏
سروش، خرمشاهی و قدیس مانوئل
یک چیزی چند ماه است توی گلوی من گیر کرده، اگر نگویم درخت توی شکمم سبز می شود. ‏البته به این دلیل که از سبز شدن درخت در محل مذکور می ترسم نیست که می خواهم درباره ‏سروش و خرمشاهی حرف بزنم، منتهی احساس می کنم مثل همیشه یک نفرت بی دلیل یا یک ‏عشق ناشناخته در ایرانیان عزیز ایجاد شده که شده و هیچ کاری هم با آن نمی شود کرد. ‏

داستان این است که ما یک دکتر سروش داریم که زمانی دشمن منافقان بود و مرد خدا بود و ‏فیلسوفی بود و تندی و ضخامت فلسفی داشت و بعد از چندی نرم شد و به سوی مدارا رفت و ‏شاعرانه فکر کرد و میانه روی پیشه کرد و شد فیلسوف مدارا و نرمی و تساهل. یک بهاء ‏الدین خرمشاهی هم داریم که در جوانی مترجم « قدیس مانوئل» اونامونو بود و درباره هنر و ‏سینما می نوشت و بتدریج رفت به سوی حافظ و ذهن و زبان حافظ را نوشت و طنز می فهمید ‏و شعر طنز سرود و حافظ شناسی نوشت و ترجمه قرآن نوشت و شد فیلسوفی بزرگ که انکار ‏او در فلسفه امروز ایران دشوار که نه، ناممکن است. من خرمشاهی را شخصا و از نزدیک و ‏به دفعات دیده ام و هیچ واژه ای را مثل نرمخویی و اندیشیدن برای توصیف او مناسب نمی ‏دانم. دکتر سروش را هم به عنوان همفکر خود از نظر سیاسی می شناسم و تردیدی در حضور ‏مدارا و تساهل در او نمی کنم. حتما می پرسید این حرف ها که می زنم به شما چه ربطی ‏دارد؟ ‏

اتفاقا من هم دارم به همین نکته فکر می کنم و یادم می آید به آن داستان خورخه لوئیس ‏بورخس که کافری در محله زنان بدنام شهری زندگی می کرد و دائم به خوشباشی مشغول بود ‏و مومنان را مسخره می کرد. در فاصله ای دور از شهر، مومنی خداترس بود که به کوهی ‏پناه برده و هر روز به عبادت خدا مشغول بود و برای آن که ایمان از دست ندهد، به شهر نمی ‏آمد. تا آن که کاری برای مرد خدا پیش آمد و به شهر آمد و از قضا و به تصادف در چارسوق ‏شهر مرد کافر را دید، آنان به مجادله ای بر سر وجود و عدم خداوند مشغول شدند و این ‏مجادله سه شبانروز ادامه داشت. در پایان مرد مومن در اثر آنچه شنیده بود کافر شد و به محله ‏زنان بدنام رفت و همانجا ماند و مرد کافر در اثر آنچه شنیده بود، ایمان آورد و به کوه پناه برد ‏و به عبادت خدای مشغول شد.‏

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:6  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شکوفایی جمله سازی

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 15 فروردین 1387 [2008.04.03]

به نظر می رسد که در پی اعلام سال « شکوفایی و نوآوری» توسط آیت الله خامنه ای، رئیس ‏جمهور به کلیه وزرا و مسوولان کشوری و لشکری دستور داده که با کلمات « شکوفایی و ‏نوآوری» جمله بسازند تا این سال « شکوفا» که از همین اول سال شکوفه هایش دارد روی ‏سر و صورتمان می ریزد، به میمنت و خوشحالی برگزار شود. در همین درازا سردار ‏جعفری گفت: « سال 87 سال شکوفایی و نوآوری در صنایع دفاعی و موشکی است.» شکوفه ‏احمدی نژاد رئیس جمهور نیز اعلام کرد: « باید در عرصه های اقتصادی لاجرم دست به یک ‏نوآوری و ابتکاراتی بزنیم.» آگاهان از شنیدن این خبر شکوفا شدند و از اینکه رئیس جمهور ‏ب��لاخره در سال آخر ریاست جمهوری بالاخره تصمیم گرفت که "لاجرم" دست به نوآوری ‏اقتصادی بزند، اعلام عزای عمومی کردند. از طرف دیگر، نماینده مازندران در مجلس ‏خبرگان نیز جمله بسیار مبتکرانه ای به این شهر صادر کرد: « ايران براي شكوفايي به ‏نوآوري همه جانبه نياز دارد.» وی همچنین دچار شکوفایی بیش از حد استعداد شده و گفت: ‏‏«مازندران لياقت شكوفايي همه جانبه را دارد.» پیش بینی می شود در هفته آینده جملات زیر ‏از وزرای عزیز وطن صادر شود:‏
وزارت راه و ترابری اعلام کرد: « وزارت راه بزودی با نوآوری در ساخت بزرگراه تهران ‏به نور تونل جدیدی را شکوفا خواهد کرد.»‏
وزارت بهداشت و درمان گفت: « با شکوفایی پرستاران نوآور ایرانی بیمارستانهای کشور ‏بزودی به مرحله نوینی از "نوپرستاری اسلامی" خواهد رسید.»‏
وزارت اطلاعات خواهد گفت: « با تلاش های مبتکرانه سربازان گمنام اسلام، تعدادی از ‏دانشجویان دستگیر شده چپ در زندان اوین شکوفا شده و اعتراف کردند. این غنچه های دشمن ‏در حال شکوفایی دچار پارگی نیز شدند.»‏
وزارت ارشاد اسلامی اعلام خواهد کرد: « نهال شکوفای سینمای اسلامی با آبیاری خردمندانه ‏وزارت ارشاد جوانه زد و در مجموع فیلم سنتوری همچنان غیر قابل پخش است. این ‏وزارتخانه برای نوآوری بیشتر از داریوش مهرجویی خواست خفه شود و حرف نزند.»‏
وزارت آموزش و پرورش خبر خواهد داد: « وزارت آموزش و پرورش برای نوآوری در ‏مدارس کشور دستور داد کتاب های دانش آموزان پسر و دانش آموزان دختر بصورت ‏ابتکاری از هم جدا شده و دانش آموزان پسر و دختر قبل از شکوفه دادن حتما از مدیران ‏مدرسه اجازه کتبی بگیرند.»‏
وزارت مخابرات گفت: « وزارت مخابرات در سال نوآوری کلیه وب سایت های مساله دار را ‏که مانع شکوفایی کاربران عزیز کشور شوند، مسدود خواهد کرد.»‏
وزارت جهاد کشاورزی اعلام کرد: « در آستانه سال نوآوری دولت مانند سالهای گذشته به ‏تولید کود برای شکوفایی اقتصادی کشور ادامه خواهد داد. این وزارتخانه تاکید کرد، رئیس ‏جمهور نقش مهمی در این تولید خواهد داشت.»‏

مرد هزار چهره
پخش سریال مرد هزارچهره مهران مدیری تمام شد. بسیار سریال نیکویی بود، عمیقا ‏هوشمندانه و نشان دهنده نگاه درست و خوب پیمان قاسم خانی و امیر مهدی ژوله نویسندگان ‏این سریال و مهران مدیری که حالا دیگر بلد است چگونه حرفش را در تلویزیون بزند. ‏مصاحبه پیمان قاسم خانی با محمود فرجامی در مورد تفاوت طنز عمومی برای مخاطب ‏تلویزیونی با طنز نخبگان و طنز سیاسی حرف های بسیار درستی داشت. به قول ناصرالدین ‏شاه خوشمان آمد.‏

رائول گورباچف
هفته گذشته خرید و فروش کامپیوتر در کوبا آزاد شد. دو روز قبل هم استفاده از موبایل در این ‏کشور آزاد شد. امروز هم گفته شد کوبا اجاره زمین های کشاورزی را آزاد کرده است. ‏راستش را بخواهید من وقتی رائول کاسترو به جای فیدل آمد، اصلا امیدوار نبودم که فیدل ‏واقعا بخواهد برود، ولی دارم باور می کنم که دولت کوبا قصد دارد کشور را بدون اینکه نابود ‏شود نجات دهد. به نظرم هر کدام از این خبرها برای مردم کوبا یک اتفاق مهم در زندگی شان ‏است. ما که دشمن کسی نیستیم، خدا کند همه چیز خوب پیش برود.‏

صدای آمریکا و صدای بقیه
شنیدم که قراره یورو نیوز یک تلویزیون فارسی زبان اروپایی راه بندازه، ترکیه هم اعلام ‏کرده بود که می خواد یک تلویزیون فارسی زبان راه بندازه، امروز هم « ام بی سی» اعلام ‏کرده که قصد داره تلویزیون فارسی زبان از دبی راه بندازه، بی بی سی هم که یک قرن پیش ‏شروع کرده به راه اندازی تلویزیون فارسی زبان. فکر کنم تا سه ماه دیگه کنیا و سودان هم ‏تلویزیون فارسی زبان راه بندازند. البته خدا رو شکر که صدای آمریکا که در حال حاضر مهم ‏ترین شبکه تلویزیونی غیر دولتی است که در ایران بیننده داره، هنوز موفق نشده روی مردم ‏زیاد تاثیر بگذاره، البته من خودم که در ایران نیستم، ولی این موضوع رو از یک گفتگوی ‏تلفنی با یکی از دوستان فهمیدم. ‏
زنگ زدم تهران و بهش گفتم: واقعا این صدای آمریکا هم داره گندش رو درمی آره، یکی رو ‏دعوت کرده برای گفتگو و بهش اجازه حرف زدن نمی ده. ‏
گفت: اتفاقا راست می گی، سیروس آموزگار رو دعوت کرده بود و نذاشت حرف بزنه، اصلا ‏خوب نبود، منم خوشم نیومد، چون سیروس آموزگار واقعا آدم بزرگی یه، خیلی مهمه.‏
گفتم: من اون رو نمی شناسم، ولی این حقیقی مادرمرده رو نذاشت حرف بزنه.‏
گفت: اتفاقا خیلی کار خوبی کرد، خوشم اومد، دیدی مرتیکه بی شعور چی می گفت، خوشم ‏اومد نمی ذاشت حرف بزنه.‏
گفتم: خب، این که نمی شه که یکی رو دعوت کنی برای گفتگو و اجازه ندی که حرف بزنه.‏
گفت: منم همین رو می گم، مردم همه تلفنی همین رو می گفتن، می گفتن چرا از این مرتیکه ‏دعوت می کنی، اصلا نباید بذارن بیاد توی صدای آمریکا....‏
گفتم: حالا اون هیچی، مسعود بهنود هم دعوت شده بود ولی بهش اجازه حرف زدن نمی دادن.‏
گفت: اون تقصیر خودش بود، 42 دقیقه دیر اومد، وقتی هم که اومد هی می خواست حرف ‏بزنه، این فرهودی بیچاره مجبور شد جلوش رو بگیره... البته این دفعه فرهودی نبود و بهارلو ‏بود که متهم است که فرد نامطلوبی است چون که اولا به بهنود فحش نمی دهد ثانیا گاهی که او ‏بر خلاف همیشه از یبوست خارج می شود و حرف خوشمزه ای می زند [مثل شمیرانا] این ‏مرد بی همیت [مقصود بهارلو است] می خندد. در حالی که فرهودی در همان زمان از قول ‏مردم ئی میل جعل می کند.‏
گفتم: ولی این درست نیست که آدم توی تلویزیون جلوی حرف زدن مردم رو بگیره...‏
گفت: منم قبول دارم، بشرط این که مزخرف نگن، قبلا گاهی اوقات بعضی ها رو می آوردن، ‏بعد یارو هرچی می خواست می گفت، این قدر عصبانی می شدم، باز الآن بهتر شده...‏
گفتم: مثلا ورداشتن جوانگرایی کردن، یک مشت دختر و پسر از لس آنجلس آوردن از دور و ‏بری های خودشون، سن شون کمه، اما عملا مثل همون پیرمردهای صدای ام��یکا فکر می ‏کنن.‏
گفت: آخی! چقدر هم بچه های نازی هستن، وای آدم می میره از لهجه هاشون، خیلی بامزه ‏است.‏
گفتم: می دونی، من می ترسم که ملت تحت تاثیر این ها قرار بگیرن، خیلی بده.‏
گفت: اصلا نترس، هیچ کس تحت تاثیر اینها قرار نمی گیره، مثلا من خودم روزی هشت ‏ساعت صدای آمریکا رو می بینم، ولی اصلا تحت تاثیر قرار نمی گیرم.‏
گفتم: البته من فکر کنم اگر تلویزیون فارسی بی بی سی بیاد خیلی بهتره...‏
گفت: بی بی سی؟ مگه هنوز بی بی سی وجود داره، ده ساله نشنیدم، فکر کردم دیگه بی بی ‏سی نیست.‏
گفتم: اصلا اینها رو ولش کن، خودت خوبی؟ دلم برات تنگ شد�� بود، امیدوارم زودتر همدیگه ‏رو ببینیم.‏
گفت: منم خیلی دلم برات تنگ شده، باز قبلا توی صدای آمریکا می دیدمت، کلی خوشحال می ‏شدم، تو رو خدا چیزی بنویس، دوست دارم کارت رو ادامه بدی، خیلی وقته دیگه کار نمی ‏کنی، همه اش صدای آمریکا رو می گیرم، ولی تو رو نمی بینم.‏
گفتم: ببخشید، من فکر کنم شماره رو عوضی گرفتم، خیلی عذر می خوام.‏

امنیت کامل و بی نظیر
خودتان خبرها را مرور کنید. به نوشته وب سایت انتخاب یک مسوول بلندپایه آمریکایی گفت: ‏‏" برخی سران عرب خواهان حمله آمریکا به ایران هستند." البته این آقای بلندپایه توضیح نداد ‏که ا��ن سران عرب کدام سران عرب هستند، ولی احتمالا این سران عرب همان سران عرب ‏هستند که هفته ای شش روز یا متکی در پایتخت شان پلاس است یا احمدی نژاد روزی نیم ‏ساعت با آنها تلفنی حرف می زند. البته رابرت گیتس وزیر دفاع آمریکا هم بدون اینکه هیچ ‏خبری باشد و اصلا حرفی از جنگ باشد، گفت: " در صورت حمله به ایران استعفا می دهم." ‏معلوم نیست این وزرای آمریکایی بیخودی چرا همه اش از حمله به ایران حرف می زنند. ‏لااقل یک تلفنی نمی زنند به احمدی نژاد که از او بپرسند آمریکا می خواهد به ایران حمله کند ‏یا نه. روسیه هم در نقش مادر عروس سوزن اش گیر کرده و دائما ارور می دهد و می گوید: ‏‏« ایران از مخالفت با مذاکرات اتمی دست بردارد.» از آن طرف هم دخترعمه پسر عموجان ‏عروس یعنی نیوزلند که در حمله به عراق شرکت نداشت، یک ناوچه به خلیج فارس اعزام ‏کرد. خبرهای خوش کم بود، یک مقام ارشد وزارت خزانه داری آمریکا هم ایران را بانک ‏مرکزی تروریسم نامید. فقط همین را کم داریم که وزارت آموزش آمریکا، ایران را مدرسه ‏تروریستی و وزارت بهداشت آمریکا، ایران را مرکز تولید بیماریهای تروریستی بخواند. وب ‏سایت فرارو هم نوشت که آمریکا اعلام کرده که از سوم آوریل، یعنی فردا، نظارت بر رفت و ‏آمد نفتکش ها را اجرا می کند. با توجه به جمیع جهات، امروز سردار جعفری فرمانده سپاه ‏پاسداران اعلام کرد: « امنیت امروز ایران در طول تاریخ بی نظیر است.» ‏


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:56  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جعفرخان به فرنگ برگشت

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 14 فروردین 1387 [2008.04.02]

داشتم فکر می کردم اگر سیزده روز ننویسم چه احساسی پیدا می کنم، همان احساس را الآن ‏دارم. دستم یخ زده. انگشت انگشت می زنم روی حروف تا یخ دست ها آب شود. عید آمد و ‏رفت. سالی که نکوست از انتخابات اول سال معمولا پیداست. البته من تا فردا شب قصد ندارم ‏مطلقا در مورد انتخابات چیزی بنویسم. فقط همین یک جمله را بگویم که اصولا مرحله دوم هم ‏مثل مرحله اول است، منتهی با تفاوتهای خیلی زیاد. تفاوتهای آن را هم امروز نخواهم گفت، ‏البته یکی از تفاوتها این است که در مرحله دوم رای دادن بسیار لازم تر از مرحله اول است. ‏تفاوت دیگر هم این است که اگر در مرحله اول ت��لب می شد، در مرحله دوم هم حتما تقلب ‏خواهد شد. لابد می خواهید بگوئید پس چرا باید در انتخاباتی شرکت کنیم که در آن تقلب می ‏شود؟ اتفاقا سووال خوبی است، منتهی جوابش خیلی جالب نیست. جوابش را فردا می دهم.‏

سال موش و گربه های اشرافی
سال سگ بود، همه هار شدند و پاچه مان را گرفتند. مثل سگ لرزیدیم و مثل سگ ترسیدیم. ‏لابد سال موش همه می روند توی لانه شان تا این سال هم بگذرد. احتیاج به دو سه تا سال شیر ‏داریم، حالا کو تا سال شیر.‏

ساعت جلو رفت
همین است که هست. بالاخره یکی قلاب گرفت، یکی احمدی نژاد را بغل کرد، یکی زیر پاش ‏چ��ارپایه گذاشت تا پس از دو سال یک ساعت جلو رفتیم. چشم های مان را ببندیم و به این مهم ‏فکر کنیم که اصولا چه معنی داشت که دو سال ساعت را دولت فخیمه جلو نکشید، و امسال ‏جلو کشید؟ این خودش پیروزی بزرگی است که ما موفق شویم همان کاری را بکنیم که بیست ‏سال قبل می کردیم، اگر همه چیز بخوبی پیش برود احتمالا شاید بتوانیم بتدریج به همان جایی ‏برسیم که سی سال قبل بودیم. دارید به چیزی که گفتم فکر می کنید؟ درست است. موضوع ‏مهمی است. فکر کنید اگر بتوانیم به ده سال قبل برگردیم، یعنی برویم به سال 1377 چقدر ‏خوب می شود؟ یا مثلا برگردیم به سی سال قبل، به سال 1357 برگردیم، واقعا رویایی است، ‏نه؟ سی سال زندگی می کنیم و بعد رویاهای مان می شود سی سال قبل. ممکن است خیلی به ‏نظرتان تلخ باشد ولی کلا خنده دار است. فجایع کلا خنده دار است.‏

مقتدی صدر، آتش بس است!
دو تا نشانه برای آغاز جنگ وجود دارد. البته منظورم آن نشانه های احمقانه و ساده لوحانه که ‏همه می دانند، نیست، مثلا نشانه هایی مثل آمدن ارتش آمریکا به مشهد یا رفتن ناوگان آمریکا ‏به لبنان یا سفر رایس و گیتس و چنی و غیره به اردبیل و سفرهای مشکوف اسرائیل به منطقه ‏و پرتاب بمب به جزیره قشم و از این جور مزخرفات، اولا که از این نشانه ها معلوم نمی شود ‏که جنگ خوا��د شد، ثانیا از این نشانه ها هر کسی می تواند بفهمد که جنگ شده است، بنابراین ‏پیش بینی اینکه بین ایران و آمریکا جنگ می شود یا نه، به این سادگی ممکن نیست. به نظر ‏من جنگ ایران و آمریکا دو نشانه اصلی دارد، نشانه اول اینکه آمریکایی ها هیچ حرفی از ‏جنگ نمی زنند، نشانه دوم هم اینکه حکومت و دولت ایران هم هیچ حرف تحریک آمیزی علیه ‏آمریکا نمی زند و در موضع سکوت مطلق می ماند. فکر می کنم دو سه ماه دیگر در همین ‏شرایط خطر هستیم، بیایید دست به دعا برداریم و از خدا بخواهیم که همه چیز همین جوری ‏پیش برود و خراب تر نشود. من که حالم خیلی خوش نیست، دوباره هول ورم داشته. ا��ن ‏مقتدی صدر هم که بعد از این همه خین و خین ریزی رفت توی لاک، فعلا بصره ساکت است، ‏اما بغداد مقتدی فکر کنم خراب است، بصره اش را چه می دانم.‏

خیرت ویلدرس، پاریس هیلتون، حسین درخشان
بعضی ها مشهور می شوند چون اثری از آنها می ماند و بالاخره یا مثل مارکز رمان برجسته ‏ای می نویسند، یا مثل ماندلا شخصیت برجسته ای دارند، یا مثل پاملا اندرسون چیز برجسته ‏دیگری دارند. منتهی خدا نکند که آدم از خودش همینطوری محض رضای خدا خوشش بیاید، ‏یک دفعه می شود پاریس هیلتون که حاضر است جلوی دوربین پی پی کند و آن را بمالد ‏بسرش ولی عکس اش را بگیرند. داستان « خیرت ویلدرس» هم یک جورهایی مثل پاریس ‏هیلتون است، به قول آرش در هلند که نه احزاب چپ و راست دیگر فرقی می کنند، نه دولت ‏تاثیری در سیاست های اقتصادی دارد، چرا که سیاست های اقتصادی را اتحادیه اروپا تعیین ‏می کند و نه سیاستمدار لازم است از آزادی و عدالت دفاع کند، طبیعتا باید طرف یک توپ در ‏کند تا معروف شود. حکایت « خیرت ویلدرس» هم از این داستان هاست. یک فیلم پانزده دقیقه ‏ای بساز، تا آخر عمر هم مورد حفاظت پلیس هستی، هم به عنوان یک سیاستمدار مجبورند ‏تحمل ات کنند و هم یک مشت مشنگ پیدا می شوند که طرفدار نظرات اغراق شده و ‏وحشتناک باشند. فیلم « فتنه» ویل��رس منتشر شد، نه دنیا به هم ریخت و نه اتفاقی افتاد، فقط ‏این آدم تبدیل به مهم ترین چهره سیاسی هلند شد. راستی حسین درخشان کجاست؟ مدتهاست ‏جلوی دوربین کاری نکرده؟ امسال تفریح اش این بود که وبلاگ بدون مطلب و نیمه تعطیل ‏شده مرا روز سیزده بدر تبدیل کرد به موضوع شوخی سیزده، البته الحق شوخی بامزه ای بود، ‏بچه ام مانده در پاریس و تفریح ندارد، چه کند؟

جعفرخان از فرنگ برگشت و دوباره برگشت
آمریکایی ها واقعا موجودات ساده ای هستند، این سادگی معنی بدی ندارد. متاسفانه ما ایرانی ‏ها چنان موجودات پیچیده و چند لایه ای هستیم که وقتی می خواهیم آد��های بی شیله پیله را ‏معرفی کنیم، سادگی را به عنوان صفت مذموم بکار می بریم. به قول آن هموطن آذری « از ‏اون نظر» عرض شد، آمریکایی ها موجودات صاف و ساده ای هستند. شاید اگر یک ‏آمریکایی بخواهد با همان سادگی و روراستی خودش در ایران زندگی کند، یا از گرسنگی می ‏میرد، یا با ارتکاب اولین جرم و دستگیری و اولین بازجویی به جرایمی در حد بیست بار اعدام ‏محکوم می شود. آخرش هم همین صداقتش او را می کشد. حالا حکایت بسیاری از هموطنان ‏ماست، می بینی طرف وقتی در دانشگاه درس می دهد، یکی از بزرگترین نوابغ عالم امکان ‏است و فهرست مقالاتش را که می بینی شش جایزه نوبل هم برایش کم است، اما دهان که باز ‏می کند، یک دفعه می بینی انگار دارد در جاده هرات کابل پیاده راه می رود.... نه عزیزم، ‏منظورم پیروز مجتهد زاده نیست، من اصلا این آدم را نمی شناسم، فقط خواندم که هفته قبل ‏نامه ای نوشته بود به دبیر کل سازمان ملل، اصلا نخواندم که چه نوشته بود، خیلی کلی دیدم. ‏البته این خبر را هم شنیدم که هوشنگ امیر احمدی سفری رفت به ایران و شنیدم که با احمدی ‏نژاد ملاقات کرد و شنیدم که بعد از بازگشت هم چیزهایی در صدای آمریکا گفت. البته دقیقا ‏در جریان نیستم که این سفر چه بود و ایشان در صدای آمریکا چه گفت. فقط می دانم که رفت ‏و برگشت. البته واقعا شنی��م آدم ساده و صادقی است و همین صداقتش هم آدم را می کشد، ‏روراست است، می گوید « دارم می رم... و برمی گردم.» حالا هم که برگشته، آدم صداقت ‏که داشته باشد خوب است. البته داریوش سجادی چیزهایی در موردش نوشته بود و او را به ‏داستان جکیل و هاید تشبیه کرده بود. داریوش سجادی هم فکر کنم خودش پسر شیطانی است ‏فکر می کند همه همینطورند.‏

راستی، سال نو مبارک. هنوز دستم یخ زده است، فکر کنم از فردا راه بیفتم. ننوشتن هم سخت ‏است. و سخت تر این که بنویسی.‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:23  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 13 فروردین 1387

یک چیز درباره پاریس فوبیا و هما ناطق

فکر فریدون آدمیت بودم و به داستانهای نیمه مانده و نیمه نوشته فکر می کردم و به آدمهایی که در مهمانخانه روحت راه می روند. به هما ناطق فکر می کردم، وقتی که آدمیت نیست، به او هم فکر می کنی. به رضا قاس��ی هم خیلی فکر می کردم در این روزها و نامه ای که وقتی خانه اش بودم نوشتم. در پاریس. می خواهم به پاریس بروم اما از این شهر می ترسم، شاید اسمش پاریس فوبیا باشد و هزار درد بی درمان دیگر.

اصولا شوخی بامزه ای بود. واقعا باور می کنید که این حسین چه استعدادی دارد در این کارها؟

بیا، این هم یک عکس از رضا قاسمی که یک میلیون تا دلم برایش تنگ شده.داور نبوی عکس می گیرد.

امروز کلی درباره فریدون آدمیت فکر کردم. فکر دموکراسی اجتماعی در جنبش مشروطه ایران آدمیت یک اثر منحصر بفرد است در مورد تاریخ مشروطه و نکته این که این اثر و آثار دیگر آدمیت انگار همیشه خواندنی و ماندنی هستند. با رفتن آدمیت تازه یادم افتاد به یک آدم بسیار ارزشمند که سالهاست نیست و از آنهاست که گویی جوانمرگ سیاست شد. «هماناطق» تاریخ شناس و شخصیت برجسته آکادمیک ایرانی که قربانی توفان سیاست دهه شصت شد. ده سالی قبل شبی در پاریس میهمانش بودم. می گفت که پس از رها کردن سیاست در دهه شصت گوشه ای نشسته است و در فرانسه کار آکادمیک می کند. و همین. البته کتابی مفصل درآورد به نام « کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران» او نیز مثل خیلی های دیگر قربانی سیاست شد. لامروت می بلعد و هرچه هم می خورد سیر نمی شود.

دارم فکر می کنم داستان های نصفه و نیمه ام را باید تمام کنم. داستان وقتی شروع می شود انگار شخصیت هایش وارد خانه روح ات می شوند و وقتی تمام اش نمی کنی، انگار سالها نگاه شان داشتی توی میهمانخانه، نه می گذاری بروند، نه راهی نشان شان می دهی که زندگی شان را بکنند، کم کم خاک می نشیند روی سروتن شان و ممکن است پس از سالها که اتاق کار به میهمانخانه آمدی، یک دفعه می بینی « رعنا» ی داستان « نیلوفرهای مرداب» نگاهت می کند و نگاهش می کنی و یادت نمی آید که او را کجا دیده ای. کاغذه�� را پاره می کنی و شاید سالها بعد یکباره خوابش را ببینی. باید به میهمانخانه سری بزنم و شاید که هنوز کسانی آنجا نشسته باشند. شاید.

سیزده روزی است طنز ننوشتم، از نبوی بودنم فاصله گرفتم. فردا دوباره روز از نو و روزی از نو. گاهی زمانه چنان گرفتارت می کند که به کار روز هم نمی رسی، فعلا از این ستون به آن ستون فرجی است. تصمیم دارم یک برنامه ادبی هنری برای زمانه بسازم، درباره موسیقی هایی که دوست دارم، داستان نویسان، ادمهایی که گم شده اند در کوچه پس کوچه های کتابخانه ام و دوستانی که از پنجره های تازه بازمی یابم شان.

فکر کنم « پاریس فوبیا» گرفتم. قرار است یک روز بروم پاریس به دیدن رفیقی که از ایران آمده است و می خواهد برگردد. اما مثل روستائیان عزیزی که موقع رفتن به شهر بیمار می شوند و حال شان خراب می شود و گلاب به رویتان اسهال پست مدرنیستی می گیرند، از این شهر می ترسم. پاریس را دوست دارم، ولی فکر کنم پاریس مرا دوست ندارد. شنبه شاید بروم، نه حتما می روم، باید بروم.

یک میلیون سال است از «رضا قاسمی» خبر ندارم. چه حالی کردم از خواندن رمان همنوایی اش و چه حالی کردم از یک زندگی چند روزه با رضا در پاریس، با هم مقادیر معتنابهی در جنگل های بولونی گشتیم و خندیدیم و حرف زدیم و به رمان و داستان فکر کردیم، رضا چشم مرا به رمان متفکر باز کرد. چه کار جالبی هم کرد. باعث شد بفهمم رمان امروز با تفکر چنان در هم آمیخته که بهتر است در رمان نویسی را گل بگیرم. واقعا کشف بزرگی بود که باعث شد دیگر دست از رمان نوشتن بردارم. تا قبل از آن خیلی به خودم امیدوار بودم، از آن پس از بقیه هم ناامید شدم. پیشنهاد می کنم از این به بعد مواظب باشید که با آدمهای باشعور زیاد حرف نزنید، ممکن است از خودتان نومید شوید.

آمارکورد، به خاطر می آورم.
دانشجوها شلوغ کرده بودند، آقای خامنه ای گفته بود: با آنها برخورد بیرحمانه کنید. تصور این گفته حالم را خراب می کرد. دلم می خواست چیزی بنویسم، ��اید می نوشتم، از آن زمانهایی بود که وقتی کسی چیزی می گوید یا حادثه ای اتفاق می افتد، انگار یکی محکم با مشت توی شکمت زده است. نشستم روبروی مونیتور، شروع کردم تایپ کردن. تا ساعت دو نیمه شب نوشتم. رضا گفت: شراب می خوری؟ گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: می خواهم دقیقا بفهمم دارم چه می کنم. سه ساعتی طول کشید، نامه که تمام شد خواندمش، فکر کردم. به رضا گفتم بیا این را بخوان، خواند. پرسیدم: چطور است؟ گفت: خوب. منتشرش کن. آن روزها هنوز « نبوی آنلاین» بود و هنوز یک ماهی از عمرش باقی مانده بود. یک ماه؟ دقیقا یادم نیست. رضا دید که نشستم و دارم خیره به مونیتور نگاه می کنم. گفت: چه می کنی؟ گفتم: دارم فکر می کنم. گفت: به چه؟ گفتم: به اینکه اگر این را منتشر کنم، آیا بعدا می توانم به ایران برگردم. گفت: نه، نمی توانی. گفتم: دارم به همین فکر می کنم. فکر کردم. یک ساعتی گذشت. رضا خوابید. من تا صبح بیدار نشستم، نقره ای که شد آسمان گفتم، بزن برو. زدم رفت. مطلب را منتشر کردم و خوابیدم. چهار سال بیشتر گذشته، کمتر از پنج سال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:18  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 12 فروردین 1387

چیز نوشتن

کار را برای خودم سخت کردم. به شکل عجیبی دارم به خودم سخت می گیرم که حتما باید چیز مهمی بنویسم تا منتشر کنم.

تصمیم گرفتم گاهی اوقات چیزهای ساده ای در دوم دام بنویسم، شاید یادداشت های تنهایی، شاید حس های خیلی ساده در مورد مسائل و وقایع روز، گاهی اوقات یک داستان کوتاه، شاید شعر، شاید هم یک عکس.

دوست دارم در دوم دام بیشتر کارهای شخصی بکنم. راستش رو بخواهید به من می گه رفتم دوم دام دیدم چیزی ننوشتی، ناراحت شدم. واسه چی چیزی نمی نویسی؟ بیا، اینم چیز. سعی می کنم از این به بعد بیشتر چیز بنویسم، ممکنه فقط اسمش چیز باشه.

اینم یه عکس چیز در مورد یک حالت چیز. دو سال قبل در یک فستیوال موسیقی این عکس چیز رو گرفتم، می شه گفت ه��چ ربطی به فستیوال و موسیقی نداره، فقط چیزه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:17  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 12 فروردین 1387

دختر پاسبون و چند داستان کوتاه دیگه

دختر پاسبون
aks 5 dastan kootah.jpg
دختر یه پاسبون یه روز تو رختخوابش جیش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه دید بچه داره زار زار گریه می کنه. یه فصل زنش رو خونین و مالین کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توی خیابون می رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصبانی بود. پاسبونه از غیظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئیس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما دید مطب یارو بسته است. آخه دندانپزشک رو دیشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد می کرد عصبانی شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بیکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها ر�� دستگیر کرد و به همین خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشی که گرفته بود واسه زنش النگو خرید. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت: دیگه سرجات جیش نکنی ها!

تام و جری
یه روز که تلویزیون داشت « تام و جری» نشون می داد، « جری» از دست تام فرار کرد. تهیه کننده تلویزون بهش گفت از این به بعد هر وقت تام اومد باید صبر کنی تا بخوردت. گفت: واسه چی؟ گفتن واسه این که مدیر عامل صدا و سیما گفته. گفت: اگه این طوره برمی گردم آمریکا پیش والت دیسنی، قرارداد هم بی قرارداد. بهش گفتن: زکی! تو ممنوع الخروجی!

باران می آمد
باران می آمد. مردم عاشق بودند. کسی انگیزه کار کردن نداشت. بوی گل ها در هوای نمناک می پیچید. میزان تورم افزایش می یافت. ماشین ها گل ها را به عاشقانی که قدم می زدند، می پاشیدند. مردم دنبال کار می گشتند. شاعران شعر می سرودند.

سبیلوها
یه روز یه آقای سبیلو اومد گفت: از این به بعد همه باید مثل هم باشن. مردم مجبور شدن همه شون سبیل هاشون رو اینقدر بلن کنن تا روی سینه هاشون بیاد.
وقتی اینطوری شد خوش تیپ ها ناراحت شدن و انقلاب کردن و گفتن: از امروز همه باهاس سبیل هاشون رو بزنن و موهاشون رو بلن کنن، اینقده که تا پشت کمرشون برسه.
اینجوری که شد سلمونی ها ناراحت شدن و انقلاب کردن و گفتن: همه باهاس موهاشون رو اصلاح کنن و ریششون رو دراز کنن اینقده که تا رو شیکمشون برسه.

دعوا شده بود ناجور
اول دعوا شده بود بین نظامی های سرکوبگر و سیاستمداران دیکتاتور، بعدا دعوا شد بین سیاستمداران دیکتاتور و سیاستمداران میانه رو، بعدا دعوا شد بین سیاستمداران میانه رو و سیاستمداران آزادیخواه، بعدا دعوا شد بین طرفداران آزادی و آنارشیست ها و.... بالاخره نظامی های سرکوبگر آنارشیست ها رو سرکوب کردند.

از سوز دل گفت
یه نفر داشت گریه می کرد. بهش گفتن: چرا گریه می کنی؟
گفت: واسه اینکه اون آقاهه رو کشتن.
بهش گفتن: مگه اون آقاهه رو خودت نکشتی؟
گفت: آره.
گفتن: واسه چی کشتی؟ گفت: از سوز دل!
گفتن: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: از سوز دل!
بردنش دکتر و براش دوای دل درد خریدن.

رئیس
یه روز رئیس سخنرانی تندی کرد، فرداش همه رو زندونی کردن.
دو ماه بعد خندید، فرداش همه رو آزاد کردن.

جاسوس
یه آدمی با دقت به همه چیز نگاه می کرد.
با دقت به حرف های همه گوش می داد.
به آرومی قدم می زد و یواش حرف می زد.
مامورا گرفتنش.
گفتن: تو کارهای یه جاسوس رو انجام می دی.
پنج سال رفت زندون، توی زندون جاسوسی یاد گرفت.

امپریال��سم
اول، برای اینکه سرمایه داری نابود بشود، کارخانه دارها را گرفتند و تولید را متوقف کردند.
بعدا، برای اینکه امپریالیسم نابود بشود، واردات را متوقف کردند و روابط خودشان را با جهان قطع کردند.
بعدا، برای اینکه دولت فاسد نشود اجازه اداره کارخانه ها را از دولت گرفتند.
بعدا، همه مردم دراز کشیدند زیر آفتاب و در حالی که از نابودی سرمایه داری و امپریالیسم غرق شادی بودند، از گرسنگی مردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:16  توسط سید ابراهیم نبوی  |