تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

سردار کامی کوچیکه و ناناز 2008

ابراهیم نبوی - دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 [2008.05.19]

چهار ماه قبل: یک وب سایت اینترنتی نوشت سردار زارعی در حالی که با شش زن روسپی ‏در یک خانه فساد، مشغول رابطه نامشروع بود، دستگیر شد. منابع این وب سایت اطلاع دادند ‏که به گفته یکی از خواهران بازداشت شده، وی آنان را عریان کرده و به نماز جماعت وادار ‏کرد و در همان حال به آنها می گفت: مصبتو شکر، واقعا عجب حالی می ده. نویسنده خبر این ‏وب سایت چیز بیشتری به این خبر نیفزود، وگرنه می توانست تمام وقایع مربوطه را همراه با ‏‏37 ساعت فیلم اختصاصی از سردار زارعی منتشر کند. ‏

سه ماه و بیست روز قبل: سخنگوی قوه قضائیه از بازداشت یکی از مسوولان نیروی انتظامی ‏خبر داد. وی که نام این مسوول را اعلام نکرده بود، گفت: " بازداشت این سردار براساس ‏دستور مستقیم رئیس قوه قضائیه صورت گرفت و مسائلی که در وب سایت ها گفته شده است، ‏حالا شش نفر یا بیشتر و کمتر تکذیب می شود." ‏

سه ماه و ده روز قبل: سخنگوی قوه قضائیه در مورد بازداشت سردار "ز" از مسوولان ‏انتظامی کشور اعلام کرد که ایشان به آن شش دلیل دستگیر نشده است و دلایل دیگری وجود ‏داشته که فعلا در حال بررسی است." وی گفت چهار نفر دیگر هم که به نظر می رسد احتمالا ‏زن بودند، چون در زندان زنان هستند، همزمان با ایشان دستگیر شدند که هنوز به این قوه ‏اعلام نشده که باید به این پرونده مربوط باشند یا نه".‏

سه ماه قبل: فرمانده نیروی انتظامی گفت، " سردار زا... هیچ خیانتی به نیرو نکرده است و ‏اتهامات وی بسیار کوچک و شخصی است." وی توضیح داد که سردار زار... از نیروهای ‏متعهد و خدمتگذار بودند و با اراذل و اوباش مبارزه کم نظیری "کردند و اصولا نماز جماعت ‏بدون لباس درست نیست". ‏

دو ماه قبل: یک مقام قوه قضائیه گفت، " کلیه نوشته های سایت های اینترنتی مبنی بر اتهامات ‏اخلاقی شش نفره به سردار زارعی تکذیب می شود. وی تا حدی متهم به خیانت در امانت بوده ‏و از موقعیت شغلی خود و امکانات دولتی کمی سوء استفاده کرده و در حال حاضر پنج قاضی ‏عالیرتبه در حال رسیدگی به اتهامات وی می باشند." ضمنا فقط دو نفر خانم دستگیر شدند که ‏هنوز ما نمی دانیم نمازشان به انتها رسیده بود یا نه".‏

یک ماه قبل: همان مقام قضایی قبلی اعلام کرد که " سردار ر. زارعی تنها با یک نفر رابطه ‏مشروع داشته، چرا که پس از آشنایی با طرف این عمل از طریق چت اینترنتی، عقدنامه ‏موقتی تهیه کرده و همسر دائم او نیز این مساله را تصدیق کرده است." این مقام قضایی گفت، ‏متن کامل چت اینترنتی طرفین در حضور چهار شاهد عادل بررسی شد و کلیه موارد متفقه ‏مشروع بوده و متن این چت نیز جهت اطلاع ع��وم منتشر می شود.‏

دیروز: همان مقام قضایی اعلام کرد، سردار رضا زارعی فر... سا... پرونده خاص اخلاقی ‏ندارد و ایشان در حضور همسرش اقدام به یک چت نموده که همسر وی نیز رضایت خود را ‏کتبا ای میل زده و در میل باکس قوه قضائیه موجود است. این مقام قضایی گفت، اتهام سردار ‏رضا زارعی مقدم " زمین خواری و سوء استفاده از عوارض پرداختی خودروهای توقیف ‏شده و تبانی با یک تعاونی مسکن و زمین خواری به همراه سوء استفاده مالی از عوارض ‏پرداختی توسط مالکان خودروهای توقیف شده در برخی پارکینگ های ناجا بوده است که ‏اظهارات برخی از سایت ها مبنی بر حضور شش نفر از بانوان در زیرزمین پارکینگ ناجا ‏در حال نماز جماعت بصورت برهنه و در حال زمین خواری تکذیب می شود."‏

یک هفته بعد: همان مقام قضایی اعلام کرد که سردار رضا زارعی مقدم گلابدره ای معروف ‏به " رضا شیش تیر" فرزند علی نقی متهم به سوء استفاده مالی بوده و اعتراف کرده است که ‏به جای نماز خواندن بصورت برهنه با شش نفر از خانمهایی که با سه نفر از آنها چت کرده ‏بود، اما به سه نفر فقط ای میل زده بود، " در سوء استفاده های مالی زارعی، یک کاندیدای ‏انتخابات ریاست جمهوری نهم نیز که قصد کاندیداتوری در انتخابات دور بعد را هم دارد، ‏شریک بوده است." این مقام قضایی گفت، حالا چت کردن توی سرش بخورد، اتهام وی مبنی ‏بر مشارکت با سردار ق. در مفاسد مالی آن هم به عنوان رقیب برخی از مسوولان عزیز ‏کشور، قابل پیگرد قانونی است.‏

یک ماه بعد: همان مقام قضایی قبلی اعلام کرد، سردار سید علیرضا زارعی مقدم گلابدره ای ‏معروف به " رضا شیش تیر" فرزند علی نقی، شماره شناسنامه 268 متولد 1334 صادره از ‏شمیرانات دارای همسر و چهار فرزند و همکلاسی یکی از نامزدهای انتخاباتی دوره بعد متهم ‏است که با شش نفر از عناصر نزدیک به برخی مقامات که خانواده نفتی و دوچرخه سوار ‏دارند، پس از نماز جماعت، بصورتی عریان علاوه بر زمین خواری اقدام به افزایش قیمت ���مسکن و گوجه فرنگی و برنج کرده و در محل پارکینگ ناجا با برخی عوامل نزدیک به ‏انگلیس و آمریکا نقشه انفجار یک محل نامعلوم را کشیده اند. ‏

دوماه بعد: همان مقام قضایی اعلام کرد، مرتیکه سید علیرضا زارعی مقدم گلابدره ای ‏معروف به " رضا شیش تیر" که در دوره دبستان بارها با همکلاسی هایش شوخی دستی کرده ‏بود، و هیچ ربطی به نیروی انتظامی نداشته و قرار بود به عنوان یکی از اراذل و اوباش ‏دستگیر شود، پس از نزدیکی به سردار " قا..." نامزد ریاست جمهوری اقدام به زمین خواری ‏برای یکی دیگر از نامزدهای انتخابات به نام " اک..." کرده و شش نفر از خانمهای فریب ‏خورده را برای چندمین بار فریب داده و آنان را وادار کرد در حضور برخی اصلاح طلبان ‏اقدام به نماز جماعت بصورت برهنه نماید و در همان حال زمین خواری کنند. وی ضمن دست ‏داشتن در افزایش قیمت مسکن و گوجه فرنگی از غنی سازی اورانیوم جلوگیری کرده و در ‏انفجار شیراز نیز دست داشت و همسایه اش یکی از اعضای فرقه ای ضاله بوده که به ‏درخواست رسمی ناجا اینترپل دنبالش می گردد. در ضمن متهم در زندان با خوردن شش ‏کیلوگرم گاز سیانور خودکشی کرده و سرانجام اعتراف کرد.‏
‏ ‏
متن کامل چت اینترنتی سردار رضا و خانم فاطمه ق
سردار رضا( کامی کوچیکه): سلللللام جیگ��
فاطمه ق( ناناز 2008): گمشو نکبت ایکبیری
کامی کوچیکه: حاج حسن! تویی؟ واسه چی اسمت ناناز شد؟ داری مخ می زنی؟
ناناز 2008: حاج حسن شوهر ننه ته، نکنه از اون حزبل مخفی ها هستی؟
کامی کوچیکه: ای وای عزیز دل، شرمنده، عوضی گرفتم
ناناز 2008: چی شد پسرخاله شدی؟ عزیز دل کیه؟
کامی کوچیکه: عزیز دل تویی نازنین!‏
ناناز 2008: زدی تو ادبیات؟
کامی کوچیکه: اشکالی داره چند کلمه خدمت تون بچتیم؟
ناناز 2008: چند سالته؟ از کجایی؟
کامی کوچیکه: هنوز دهنم بوی شیر می ده، سی و دو سالمه
ناناز 2008: اندازه بابابزرگ منی، بای! ‏
کامی کوچیکه: کجا تشریف می برین؟ شوخی کردم، من 26 سالمه‏
ناناز 2008: ببین!‏
کامی کوچیکه: جان دلم؟ بفرمائید؟
ناناز 2008: حرف آخرتو همین حالا بزن، اگه می خوای س.. چ کنی من برم؟
کامی کوچیکه: اصلا این جوری ها نیستم عزیزم، من بیشتر با شاملو و هدایت حال می کنم.‏
ناناز 2008: صادق هدایت؟
کامی کوچیکه: بله، سنگی بر گوری، همیشه به یاد غربتش هستم
ناناز 2008: سنگی بر گوری رو وقتی رفت پاریس قلمی کرد؟
کامی کوچیکه: آره، تو پاریس رفتی؟
ناناز 2008: پاریس نرفتم، ببین، همین حالا بگو روی میزت چیه؟
کامی کوچیکه: آخرین اثر کافکا و یک پیشی کوچولو
ناناز 2008: وای عز��زم! اسمش چیه؟
کامی کوچیکه: جیمی
ناناز 2008: اسگل کردی ما رو؟ این که اسم سگ جوادهاست.‏
کامی کوچیکه: جیمی همیشه کنار منه
ناناز 2008: اصلا با گربه حال نمی کنم، وویی! لابد لیس ات می زنه
کامی کوچیکه: کی لیس ام می زنه؟
ناناز 2008: مامان جونت، خب معلومه کی لیس ات می زنه
کامی کوچیکه: ؟؟؟؟؟؟؟
ناناز 2008: علامت سووال تو بخورم، من لیس ات نمی زنم، گربه تو گفتم
کامی کوچیکه: جیمی رو ولش، پس گفتی هدایت رو دوست داری؟
ناناز 2008: نه، من نگفتم، ببین، تو خیلی بورینگ هستی، منم خوابم می آد
کامی کوچیکه: نرو، صبر کن، بگو الآن چی پوشیدی؟ ‏
ناناز 2008: رنگش رو می گم، قرمزه
کامی کوچیکه: دوست داری حال کنیم؟
ناناز 2008: اه اه اه، حال کنیم؟ خاک بر سر! بلد نیست حرف بزنه‏
کامی کوچیکه: تو بهم یاد بده... استاد... چی صدات کنم؟
ناناز 2008: اول تو بگو اسمت چیه؟ و منو واسه چی می خوای؟
کامی کوچیکه: اسمم امیر علی یه، می خوام ببینمت
ناناز 2008: به همین زودی عجله؟ ولی از اسمت خوشم اومد‏
کامی کوچیکه: قربونت برم الهی، ... تو‏
ناناز 2008: جوووون
کامی کوچیکه: اسم تو چیه جیگر طلا؟
ناناز 2008: اسمم فاطی
کامی کوچیکه: اهل نماز و روزه هستی؟
ناناز 2008: سو وات؟
کامی کوچیکه: نات پرابلم، ایت ایز اوکی!‏
ناناز 2008: تو چی؟ نکنه حزبل می زنی؟
کامی کوچیکه: اشکالی داره؟
ناناز 2008: نه، هر کی برای خودش اعتقاداتی داره.‏
کامی کوچیکه: من با خدای خودم حال می کنم
ناناز 2008: فعلا که داری با من حال می کنی
کامی کوچیکه: وای، خدا نکشدت شیرین!‏
ناناز 2008: باز که جواد زدی
کامی کوچیکه: ببین، اینا رو ولش، می شه دیدت؟
ناناز 2008: من هیچ وقت این جور جاها نمی آم، دفعه اولمه چت می کنم، خانواده ام هم بد ‏جوری گیرن
کامی کوچیکه: منم دفعه دومه چت می کنم، چه اشکالی داره؟ ما که نمی خوایم خلاف کنیم‏
ناناز 2008: پس می خوای منو ببینی واسه اینکه نماز جماعت بخونیم؟
کامی کوچیکه: حالا شاید نماز هم خوندیم، اشکالی داره؟
ناناز 2008: ببین؟
کامی کوچیکه: چیه عزیز؟
ناناز 2008: چند سالته؟ اگه دروغ بگی همین الآن دی سی می شم.‏
کامی کوچیکه: فاطی جون!‏
ناناز 2008: جانم؟
کامی کوچیکه: من 42 سالمه‏
ناناز 2008: زن داری؟
کامی کوچیکه: تقریبا
ناناز 2008: یعنی چی تقریبا؟
کامی کوچیکه: یعنی بدون رضایت زنم کاری نمی کنم، اشکالی داره با تو هم باشم؟
ناناز 2008: حاج آقا! ایشون ناراحت نمی شن؟
کامی کوچیکه: ازش می پرسم، اگر رضایت داد، اون وقت.‏
ناناز 2008: جا داری؟
کامی کوچیکه: البته که دارم قربونت برم فاطی جون، بهم بگو رضا
ناناز 2008: رضا جان! من خیلی احساس بدی دارم
کامی کوچیکه: واسه چی عزیز؟
ناناز 2008: من نمی خوام زندگی تو از هم بپاشم
کامی کوچیکه: نترس، همه چی درسته، حالا می گی چند سالته؟
ناناز 2008: من 32 سالمه‏
کامی کوچیکه: ریزه میزه ای؟
ناناز 2008: نه خیلی، قدبلند و یه هوا تپل
کامی کوچیکه: وااااای! می خوای راحت بشی؟
ناناز 2008: از پشت کامپیوتر؟
کامی کوچیکه: نه، عذاب وجدانت رو می گم... ‏
ناناز 2008: چه جوری؟
کامی کوچیکه: همین جا عقد می کنیم با هم محرم می شیم
ناناز 2008: همین جا؟ چه جوری؟
کامی کوچیکه: الان می گم یکی از دوستانم می آد، ایشون روحانیه، عقدمون می کنه
ناناز 2008: توی چت روم؟
کامی کوچیکه: آره، آی دی اش " یاشار طلا" ست، می خوای با هم کنفرانس کنیم؟ همین جا ‏عقدمون کنه؟
ناناز 2008: من که طلاق گرفتم، رضایت ولی نمی خوام، ولی تو رضایت همسر رو چی کار ‏می کنی؟
کامی کوچیکه: می گم فهیمه خانوم همین حالا برات رضایت نامه رو ای میل کنه، آدرس تو ‏بده، ایشون رضایت نامه آماده داره.‏
ناناز 2008: وای من می ترسم
کامی کوچیکه: نترس، دل تو بده به خدا، من کنارت هستم.‏
ناناز 2008: همیشه؟
کامی کوچیکه: همیشه؟

متن چت اینترنتی فاطمه خانم و سردار زارعی بشرح فوق است. رضایت همسر نیز طی یک ‏اتاچمنت پی دی اف از طریق ای میل یاهو جهت عاقد( حاج آقا اعتزازی با آی دی " یاشار ‏طلا") ارسال و عقد شرعی نیز در چت روم یاهو منعقد و گواهی آن توسط عاقد برای متعه ‏ارسال شد. ‏

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 8:4  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

الفنون و پلکان

ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 [2008.05.15]

po_nabavi_01.jpg

در راستای اینکه رئیس جمهور دیروز تصمیم گرفت با مشت محکم توی دهان دشمنان ملت ‏بزند، و به همین دلیل چون دشمنان دم دست نبودند، مشت محکم در برخی موارد به دهان ملت ‏خورد، لذا برای روشن شدن برخی موارد مربوط به مشت و دندان و گوجه فرنگی و برنج، با ‏یک رئیس جمهور مصاحبه ای کردیم که آن را می خوانید.‏

ما: لطفا بفرمائید وضع کنونی جهان چگونه است؟
دکتر الفنون: وضع جهان از نظر اقتصادی و سیاسی و معیشتی و دینی و سایر مسائل در بن ‏بست کامل است و من به دبیر کل سازمان ملل گفتم که بیا به نصیحت ما گوش کن و جلوی این ‏وضع را بگیر، ولی ایشان به من گفت�� فعلا از طرف دیگران تحت فشار هستم و نمی توانم. ‏الآن در دنیا تورم بیداد می کند و در بسیاری از کشورهای دنیا همین گوجه فرنگی که در محله ‏سابق ما وجود داشت، هم پیدا نمی شود. ‏

ما: سازمان های جهانی اعلام کردند که ما جزو پنج کشوری هستیم که بیشترین تورم را دارند، ‏آیا این نشان نمی دهد که تورم جهانی در اقتصاد ما خیلی اثر ندارد؟
دکتر الفنون: البته کسی که این آمار را اعلام کرده، پسر عموی کوفی عنان است که اتفاقا قبل ‏از اعلام این آمار با من تماس گرفت و گفت: محمود! من تحت فشار هستم و دارم زن می ‏گیرم، اگر این آمار را اعلام نکنم، پدر زنم با ازدواج من موافقت نمی کند، چه کنم؟ من گفتم: ‏برو فعلا ازدواج کن، بعدا به من زنگ بزن ببینم چه می کنی. خیلی از این آمارها ظاهری ‏است، مثلا می بینی طبق آمار آمریکا 7 درصد تورم دارد یا فرانسه 4 درصد تورم دارد، در ‏حالی که هنرمندی مثل مایکل که با ماست، به من خبر داده است که آمار اصلی تورم آمریکا ‏‏32 درصد است ولی می ترسند آمار را اعلام کنند. ‏

ما: اخیرا گفته شده است که ایران در لبنان دخالت کرده است، لطفا بفرمائید که دلیل این ‏اظهارات چیست؟
دکتر الفنون: این حرف آمریکایی هاست، من هزار بار به بابای جرج زنگ زدم و گفتم گوش ‏پسرت را بپیچان تا دل به کار بدهد و اینقدر در عراق خاک بازی نکند، ولی " آمریکا به ‏نصیحت های ما گوش نمی کند و هر جا کم می آورد، دیگران را متهم می کند." اگر جرج به ‏نصیحت های ما گوش کند، مساله آمریکا راحت حل می شود و آنها هم مثل ما در مسیر درست ‏قرار می گیرند.‏

ما: لطفا جناب رئیس جمهور! بفرمائید که نصیحت شما که آمریکا به آن گوش نمی کند، ‏چیست؟
دکتر الفنون: خیلی راحت است، ما یک گروه کار تعیین کردیم که بیش از سه هزار نفر- ‏ساعت روی مشکلات آمریکا کار کردیم، من پولش را هم نمی خواهم خدا را شکر پول زیاد ‏داریم، فقط آمریکا نصیحت ما را گوش کند. اول اینکه اینها آمدند از اسرائیل حمایت کردند، ‏من ن��یحت می کنم که جرج این اسرائیل را از روی نقشه محو کند، حرف من هم یک حرف ‏علمی است، امام هم همین حرف را زدند. دوم اینکه من نصیحت می کنم که آمریکایی ها از ‏عراق بروند بیرون، بسپارند عراق را دست ما، من خودم قول می دهم که مواظب باشم که ‏هیچ جریان آمریکایی در عراق رشد نکند. سوم اینکه من این پسره را نصیحت می کنم که از ‏منطقه خاورمیانه خارج شود، اگر هم واقعا وسیله ندارند، ما حاضریم خرج سفرشان را بدهیم ‏که از خاورمیانه بروند، پولش را بعدا قسطی بدهند. یک نصیحت هم به خود این آقای محترم ‏دارم، من عکس عروسی دخترش را دیدم، چه تشریفاتی گرفتند، در حالی که عکس های ‏ع��وسی پسر من را هم دیدید. نصیحت گوش کند و سادگی را به کاخ سفید ببرد، اصلا اسمش ‏را بگذارد " کوخ سفید" بخدا ملت ها هم که هر روز به من زنگ می زنند، قبول می کنند. ‏

ما: آیا در سایر قلمروها برای دولت آمریکا نصیحتی ندارید؟
دکتر الفنون: البته با دولت آمریکا که من حرفی ندارم، من به عنوان سخنگوی ملت ها ‏نصایحی برای آقای جرج و پدرش دارم، که بخاطر خدا عرض می کنم، می گویم به مطبوعات ‏شان آزادی بدهند و بگذارند روزنامه نگاران حرف شان را بزنند. مگر ما گذاشتیم شما حرف ‏بزنید، چه اتفاقی افتاد؟

ما: ولی شما نگذاشتید ما حرف مان را بزنیم....‏
دکتر الفن��ن: ببینید، همین است، همین که شما به عنوان یک خبرنگار قبول می کنید که آزادی ‏کامل دارید، همین خودش یک دنیا می ارزد. من آقای بوش را نصیحت می کنم همین طور که ‏ما به زنان مان آزادی دادیم او هم بگذارد زنان شان هر نوع چادری می خواهند سرشان ‏بگذارند و آنها را مجبور نکند که بدون حجاب به مدارس بروند.‏

ما: لطفا بفرمائید که وضع آزادی در کشور ایران چگونه است؟‏
دکتر الفنون: " در ایران سطح آزادی خیلی بالاست." و واقعا خیلی ها از این بابت از من گله ‏می کنند، اما من به آنها گفتم، اونش بامن، شما نگران نباشید.‏

ما: لطفا توضیح بدهید که سطح آزادی ها چطور�� بالاست؟
دکتر الفنون: یعنی واقعا آزادی در ایران در سطح بسیار بالایی است، مثلا کلیه کسانی که در ‏سطوح بالای کشور هستند، آزادند که هر چه می خواهند بگویند، مثلا من خودم، واقعا نه ‏بخاطر اینکه بخواهم از کسی بترسم، ولی واقعا من در این سالها آزادی کامل داشتم که حرفم ‏را بزنم، رهبری هم همین طور. والله قسم می خورم که حتی یک بار هم نشده رهبری بخواهد ‏حرفی بزند و کسی جلوی ایشان را بگیرد، رئیس مجلس هم گاهی اوقات به من زنگ می زند ‏و می خواهد اجازه بگیرد، من به شوخی می گویم، اختیار ما هم با شماست، چون من خیلی به ‏آزادی در سطح بالا احترام می گذارم. همین رئیس قوه قضائیه یعنی آقای شاهرودی هم که در ‏سطح بالاست ایشان هم آزادی دارد، البته در بعضی کشورها آزادی در سطح پائین است که از ‏نظر ملت ها این توهین است و خود ملت ها به من گفته اند که سطح آزادی باید بالا باشد.‏

ما: اخیرا سعود الفیصل وزیر خارجه عربستان به دخالت ایران در لبنان اعتراض کرده است، ‏شما در این مورد چه پاسخی دارید؟
دکتر الفنون: البته ایشان از این حرف ها زیاد می زنند، این که ایران در لبنان دخالت می کند ‏یا نه، به ملت ایران و ملت لبنان و ملت عربستان مربوط است که هر سه ملت با من تماس ‏دارند، ملت عربستان که دیروز با موبایل من تماس گرفت چنین سووالی نکرد، ملت لبنان هم ‏الآن نیمه وقت در بخش ترجمه دفتر خودم کار می کند، ایشان هم اصلا چنین نظری نداشت، ‏ملت ایران هم که خودم هستم. بنا بر این نظر ملت های منطقه این نیست، اما دولت ها بهتر ‏است خودشان را اصلاح کنند، نه اینکه به جای اداره کشور خودشان بیایند مدیریت جهان را ‏که ما داریم انجام می دهیم و مشکلی هم نداریم، بعهده بگیرند. این سعود الفیصل هم خیلی بچه ‏بازیگوشی است، من وقتی پیش عبدی بودم( منظورم ملک عبدالله است)، به او گفتم: عبدی! به ‏این سعود بگو حرف مرا در وزارتخارجه تان گوش کند. عبدالله هر چه به او گفت، قبول ‏نکرد. بعد هم تلفن را قطع کرد. عب��الله هم به من گفت، محمود! می بینی با من چه می کنند؟ به ‏همین دلیل از نظر ما اظهارات وزیر خارجه عربستان نظر رسمی این دولت نیست، بلکه نظر ‏رسمی دولت عربستان همان است که عبدالله قبلا به من گفته که ما خودمان می دانیم.‏

ما: لطفا بفرمائید که نظرتان درباره اسرائیل چیست؟( در همین لحظه خبرنگار دستگیر، ‏بازداشت، زندانی، محاکمه و محکوم می شود و خبرنگار دیگری به مصاحبه ادامه می دهد.) ‏بله، لطفا بفرمائید که نظرتان درباره رژیم صهیونیستی چیست؟
دکتر الفنون: رژیم صهیونیستی، از نظر ملت های منطقه بخصوص ملت امارات که هفته قبل ‏برای معاینه چشمش به تهران ��مده بود، اصلا وجود ندارد. الآن در تمام منطقه شما به هر نقشه ‏ای که نگاه کنید می بینید در این سه سال چیزی به اسم اسرائیل در نقشه جهان وجود ندارد، من ‏دقیقا نمی دانم که مردم یهود رفتند اروپا یا الآن در آلاسکا هستند. در هرحال همان شد که ما ‏گفته بودیم و بعضی فریب خوردگان گوش نکردند و حالا باید تاوانش را پس بدهند. البته ‏بعضی کشورها هم در اثر اشتباهاتی و تحت فشار مجبور شدند موجودیت رژیم صهیونیستی ‏را بپذیرند، یکی از مقامات و رهبران آفریقایی به من گفت که تحت فشار مجبور شده است که ‏موجودیت رژیم صهیونیستی را برسمیت بشناسد. ایشان گریه می کرد و خودش را می زد. ‏حتی رهبر یکی از کشورهای آفریقایی به من می گفت که آمریکایی ها همین ده سال پیش ‏رهبر این کشور را دو روز نمی گذاشتند مستراح برود تا اینکه این آدم به حال مرگ افتاد و ‏بعد از این که اسرائیل را به رسمیت شناخت توانست جیش کند، این رهبر آفریقایی اینها را یک ‏شب به من می گفت و خون گریه می کرد و از من می خواست زودتر اسرائیل را محو کنم.‏

ما: آقای رئیس جمهور! فکر می کنید که نتیجه قطعنامه های سازمان ملل چه بشود؟
دکتر الفنون: من در اینجا آن جمله معروف امام را نقل می کنم، هیچ! می خواستید چه بشود. ‏قطعنامه ای عملا صادر نشد. در مجموع که حساب کنیم، شورای امنیت ��ازمان ملل در جمع ‏پانزده نماینده دارد. از این تعداد چهارده کشور علیه ایران قطعنامه صادر کردند، این در زبان ‏دیپلماسی که ما از بچگی در ارادان یاد گرفتیم یعنی هیچ! این حرف را کسی به شما می زند ‏که حداقل با رهبر 150 کشور ملاقات کرده است. در حالی که قطعنامه هایی در سازمان ملل ‏صادر شده که هفتاد کشور، از همین پانزده تا به آن رای مثبت دادند، پانزده کشور که چیزی ‏نیست. و از همه مهم تر " کل اعضای شورای امنیت که قطعنامه را امضا کرده اند، با ما ‏تماس گرفتند و گفتند که تحت فشار قطعنامه را امضا کرده اند.‏

ما: آیا کشورهایی مثل آمریکا و انگلیس و فرانسه و روسی�� هم جزو همین کل کشورها بودند؟ ‏آنها هم تماس گرفتند و گفتند که تحت فشار قطعنامه را امضا کردند؟
دکتر الفنون: در عرف دیپلماسی وقتی می گوئیم کل کشورها منظورمان همه پانزده کشور ‏است و این شامل کشورهایی مثل انگلیس و آمریکا و فرانسه نمی شود، چون آنها را جزو کل ‏کشورها حساب نمی کنند. البته ملت های فرانسه و آمریکا و انگلیس هم با من تماس گرفتند و ‏حتی ملت انگلیس می گفت چرا سفارت این کشور را در تهران تعطیل نمی کنید. ‏

ما: شما در یک مصاحبه فرمودید که " تاریخ نشان نداده که بیگانه ای بتواند در عراق باقی ‏بماند." منظور شما از بیگانه چه کشوری بود؟
دکتر الفنون: منظورم این بود که فرانسه و آلمان و عربستان سعودی در این دو قرن بارها ‏عراق را اشغال کردند ولی نتوانستند در عراق باقی بمانند.‏

ما: ولی این کشورها هرگز عراق را اشغال نکردند....‏
دکتر الفنون: همین موضوع نشان می دهد که آنها حتی عراق را نتوانستند اشغال کنند، چه رسد ‏به اینکه باقی بمانند. ‏

ما: منظور این است که هیچ کشوری اصولا عراق را اشغال نکرد که نتواند در آن باقی بماند..‏
دکتر الفنون: البته جلال بطور خصوصی به من گفت که چند بار عراق توسط فرانسه در این ‏سالها اشغال شد که تاریخ نویسان مزدور و غرب زده در این مورد چیزی ننوشتند، البته این ‏یک مساله خصوصی است.‏

ما: لطفا بفرمائید که علت گرانی برنج و برخی مواد غذایی دیگر چیست و دولت چه راهکاری ‏برای حل آن دارد؟
دکتر الفنون: اصولا مشکل غذایی الآن یک مشکل بین المللی است، مثلا الآن در استکهلم مدتی ‏است که برنج تا بیست یورو افزایش قیمت داشت و در کویت یکی از ملت های کویت به من ‏گفت حتی ساندویچ فروش ها هم مجبور شدند بخاطر نبودن گوجه فرنگی تعطیل کنند، چون ‏لای ساندویچ می گذارند، پس " مساله بحران غذایی یک مشکل جهانی است و سازمان جهانی ‏غذا اگر بخواهد ما راهی برای حل این مشکل در اجلاس فائو ارائه می کنیم." ما حاضریم ‏برای ک��هش قیمت گوجه فرنگی و برنج در تمام جهان راهکارهای بزرگی عرضه کنیم که در ‏عرض دو ماه مشکل غذای ملت ها حل بشود.‏

ما: چرا از این راهکارها برای کاهش قیمت ها در داخل استفاده نمی کنید؟
دکتر الفنون: راه حلی که ما پیدا کردیم برای کاهش قیمت مواد غذایی در حد دو میلیارد نفر ‏است، و به همین دلیل اندازه ایران نمی شود.‏

ما: لطفا بفرمائید که برای حل مشکلات اقتصادی کشور چه زمانی قصد دارید که راه حلی ‏ارائه کنید؟
دکتر الفنون: البته طبق برنامه ریزی دقیقی که من داشتم، قرار بود دو سال پس از اتمام دوره ‏ریاست جمهوری خودم مشکلات اقتصادی را حل کنم، اما ملت ایران با من تماس گرفتند و ‏گفتند برنامه را جلو بیندازم که من قصد دارم به حول و قوه الهی و با امداد از آقا امام زمان، " ‏ریشه های اصلی مشکلات اقتصادی را در هفته اول تیرماه اعلام کنم." ‏

ما: چرا زودتر اعلام نمی کنید؟
دکتر الفنون: این کار مقدماتی دارد، از جمله اینکه باید هماهنگی هایی با بخش سی سی یو ‏بیمارستان های قلب بشود که آمادگی برای پذیرش بیماران قلبی داشته باشند. ما بتازگی خبر ‏خوش هسته ای را به مردم دادیم و یک خبر خوش علمی هم دادیم، پزشکان گفته اند که اگر ‏خبرهای اینجوری را تند تند بدهیم ممکن است مردم از خوشحالی سکته قلبی کنند. به همین ‏دلیل داریم هماهنگی هایی در بخش درمانی می کنیم تا اوایل تیرماه دلیل مشکلات اقتصادی را ‏اعلام کنیم.‏

ما: آیا علاوه بر اعلام دلیل مشکلات اقتصادی قصد حل آن مشکلات را هم دارید؟
دکتر الفنون: در این مورد باید بیشتر فکر کنیم و به هماهنگی با مسوولان درجه اول بپردازیم، ‏شاید اگر به این نتیجه برسیم که فعلا برای امسال اعلام دلیل مشکلات کافی است، حل ‏مشکلات را بگذاریم برای سال بعد.‏

ما: در مورد مشکل مسکن قرار است چه کاری توسط دولت صورت بگیرد؟
دکتر الفنون: قرار است " شخصا به مساله مسکن وارد شوم" چون این عرصه واقعا نبوغ و ‏درایت خاصی می خواهد که خودم مجبورم آستین ها را بالا بزنم، شاید مجبور شویم چند وزیر ‏عوض کنیم و یا چند هفته ای در این مورد سخنرانی کنم که مشکل مسکن نیز مثل مشکل ‏انرژی و گرانی کالاها و سیاست خارجی که خودم شخصا آنها را حل کردم، حل بشود.‏

ما: سخنگوی دولت گفت که حقوق بخشی از کارکنان دولت کاهش خواهد یافت و این باعث ‏برخی نگرانی ها شد، در این مورد شما چه راهی در نظر دارید؟
دکتر الفنون: سخنگوی دولت از دوستان ماست، ولی خود ما نیست. ایشان در جریان افزایش ‏حقوق کارکنان دولت نبود و ما هم یادمان رفت به ایشان فرق افزایش و کاهش را بگوئیم. ‏دولت نهم تصمیم گرفته است حقوق ها را افزایش دهد، اما " افزایش حقوق کارکنان دولت به ‏صورت پلکانی خواهد بود، اما ارتفاع این پله ها کوتاه خواهد شد." یعنی برای مثال ما حقوق ‏‏300هزار تومانی را ابتدا به 305 هزار تومان افزایش می دهیم، بعد ارتفاع پله ها کوتاه تر ‏می شود تا این حقوق تا حد 280 هزار تومان افزایش یابد...‏

ما: افزایش یابد یا کم شود؟
دکتر الفنون: پلکان همینطوری است، اولش بالا می رود، بعد پائین می رود، ممکن است ‏حقوق کم شود ولی در واقع افزایش پیدا کند، این چیزی است که خیلی اقتصاددانانی که در ‏غرب درس خواندند نمی فهمند و انتظار دارند، وقتی چیزی افزایش می یابد بیشتر شود، در ‏حالی که در فرهنگ اسلامی ایرانی ممکن است به این شیوه غربی نباشد. به هر حال ما از ‏پلکان استفاده می کنیم.‏

ما: این پلکان به کجا می رود؟
دکتر الفنون: در ابتدا به زیر زمین می رود، اما بعد از آن همانجا می ماند و ما رشد دائمی ‏اقتصادی خواهیم داشت.‏

ما: به عنوان سووال آخر می خواهم بپرسم به عنوان یک نفر از مردم ایران، فکر می کنید ‏وضع معیشتی مردم در این سه سال بهتر شده است یا بدتر شده است؟
دکتر الفنون: اگر بصورت پلکانی نگاه کنیم و ارتفاع پله را کم بگیریم، وضع معیشتی مردم در ‏این سه سال خیلی بهتر شده است. حتی اگر با شیب تونل نگاه کنی�� و فرض کنیم که چون توی ‏تونل تاریک است و هیچ کسی نمی بیند که واقعیت چیست، واقعیت این است که قدرت خرید ‏مردم خیلی افزایش یافته است. درست است که درآمد مردم بالا نرفته و قیمت ها بالا رفته، اما ‏بطور پلکانی اگر نگاه کنیم، قدرت خرید مردم به شکل عجیبی افزایش پیدا کرده است. ‏

ما: اگر پیامی برای مردم دارید بفرمائید؟
دکتر الفنون: می خواستم از صداقت خودم در پاسخ به سووالات قدردانی کنم و به مردم ‏یادآوری کنم که ملت ها هیچ وقت اشتباه نمی کنند، بخصوص خودم.‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:42  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

از خیابان بهشت تا بهشت زهرا

سید ابراهیم نبوی  - سه شنبه 24 اردیبهشت 1387 [2008.05.13]

 

در راستای اینکه برای دو سه روزی رفته بودیم پاریس کارهای لازم انجام بدهیم و آنلاین ‏نبودیم، دیروز و روز قبل مجبور شدم دو سه مطلب پاریسی بنویسم که البته طبیعی است که ‏مطابق معمول قضیه کمی جدی شد. برای همین امروز که برگشتم به اینترنت تا ببینم دنیا دست ‏کیست، با انبوهی از اخبار مساله آفرین و مساله دار و مساله ساز روبرو شدم که فکر می کنم ‏بهترین راه برای نوشتن طنز امروز، پاسخ دادن به سووالاتی است که مسوولان مساله آفرین ‏ایجاد کرده اند. اما چون ما یک مقدار زیادی دموکراسی هستیم، به همین دلیل به جای اینکه ‏مستقیما به سووالات شما پاسخ بدهیم، با گزینه های چهار جوابی به این سووالات پاسخ خواهیم ‏داد، خودتان گزینه درست را انتخاب کنید و پاسخنامه را برای عمه تان بفرستید تا احتمالا ‏جایزه مناسب را دریافت کنید، اگر هم خواستید پاسخ ها را برای خودم بفرستید تا اگر برنده ‏شدید جایزه مناسبی را برای یکی از آشنایان بفرستم.‏

یک داغ دل برای یک قبیله
سووال اول: آقای حداد عادل، ریاست فعلی مجلس فرموده اند که " یک نفر نمی تواند کشور را ‏اداره کند." لطفا پاسخ دهید که چرا یک نفر به تنهایی نمی تواند کشور را اداره کند؟‏
گزینه اول: یک نفر می تواند کشور را اداره کند، اما فعلا آن یک نفر مشغول یک ��ار دیگر ‏است؟
گزینه دوم: یک نفر می تواند کشور را اداره کند، اما ممکن است همین بشود که هست؟
گزینه سوم: یک نفر می تواند کشور را اداره کند، بشرط اینکه کشور کمتر از دو هزار نفر ‏جمعیت داشته باشد؟
گزینه چهارم: احمدی نژاد

لطفا سیفون را بکشند!‏
سووال دوم: با توجه به اینکه آقای حداد عادل گفته است " یک نفر نمی تواند کشور را اداره ‏کند" با در نظر گرفتن این که اگر آقای احمدی نژاد به عنوان یک نفر بخواهد کشور را اداره ‏کند، به این سووال پاسخ بدهید که " چرا یک نفر احمدی نژاد نمی تواند بتنهایی کشور را اداره ‏کند"؟
گزینه اول: چون یک نفر ��یگر باید پس از این که ایشان کشور را اداره کرد، محل اداره را ‏تمیز کند.‏
گزینه دوم: چون حداقل یک نفر دیگر لازم است که بعد از پایان کار اداری سیفون را بکشد؟
گزینه سوم: پاسخ اول و دوم صحیح است؟
گزینه چهارم: اسم این کار اداره کشور نیست؟

نخبگان بروند بمیرند
سووال سوم: با توجه به اینکه همان آقای حداد عادل، ریاست فعلی مجلس گفته است " اداره ‏کشور بدون وجود نخبگان امری غیرممکن است." آیا با این نظر موافقید؟‏
گزینه اول: مخالفم، چون کشور سه سال است به همین شکل اداره می شود، فقط زمان ‏استراحت را زیادتر کنند که وقتی سرمان را بیرون می آ��ریم بیشتر نفس بکشیم؟
گزینه دوم: مخالفم، چون کشور را می توان اداره کرد، ولی نخبگان می توانند در کشور باشند ‏ولی جلوی ورود آنها به حکومت را گرفت، فقط قیف و قیر کافی باشد که هر روز تعطیل ‏نباشیم؟
گزینه سوم: مخالفم، چون نخبگان در اداره هر کشوری حضور داشتند، وضع شان از ما بدتر ‏شده، مثل کشورهای اروپایی و آمریکا و کانادا که نخبگان در اداره کشور حضور دارند و ‏مردم شان دارند از گرسنگی و بدبختی می میرند.‏
گزینه چهارم: مخالفم، چون فعلا نفت داریم.‏

از خیابان بهشت تا بهشت زهرا
سوال چهارم: در راستای اینکه یکی از وب سایت های اصولگرا با جد��ت سووال کرده است ‏که " مسیر نوآوری از کجا می گذرد؟" لطفا بهترین و نزدیک ترین مسیر را برای تعیین " ‏مسیر نوآوری" از میان گزینه های زیر پیشنهاد کنید.‏
گزینه اول: خیابان بهشت، توپخانه، میدان پاستور، خیابان انقلاب، میدان ولی عصر، مستقیم ‏بطرف کشتارگاه، بهشت زهرا
گزینه دوم: میدان آزادی، انقلاب، دور زدن میدان شهدا، عبور از پاسداران، عبور از بالای ‏سید خندان، رسیدن به رسالت، ادامه مسیر بطرف شرق.‏
گزینه سوم: خیابان بهشت، میدان توپخانه، عبور از پشت شهرداری، دور زدن در میدان ‏بهارستان، حرکت یکطرفه بطرف میدان پاستور، میدان سپاه، میدان اعدام، بهشت زهرا.‏
گزینه چهارم: پاسداران، میدان توپخانه، میدان پاستور، میدان ولی عصر، خیابان فلسطین، ‏عبور سریع از میدان فاطمی، خیابان کارگر، بطرف ساختمان انرژی اتمی، به دلیل بن بست ‏آخر خیابان در همانجا می مانیم.‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:38  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پاریس، پرلاشز

سید ابراهیم نبوی  - دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 [2008.05.12]

 

پنجاه سال را گذرانده است. شاید شصت. می گوید: « پاریس را می خواهی بشناسی باید ‏پرلاشز را ببینی.» نگاهش خسته است و زبانش سعی می کند که خستگی را انکار کند. یک ‏راست می بردم بالای سنگی که بر گوری است و بوف کوری نشسته بر آن. ‏

پائیز است و هوای پاریس دم گرفته و غم گرفته، می گویم: « آدم دلش می خواهد پنجره ها را ‏ببندد و گاز را باز کند.» با دست به غلامحسین ساعدی اشاره می کند که در پرلاشز هم ‏تنهاست. یاد آن نامه آخر می افتم و تنهایی عمیق ساعدی در این شهر بی در و دروازه، بیست ‏تا سی سالگی اش اوج همه چیز نوشتن بود و با یک زندان انگار تیر خلاص را به مغزش ‏شلیک ک��ده بودند. از زندان که بیرون آمد، قلمش خشکید و مثل خیلی ها که وقتی قلمشان می ‏خشکد به سنگر سیاست پناه می برند، یا وقتی به سنگر سیاست پناه می برند، قلمشان می ‏خشکد، رفت به دنبال آزادی و عدالت و از این چیزهای بامزه که گفتنش بهتر از نگفتن است و ‏هر وقت هم دوست داری می توانی یک ساعت در موردش حرف بزنی، نه استعداد می ‏خواهد، نه زبان تازه، و نه کشفی که بشود با آن اثری ماندگار کرد.

شاید اگر همراهش نبودم اشکی هم نشانده بود. گفته بود که نمی خواهم فرانسه یاد بگیرم و دلم ‏برای زبان فارسی تنگ شده است. انگار لج کرده بود. خیلی ها لج می کنند، می ترسند بروند ���در محیط و آنقدر خوششان بیاید که بمانند و کم کم بشوند همین طرفی و تمام.

پرسید: خب، آن طرف ها چه خبر است؟ گفتم: برای شما هیچ! گفت: چطور؟ گفتم: شما باورش ‏نمی کنید، به نظرم می آید شماها دوست ندارید در دوری تان از آنجا اتفاق مهمی بیافتد، انگار ‏که فکر کنی کنارت گذاشته اند. گفت: من اینطور فکر نمی کنم، ولی نمی دانم قضیه چقدر ‏جدی است؟ گفتم: شوخی اش هم از آنچه فکر می کنی جدی تر است. سری تکان داد. انگار که ‏وقت لازم داشته باشد تا پس از بیست سال ژانبون و پنیر خوردن، معده اش بخواهد آبگوشت ‏چرب ایرانی را هضم کند. شاید هم این طوری اشتهایش نمی کشید.‏

قبر��تان پر است از نامهای آشنا و ناشناس، یک جورهایی تاریخ اروپا، تاریخ فرانسه، تاریخ ‏مبارزات سیاسی اجتماعی را هم از زیر خاک می توان بیرون کشید و دوباره نگاهش کرد. سه ‏چهار ساعتی می مانیم آنجا، سعی می کند برایم قبرستان پرلاشز را طوری ترجمه کند که ‏خوب بفهمم. غروب که می شود می رسیم به دیوار کمون پاریس، کشته شدگان کمون پاریس، ‏پای این دیوار. ‏

به نظرم می رسد پرلاشز را زیاد دوست دارد و چنان از آن حرف می زند که گویی دوست ‏دارد پاریس واقعی همین باشد که زیر سنگ های سنگین و نهفته در تابوت های زیر خاک ‏است. شاید به نظرم می رسد که پاریس چیز دیگری است، بیرون انگار دنیایی دیگر است، ‏روی خاک آدم ها خوش می گذرانند، مردم کتابهای احمقانه می خوانند، فیلسوفان همچنان تنها ‏هستند، گاهی بادی از شرق زیر پرچمی سرخ کهنه می زند و مردی سبیل های خاکستری اش ‏را تاب می دهد و دوباره مک دونالد است که همچنان پرچمش برافراشته و مقاومت بزرگ ‏همین که فرانسوی ها کوئیک را در مقابل مک دونالد علم کرده اند، زحمت کشیدند و سعی ‏کردند دقیقا همان کاری را که رقیب می خواست بخوبی اجرا کنند. ‏

از قبرستان بیرون می رویم. می بردم سرکوچه ای و همان خانه را نشان می دهد که هدایت ‏آخر داستانش را همانجا نوشت. می گویم: هوای پائیزی پاریس زیرپا�� آدم را خالی می کند. ‏آدم دلش می خواهد پنجره ها را ببندد و گاز را باز کند. ‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:36  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پاریس، از نوع سوم

سید ابراهیم نبوی - یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 [2008.05.11]

 

شهر خیالبافان، شهر انقلاب، شهر سینمای سیاه و گودار، شهری که سارتر در آن روزنامه ‏های ضد جنگ می فروخت، شهر دکتر شریعتی، شهر فرانتس فانون، شهر آیت الله خمینی، ‏شهر بنی صدر، شهر رجوی، شهر تئوریسین ها و تروریسین ها، شهر پناهندگان گریخته از ‏شرق استبداد و شهر معترضین به غرب .... شهر روزهای آفتابی و دخترهای خوش لباس و ‏پسرهای وحشی و پلیس های پیر و توریست های ژاپنی و.....‏

پاریس، نگاه اول
دو سه روزی را برای کار آمدم پاریس. قبلا یک بار یک ماهی پاریس را دیده بودم، با همه ‏خوبی های؛ آنقدر گرفتار بودم که هیچ چیز از بدی های پاریس را ندیدم. در سال 1378 در ‏پاریس بودم، مهمان یک عالمه آدم حسابی کلاس بالا که یا مرا به محلات گران و شیک پاریس ‏می بردند، یا در هتل های درست و حسابی اقامت کردم، البته با خرج دیگران و یا به دیدن ‏موسسات فرهنگی و هنری و ادبی رفتم. پاریس آن سال برای من شهر سارتر و سیمون ‏دوبووار و روشنفکران متفاوت و اندیشه های بلند و عطر و فلسفه و شراب کهنه و پنیر بدبو و ‏خوراک صدف و کراوات و کفش های واکس زده و ماشین هایی بود که راننده اش من نبودم. ‏پاریس یک چیز دیگر بود. من هم از ایران آمده بودم، کمی در و دهاتی، کمی گیج، همه چیز ‏برایم جالب و تازه بود و دائم دوست داشتم چیزی یاد بگیرم. باز خدا را شکر دوربین همراهم ‏نبود و عشق عکاسی نداشتم مثل حالا. پاریس شد شهری رویایی و جذاب، با روزهایی پر از ‏فیلسوف و شب هایی پر از نئون و خانم های خوشگل و بیش از حد نجیب.‏

پاریس، نگاه دوم
پنج سال بعد دوباره به پاریس آمدم، دقیقا پنج سال قبل. تنها بودم و رانده شده، می شود گفت ‏اسمش تبعیدی است، تبعیدی خود خواسته. از تهران که بیرون آمدم، با درخت های شهر و پل ‏های هوایی و میدان آزادی و هوای دودآلود شهر و تاکسی هایی که پشت هر کدام حداقل یک ‏شوماخر نشسته بود تا رکورد جدیدی برای خط خزانه - آزادی برای خودش ثبت کند، ‏خداحافظی کردم. برخلاف دفعه قبل، این بار پاریس شهری بود با محلات فقیر نشین، اتاق های ‏کوچکی که دیوارهایش می خواست آدم را مچاله کند. شهری که هر جای آن قدم می گذاشتی ‏سیاهان آفریقایی و عرب های مراکشی و توریست های چینی و ژاپنی و آمریکایی می دیدی. ‏شهر متروهای بوگندو و بوی شاش متراکم و فشرده شده در ایستگاههای مترو و شهر نگاههای ‏غمگین و چشم های بهت زده. روزهای داغ و هوای خفه و شب هایی که احساس ناامنی می ‏کردی. نه، پاریس عوض نشده بود، این من بودم که عوض شده بودم. تفاوت آن پاریس و این ‏پاریس کمابیش شبیه خانه ای بود که میهمان عزیزدردانه اش هستی با خانه ای که بی آنکه ‏کسی دعوتت کند، خودت را مهمان کردی و دائما منتظری کسی با کنایه یا مستقیما به تو ‏بگوید، اوی! چه می کنی؟ برو دیگر! وقت تمام است. همولایتی ها چنان نگاهت می کردند که ‏گویی باری اضافه هستی و جز اینکه صاحب خانه احتمالا از تو خوشش نمی آید، احتمالا ‏مهمان هم به مهمان چندان علاقه ای ندارد. دفعه قبل آمده بودم یک ماه بمانم و همه چیز برایم ‏موقتی و جالب بود. اما بار دوم پاریس شهری بود که آمده بودم تا در آن بمانم. به نظرم شهر ‏پاریس با مهمانهای تازه زیاد مهربان نیست، زیاد که چه بگویم، اصلا مهربان نیست. خودش ‏معتقد است آنقدر از در و دیوار شهرش مهمانهای خوانده و ناخوانده می ریزد که اصلا وقتی ‏برای مهربانی کردن ندارد، مهربانی بکند که چه بشود، که باز هم مهمان بیاید؟ که باز هم ‏توریست های چینی و ژاپنی بیایند و چق چق عکس بیاندازند و عرب های مهاجر مراکشی و ‏مصری و لبنانی بیایند و سر همه چهارراهها اغذیه فروشی ارزان بزنند؟ می گویند کرمانی ها ‏مردمی میهماندوست هستند، البته طبیعی است، وقتی شهری در مسیر راه نباشد و غریبه زیاد ‏مزاحم شهر نشود، آدم مهمان دوست می شود، ولی وقتی میهمان اینقدر زیاد می شود که برای ‏رد شدن از خیابان باید آنها را کنار بزنی تا بتوانی سر کارت برسی دیگر از مهمانها خوشت ‏نمی آید. پاریس در سفر دوم با من نامهربان شده بود. من هم چیزی نوشتم به نام پاریس، در ‏نگاه دوم. وقتی امروز آن نوشته را می خوانم خنده ام می گیرد، از نگاه خودم، آن نوشته ‏درباره پاریس نگاهی داشت نژادپرستانه، آمریکایی، نا آشنا با فرهنگ فرانسه و گاهی هم ‏توهین آمیز. آن روزها به شکل عجیبی از سگ ها بدم می آمد، بدم که نمی آمد، ولی دوستشان ‏نداشتم، مثلا اگر سگی به من نزدیک می شد و کسی آن دور و بر نبود احتمالا رفتاری غیر ‏انسانی با آن سگ می کردم، نه، خیال تان راحت باشد، لگد نمی زدم، آنقدرها هم حالم خراب ‏نبود. پاریس در نگاه دوم برای من شهری بود پر از عرب و آفریقایی و پر از فاحشه های ‏درجه سوم با خیابانه��ی کثیف و مردمی مغرور که حاضر نبودند به هیچ زبانی غیر از فرانسه ‏حرف بزنند. واقعا عجب مردمان بدی! این همه توریست ها دوست دارند بیایند پاریس، و این ‏پاریسی ها نمی روند به جای اینکه توریست ها فرانسه یاد بگیرند، بروند انگلیسی یاد بگیرند. ‏حالا می توانم خط بکشم روی آن نوشته ام درباره پاریس و فرانسه.‏

پاریس، نگاه سوم
حالا پاریس برای من شهری دیگر است. حوصله اش را ندارم، انبوهی آدمها خسته ام می کند، ‏بخصوص وقتی که در موقعیت توریست قرار می گیرم. وقتی برای کاری می خواهم بیایم عزا ‏می گیرم و وقتی کارم تمام می شود حتی تحمل نیم ساعت اضافه م��ندن در شهر را هم ندارم. ‏شهری است برای خودش. باید عادتش کرده باشی، باید اتاق های تنگ و تاریک اش را دوست ‏داشته باشی، باید بپذیری که تنه به تنه مردم حرکت کنی، باید بپذیری که در شهری مغرور راه ‏می روی که مردمانش از اینکه در آنجا زندگی می کنند، زیادی حال شان خوب است. باید ‏قبول کنی که آنها از یک توریست چیزی به جز پولش را نمی خواهند، چون چیزی جز ‏دردسرش را احساس نمی کنند. فرانسه سارکوزی در این وسط چیزی دیگر است؛ نامش را ‏بعضی ها گذاشته اند سارکولند، شاید به کنایه از اینکه گویی سارکوزی شهر را به زور تسخیر ‏کرده است و انگار فرانسوی ها از این مرد ریزنقش و مصلحت اندیش و زیرک خوششان نمی ‏آید و انگار آنها به او رای نداده اند. این بار نگاهم به پاریس، همراه با مروری است بر ماه مه ‏‏68، اتفاقی که حالا چهل سال از آن می گذرد. خیلی ها فکر می کنند، پاریس همیشه آماده ‏التهاب است، شاید چنین باشد، اما از نظر من حالا دیگر پاریس برخلاف سالهای گذشته، در ‏درون خود تومور بدخیم آمریکایی شدن را دارد. کافی است که به سلیقه جوانهایش نگاه کنیم، ‏فرار مغزهای آنها را به آمریکا ببینیم، برنامه های پربیننده تلویزیونی شان را که در سخافت و ‏سطحی نگری دست تاک شو ها و رئالیتی شوهای آمریکایی را از پشت بسته اند، ببینیم. اسب ‏تروای آمری��ایی ها زیر برج ایفل سالهاست کنگر خورده و لنگر انداخته است و از درون آن ‏دائم مدل های آمریکایی نشت می کند به عمق خیابانهای پاریس. حالا دیگر چپ و جنبش چپ ‏دیگر یک اقلیت آرمانخواه است که گه گاه ممکن است به تصادف انتخاباتی را برنده شود و ‏نکته اینکه مثل خیلی جاهای دنیا سیاستمداران عاقل و قدرتمند فرانسه بیش از قبل چرخش به ‏راست شان دیدنی است و احساس کردنی. با این وجود، اومانیته همچنان منتشر می شود و ‏هنوز هم پاریس تنها شهری است که ممکن است در آن بتوان کلکسیونی از تاکسیدرمی شده ‏های استالینیست و لنینیست و مائوئیست را پیدا کنی، چه می گویم، حتی ممکن است طرفداران ‏جدی انور خوجه و پول پوت و بن لادن را هم در این شهر عجیب و غریب پیدا کنی. شهری ‏است برای خودش. پاریس خیلی چیزهای را برایم زنده می کند...‏

شهر رهبران قبلی و بعدی
سفرهای رهبران ایران به پاریس از سفر ناصرالدین شاه شروع شد. او با خدم و حشم به ‏پاریس آمد و خاطرات خوشی از این شهر اندوخت و نوشت و بسیار آموخت و آخرش هم ‏معلوم نشد که در آن اتاق تاریک با او چه کردند. هر چه کردند، این عشق به فرانسه که آن ‏روزها در نخبگان مملکت اعم از دولتی ها و اپوزیسیون ریشه کرده بود، تا آنجا حاد شد که ‏احمدشاه دل در گرو پاریس داد و شاید که در انتخاب میان پاریس و حکومت ایران بود که ‏ترجیح داد یک شازده سابق در پاریس باشد تا یک پادشاه در تهران [خودش گفته بود کلم ‏فروشی در پاریس را به چنان سلطنتی که نوکر انگلیسی ها باشد ترجیح می دهد شاید دلیلش ‏این بود که احمد شاه فرانسه بلد بود و انگلیسی بلد نبود]. پس از رفتن قجرها هم محمدرضا شاه ‏و دکتر مصدق، هر دو دلبستگی زبانی به این شهر داشتند و هر کدام بارها راه هایشان به ‏پاریس ختم شده بود. محمد رضا پهلوی سرانجام هم ملکه اش را و هم آخرین نخست وزیرش ‏را از پاریس آورد، اولی دانشجوی پاریس بود و دومی اگر چه در موسیو بلژیکی بازگشته به ‏وطن به حساب می آمد، اما گفته شده است که فرانسه را مثل زبان مادری حرف می زد و ‏برادر و هم فکران بیشمارش پاریسی ها بودند. از آن طرف هم روشنفکران حکومتی نیز یا ‏فرانکوفیل بودنند یا فرانکوفون، یا دل شان فرانسوی بود یا زبان شان. روشنفکران غیر ‏حکومتی هم بالاخره یا اول کارشان از فرانسه شروع شده بود، یا وسط کار به پاریس رسیده ‏بودند، یا در پاریس مرده بودند، هدایت و ایران درودی نقاش و فرخ غفاری و ایرج پزشکزاد ‏و بسیاری دیگر سالها در خیابانهای این شهر زندگی کرده بودند. نکته این که ضد حکومتی ها ‏هم بالاخره یک جوری از این شهر رد شده بودند و مانده بودند؛ از ابوالحسن بنی صدر و ‏قطب زاده و حسن حبیبی جبهه ملی بگیر تا چپ های فدائی و حتی مجاهدین خلق، همین شد که ‏چند ماه پس از این که ملکه درس خوانده در پاریس با اشک و آه کشور را رها کرد و از ایران ‏رفت، بنی صدر درس خوانده در پاریس و قطب زاده عضو کنفدراسیون در پاریس، آیت الله ‏خمینی مستقر در پاریس را سوار هواپیما کردند تا برخلاف نظر شاپور بختیار فرانسوی زبان، ‏فرانسه دوست به تهران بروند. سه چهار ماه بعد جاها عوض شد، اعضای اپوزیسیون مستقر ‏در پاریس در تهران قدرت را در دست گرفتند و اعضای دولت از تهران به پاریس آمدند تا ‏اپوزیسیون دولت جدید را تشکیل دهند. مسعود رجوی و دار و دسته و بنی صدر و رهبران ‏فد��ئیان خلق و رهبران جبهه ملی پاریس را که یک سال قبل شهر رهبران انقلاب ایران بود، ‏تبدیل به شهر رهبران مخالفان انقلاب ایران کردند.... البته که این داستان فقط مختص یک ‏تاریخ خاص یا یک جغرافیای خاص نیست. داستان ما و پاریس ادامه دارد، شاید یک روز آیت ‏الله خامنه ای و احمدی نژاد هم پاریس آمدند و خیلی ها که در پاریس دائم بلیط بازگشت به ‏تهران را اوکی می کنند، برگشتند. از سوی دیگر پاریس شهر بسیاری از رهبران و مخالفان ‏حکومت هاست، بسیاری از فاشیست ترین و تندترین رهبران جهان که امروز به عنوان جانیان ‏تاریخ شناخته می شوند، در کلاس های درس این شهر درس خوانده اند. و عجب است که اکثر ‏آنها وقتی از پاریس به کشورشان برمی گشتند، می خواستند انقلابی مردمی را رهبری کنند، ‏اما گویی انقلاب مردمی در سه چهار دهه گذشته اسم مستعار قتل عام هم بوده است. شاید « ‏خیالبافان» و رویاپردازان بسیاری رویاهای شان را برای تغییر کشورشان در این شهر دیده اند ‏و در اجرای همان رویاها بود که کابوس هایی بزرگ را آفریدند. کابوس های ناتمامی که ‏انگار تا دنیا دنیاست، ادامه خواهد داشت. پاریس شهر رهبران بعدی و قبلی کشورهاست...‏

فردا ،چند داستان کوتاه از پاریس. ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چکش و ترازو

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 [2008.05.08]

 

آیت الله شاهرودی اعلام کرد: « نظام قضایی ایران در دنیا بی نظیر و حتی کم نظیر است.» دلایل زیر برای اثبات این مدعا اعلام می شود.

دلیل اول: در ایران قاضی مستقل است و حق دارد مستقلا هر بلایی خواست سر متهم بیاورد.

دلیل دوم: در تمام دنیا وکیل از متهم دفاع می کند، اما در ایران وکلا اکثرا متهم هستند.

دلیل سوم: در تمام دنیا یک شاکی وجود دارد که وقتی شکایت کند، کسی متهم می شود و وقتی محاکمه شد معلوم می شود مجرم است یا نه، در ایران بخش اعظم مردم مجرمانی هستند که ممکن است بدشانسی بیاورند و دستگیر شوند، وقتی دستگیر می شوند بازجو پس از بازجویی می ��همد می تواند چه اتهامی به آنها بزند و متناسب با آن اتهامات قاضی کسانی را پیدا می کند که از او شکایت کنند.

دلیل چهارم: در تمام دنیا وقتی کسی به جرمش اعتراف کند و اقرار کند که جرمی را انجام داده، او را مجازات می کنند، در ایران زندانی اگر اعتراف کند و قبول کند که جرمی انجام داده، او را آزاد می کنند، اما اگر به جرم اعتراف نکند، آنقدر در زندان می ماند که اعتراف کند.

دلیل پنجم: در تمام جهان، اول جرم اتفاق می افتد و بعد مجرم دستگیر می شود، در ایران اول مجرم زندانی می شود و بعدا معلوم می شود جرمش چیست.

دلیل ششم: در اکثر نقاط جهان وقتی مجرم اصلاح شد و تغییر کرد، او را آزاد می کنند، در ایران وقتی قاضی اصلاح شد و تغییر کرد، متهم را آزاد می کنند.

دلیل هفتم: در دادگاههای سیاسی تمام نظام های قضایی جهان هیئت منصفه نماینده افکار عمومی است، اما در دادگاههای سیاسی ایران، معمولا متهم نماینده افکار عمومی است و هیئت منصفه گروهی از همکاران قاضی هستند که اوقات بیکاری شان را در دادگاه می گذرانند.

دلیل هشتم: در تمام جهان اول جرم مجرم اثبات می شود و بعد آبروی او را می برند، در ایران اول آبروی متهم را می برند و بعد ممکن است آزادش کنند.

دلیل نهم: در تمام جهان اگر کسی را اعدام نکنند، او را پانزده سال زندان می کنند، در ایران تمام تلاش ها برای اعدام یک نفر انجام می شود، اما اگر به هر دلیل اعدام نشد، یک روز بعد آزاد می شود.

دلیل دهم: در تمام جهان، مطبوعات و رسانه ها از طریق وکیل مدافع که در جریان پرونده متهم است، از اتهام او با خبر می شوند، اما در ایران وکیل مدافع از طریق رسانه ها و مطبوعات در جریان اتهامات متهم قرار می گیرد و اگر موفق به دیدار او شد، اتهاماتش را به خودش می گوید.

دلیل یازدهم: در اکثر نظام های قضایی دنیا قاضی از طریق شواهد و مدارک و پرونده متهم برای او حکم صادر می کند، اما در نظام قضایی ایران قاضی حکم صادره را از طریق موبایل دریافت و متهم را به آن محکوم می کند.

دلیل دوازدهم: زندان در اکثر نظام های قضایی جایی است که افراد ناسالم را در آن نگه می دارند تا جامعه توسط آنان آلوده نشود، در نظام قضایی ایران زندان جایی است که افرادی که زندگی سالمی دارند، در آنجا نگه می دارند که جلوی ادامه سیاست های دولت را نگیرند.

دلیل سیزدهم: در همه جای دنیا رفتن به زندان مثل لکه کثیفی روی سرنوشت افراد است، در ایران رفتن به زندان مثل نقطه روشنی است که نشان می دهد با یک آدم حسابی طرف هستید.

دلیل چهاردهم: در همه جای دنیا رئیس قوه قضائیه کسی است که سیاستهای قضایی را اجرا می کند، در ��یران رئیس قوه قضائیه کسی است که هر چند ماه یک بار علیه قوه قضائیه نظراتی می دهد و بعد از مدتی خسته می شود.

واژه شناسی قوه قضائیه ایران
چکش: وسیله ای که با آن متهم جرم را می پذیرد.
ترازو: سالهاست خراب شده است.
میز دادگاه: وسیله ای که یک قاضی کوتوله پشت آن به نظر دراز می رسد.
میز هیئت منصفه: محل حضور برخی از کارکنان دادگاه.
وکیل مدافع: متهم بعدی.
قاضی: کسی که با متهم اختلاف فکری دارد.
متهم: کسی که تصادفا گرفتار شده است.
بازجو: کسی که از هر راه غلطی برای درست شدن متهم استفاده می کند.
پرونده: نمایشی که بصورت گروهی نوشت�� شده و بصورت گروهی بازی می شود.
قانون: کتابی که قاضی سالها قبل آن را خوانده است.
قوه قضائیه: نوعی قوه که فقط با سیاست شارژ می شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 8:14  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فوکس قرن بیست و پنجم

سید ابراهیم نبوی  - سه شنبه 17 اردیبهشت 1387 [2008.05.06]

 

البته امید اولا چیز خوبی است و آرزو نیز بر جوانان نیز نه تنها عیب نیست، بلکه حسن خوبی ‏اش همین است. آدام آرلی، سخنگوی سابق وزارت خارجه آمریکا گفت: " خروج آمریکا از ‏عراق قرن ها طول خواهد کشید." آگاهان با شنیدن این جمله سوزناک، آهی از نهاد ناآرام ‏جهان خود برکشیده و موارد زیر را توضیح دادند:‏
‏- آمریکا، تازه سه چهار قرن است تولید انبوه شده و هنوز یک قرن از آمریکا شدنش نمی ‏گذرد.‏
‏- عراق، اگرچه خیلی همسایه خوبی برای ما بوده و خیلی به ما کمک کرده و همیشه اول ‏صبح ها به ما سلام کرده و آخر شب ها آشغال هایش را جلوی خانه ما نگذاشته، اما از ایجاد ‏کشوری به نام عراق هنوز یک قرن نمی گذرد.‏
‏- اصولا در جهانی که ما در آن فعلا بسر می بریم، آدم که هیچ، حتی سیاستمداران هم نمی ‏توانند در مورد سی سال، حتی بیست سال، حتی سه سال بعد دنیا پیش بینی کنند، چه رسد به ‏اینکه وارد واحدهای اندازه گیری مثل قرن بشود که خودش حداقل صد سال است.‏
‏- کسی که به کسی دیگر اتهام می زند که مثلا تو چند قرن به یک کشور تجاوز کردی، یا ‏هنوز نمی داند یک قرن چند روز است، یا اینکه هنوز مورد تجاوز قرار نگرفته است. ‏

بیش از هشتاد درصد
من که فکر می کنم این آمار حداقل بیست درصد اشکال دارد، چون طبیعی نیست که یک نفر ‏هم ایرانی باشد و هم قبل از اینکه دندانش درد بگیرد به دندانپزشک مراجعه کند. به نظرم این ‏هشتاد درصد یا صد درصد است یا 108 درصد. چون خیلی از ایرانی ها هستند که تا سالها ‏بعد از اینکه دندان شان درد می گیرد و در جریان دندان درد یک دور سیگاری می شوند، یک ‏دور الکلی می شوند، بعد تریاک می کشند، پتو و ملافه گرم می کنند و روی دندان می گذارند، ‏با آهن داغ به جان دندان دردناک می افتند، دوای بیهوشی و آرام بخش و ضد افسردگی و زخم ‏معده می خورند، بالاخره از درد بیهوش می شوند و یک نفر دیگر آنها را به دندانپزشکی می ‏برد. پس می بینید که آمار اشکال دارد، چون مع��ولا اگر هم یک ایرانی به دندانپزشک ‏مراجعه کند، معمولا خودش مراجعه نمی کند، بلکه دیگران او را مراجعه می دهند. امروز ‏چرا من اینطوری شدم؟ یک ساعت توضیح دادم و یادم رفت اصل خبر را بگویم. منابع ‏پزشکی اعلام کردند که: « بیش از هشتاد درصد ایرانیان فقط هنگام درد به دندانپزشک ‏مراجعه می کنند.» من البته فکر می کنم یک اشکال مهم در عدم مراجعه ایرانیان به ‏دندانپزشک این است که دندان مردم ایران توی دهان شان است و روی دماغ شان نیست، اگر ‏دندان ملت روی دماغ شان بود، نود درصد مردم هفته ای سه بار دندان شان را جراحی ‏پلاستیک می کردند. ‏

ما بیشتر
این اصطلاح ما بیشتر واقعا کارکردهای زیادی دارد. بخصوص از وقتی که بعضی از ‏مسوولان امر به دلیل نجابت بیش از حد به اجابت بیش از حد خواسته های کلیه جریانهای شهر ‏می پردازند و هر وقت هم بپرسی کجا داری می روی؟ جواب هایی می دهند که آدم بهتر است ‏آنها را ننویسد، آدم که نباید گزارش همه کارهای زن مردم را به همه بدهد. البته صداقت شان ‏آدم را می کشد. سردار مرتضی طلائی عضو شورای شهر تهران در هنگام خروج از شورای ‏شهر در حالی که شال و کلاه کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود، در کمال صداقتش منو ‏کشته، گفت: « از عملکردم در شورای شهر ناراضی ام» آگاهان گفتند: ما بیشتر. سردار ‏پرسید: چه جالب، شما هم از عملکردتان در شورای شهر ناراضی هستید؟ آگاهان گفتند: « نه، ‏ما هم از عملکرد شما ناراضی هستیم.»‏

باید یک چیزی باشد که بعدا یک چیزی بشود؟
شعار دادن یکی از مهم ترین موضوعات در جوامع بشری و حتی جوامع انسانی است، تا حدی ‏که خیلی اوقات آدمهایی که یک چیزی را نمی دانند چون یک وزیر شعار آن را می گوید ‏تکرارش می کنند و فکر می کنند قبولش دارند و گاهی بسختی از آن دفاع می کنند و گاهی هم ‏با شدت به آن حمله می کنند، در حالی که اصلا نمی دانند موضوع چیست. اصولا شعار دادن ‏یکی از راههای نزول یک مفهوم مهم به یک مفهوم همگانی است، در حدی که همه می توانند ‏آن را تکرار کنند. به نظر من نه تنها « انرژی هسته ای حق مسلم ماست» و لزومی هم ندارد ‏برای دادن این شعار چیزی در مورد انرژی هسته ای بدانیم و متوجه فواید آن باشیم، بلکه نفس ‏دادن شعار هم حق مسلم هر ایرانی است. اما من نمی دانم چرا گاهی اوقات آدمها بیخودی ‏خودشان را در کاری که تخصص ندارند، وارد می کنند. بابا! آمدی داروخانه، شعارت را بکن ‏و برو، چی کار داری که قیمت نفت از گوجه فرنگی بیشتر است. مثلا همین آقای حیدر ‏مصلحی، سرپرست سازمان اوقاف کشور که گفته است: " اصولگرایان شعار نوآوری را به ‏شعور تبدیل کنند." آخر شما بگوئید، اصلا اصولگرایان اگر می توانستند چیزی را به شعور ‏تبدیل کنند، یا اصلا شعوری در کار بود که نوآوری در آن بشود، شعار نوآوری می دادند؟ ‏آدمی که مواظب است تا هیچ اتفاق تازه ای در هیچ جایی نیافتد، چه ربطی دارد به ‏اصولگرایی؟ حالا شعارش اشکالی ندارد، پای شعار که باشد خلیج فارس را هم آسفالت می ‏کنیم، اسرائیل هم سی سال است از روی کره زمین محو شده، آمریکا هم تا به حال بیست بار ‏زیر و رو شده، ولی محض رضای خدا بیخودی خرابش نکنیم. حالا این آقای مصلحی هم هیچ، ‏محسن رضایی هم که به قول احمدی نژاد اینقدر بی عقل است که برای به دست آوردن سالانه ‏‏300 میلیون دلار درآمد سیگار، پنج میلیارد درخواست رشوه کرده، یا رشوه داده، یا رشوه ‏گرفته، گفته است: " خطر خلاء فکری و هویتی جدی است." خب! برادر من، محسن جان! ‏همین که آدمی مثل حضرتعالی وقتی پانزده برابر قیمت یک چیزی برای بدست آوردنش رشوه ‏می دهی، همین می شود که خلاء فکری و هویتی جدی می شود. این کار را نکن! آدم برای ‏بدست آوردن 300 میلیون دلار، فوقش پنجاه میلیون دلار رشوه می دهد یا میگیرد، نه پنج ‏میلیارد دلار. ‏

احمدی نژاد باید برود!
ببین! عجب علافی شدیم ها! طرف اگر پنج سال قبل می گفتند قرار است مدیر دبستان ‏شهرستان شان بشود، همه هزار تا دلیل و مدرک داشت��د که برای سلامت روانی و بهداشتی ‏بچه ها خوب نیست که احمدی نژاد مدیر دبستان بشود، حالا داریم فکر می کنیم آیا ممکن ‏است، دور بعد احمدی نژاد رئیس جمهور نشود و او را در انتخابات شکست داد؟ موسوی ‏لاری، رئیس ستاد انتخابات اصلاح طلبان، البته اگر این ستاد وجود داشته باشد و رئیس داشته ‏باشد، گفت: " می شود احمدی نژاد را شکست داد." به نظر من که شکست دادن احمدی نژاد ‏در انتخابات بعدی کار ساده ای است، منتهی چون خودم می خواهم شخصا این کار را بکنم و ‏می ترسم اگر اصلاح طلبان بفهمند که می خواهم چه کنم، در نتیجه ستاد اصلاح طلبان در ‏رشت هم می فهمد، بعد هم وقتی ستاد ��صلاح طلبان آنجا فهمید همه شهر می فهمند، در نتیجه ‏اصولگرایان هم می فهمند، و در این حالت دیگر نمی توان احمدی نژاد را شکست داد، به ‏همین دلیل راهش را نمی گویم و خودم با چراغ خاموش رانندگی ام را می کنم، اصلاح طلبان ‏هم بغل دستم بنشینند، باید مواظب باشند که سروصدای زیادی ندهند، چون دیگه..... از دست ‏شان خسته شدم. البته بعضی از مسائل را می توان گفت که به نظرم بد هم نیست گفته شود و ‏اصلا ربطی به کاری که من می خواهم بکنم ندارد، ضمن این که جمله علیرضا رجایی جمله ‏بسیار مهم و ارزنده ای بود که فرمود « اصلاح طلبان بلند فکر می کنند.» در همین راستا ‏برخی مواردی که ��ازم است تا احمدی نژاد در انتخابات بعدی شکست بخورد ذیلا عرض می ‏شود.‏
اول: دست بهش نزنید، بگذارید هر روز هر کاری دلش خواست بکند.‏
دوم: هیچ کسی هیچ محدودیتی برایش ایجاد نکند و مجلس هر چه خواست تصویب کند.‏
سوم: برای دیدار با او در تمام شهرهای کشور و بخصوص تهران و همه دانشگاههای کشور ‏سخنرانی بگذاریم، اما بگذاریم او نظراتش را دقیقا بدهد و کسی مزاحم کارش نشود.‏
چهارم: عکس احمدی نژاد را در تمام کشور به در و دیوار بزنیم و مردم را مجبور کنیم هر ‏روز جلوی عکس او غذا بخورند.‏
پنجم: یک کانال تلویزیونی پخش مستقیم احمدی نژاد داشته باشد و دائما تصویر و صدای او را ‏برای مردم پخش کند.‏
ششم: برنامه دقیقی برای سال آینده دولت ریخته شود تا او بتواند یک دور کامل به همه استانها ‏سفر کند و با تمام رهبران جهان هم دیدار برگزار کند.‏
هفتم: اصلاح طلبان اعلام کنند که در انتخابات آینده شرکت نخواهند کرد و تا ده روز قبل از ‏انتخابات هم هیچ کاندیدایی را معرفی نکنند.‏
هشتم: آمریکا به ایران حمله نکند و قیمت نفت هم همین طور بالا بماند.‏
و چند نکته دیگر.... بقیه را متاسفانه چون اصرار شغلی است نمی توانم بگویم. ‏

دموکراسی غربی چرا اینطوری است؟
حالا چه اصراری است که حتما اثبا�� کنیم که قرار است تا دنیا دنیاست به ائمه اطهار و پیامبر ‏و مقدسات توهین بشود؟ اصلا چرا باید اینطوری نگاه کنیم؟ البته می توانیم آنطوری هم نگاه ‏کنیم، ولی ممکن است اگر یک طور دیگری نگاه کنیم، در دنیا به ما احترام بگذارند و اگر ‏خدای ناکرده در دنیا به ما احترام بگذارند و مورد اهانت قرار نگیریم خیلی بد می شود. واقعا ‏فکر نمی کنید چقدر تلخ است که دنیای کثیف غرب و اعوان و انصارش به ما احترام بگذارند ‏و به ما توهین نکنند؟ حالا از همه اینها گذشته، گفتن این حرف چه فایده ای دارد؟ سفیر ایران ‏در اندونزی گفت: " اهانت به ادیان و پیامبران نتیجه دموکراسی غربی است." ‏
نتیجه گیری اول: برای جلوگیری از اهانت باید دموکراسی غربی را از بین ببریم و طبیعی ‏است این کار را نمی توانیم بکنیم.‏
نتیجه گیری دوم: دموکراسی شرقی هم که غیرممکن است، چون نمی گذاریم شکل بگیرد.‏
نتیجه گیری سوم: تا این چند سال قبل که کسی به ادیان و پیامبران توهین نمی کرد، در دنیا ‏دموکراسی غربی وجود نداشت.‏
نتیجه گیری چهارم: ما که در ایران به حضرت عیسی و موسی و مریم و مقدسات اهل سنت ‏توهین مستقیم می کنیم و برایشان جوک می سازیم و در سالمرگ شان جشن می گیریم، ‏دموکراسی غربی هستیم. ‏
نتیجه گیری پنجم: اگر در دنیا خدای ناکرده کسی را دیدیم که به مقدسات مان اهانت نکرد، ‏حتما اینقدر توی سرش بزنیم و جلوی خانه اش بمب منفجر کنیم تا او هم اهانت کند.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ل
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:37  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه تابلوی پست مدرن

سید ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 [2008.05.01]

 

ما ایرانی ها اخلاق خاص خودمان را داریم، مثل بقیه ملت ها که اخلاق خاص خودشان را ‏دارند، البته خیلی از ملت ها طبعا ممکن است شبیه هم باشند، مثلا خیلی از سوئدی ها شبیه ‏نروژی ها یا احتمالا خیلی از سوئیسی ها ممکن است شبیه اتریشی ها باشند، اما بعید است در ‏این دنیای بزرگ کمتر ملتی شبیه ما باشد. مواردی که برای شما مثال می زنم، ممکن است که ‏همان کارهایی باشد که من و شما در خانه می کنیم یا کارهایی باشد که رئیس جمهور و رهبر ‏کشور بیرون خانه می کنند، ممکن است بگوئید که ما با آنها فرق داریم، طبیعی است، اما ‏بالاخره ممکن است همه چیزمان به همه چیزمان ��رود، ولی احتمالا خیلی چیزهای مان به ‏خیلی چیزهای دیگرمان می رود.‏

تابلوی اول: چگونه کتاب می نویسیم؟
یک شب تصمیم می گیریم رمانی را که ده سال است به آن فکر کردیم و بارها آن را برای ‏دیگران تعریف کردیم و حتی فکر می کنیم آن را نوشتیم، بنویسیم. همه چیز بخوبی پیش می ‏رود، کتاب در 387 صفحه پس از یک ماه تمام می شود. از این پس تصمیم می گیریم آن را ‏چاپ کنیم، یک سالی با همه آشنایان مشورت می کنیم تا متوجه می شویم که کتاب را باید چاپ ‏کرد. و برای چاپ کتاب باید ناشر پیدا کرد. به همین دلیل با همسرمان به مدت یک سال دنبال ‏خانه مناسبی می گردیم که وقتی کتاب را چاپ کردیم و میلیونر شدیم آن خانه را بخریم. پس از ‏پیدا کردن خانه و دریافت وام، سراغ ناشر می رویم تا پول کتاب مان را بگیریم، ناشر کتاب را ‏می خواند و اتفاقا از آن خوشش می آید. وی کتاب را به وزارت ارشاد می فرستد، اما ‏مسوولان ارشاد کتاب را غیرقابل چاپ تشخیص می دهند. ناشر معتقد است که از وقتی وزیر ‏جدید آمده، کتاب ها بسختی مجوز می گیرند. مدتی منتظر تغییر مسوول اداره چاپ و نشر می ‏مانیم، سه ماه بعد خبردار می شویم که مسوول مربوطه عوض شده است، به وزارت ارشاد می ‏رویم اما از طریق یکی از آشنایان متوجه می شویم که مسوول فعلی سختگیر تر از مسوول ‏قبلی است. او می گوید باید منتظر تغییر وزیر ماند. به همین دلیل تصمیم می گیریم برای تغییر ‏وزیر وارد یکی از احزاب مخالف دولت بشویم تا در انتخابات آینده با تغییر مجلس وزیر ‏ارشاد هم عوض شود و بتوانیم کتاب مان را چاپ کنیم. بتدریج فعالیت سیاسی مان را گسترده ‏تر می کنیم و مسوول ستاد انتخاباتی حزب « متفکرین انقلابی» می شویم. حزب ما در ‏انتخابات نمی تواند اکثریت را به دست بیاورد چون وزیر کشور در انتخابات تقلب کرده است، ‏به همین دلیل تا وزیر کشور عوض نشود، کتاب ما هم چاپ نمی شود. پس تصمیم می گیریم ‏که برای تغییر رئیس جمهور در انتخابات بعدی فعالیت کنیم. الآن شما یک فع��ل سیاسی هستید ‏که در حزب مخالف رئیس جمهور کار می کنید تا بتوانید او را عوض کنید و کتاب تان را ‏چاپ کنید. یک شب در حالی که خسته از ستاد حزب به خانه برمی گردید متوجه می شوید که ‏راننده آژانس حبیب الله پسر خاله عموزاده ای است که چون پدرش حزب اللهی بود، سالها با ‏هم حرف نمی زدیم، وقتی با او گرم می گیریم متوجه می شویم که او مسوول بررسی کتاب ‏وزارت ارشاد است و اتفاقا کتاب ما را هم او بررسی کرده و ممنوع الانتشار تشخیص داده. او ‏لطف می کند و پس از یک هفته مواردی را که باید از کتاب حذف شود، نام جدید کتاب، ‏موضوعاتی که باید به آن اضافه شود و ناشری که برای گرفتن ا��ازه چاپ اعتبار دارد، به ما ‏معرفی می کند. پس از حذف و اضافات لازم، کتاب که از 387 صفحه تبدیل به یک کتاب ‏‏193 صفحه ای شده و نام آن از " شاخه گل سرخ پشت پنجره" تبدیل به " پنجره ای به سوی ‏نور" شده است، کتاب در عرض سه روز مجوز می گیرد، در عرض دو ماه به چاپ نوزدهم ‏می رسد و ما هم به حبیب الله کمک می کنیم که بتواند ویزا بگیرد و به آمریکا برود و به ‏عنوان یک چهره جدید مجری صدای آمریکا شود.‏
تابلوی دوم: دربان تربیت بدنی پارسنج را عوض کنیم؟
دربان اداره تربیت بدنی شهرستان پارسنج هنگام ورود پسر 12 ساله شما به استادیوم فوتبال ‏تا حدی به او تجاوز کرده است. شما با خشم بسیار سراغ او می روید و پس از اینکه از او ‏کتک مفصلی می خورید، به نیروی انتظامی شکایت می کنید. وی فردا صبح به خانه تان ‏مراجعه می کند، برادرتان را که کارگر است کتک می زند، درختان حیاط خانه شما را آتش ‏می زند، با بیل توی سر همسرتان می زند، سه میلیون تومان از طلاهای زن تان را می دزدد ‏و پس از اینکه شما را به مرگ تهدید می کند می رود. شما برای شکایت از او به مدیر تربیت ‏بدنی که تصادفا پسرخاله اوست مراجعه می کنید، اما وقتی کسی پسرخاله کسی باشد، پسرخاله ‏شما نیست. به همین دلیل به مدیر کل استان مراجعه می کنید که اتفاقا پسر عموی پسرخاله ‏دربان است. آنگاه مجبور می شوید به معاون رئیس جمهور مراجعه کنید. اما او حرف های ‏شما را باور نمی کند. یک ماه بعد خودتان را به شهرستان زاهدان می رسانید تا در جریان ‏سفر استانی رئیس جمهور از دربان اداره تربیت بدنی شهرستان پارسنج شکایت کنید. ‏محافظان رئیس جمهور نامه شما را می گیرند و رئیس جمهور از دور دستی برای شما تکان ‏می دهد و صدا و سیما نیز 37 بار تصویر شما را در حالی که از دیدن رئیس جمهور اشک ‏شوق می ریزید نشان می دهد. یک ماه بعد پاسخ نامه شما از دفتر رئیس جمهور می رسد، در ‏نامه برای شما چهل هزار تومان فرستاده اند. با آن چهل هزار تومان به تهران می روید و با ‏یک وکیل مشورت می کنید، آن وکیل از شما می خواهد برای دفاع از همسر کتک خورده تان ‏با کمپین یک میلیون امضا همکاری کنید، برای دفاع از کودک تجاوز شده تان با یک ان جی ‏اوی کودکان همکاری کنید، برای دفاع از برادر کارگرتان سراغ اتحادیه کارگران کشور ‏بروید و برای شکایت از درخت های سوخته خانه تان، با یک ان جی اوی سبز همکاری کنید. ‏شما این کارها را می کنید و موضوع را به رسانه های می کشانید، اما هیچ کس نمی تواند ‏شکایت شما را منتشر کند، با رادیو فردا مصاحبه می کنید و یک هفته بعد توسط مامور ‏اطلاعات منطقه پارسنج که اتفاقا پسر دائی دربان متجاوز است، دستگیر می شوید. شما مت��م ‏می شوید که از هلندی ها و نروژی ها و دیده بان حقوق بشر و ناتو پول گرفتید و به مدت 12 ‏سال زندانی می شوید، اما نگران نباشید، چهار سال بعد دکتر یاسر پارسنجی که مشاور حقوق ‏بشر قوه قضائیه است حکم عفو شما را امضا می کند. پس از آزادی سراغ او می روید تا از او ‏تشکر کنید، او مرد توانایی است، چرا که موفق شده است در عرض چهار سال از یک دربان ‏ساده به مشاورت رئیس قوه قضائیه ترقی کند. ‏

تابلوی سوم: وقتی مهاجرت می کنیم

در یک عصر دل انگیز پائیزی فیلم " ممل آمریکایی" را می بینم و تصمیم می گیرم به آمریکا ‏بروم. هوا خوب است، دلار هفت تومان است، موهای من تا روی شانه ام است و دو ماه بعد ‏در نیویورک از هواپیما پیاده می شوم. پس از یک سال در حالی که در رشته فیزیک نظری ‏درس می خوانم احساس می کنم اینجا دقیقا همان جایی است که باید باشم. اما شش ماه بعد، در ‏اثر دیدن فیلم " زاپاتا" تبدیل به یکی از مبارزین مذهبی علیه حکومت می شوم و حاضرم ‏برای رفتن شاه جانم را هم بدهم، موهایم را کوتاه کرده ام و سبیلم را بلند. همه دخترها خواهرم ‏هستند و همه پسرها برادرم. سه سال مبارزه می کنم و یواش یواش تبدیل به یک چهره مبارز ‏در دانشگاه می شوم. بالاخره انقلاب ایران پیروز می شود و من که همه چیز دارم، یک دفعه ‏احساس می کنم ��اشینم تبدیل شده به کدوتنبل و خانه ام تبدیل شده به سطل آشغال و کفش هایم ‏تبدیل شده به پوست سیب. دلم پر پر می زند که بیایم به وطن و به دولت انقلابی و ملت قهرمان ‏ایران کمک کنم. همه چیز را رها می کنم و مهاجرت می کنم به وطن و اسلحه به دوش می ‏گیرم تا در خیابان از انقلاب دفاع کنم. حالا دیگر احساس می کنم دقیقا همان جایی هستم که ‏باید باشم. اما پس از یک سال، دولت و ملت چنان رفتاری با خویشاوندان مونث خانواده ام می ‏کنند که من قبل از اینکه از خوردن سایر چیزهایی که تا آن زمان نخوردم پشیمان شوم، از ‏طریق قاچاق فرار کنم و بروم ترکیه و دوباره برگردم به نیویورک و تمام تلاشم را برای ‏نابودی رژیم تا بن دندان مسلح بکنم. ده سال می جنگم، ده سال مبارزه می کنم. یک روز از ‏مرکز فرهنگی جمهوری اسلامی یک دعوتنامه برایم می رسد، دعوتنامه ای که از من خواهش ‏کرده اند که در یک جشن شرکت کنم، فردا هم یک دعوتنامه دیگر، روزی یک دعوتنامه، ‏بالاخره می روم که محکم بزنم توی گوش سفیر، اما وقتی نیم ساعت با او حرف می زنم، بوی ‏وطن را احساس می کنم، بغلش می کنم و از اینکه چنین برادری دارم افتخار می کنم، من باید ‏برگردم و به ملتم خدمت کنم و به اصلاحات کمک کنم. این بار می دانم که پیر شده ام و باید ‏برگردم، باید برگردم تا علم و دانش خودم در مورد فیزیک نظری را در اختیار ملت و ‏دانشجویان مبارز بگذارم. در یک روز گرم تابستانی برمی گردم به تهران و پس از یک ماه ‏میهمانی به دانشگاه می روم، آنها از من می خواهند ریاست دانشکده فلسفه را بپذیرم، من ‏توضیح می دهم که من استاد فیزیک نظری هستم، اما چاره ای نیست، چون قبلا یک استاد ‏فلسفه رئیس دانشکده فیزیک شده است. حالا دیگر میان دانشجویان هستم، احساس می کنم همه ‏چیز همانجور است که می خواستم. آسمان می درخشد و درختان شکوفه می دهند. یک روز ‏یک دانشجو از من می پرسد: موافقید؟ می گویم: نه. همه دست می زنند، عکس مرا در ‏روزنامه ها چاپ می کنند، همه جا صدای مرا پخش می کنند، من حرف می زنم و حرف می ‏زنم و حرف می زنم. سه ماه بعد چمدانم را می بندم، نه، اینجا جای من نیست، چمدانم را باز ‏می کنم، چمدانم را می بندم، چمدانم را باز می کنم،.... زندگی ام چمدانی است که که نمی داند ‏باید باز شود یا بسته شود.‏

و این تابلوها ادامه دارد....‏

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

لیزینگ

سید ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 [2008.04.30]

po_nabavi_01.jpg

رئیس صندوق رفاه دانشجویان وزارت علوم گفته است که این وزارتخانه سعی دارد مشکلات ‏دانشجویان را از طریق " لیزینگ ویژه" حل کند. با توجه به جمله فوق کدام یک از پاسخ های ‏زیر در مورد " لیزینگ ویژه" دانشجویان درست است؟
گزینه اول: دانشجویان اگر بچه های خوبی نباشند لیز می خورند می افتند توی زندان؟‏
گزینه دوم: دانشجویان اگر زبان شان خوب باشد یا اصولا زبان داشته باشند، موقع ورود به ‏دانشگاه لیز می خورند و از دانشگاه می افتند بیرون و اخراج می خورند.‏
گزینه سوم: دانشجویانی که از سمت چپ خیابان های منتهی به دانشگاه حرکت می کنند ‏مواظب باشند که یک دفعه ممکن است از بالا یک یا چند ستاره لیز بخورد و ستاره دار شوند.‏
گزینه چهارم: برای حفظ سرمایه های کشور از طریق لیزینگ، استادان مساله دار دانشگاه ‏اخراج می شوند و لیز می خورند و همینطوری در حال لیز خوردن می روند تا آمریکا.‏

معبر کتاب
صفار هرندی، نظامی سابق که آخرین شغل اش را در معاونت فرماندهی کیهان در توپخانه ‏علیه دشمنان انجام داده است، و در حال حاضر وزیر دفاع و ارشاد اسلامی است، گفت: « ‏معبر برای انتشار کتاب باز است.» واحد کتاب وزارتخانه ذیربط به کلیه دارندگان کتاب که ‏قصد حمل و نگهداری و توزیع آن را دارند، توصیه کرد برای دریافت مجوز کتاب کارهای ‏زیر را انجام دهند.‏
اول: در هنگام نزدیک شدن به وزارت خانه مذکور سینه خیز حرکت کنند.‏
دوم: کسانی که در حوزه های تاریخی و سیاسی می نویسند حتما مواظب میادین مین باشند.‏
سوم: کسانی که به خدمت نظام وظیفه رفته اند از طریق آشنایان سابق تماس گرفته و اسم رمز ‏را فراموش نکنند.‏
چهارم: فعلا وضعیت سفید است، اما کلیه عناصر ناشناخته مواظب اعلام آژیر خطر باشند.‏
پنجم: در هنگام حمل کتاب حتما خشاب آن را خالی کنند و ضامن آن را بزنند.‏
ششم: کسانی که کتاب قدیمی دارند، مجددا برای حمل آن مجوز دریافت کنند.‏
ه��تم: در هنگام صدور بخشنامه جدید با شنیدن اولین صدا، فورا روی زمین بخوابید و دست ‏هایتان را روی گوش تان بچسبانید و سرتان را روی زمین بگذارید.‏
نتیجه گیری فرهنگی: کتاب نوعی اسلحه است، یا علیه تو استفاده می شود یا قصد داری علیه ‏دیگران استفاده کنی.‏

بسته بسته جمع مستان می رسند
بسته پیشنهادی ایران به دست روس ها رسید، بسته پیشنهادی سیاست های بانک مرکزی از ‏وزارت کار و امور اجتماعی برگشت خورد، ایران اعلام کرد که به زودی بسته پیشنهادی ‏خود را برای اروپا آماده می کند. و اصولا در این روزها همه مسوولان امر در حال بسته ‏بندی سیاست های دولت نهم هستند. در همین راستا، آگاهان به این سووال پاسخ دادند که ‏اصولا در هنگامک تهیه یک " بسته پیشنهادی" باید چه چیزهایی را در آن بسته بگذاریم و ‏چگونه آن را ببندیم و چگونه به دست دیگران بدهیم؟
عکس بچه: در کلیه بسته های پیشنهادی یک عکس احمدی نژاد در میان جمعیت گذاشته شود ‏تا نشان دهیم که رئیس جمهور محبوب و مردمی است، برای اطمینان خاطر یک عکس از ‏خاتمی که روی صورتش سبیل و دماغ کشیده شده و گوش اضافی هم برای مسخره بازی ‏گذاشته شده، بگذاریم تا بدانند که ممه خاتمی را لو لو برد.‏
گل خشک: در هر بسته یک دسته گل خشک بگذاریم، یعنی فکر نکن ما دلمان به این چیزها ‏خوش است، ما رابطه می خواهیم ولی دنبال این جنغولک بازی ها نیستیم.‏
یک دسته کاغذ سفید: یعنی ما سند و مدرک دست کسی نمی دهیم که بعدا گیر کنیم، اول تو ‏دعوت کن، وقتی ما آمدیم حرف مان را می زنیم، هر چه می گوئیم بین خودمان است و دولت ‏شما و مردم جهان، ملت ایران چیزی نباید بفهمند.‏
یک هسته خرما: یعنی اولا « انرژی هسته ای حق مسلم ماست» و دوما « تحریم ها فایده ‏ندارد.» چون ما اگر از گرسنگی نان و خرما هم بخوریم از حق مان کوتاه نمی آئیم.‏
یک عکس بچه گرسنه آفریقایی: یعنی برای ما اشک یتیمان و گرسنگان مهم است نه پول ‏مفسدین سرمایه دار، یادتان باشد که شما همان استعمارگران پیر هستید.‏
یک سکه کثیف و کهنه: یعنی پول چرک کف دست است، خیال نکن که می توانی با دادن ‏پیشنهادات تشویقی جیفه ناچیز دنیوی ما را فریب بدهی.‏
یک عینک دودی: یعنی ما در جریان همه چیز هستیم و اطلاعات کافی در مورد همه شما ‏داریم، سعی نکن از عوامل جاسوسی استفاده کنی، چون ما خودمان این کاره ایم.‏
یک روزنامه مچاله شده: یعنی تا وقتی توافق نکردیم، حرف را به روزنامه ها نکشید، ‏همانطور که کیلو کیلو روزنامه تعطیل کردیم باز هم می کنیم.‏
یک خنجر خونین: یعنی بدان و آگاه باش که با من از جلو دست ندهی( چون از پشت هم می ‏شود دست داد) و بعد از پشت خنجر بزنی، ما پپه یابو نیستیم.‏
یک ساعت: یعنی حواس ات باشد، به این ساعتی که می بینی می توانست یک بمب ساعتی ‏وصل باشد، اگر نکردیم بخاطر انسانیت مان بوده، ولی اگر فردا بسته پیشنهادی را درست ‏جواب ندادی از این ساعت ها در بازار زیاد است. گرفتی؟

من فیل هستم، من تمساحم
خیلی خوب است که آدم اینقدر اعتماد به هوای نفس داشته باشد و فکر کند که خیلی بزرگ ‏است. گاهی اوقات می بینی یک هواپیما برای مسافرت من کم است و در یک کت و شلوار جا ‏نمی شوم و یک کشور برای توانایی اداره من چیز کوچکی است. از نظر روانشناسی اسمش ‏را می توان گذاشت " نرگس سالاری"، دکتر الفنون در حالی که با بی اعتنایی نگاه می کرد، ‏گفت: « اسرائیل مرده ای است که با هیچ کاری زنده نمی شود.» وی نفس بلندی کشید و ‏دستهایش را به نشانه رفع خستگی به دو طرف برد و گفت: « ایران بزرگترین قدرت جهان ‏است.» وی در حالی که زیر یک قرارداد یک میلیارد دلاری کمک بلاعوض به گامبول آباد ‏آفریقا را امضا می کرد، گفت: « دلار که پول نیست، یک تکه کاغذ پاره است که چاپ شده ‏است.» وی با لگد زیر میز ریاست جمهوری اش زد و گفت: « ما باید جهان را مدیریت کنیم.»‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:2  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

گفتگو با یک روح

سید ابراهیم نبوی - سه شنبه 10 اردیبهشت 1387 [2008.04.29]

po_nabavi_01.jpg
در راستای اینکه حجت الاسلام روح الله حسینیان دوست پسر مرحوم سعید امامی گفته است : ‏‏« باید ملی شدن صنعت نفت را از آیت الله کاشانی بدانیم، مصدق تا اواخر 1329 مخالف ملی ‏شدن صنعت نفت بود.» با این کارشناس تاریخ و مسوول سیاستهای اتفاق افتاده و نیافتاده در ‏گذشته، مصاحبه ای کرده و برخی حقایق تاریخی را افشا نموده و برای کلیه ارواح گذشتگان ‏آرزوی مغفرت می کنیم.‏

ما: لطفا بفرمائید که نهضت ملی شدن نفت اصولا چه جوریا بود؟
روح مذکور: نهضت ملی شدن نفت اصولا قیامی بود که آیت الله کاشانی برای برانداختن رژیم ‏پهلوی و ایجاد حکومت اسلامی و قطع ید ��نگلیس و آمریکا آغاز کرد، اما در همان زمان دکتر ‏مصدق السلطنه که در خانه اش زیر پتو نشسته بود، یک دفعه باد آمد و پتو را پرت کرد به ‏خیابان قوام السلطنه و ایشان چون سردش شده بود، رفت توی خیابان و یک دفعه ایشان وارد ‏نهضت ملی شد ولی تا آن زمان اصلا در هیچ جا گفته نشده که مصدق السلطنه قصد ملی کردن ‏نفت را داشت، حتی گفته شده که انگلیس با قیف ایشان در بشکه نفت می ریخت.‏

ما: پس لطفا بفرمائید که نفت چه جوری بود که توسط آیت الله کاشانی ملی شد و نقش مصدق ‏این وسط چه بود؟
روح مذکور: همانطور که در اسناد تاریخی که در کشوی خانه من نگهداری می شود، بیان ‏شده است، اصولا مصدق السلطنه از سال 1320 تا زمان کودتا چهار بار از زیر پتو درآمد و ‏دو بار هم از نردبان بالا رفت و حتی مرحوم کاشانی وقتی می خواست نفت را ملی کند، ‏مجبور شد با ایشان برود ز