تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

بی خیال فرش، بیا تو با کفش

ابراهیم نبوی  - دوشنبه 31 تیر 1387 [2008.07.21]

سعید جلیلی در پاسخ به صدای آمریکا گفت: " کار دیپلماسی مثل فرش ایرانی است، میلی ‏متری جلو می رود، دقیق و ظریف و نهایتا زیبا و بادوام است." در همین راستا برخی شباهت ‏های فرش ایرانی و دیپلماسی دولت احمدی نژاد به این شرح تقدیم می شود:‏

دیپلماسی انباری
در همان هفته اول ورود احمدی نژاد به دفتر ریاست جمهوری خاتمی، رئیس جمهور جدید ‏اولین کاری که کرد این بود که تعدادی از فرش های زیبای ایرانی( که احتمالا حاصل یک ‏دیپلماسی بود) جمع کرد و فرستاد توی انبار. ‏

دیپلماسی لگد بخور
همانطور که فرش ایرانی باید لگد بخورد تا درست بشود، دیپلماسی ایرانی هم عادت دارد تا ‏لگد نخورده است شکل درست خودش را پیدا نکند.‏

دیپلماسی روستاباف
هم فرش ایرانی و هم دیپلماسی دولت نهم را روستائیان می بافند، اما بعدا در شرایط اقتصادی ‏بد فروخته می شود.‏

دیپلماسی لوله ای

فرش ایرانی و دیپلماسی را آدم حسابی استفاده می کند، اگر آدم بعد از عمری به موقعیتی ‏رسیده باشد، یک عالمه فرش می خرد و همه را لوله می کند و می گذارد گوشه اتاق و فقط ‏برای دیدار رسمی و میهمانی از آن استفاده می کند و از دیپلماسی گلیم و موکت نمدی استفاده ‏می کند.‏

فرش و قطار
درست است که دیپلماسی ایرانی دیروز تبدیل به فرش شده، ولی تا سال قبل قطاری بود که نه ‏دنده عقب داشت و نه ترمز، آدمی که با قطار بدون ترمز وسط شکم دیپلماسی می رود، کف ‏قطار فرش پهن نمی کند.‏

بی خیال فرش، بیا تو با کفش
یک فرش ایرانی دو سال طول می کشد که بافته شود، آدمی که بیست تا میهمان با توپ و تانک ‏و چکمه پشت درخانه اش ایستاده اند و تازه موشکش برای پرتاب احتیاج به فوتوشاپ دارد، ‏جلوی تانک فرش پهن نمی کند.‏

دیپلماسی توی قاب

فرش ایرانی ظریف است، زیباست، ماندگار است، قیمتی است، به همین دلیل قابش می کنند و ‏به دیوار آویزانش می کنند، دیپلماسی ایرانی هم همین طور است، فقط به دیوار آویزانش می ‏کنند که معلوم می شود داریم.‏

فرش نیم زرعی بد خواب
آقا دیروز با ترکمن ها سر گاز دیپلماسی می کرد، یک فرش ترکمنی خرید انداخت کف اتاقش. ‏دو روز بعد بخاطر امام رضا تصمیم گرفت دیپلماسی را شرقی کند، یک خرسک مشهدی ‏خرید انداخت کف اتاق. سه ماه بعد با اروپایی ها دعوا کرد، فرش کرمانی ظریف درست و ‏حسابی را که بیست سال بافتش طول کشیده بود، فروخت و با پول نفت فرش چینی تقلبی وارد ‏کرد و انداخت آن گوشه اتاق. بعد بخاطر امام زمان دیپلماسی کشور را عوض کرد و رفت به ‏طرف سوریه و لبنان و فرش قمی دوزاری خرید و انداخت گوشه چپ اتاق. بعدا رفت با ترک ‏ها و روس ها حال پخش کرد، فرش تبریز نیم زرعی گرفت و آویزان کرد به دیوار. حالا کف ‏اتاق وزارت خارجه بیست جور فرش است و چهل جور دیپلماسی. نه رنگ شان به هم می ‏خورد نه بافت شان و نه خواب شان.‏

احساس فرشی و عرشی
یک روز احمدی نژاد وایستاده بود روبروی آینه و به خودش نگاه می کرد. گفت: یک عینک ‏دودی برام خریدن 250 دلار، یک کت و شلوار برام خریدن صد هزار تومن، یک کفش ‏مشکی برام خریدن شصت هزار تومن، یه ماشین سوار می شم که قیمتش صد میلیون تومنه، ‏یه هواپیما سوار می شم که قیمتش ده میلیارده، یه جوراب سفید برام خریدن که قیمتش چهار ‏هزار تومنه، یه فرش تبریز انداختن توی اتاقم که قیمتش دو میلیون تومنه... بعد نگاهی به آینه ‏کرد و گفت: ولی این قیافه ریده به همه اینها....‏

نتیجه گیری دیپلماتیک: آدم باید حرفی بزند که بهش بیاید، وگرنه شجریان بهتر از همه ما آواز ‏می خواند، عنصری هم بهتر از همه شعر می گوید.‏

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 4:54  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جستار فلسفي در باب اسلام و دموکراسي

ابراهیم نبوی- یکشنبه 30 تیر 1387 [2008.07.20]


 

تقريبا نود و هشت درصد امت شهيدپرور و بخصوص انواع انديشمند آن هيچ ترديدي ندارند که اسلام با دموکراسي تضاد دارد. اين نود و هشت درصد روزي نود و هشت مقاله در همين راستا منتشر مي کنند. اما ما چون هميشه فکر مي کنيم حق با آن دو درصد است، دلايل قطعي، روشن، آشکار و بديهي خود را در مورد سازگار بودن اسلام و دموکراسي عينا به عرض مي رسانيم:

فرض اول: اصلا مهم نيست که اسلام با دموکراسي سازگار است يا نه، چون دموکراسي موضوعي است که بين مردم وجود دارد، اما اسلام بين مردم وجود ندارد.

توضيح ضروري: اصولا اسلام اگر هم با دموکراسي سازگار باشد، اتفاق مهمي نمي افتد، چون مسلمانان به همان دليلي که بقيه کارهاي سازگار با اسلام را انجام نمي دهند، اين يکي را هم انجام نمي دهند، بنابراين چيزي که مهم است اين است که آيا مسلمانان با دموکراسي سازگار هستند يا نه؟

عکس قضيه: تقريبا 99 درصد کساني که طرفدار دموکراسي هستند و معتقدند که اسلام با دموکراسي سازگار نيست، خودشان مسلمان هستند و همين نشان مي دهد که اسلام با دموکراسي سازگار است.

دومين عکس قضيه: اصولا اسلام بايد با دموکراسي سازگار باشد، چون اگر نباشد خواهرمان و مادرمان با مشکلات فراواني مواجه خواهند شد و چون ما بايد به فکر خواهر و مادرمان باشيم، بنابراين به نفع مان است که اسلام با دموکراسي سازگار باشد.

روش اثبات منطقي: فرض کنيم مسلمانان مجبور باشند بين اسلام و دموکراسي يکي را انتخاب کنند، طبيعي است که آنها اگر مسلمان باشند، اسلام را انتخاب مي کنند، در نتيجه بايد بسرعت فرار کنيم، چون تا چند دقيقه بعد کره زمين منفجر مي شود. اما طبيعي تر اين است که مسلمانان دموکراسي را انتخاب کنند، چون اگر کره زمين منفجر شود، خودشان هم مي ميرند. و چون مسلمانان حتي اگر به فکر دموکراسي هم نباشند، به فکر جانشان هستند، به همين دليل دموکراسي با اسلام سازگار است.

روش دوم اثبات منطقي: فرض مي کنيم ک�� مسلمانان بخواهند بين دموکراسي و اسلام يکي را انتخاب کنند. اگر ما طرفدار دموکراسي باشيم، بايد اميدوار باشيم که آنها دموکراسي را انتخاب کنند و اگر مخالف دموکراسي باشيم، بايد اميدوار باشيم که آنها اسلام را انتخاب کنند. به همين دليل آدمي که طرفدار دموکراسي است بايد ديوانه باشد که مسلمانان را در شرايطي قرار بدهد که به ضرر خودش تمام شود، مگر اينکه واقعا ديوانه باشد، که طبق بررسي هاي جديد تعداد ديوانه ها اخيرا افزايش يافته است.

روش بررسي غيرنظري: مسيحيت با دموکراسي سازگار است، براي مثال ميليونها نفر در سيصد سال گذشته به دليل همين سازگاري کشته شد�� اند. يهوديت هم با دموکراسي بسيار سازگار است، تقريبا لازم است يک دور تاريخ زندگي يهوديان را ورق بزنيم تا بفهميم که در طول تاريخ هميشه يهوديت با دموکراسي سازگار بوده است. مي ماند بودائيان که در چين سالها با دموکراسي سازگار بودند و هستند. وقتي مسيحيت و يهوديت با دموکراسي سازگار است، چرا اسلام نمي تواند سازگار باشد؟

قضيه عکس روش بررسي غيرنظري: علت سازگاري مسيحيت و يهوديت و بودائيان با دموکراسي اين است که اصولا مسيحيان و يهوديان و بودائيان دموکرات چندان هم مسيحي و يهودي و بودائي نبودند، سووال اين است: حالا مگر ما مسلمانيم؟ و اگر اين يک ميليارد آ��مي که اسم شان مسلمان است، اگر واقعا مسلمان بودند، سنگ روي سنگ بند مي شد؟

اثبات ضرورت نتيجه به جاي حقيقت: اصولا دموکراسي ضروري است، وگرنه مي ريزند همه مان را کتک مي زنند، به همين دليل اگر اسلام هم با دموکراسي سازگار نباشد، ما به جاي اينکه زور بزنيم تا اثبات کنيم که اين دو تا با هم سازگار نيستند، بايد فشار بياوريم که سازگار بشوند. براي سازگار شدن مسلمانان با هر چيزي( اعم از فاشيسم، کمونيسم، امپرياليسم، سلطنت، سوسياليسم....) چند سالي وقت لازم است. وقتي مسلمانان دهها سال جزو بهترين کمونيست هاي دنيا بودند، طبيعي است که مي توانند دموکرات هم باشند.

برهان خلف يا چرا در ايران مسلمانان با دموکراسي سازگار مي شوند؟ در اسلام بطور طبيعي چيزهايي مثل عرق سگي، رقص باباکرم، موسيقي دامبولي ديشو، روسپيگري، دروغ، فيلم پورنو، ربا، ريا و چيزهاي ديگري شبيه اين حرام است و طبيعي است که با دين سازگار نيست، وقتي همه اينها در ايران وجود دارد، دين هم وجود دارد، چطور دموکراسي نمي تواند وجود داشته باشد؟

عکس برهان خلف: اصولا در ايران اکثر مسلمانان نماز نمي خوانند و بيش از اکثر مسلمانان روزه نمي گيرند، وقتي هشتاد درصد مسلمانان مي توانند بدون نماز خواندن مسلمان باشند، چرا نمي توانند دموکرات باشند؟

نتيجه بسيار مهم: به احتمال زياد اسلام با دموکراسي سازگار نيست، ولي کسي به اسلام اعتقاد ندارد که بخواهد با دموکراسي ناسازگار باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:6  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

اپوزیسیون شناسی تفصیلی

ابراهیم نبوی - سه شنبه 25 تیر 1387 [2008.07.15]

پوزیسیون(‏Posission‏):‏‎ ‎وضع موجود. مجموعه کسانی که تصمیم دارند حکومت و دولت را ‏حفظ کنند، اما کارهایی که می کنند خلاف آن را نشان می دهد. مقامات. وزرایی که هنوز ‏استعفای شان اعلام نشده است. آنها. اینا. با واژه هایی مانند " پدرسوخته ها"، " دزدها"، " ‏زورگوها" و " این دیوونه ها" هم توصیف می شوند. گروهی از مدیران کشور که از ماشین و ‏خانه دولتی استفاده می کنند و باعث افزایش قیمت خانه و ماشین مردم می شوند. حضرات. ‏‏"آقایان. " برای توصیف این گروه گاهی از واژه های کشدار استفاده می شود." حشرات ‏الارض". ‏
ابوالقاسم حالت در این باب گفته است:‏
اینقد�� مگوی از گزند حشرات
شاید که نصیب خلق گردد خطرات
چون دفع گزند حشرات آسان است
سخت است رهایی از گزند حضرات

‎ ‎اپوزیسیون(‏Oposission‏): مخالف. کسی که وضع موجود را قبول ندارد. گروه نمایندگان یا ‏افراد مخالف با سیاست دولت در یک جامعه. تعدادی از مخالفان دولت که فکر می کنند دارند ‏با آن مبارزه می کنند. گروهی از مخالفان دولت که ترجیح می دهند به جای مخالفت با دولت ‏فعلی با دولت قبلی یا دولت بعدی مبارزه کنند. مردم. بقیه. کسانی که رسما داخل رئیس جمهور ‏و مقامات عالی تر حکومت نیستند. ‏

اپوزیسیون خارج از کشور(‏Outside Oposission‏): گروهی از مخالفان حکومت که بیرون ‏کشور زندگی می کنند و تفریح آخر هفته شان سیاسی است. برگزار کننده مجالس تفریح و ‏عزاداری بیرون کشور. نوعی جوان که در جوانی مخالف حکومت بوده و حالا هم فکر می ‏کند مخالف است. کسانی که در پاریس راه می روند ولی به خرم آباد فکر می کنند. نشانه های ‏اولیه: " داشتن لهجه غلیظ، سبیل، پرش زیر چشم، قدرت واکنش عصبی سریع دارند، خودشان ‏قورمه سبزی می خورند، اما به بچه های شان استیک می دهند." انواع: خیلی رادیکال ‏‏(فارسی بلد نیستند)، رادیکال (بچه های شان فارسی بلد نیستند)، طرفدار براندازی (به جای ‏تفریح در ایران به کوبا و مراکش و دبی می روند)�� چپ طرفدار نافرمانی مدنی(هر سه ماه ‏یک میهمان ایرانی دارند)، چپ معتدل( همسر یا دخترشان هر شش ماه ایران می رود)، ‏اصلاح طلب غیرحکومتی (یواشکی به ایران می روند و برمی گردند.) اصلاح طلب (تصمیم ‏دارند به ایران برگردند ولی بلیط پیدا نمی کنند.) طرفدار حمله آمریکا (هر شش ماه یک بار ‏به ایران می روند) سیاستمداران معتدل (مدتهاست کسی اسم شان را نشنیده است.) ‏
‏ ‏
پوپولیسیون(‏Popolission‏): گروهی از نیروهای سیاسی درون حکومت یا بیرون حکومت ‏که وقتی در مورد زن شان حرف می زنند یواش حرف می زنند ولی وقتی درباره سیاست ‏حرف می زنند فریاد می کشند. عوام زده ای که امیدوار است عموم مردم جزو عوام باشند. ‏علاقمند به سخنرانی. سیاستمداری که معمولا انسان ها را بصورت دسته جمعی می بیند. ‏گروهی از مقامات حکومتی که فرض می کنند مردم احمق اند و هر چیزی که آنها می گویند ‏باور می کنند. روش های کار: " سفر شهرستانی، سخنرانی، دائم الملاقات، پرکاری، داستان ‏گویی، هر کاری را دوست دارند مثل جنگ انجام دهند جز جنگ." وسایل مورد علاقه: ‏دوربین، میکروفون، بلندگو، دوربین، آینه، لباس، هواپیما، دوربین، بلیط، عینک، پرچم، کیف، ‏محافظ، بچه کوچک برای بغل کردن. شیوه حرف زدن در میان جمع: حرکات شدید دست، ‏داستان گویی، بالا و پائین بردن صدا، تهدید کردن کسانی که نیستند، ابراز ارادت نسبت به ‏کسانی که هستند، حرف نزدن در مورد رئیس، تهدید کردن مرئوس.‏
‏ ‏
کاپوزیسیون(‏Capusission‏): کاپو: رئیس، بزرگ، آقا، بلندمرتبه، پیشوا، رئیس یک مشت ‏گرفتار. نوعی از حکومت یا جریان سیاسی که از طریق رئیس تصمیم می گیرند. نوع ‏حکومتی: در این نوع پوزیسیون حکومت از طریق رئیس بزرگ به روسای کوچک تر دستور ‏می دهد که بقیه را اداره کنند. نوع هنوز به حکومت نرسیده: گروهی که رئیس دارند، نایب ‏رئیس هم دارند، فقط مردم ندارند. ‏

توپوزیسیون(‏Topoz-ission‏): توپوز: وسیله ای مانند چماق و گرز. در این وضعیت افرادی ‏که چماق دارند افرادی را که چماق ندارند، قانع می کنند که چون دردش زیاد است، بنابراین ‏قابل قبول است. نوعی دولت یا حکومت که از طریق فشار دادن رضایت مردم را جلب می ‏کنند و وقتی زورشان تمام شد فشار داده می شوند. حکومتی که عقل ندارد ولی زور دارد. نوع ‏غیرحکومتی: همه گروههایی که قبلا دولت داشتند یا زور داشتند ولی الآن منتظرند تا دولت و ‏زور را دوباره به دست بیاورند.‏

بی پوزیسیون(‏Bi-posission‏): گروهی از مردم که نه از وضع موجود خوششان می آید و نه ‏از کسانی که می خواهند آن را تغییر دهند. مردم عادی قبل از مواجه شدن با دوربین ‏تلویزیون. امت شهیدپرور. نخودی ها. گروهی از آدمها که شکل شان براساس وضع بعدی ‏تغییر می کند و قبلا شبیه وضع قبلی بودند. کسانی که منتظرند اتفاقی بیفتد ولی از هیچ اتفاقی ‏خوششان نمی آید. ‏

پفیوزیسیون(‏Pofuse-ission‏): گروهی از نیروهای اجتماعی یا افراد یا گروههای سیاسی که ‏از طریق فروش خود یا دیگران درآمد کسب می کنند. سابقه قبلی: عضو سابق حکومت، ‏روشنفکر سابق، قهرمان سابق، سیاستمدار سابق، وبلاگ نویس سابق. در اثر بحران مالی و ‏تغییرات سریع سیاسی تسریع می شود. روش کار: افشاگری، اغواگری، غوغاگری. این دوره ‏معمولا دوران گذار است و در آن اپوزیسیون در اثر پفیوزیسیون به پوزیسیون تبدیل می شود ‏و بالعکس.‏

نوپوزیسیون(‏No-posission‏): نوعی اپوزیسیون که هیچ پوزیسیون یا اپوزیسیونی را قبول ‏ندارد و امیدوار است هر نیروی عضو اپوزیسیون یا پوزیسیون او را قبول داشته باشد.‏

شوپوزیسیون(‏Show-posission‏): نوعی اپوزیسیون که در حال نشان دادن مخالفت خود با ‏وضع موجود است. او امیدوار است همه او را ببینند، ولی کسی قضیه را جدی نگیرد. محل ‏رشد این موجود معمولا در میان جمعیت و روی صحنه یا در حال اعتراض یا در هنگام ‏انتخابات است. شوپوزیسیون معمولا پس از مدتی نمایش از صحنه خارج شده و تا مدتی دیده ‏نمی شود. ‏

پی پی زیسیون(‏Pipi-sission‏): نوعی از مقامات، مدیران عالی اجرایی، رئیس جمهور، ‏نخست وزیر که از طریق تولید سریع و انبوه پی پی وضع خود را تثبیت و وضع خراب را با ‏ادامه آن برای دیگران قابل قبول می کنند. روش کار: نمایش وضع کنونی به عنوان بهترین ‏وضع، تغییر سلیقه جمعی از طریق قهوه ای کردن کل جامعه. تبدیل تولید اندک به تولید انبوه.‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 0:5  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 25 تیر 1387

لجن!

زنده باد مردانی که مانند مولای شان علی وقتی می خواهند به فقرا کمک کنند، شبها نانی در دست می گیرند و چهره پنهان می کنند تا فقرا از فقر خود خجالت نکشند. زنده باد آقای وزیر پیرو عدل علی که چنین به فکر فقرا هستید.

زنده باد خدمتگذاران ملت که دخترکان معصوم و فقیر را جلوی دوربین به صف می کشند تا وزیری بسته هزارتومانی را به دست بگیرد و وقتی عکاس شروع کرد به عکاسی کردن، با لبخندی که به زور روی لب هایش ماسیده است، پول بدهد به بچه ها و مدیر موسسه به بچه ها بگوید: بچه ها لبخند بزنید، دارند عکس می گیرند. لبخند بزنید تا آقای وزیر نشان بدهد که تا چه حد فرزندان ایران زمین را دوست می دارد.

زنده باد مدیران عزیزی که دخترکان معصوم رها شده در خیابان ها را به خانه های اخلاق و انصاف می آورند تا به جای اینکه آنان به خودفروشی بیفتند، جلوی دوربین های وقیح و کثیف تبلیغات پوپولیستی و احمقانه دولتی که بوی لجن می دهد، به آنها پول بدهند و برای خودشان آدم بخرند.

زنده باد دولت عزیزی که برای سربلندی ملت همه کار می کند، همه تلاشش را می کند تا مردم را به بردگانی تبدیل کند که مستقیما و جلوی دوربین از دولت پول می گیرند. زنده باد سوسیالیزم احمدی نژادی که جهان را تکان داده است.

و زنده باد مردانی که حیثیت امام شان را که هزار بار گفته اند در خفا و در نهان به فقرا چیزی می داد تا آنان شرم نکنند، حیثیت امام علی را به دو روز دولت بی عرضه بی کفایتی می فروشند تا بچه ها با چشم خودشان ببینند و باور کنند که تمام آن افسانه ها دروغ بود.

ایستادم، آقای وزیر آمد، به هر کدام مان یک هزار تومانی دادند، خانوم مدیر گفت هر وقت پول دست تون دادند و عکاس عکس گرفت لبخند بزنید. ولی من خجالت می کشیدم. توی خیابون وقتی گدایی می کردیم کسی ازمون عکس نمی گرفت. راستی آقای عکاس! این عکس ها رو کجا چاپ می کنین؟

آقای وزیر! چه می کنید با این ملت؟
آقای وزیر! ما که دین نداریم. لااقل بگذارید فکر کنیم علی آزاده بود.
آقای وزیر ما که می دانیم عدالت شما دروغ است و جز برای دوربین کاری نمی کنید، لااقل بگذارید فکر کنیم امام تان مثل شما دروغگو نبود.
آقای وزیر! ما که می دانیم فقیریم و اگر از اینجا بیرون مان کنند، شب را باید زیر یک گردن کلفت بخوابیم و دو سال بعد هم بفروشندمان به یک جاکش رسمی، لااقل حالا بگذارید در همین جا در بدبختی مان بمانیم، چرا عکس مان را می گیرید؟

نگذارید بچه ها شک کنند که خوبی مرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:59  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

دوشنبه 24 تیر 1387

احمد عزیز! کارت را بکن!

احمد عزیز!
نوشتن نامه قبلی اگرچه از سر احساس رفاقت و همدردی و احساس دوستی بود، اما با واکنش هایی مواجه شد که چندانش نمی پسندم.

کیهان آن نامه را چماقی کرد و با آن به سر تو و من و یکی دیگر کوبید، صدا و سیمای نکبت نیز به استناد آن نامه چنان نمایاند که گویی آنچه نوشتم در شرح گفتگوی تو با صدای آمریکاست، داریوش سجادی چنان نوشت که انگار بنده و ایشان فرشتگان قراول و یساول بارگاه شاه فرنگستانیم و بی رخصت ما فرصت ورود میسور و میسر نمی شود و حضرتت باید مهر من و ایشان را زیر پاسپورت داشته باشی، وگرنه آن عین الله باقرزاده پیشنهاد هیچ کاری را در شهر نیویورک به تو نمی دهد. حسین درخشان هم که مطابق معمول دید که از مرز گریختی و نمی تواند تو را زنده تحویل ماموران مذکور دهد، خودش را دلخوش کرد به متلکی که همچنانش خواهی شنید. رشته او سر دراز دارد و درازی اش وصل می شود به ....

و اما بعد.... واقع داستان اینکه قصدم ز گفتن آن ماجرا نبود، ما را به ماجرای تو این کارها نبود، درددلی بود از سر پنجاه سالگی به جوان دوست داشتنی سی ساله کشورمان که خودش با بلد و بی بلد، زیر فشار نه سال درد و رنج سوخته و آموخته شده است و هنوز جوانی به سر نکرده و میانش زیر بار روزگار خم نشده، آردها را نه تنها بیخته، بلکه رخت ها را هم آویخته و نه به نصایح الملوک من نیازی دارد و نه به سیر و سلوک پوزیسیون و اپوزیسیون و پفیوزیسیون. و راستش را بخواهی بعد از آن همه جار و جنجال آن نامه پشیمان شدم که آمدیم کلاهی بیاوریم که در این ممالک فرنگ بی کلاه کار به پیش نمی رود، جای کلاه سر آوردیم.

احمد عزیز!
غرض من از آن نامه صاف و پوست کنده حرف هایی بود از سر تجربه و غم و حیرت از اوضاع ایرانیان مقیم فرنگ و آنچه با هم می کنیم و می کنند و خواهند کرد، نه قصد پیچیدن نسخه ای را برای تو داشتم و نه اصولا از نصیحت و راه نشان دادن برای دیگران خوشم می آمد. راستش را بخواهی کمی هم پشیمان شدم که چرا آن نامه را از سرگشادش برایت فرستادم و چرا ای میل نکردم که لااقل رخت های چرکمان را جلوی خانه آقای ح دال و دال سین و کیهان و صدا و سیما پهن نکنیم. حال می گویمت که خودت بقاعده ده تا موجود از نبوی سانان عقل داری و خودت سرت که به دار بوده که هیچ سرت به کار هم هست. هرچه گمان می کنی بحق است بکن و چه بسا که ما هم بیلی به دوش مان انداختیم و راهی را کنارت باز کردیم.

البته که امیدوارم مرا دوست خودت بدانی و گاه که نقد احوال میسر می شود و حرفی زده می شود دلخور نشوی و بدانی که بالاخره اگر ما پوست همدیگر را هم که بجویم استخوان همدیگر را دور نمی اندازیم.

می خواستم تلفنی زنگی بزنم و همین ها را بگویم، ولی دیدم نوشته را اول بهتر است با نوشته ای جمع و جو��ش کنم، بعدها فرصت بسیار است که بگوئیم و بشنویم و بخندیم و الخ...

ابراهیم نبوی
23 تیر 1387

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:50  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شنبه 22 تیر 1387

داریوش! تو رو خدا حرف نزن!

آقای داریوش سجادی!
این یادداشت را تنها برای آن می نویسم که نکته هایی را برای دیگران روشن کنم، وگرنه خودت می دانی که مدتهاست دیگر اهمیت خودت را برای پاسخ دادن از دست داده ای. قبل از آغاز سخن، نکاتی چند را ضروری می دانم که توضیح دهم.

اول: خوانندگان عزیزی که وقتی هر از چندگاهی از من انتقاد می کنند که چرا وقت گرانبهای خود را صرف داریوش سجادی یا سایر موجودات غیرضروری می کنم، بدانند که من در حال حاضر همه مطالبم را نوشته ام، هیچ کار دیگری نداشتم و داشتم می رفتم دستشویی که یاد سجادی افتادم، قسم می خورم که بیش از 20 دقیقه برای این( بهترین نام برایش همین است، این) وقت نگذاشتم. به همین دلیل به میزان بیست دقیقه از همگان عذر می خواهم.

دوم: درست است که داریوش سجادی اهمیتی ندارد و نباید به چیزهایی حسابش کرد، ولی هر چند ماه اجازه بدهید چیزی بنویسیم که این جو��ن گمنام یا خوشنام فکر نکند که هیچ کس آدم حسابش نمی کند، حداقل من یکی که ایشان را به چیزی حساب می کنم، چون واقعا می دانم دست خودش نیست و در دوران جوانی واقعا برای خودش کسی بوده است و واقعا زمانی دلش می خواست آدم مهمی شود و اگر فارسی بلد بود، سیاست می فهمید، چهار تا کتاب خوانده بود، کمی استعداد داشت، میلیاردر بود، یا حتی اگر غلط املایی و دستوری در فارسی نوشتن نداشت، شاید امروز می شد جزو نویسندگان قابل تحمل حسابش کرد. به همین دلیل من واقعا از دوستان می خواهم به سجادی مثل کسی نگاه کنید که یک عیب خداداد دارد، این را که نباید مسخره کرد. تقصیر خودش که نیست، نمی فهمد. باید به او کمک کنیم تا از این وضع دربیاید، او نیاز به فیزیوتراپی فکری دارد و ما در قبال او مسوولیم.

داریوش جان!
تو چرا هر وقت کسی به کسی چیزی می گوید، خودت را پرت می کنی وسط دعوا؟ کسی از تو دعوت کرده؟ به تو ربطی دارد؟ اصلا چکاره حسنی که می پری وسط بازی و نظر پرتاب می کنی؟ من مثل بچه آدم یک نامه کاملا انسانی که ربطی به هیچ چیزی جز عواطفم نسبت به احمد باطبی عزیز نداشت، برایش چیزی نوشتم، به تو چه که خودت را این وسط لوس می کنی؟ باباجان! هیچ وقت خودت را همچون نسیمی سبک مکن، چون یک دفعه باد می بردت و خیلی بد می شود. من نه ربطی به تو دارم، نه خدا را شکر شباهتی به تو دارم، نه حرفم به تو مانند است، نه موضعم شبیه توست. چه معنی دارد که از نامه آدم سوء استفاده می کنی؟

اصلا نوشته من ربطی به حرف های باطبی در صدای آمریکا نداشت، من نامه را قبل از برنامه نوشته بودم، حتی آن مجری عقب مانده صدا و سیما هم که اشاره کرد که نوشته من راجع به مصاحبه باطبی با صدای آمریکاست، غلط زیادی کرد. اصلا چنین نبود. من اشاره ام به برخی نوشته های باطبی قبل از خروج از ایران بود. بی خودی چرا دروغ می گوئید یا گمان باطل می زنید؟

سجادی عزیز!
جان مادرت! دست از این دخالت های بی مورد در کارهای بزرگترها بردار. بالاخره عده ای ک��رهای مهمی دارند و حرف هایی دارند که می خواهند به هم بزنند، خودشان هم می دانند حرف شان چیست، شما قبل از اینکه اجازه بگیری، یا مدرک دیپلم ات را نشان بدهی، یا اثبات کنی که در روزنامه ندای نمین سه بار در مورد نقش جاده سازی در کوهستان چیزی نوشتی، حرف نزن. بخدا زشت است. اگر واقعا خوشت می آید هر روز فحش خواهر و مادر نثارت شود، برو سراغ پزشک، شاید راه بهتری برای درمان وجود داشته باشد. نمی شود که تو هر چیزی می نویسی همه به تو بد و بیراه بگویند و کار به جایی برسد که " داریوش سجادی" بشود فحش. هر کسی می خواهد بگوید فلانی نمی فهمد، می گوید " ببین چقدر سجادی شده است!"یکی از دوستانم در مورد درخشان می گفت: " این حسین درخشان سجادی ترین آدمی است که دیده ام." واقعا خوب نیست که اینطوری خودت را خراب تر می کنی، بالاخره زمانی قرار بود آدم مورد احترامی بشوی، حیف است که حتی آن آرزو را هم ضایع می کنی.

سجادی ترین!
خواهش می کنم قبل از دخالت در کارهای دیگران، کمی فکر کن. شاید بهتر به نتیجه برسی. اینقدر هم بسرعت پاسخ نده، کسی که از تو انتظار ندارد، نوشته ات را به کسی که با ادبیات ایران معاصر آشناست نشان بده، یک ویراستار پیدا کن، با برخی افراد که مسائل سیاسی ایران را می شناسند مشورت کن، بعدا مقاله را منتشر کن. حالا دو روز دیرتر فحش خواهر و مادر نثارت شود که چیزی نمی شود، کمی صبر داشته باش.

داریوش جان!
باور کن اگر حدس می زدم، روزنامه ای مثل کیهان نوشته ام را منتشر می کند، یا صدا و سیما آن را بازتاب می دهد یا تو این وسط با دسته بیلی حضور خود را در صحنه گفتگوی دو نفر اهل علم( به نسبت تو خودمان را مقایسه کردم.) اعلام می کنی، قطعا نامه را ای میل می کردم به باطبی عزیز و باعث نمی شدم که تو هم جوابیه بنویسی و این همه فحش بطور طبیعی نثارت شود.

همه اینها به کنار، برای آینده موارد زیر را در نظر بگیر:
اول: حرف های من و باطبی موضوع گفتگوی دو آدمی است که کار سیاسی می کنند و این موضوعات مهم به شما هیچ ربطی ندارد، شما دل به کار بده و خاکبازی نکن و در کار بزرگتر وارد نشو.
دوم: کاری به کار باطبی نداشته باش، این بچه به اندازه کافی مصیبت کشیده است، ممکن است مجبور شوم برای اینکه او را از شر تو نجات بدهم، دو سه تا نامه حرامت کنم. خودت حرمت خودت را نگه دار.( معنی: یعنی احترام خودت را نگه دار.)
سوم: لطفا نامه هایت را تا وقتی یک ویراستار پیدا نکردی برایم بفرست تا حداقل نامه بدون غلط منتشر شود.
چهارم: تو موظف نیستی هر ماه با نوشتن یک مقاله اثبات کنی که آدم بیماری هستی که کاری جز دفاع از فاشیست های ریاکار یا حمله به آدمهایی که زجر کشیده اند و مورد ستم قرار گرفتند، نداری. می توانی این کار را هر شش ماه یک بار انجام بدهی که به کارهای دیگرت هم برسی. البته من نمی دانم کار دیگری جز این هم داری؟

ابراهیم نبوی
22 تیر 1387

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:48  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

جامعه شناسی افکار عمومی در ایران

ابراهیم نبوی - پنجشنبه 20 تیر 1387 [2008.07.10]

 

شاید به این موضوع فکر کردید که چرا در ایران هیچ وقت " نظر" مردم قابل پیش بینی نیست ‏و به همین دلیل هم " نظرسنجی" جواب نمی دهد و بر اساس نظرسنجی علمی هم نمی توان ‏چیزی را پیش بینی کرد. مثلا همه ما می دانیم که حداقل نود درصد مردم ایران مخالف ‏جمهوری اسلامی هستند و طرفداری برکناری حکومت اند، از طرف دیگر تقریبا همه اصلاح ‏طلبان معتقدند که 75 درصد مردم کشور طرفدار اصلاحات اند، و یک واقعیت دیگر این است ‏که جمهوری اسلامی معتقد است که حداقل 99 درصد مردم ایران با تغییر حکومت در ایران ‏مخالفند و طرفدار اسلام و انقلابند. یکی دیگر از واقعیات ایران هم این است که بین چهل تا ‏شصت درصد مردم ایران طرفدار سلطنت اند، و بی هیچ تردیدی بین 99 تا 110 درصد مردم ‏هم طرفدار مجاهدین خلق اند، اما همگان می دانیم که بیش از صد درصد مردم ایران مخالف ‏مجاهدین خلق اند. معمولا واقعیت نشان می دهد که مردم ایران حداقل بین 300 تا 400 درصد ‏کل جمعیت کشور نظر دارند. اما یک واقعیت دیگر هم وجود دارد و آن اینکه همه مردم ‏مطمئن هستند که نظام جمهوری اسلامی می خواهد هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور شود، به ‏همین دلیل است که ما در انتخابات شرکت نمی کنیم، چون معلوم است که هاشمی رفسنجانی ‏رئیس جمهور می شود، با این وجود احمدی نژاد رئیس جمهور می شود و پس از انتخابات ‏هیچ کس شکی ندارد که جمهوری اسلامی از همان ابتدا قصد داشت احمدی نژاد رئیس جمهور ‏شود. همه اینها نشان می دهد که نظرسنجی در ایران تقریبا کاری غیر ممکن است، ما هرگز ‏نمی توانیم بگوئیم نظر مردم ایران چیست و از چه راهی می توان نظر مردم را فهمید. برای ‏توضیح بیشتر دلایل اینکه چرا هرگز نمی توان فهمید نظر مردم ایران چیست، برایتان می ‏گوئیم.‏

اول: یک ایرانی هرگز نظرش را به کسی نمی گوید، اگر بگوید هم دروغ می گوید.‏

دوم: مردم معمولا به کسی که می خواهد نظرشان را بداند، نظری را می گویند که لازم است ‏بگویند، نه نظری که دارند. مثلا یک نفر که طرفدار اصلاحات است، در نظرسنجی برای ‏اصلاح طلبان اعلام می کند که در انتخابات به معین رای می دهد، اما در مصاحبه با تلویزیون ‏چنان حرف می زند که انگار به قالیباف رای می دهد، همین آدم در مصاحبه با خبرنگاران ‏خارجی اعلام می کند که در انتخابات شرکت نخواهد کرد، با همه این احوال وی در انتخابات ‏حاضر می شود و به ..... رای می دهد.‏

سوم: بسیاری از ایرانی ها صبح که می خواهند برای رای دادن بروند، تصمیم می گیرند به ‏هاشمی رای بدهند، ولی وقتی پای صندوق می رسند، عصبانی می شوند و به احمدی نژاد رای ‏می دهند. در حقیقت نظرسنجی از مردم ایران کاری غیرممکن است، چون نظر مردم در ‏لحظه ای که از آنها نظر می پرسید یک چیز است و در زمانی که نظرشان جمع بندی می شود ‏چیزی دیگر است، و زمانی که نظرشان اعلام می شود، کاملا با دو حال قبلی متفاوت است.‏

چهارم: نظرسنجی از مردم ایران تقریبا کاری غیرممکن است، اگر فرض کنیم که سه مورد ‏اول حل شده باشد، مردم ایران نظرشان را بگویند، نظرشان تغییر نکند، و اصولا نظری داشته ‏باشند، دو حالت مفروض است، یا نظرشان به نفع دولت است، در این حالت کسی نتیجه ‏نظرسنجی را باور نمی کند و مردم خواهند گفت که این نظرسنجی دروغ است و اگر ‏نظرسنجی نشان بدهد که مردم نظری مخالف دولت دارند، نظرشان غیر قابل انتشار است، ‏چون اگر این نظر منتشر شود، آنها تحت تعقیب قرار می گیرند و هیچ راهی هم برای اثبات ‏نظرشان ندارند، مگر اینکه دوباره به مردم مراجعه کنند، تا آن موقع هم نظر مردم عوض شده ‏است.‏

پنجم: تقریبا یک نظر واحد و مشترک وجود دارد، هر نتیجه ای از هر انتخاباتی گرفته شود، ‏حکومت اعلام می کند که همه مردم طرفدار جمهوری اسلامی هستند، حتی اگر فقط چهل ‏درصد مردم در انتخابات شرکت کرده باشند، و مخالفان حکومت هم اعلام می کنند که هیچ ‏کدام از مردم در انتخابات شرکت نکردند، با این حال هر دو یک نتیجه را می گیرند، هم دولت ‏و هم ضد دولت معتقدند که مردم به هر حال به جمهوری اسلامی رای داده اند، حتی اگر مردم ‏بدانند که نامزدی که رای آورده، مخالف دولت است، پس از رای آوردن طرف می گویند که ‏فرد انتخاب شده طرفدار حکومت است. دولت هم در هر حال انتخابات را به نفع خودش می ‏داند، حتی اگر مطمئن باشد کسی که رای آورده است، مخالف دولت است.‏

ششم: مردم ایران هیچ نظرسنجی را چه از سوی مقامات دولتی و چه از سوی موسسات علمی ‏باشد، نمی پذیرند، ما معمولا نظر عمه و خاله و پسرخاله و دختر خاله مان را نظر مردم می ‏دانیم و طبیعی است که عمه و خاله ما حداقل هشتاد درصد جامعه هستند.‏

نتیجه گیری اخلاقی: نظرسنجی در جامعه ای که کسی نظر ندارد، معمولا غیرممکن نیست، ‏بلکه بیهوده است. ‏

نتیجه گیری سیاسی: مردم ایران همیشه مطمئن هستند که نتایج نظرسنجی غلط است، چون در ‏مورد خودشان مطمئن هستند که نظرشان واقعی نبوده، بنا براین در مورد دیگران هم مطمئنند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:53  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

اصول عامیانه علم اقتصاد

ابراهیم نبوی  - سه شنبه 18 تیر 1387 [2008.07.08]

po_nabavi_01.jpg

احمدی نژاد گفت: " بنده مفاهیم کلیدی علم اقتصاد را به زبان عامه مردم مطرح می کنم و به ‏آن پای بندم."‏

تورم
تعریف علمی تورم: " افزایش پول در یک کشور به طوری که کالا یا خدمات لازم در برابر ‏آن موجود نباشد و اقتصاد کشور نتواند آن پول را به گردش در بیاورد."‏
تعریف احمدی نژادی: " الآن پول افزایش پیدا کرده، بد کردیم؟ گوجه فرنگی هم در محله ما ‏نصف قیمت است، برید بخرید، قیمت خدمات هم کاهش پیدا کرده، چون من خودم حقوق نمی ‏گیرم، مادرم پول می دهد و می گوید برو به امید خدا، مردم هم قدرت خریدشان بالا رفته، ‏وگرنه این همه مسافرت نمی رفتند. پس تورم به آن صورت نداریم."‏
‏ ‏
قیمت
تعریف علمی قیمت: " ارزش معاملاتی یک کالا"‏
تعریف احمدی نژادی: " برید محله ما، گوجه فرنگی ریخته، کیلویی 1200 تومان، بگوئید ‏رئیس جمهور گفته به منم یک کیلو بده."‏

بهره بانکی
تعریف علمی بهره بانکی: " سودی که بانک براساس وضع اقتصادی کشور برای سپرده یا ‏وام معین می کند."‏
تعریف احمدی نژادی: " ما دیدیم این بانکها 16 درصد سود تعیین کردند، گفتیم بکنید 12 ‏درصد، هم عدد خوبی است و هم به نفع مردم است، اما مدیران بانکها گفتند اینطوری اقتصاد ‏کشور به هم می ریزد، نگاه کردیم دیدیم اینها حالی شان نیست، همه شان سالها خوردند و ‏خوابیدند و حالا که خادم ملت می خواهد بکند 12 نمی گذارند، گفتیم 12 درصد، یک درصد ‏هم اضافه کنید همه را بیرون می کنیم."‏

بانک
تعریف علمی بانک: " یک موسسه سودآور اقتصادی برای نگهداری پول مشتریان و دریافت ‏و پرداخت پول."‏
تعریف احمدی نژادی:" رفتیم بانک دیدیم همه مدیران بانکها خوردند و خوابیدند و می گویند ‏بانک باید درآمد داشته باشد، گفتیم زر نزنید، بانک لازم نیست سودآور باشد، جمعش کنید، ما ‏خودمان حمایت می کنیم و شما باید خدمات بدهید به مردم، هزینه اش هم کم باشد. مدیران گفتند ‏اینطوری بانک ها سقوط می کند، گفتیم، تا خدا پشت سر ماست هیچ چیز سقوط نمی کند. من ‏خودم پولش را می دهم و اگر خواست سقوط کند جلویش را می گیرم."‏

برنامه ریزی اقتصادی

تعریف علمی: برای کنترل اقتصاد کشور یک نظام برنامه ریزی شده ضرورت دارد. ‏
تعریف احمدی نژادی: " یکی از آرزوهای ملت ایران این بود که سازمان مدیریت متحول ‏بشود و دیگر اسمش را هم کسی نشنود، به جای این سازمان دوستان خودمان چه شب ها بیدار ‏نشستند و دو هزار ساعت نفر کار را عملیاتی کردند و خدا را شکر که حالا دیگر کمتر اسم ‏برنامه ریزی را می شنویم."‏

بازار بورس
تعریف علمی بازار بورس: " جایی که در آن اوراق سهام شرکتها، طلا، نقره، ارز و کالاهای ‏عمده خرید و فروش می شود."‏
تعریف احمدی نژادی: " بورس بدليل كارهايي كه در آن انجام مي شود در حكم قمار بازي ‏است و بايد‎ ‎برچيده شود. اینها را جمع می کنیم. چقدر در این شانزده سال خون مردم را به ‏شیشه کردند، حالا هم اینها می خواهند با بازار بورس پشت دولت را بشکنند، مخالفان دولت با ‏خارج کردن سرمایه های خود از بازار بورس کشور، قصد‎ ‎ضربه زدن به ما را دارند‏‎".

مدیریت اقتصادی دولت
علمی: " دولت توانایی مدیریت اقتصادی کشور را ندارد." ‏
احمدی نژادی: " من که با خودم بدنه نداشتم، فقط سرم بود که من فکر کردم، ولی بدنه ‏همکاری نکرد، الآن هم همه چیز خوب پیش می رود، فقط مشکلاتی است که همه جا هست."‏

نرخ رشد
تعریف علمی نرخ رشد: " نرخ رشد اقتصادی ایران در سال گذشته بر اساس آمارهای علمی ‏‏5/5 محاسبه شده است."‏
تعریف احمدی نژادی: " نرخ رشد ما در سال گذشته 7/5 بود که برادران ما 3000 نفر ‏ساعت شب کار کردند و در همان مدت که شاید ده روز هم نشد ما موفق شدیم همین نرخ رشد ‏را به 8 برسانیم که اگر به همین صورت ادامه بدهیم و دعای ملت و حمایت رهبری و ‏پافشاری بر مواضع انقلابی م��ن را حفظ کنیم به 15 و شاید 20 هم برسیم."‏

در ادامه و با توجه به اینکه هیچ لزومی ندارد که تعریف علمی از مفاهیم اقتصادی مزاحم فکر ‏و فرصت ما شود، برخی تعاریف عامیانه احمدی نژادی که دقیقا همان تعاریف علمی است، ‏فقط بطور عامیانه و برای خرفهم کردن امت شهیدپرور و مسوولان آن بیان می شود، بخوانید:‏

عدالت اقتصادی
‏" عدالت اقتصادی این نیست که مردم قدرت خریدشان بالا برود، یا کشور توسعه اقتصادی پیدا ‏کند یا شرایط برابر برای دیگران بوجود بیاید یا فقر کاهش پیدا کند، اینها اصلا چیزی نیست و ‏من آن را به هیچ چیزم حساب نمی کنم، بلکه عدالت اقتصادی همین است که ما توانستیم ‏انرژی اتمی تولید کنیم و اسرائیل را از بین ببریم و کاری کنیم که دلار سقوط کند و امروز در ‏تمام آمریکای لاتین همه بچه های کوچک هم ما را که می بینند می گویند، ماموت، ماموت"‏

میلیاردر
‏" سر این ملت را سالها کلاه گذاشتند و آدرس غلط دادند که میلیاردر کسی است که بیش از ‏یک میلیارد پول دارد، در حالی که ممکن است یک کسی تمام پولش جمعا یک میلیون هم ‏نشود، ولی با دولت عدالت گستر مخالف باشد، ولی کسی با زحمت و کار ساختمان سازی چند ‏میلیارد پول درآورده باشد و آخرش هم به او تهمت بزنند که میلیاردر است، در حالی که همین ‏آدم همکلاسی ما بوده و سالها قبل پنج هزار تومان حقوقش بود."‏

درآمد سرانه
‏" درآمد سرانه کشورهای غربی را با محاسبات آماری می سنجند، چون دولت ها می توانند از ‏این طریق می توانند سر مردم را کلاه بگذارند، همانطور که دیدیم کردند، ولی ما درآمد سرانه ‏را در همین خیابانها می سنجیم، بروید ببینید که مردم چطور زندگی می کنند، از آنها سووال ‏کنید، ما ملت خیابان هستیم، نه اعداد و ارقام دروغین."‏

سبد خانوار
‏" سبد خانوار را اصلاح کردیم، چیزهایی مثل خانه و زمین را که بزرگ بود و توی سبد جا ‏نمی شد، درآوردیم و به جای آن چیزهای مهمی مثل پوشه و لیمو و خرما گذاشتیم که سالها بود ‏این ملت می خواست و به او نمی دادند، چون ما ملت رمضان هستیم."‏
تورم در جهان
‏" رشد عدد تورم در دنيا 50، 70 و حتي 120درصد است. جايي که قبلاً 2 درصد رشد داشته ‏‏4 درصد شده است. 7 درصد 14درصد شده است. البته کشورهایی هم هستند که تورم 4 ‏درصد داشته اند، ولی اگر درست نگاه کنیم می بینیم درحقیقت همان 40 درصد است، درست ‏برخلاف کشور ما که می گویند تورم آن 24 درصد است، در حالی که فوق فوقش 15 درصد ‏و اگر دخالت کسانی که می خواهند ما را زمین بزنند، نبود 8 درصد بود."‏
واردات کالا
حجم" واردات کالا در دولت گذشته چیزی در حدود 480000000000000 دینار بود که رقم ‏بسیار عظیمی بود و نشان می داد که دولت وقت تا چه حد این ملت را به واردات وابسته کرده ‏است، در حالی که دولت نهم رقم واردات را به چیزی در حدود 12 میلیارد یورو رساند که ‏اگر واحد پول آن را در نظر نگیریم که از نظر ما و بقیه دانشمندان اقتصادی مهم نیست، در ‏حقیقت واردات در دولت ما چهارهزار برابر کمتر شده است. و اکثر این واردات هم برای ‏چیزهای ضروری مثل میوه عید بود که نگذاشتیم ملت ضربه عظیمی بخورند."

لایحه بودجه
‏" سالها بودجه را در هزار صفحه منتشر می کردند و این ملت عزیز و شریف ایران نمی ‏فهمید چرا باید چنین بودجه ضخیمی را که بسیاری از حقایق مفسده انگیز را پنهان می کرد، ‏اجرا کند. ما برای احترام به این ملت بودجه را ساده کردیم که این ملت در جریان همه چیز ‏قرار بگیرد و این ملت می داند هفت هزار نفر ساعت کار کردیم تا آن هزار صفحه را بکنیم ‏‏25 صفحه. لايحه بودجه امسال در برنامه ريزي و بودجه کشور يک انقلاب بود. من خودم ‏بيش از 100ساعت وقت گذاشتم، در حالی که قبلا صدها نفر آدم هزاران ساعت وقت می ‏گذاشتند و می بینید که همه چیز درست شد."‏
نقش دولت در گرانی
‏" بعضی قیمت ها بالا رفته و ما از این موضوع ناراحتیم، من به مجلس هم گفتم، که قيمت 15 ‏قلم کالا را شما بالا برديد. اگر اينطور نيست تکذيب کنيد."

مافیای اقتصادی
‏" مافیای اقتصادی یک چیز گردن کلفتی است که پشت همه چیز هست و به ما فشار می آورد ‏و حتی گاز ترکمنستان را هم قطع می کند. اما اینکه چرا اسامي افشا نمي شود؟ افشا مي شود ‏ولي خيلي وقت ها بايد اصل مسير را زد. من اسامی را افشا کردم، ولی دولت تنهاست، حتی ‏ما اسامی را هم می خواهیم افشا کنیم، نمی توانیم. البته ملت عزیز می داند و اظهرمن الشمس ‏است که مافیا هست، دلیل لازم دارد؟"

علت افزایش قیمت زمین

‏" يک آقايي در بومهن قصابي داشته و سال 80 قصد داشته مجوز کشتارگاه بگيرد که نمي ‏دهند و کارش تعطيل مي شود. اين آقا به باند زمين متصل مي شود، سند جعل مي کنند و 2 ‏هکتار از مستثنيات را به نام خود مي کنند. اگر اين مقدار زمين دست دولت بود و واگذار مي ‏کرد، تمام بازيهاي بازار مسکن مي خوابيد. 2200هکتار کنار تهران يعني 350هزار واحد ‏مسکوني. ولی چه کنیم که دولت تنها و بی کس است."

آینده اقتصاد
‏" آينده اقتصاد را بسيار عالي مي بينم. رشد اقتصادي و بهبود شاخصهاي اقتصادي اصلي ما ‏باورنکردني است. ولی هر عددي که دولت اعلام مي کند، مسخره مي کنند. به وزير بازرگاني ‏گفتم چرا توضيح نمي دهي، گفت توضيح داده ام. پيگيري هم کرده ام ولي پخش نمي کنند. ‏نشستیم خیلی برای مظلومیت خودم گریه کردیم. صدا و سیما حتی یک کلمه از دولت دفاع نمی ‏کند و صدها روزنامه علیه دولت هر روز می نویسند."

انرژی
‏" در پتروشيمي کارهاي بسيار بزرگي انجام شده است. 22ميليون تن صادرات پتروشيمي که ‏الآن به 29ميليون تن رسيده است. قراردادهاي بزرگ ‏LNG، تبديل و ميعانات بسته شده است ‏که البته يکي دوساله نشان نمي دهد. مطالعات و ساخت پالايشگاه ها حداقل 5سال طول مي ‏کشد. همين امسال 70ميليون متر مکعب گاز اضافه مي کنيم که به دست نيروهاي داخلي هم ‏اجرا مي شود همانطور که ژاپني ها آزادگان را زمين گذاشتند اما بچه هاي خودمان رفتند و ‏تکميل کردند. دولت ما در همین سه سال کارهایی کرده که ده سال دیگر معلوم می شود، اما ‏کارهایی که الآن معلوم می شود ده سال پیش نکردند، بلکه خودمان دو هفته پیش کردیم."

تجارت خارجی
‏" ما اگر چه در همه عرصه ها موفق بودیم، ولی ضربه اي که جمهوري اسلامي به دلار زده ‏در تاريخ وارد نشده است. الآن دلار تبدیل به کاغذ پاره شده و ما یک مقدار زیادی داریم که ‏می خواهیم توی سطل آشغال بریزیم ولی سطل نیست، چون دولت های قبلی همه سطل ها را ‏بردند."‏

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 19:13  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه 18 تیر 1387

گاف نامه احمدی

من تقریبا یکی از دقیق ترین آرشیوهای گفته ها و عکس های احمدی نژاد را دارم. می خواهم در این فاصله زمانی تا چند ��اه دیگر، که داستان انتخابات جدی می شود و ممکن است لازم باشد به مردم نشان بدهیم که دقیقا چه بلایی سرشان آمده است، مجموعه ای از اطلاعات، گاف ها، رفتارهای غلط، کارهای احمقانه، دروغ های صریح، رفتارهای کودکانه، شارلاتان بازی ها و خیلی دیگر از آنچه کرده است را به صورت یک کرونولوژی و بعدا به صورت تفکیک شده دربیاورم.

از کلیه دوستانی که از ایشان منبع تصویری، فایل صدا، فایل تصویر، متن سخنرانی و یا هر چیزی که بتواند آرشیو من را کامل کنند، خواهش می کنم این موارد را برایم بفرستند. هر آنچه به دستم برسد در یک نوشته مفصل و چند قسمتی منتشر خواهم کرد. لطفا اطلاعات و فایل های خود را به آدرس زیر و با عنوان احمدی نژاد666 برایم بفرستید.

ebrahim.nabavi@gmail.com
ابراهیم نبوی
هجدهم تیرماه هشتاد و هفت


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 19:12  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شاهنامه پشت هفت خوان

ابراهیم نبوی  - یکشنبه 16 تیر 1387 [2008.07.06]

po_nabavi_01.jpg

یکی از مهم ترین اساطیر ما در ادبیات فارسی، اسطوره رستم است. این اسطوره در شاهنامه ‏نوشته شده است. اثری از هشت قرن قبل از فردوسی. در یکی از داستانهای رستم چنین آمده ‏است که " کیکاووس در قلعه ای در مازندران اسیر است. رستم به نجاتش می‌رود و در راه از ‏هفت بلا جان سالم به در می‌برد." اسب او برای نجات کیکاووس با شیری می جنگد، بعد از ‏بیابانی بی آب می گذرد، بعد به جنگ اژدها می رود، بعد با زنی جادوگر نبرد می کند، بعد با ‏مرزبانی ترسناک مواجه می شود، بعد به جنگ دیوی به نام ارژنگ می رود، بعد با دیو سفید ‏مبارزه می کند. این هفت خوان یا هفت مرحله برای نجات یک دوست است. ما برای نجات ‏دوستانمان این همه دردسر داریم، ببینید برای جنگ با دشمنان مان چقدر مشکل داریم.

هفت خوان نه در تاریخ بلکه هر روز
در تهران وقتی می خواهید به آرایشگاه بروید و موهایتان را آرایش کنید، مشکل دارید، پلیس ‏شما را ممکن است بازداشت کند، اگر شانس بیاورید به آرایشگاهی می روید که در یک ماه ‏گذشته همه هزینه هایش دو برابر شده، بعد اگر شانس بیاورید تلفن می زنند و خبر می دهند که ‏دوست تان از زندان آزاد نشده و اگر شانس نداشته باشید می گویند دوست تان هنوز زندانی ‏است. بعد موقعی که موهایتان را کوتاه می کنند، پلیس ممکن است سربرسد و آرایشگاه را ‏تعطیل کند و شما را بخاطر اینکه می خواهید زیبا باشید زندانی کنند، اگر در آرایشگاه پلیس ‏حمله نکند، ممکن است نیم ساعت بعد در خیابان به شما گیر بدهند. و اگر همه چیز درست ‏پیش برود شما به خانه می رسید و با شوهر خسته ای مواجه می شوید که می خواهد ببیند شما ‏برای چه خودتان را خوشگل کرده اید. آیا پای مرد دیگری در میان است؟ ‏

هفت خوان در آرایشگاه
شما برای رفتن به آرایشگاه باید هفت خوان را پشت سر بگذارید، برای رفتن به یک مهمانی ‏ساده باید همین کار را بکنید، برای درس خواندن در دانشگاه موانع دیگری وجود دارد، برای ‏رد شدن از خیابان هم همین مشکل را دارید. البته، نه، برای رد شدن از خیابان مشکلی وجود ‏ندارد. فقط ممکن است تصادف کنید و بمیرید. اگر بمیرید برای دفن شدن باید هفت مرحله را ‏پشت سر بگذارید. البته در این مرحله خیال شما راحت است. چون روح شما در حالی که از ‏دست قوانین بی حساب و کتاب کشور راحت شده است، می خندد و به دیگرانی نگاه می کند که ‏دارند هفت خوان را پشت سر می گذارند. ‏

خوان اول، حکومت
اولین مانع برای نشر در ایران حکومت است، منظورم دولت نیست، چون اگرچه رسما دولت ‏است که وظیفه کنترل نشر را برعهده دارد، اما در ایران علاوه بر دولت، حکومت هم در ‏کتابی که شما نوشته اید، دخالت می کند. نه تنها در نوشته شما، بلکه در نوشته ای که یک نفر ‏در اروپا یا آمریکا صد سال قبل در دفاع از دولتش نوشته است، به عنوان نوشته ای علیه ‏حکومت فعلی جمهوری اسلامی رای می دهد و جلوی کتاب شما را می گیرد. گاهی اوقات ‏کتابی که شما نوشته اید اجازه چاپ دارد، و شما جایزه بهترین کتاب سال را از وزیر دولت ‏موجود گرفته اید، اما حکومت جلوی کتابی را که دولت اجازه اش را داده است، می گیرد. ‏گاهی اوقات نویسنده ای توسط حکومت زندانی است، اما دولت از کتابش حمایت می کند، یا ‏نویسنده ای توسط دولت حمایت می شود، اما توسط دولت سرکوب می شود. به همین دلیل ‏وقتی شما کتابی می نویسید همیشه باید یادتان باشد که حتی اگر وزیر دولت هم باشید، باز هم ‏ممکن است حکومت جلوی شما را بگیرد. اکبر گنجی در زندان کتابی نوشت که دولت از او ‏حمایت کرد، اما حکومت او را زندانی کرد، خانبابا تهرانی کتابی نوشت که دولت به او اجازه ‏چاپ آن را داد، اما حکومت اجازه ورود او را به کشور نداد. من کتابی نوشتم که حکومت مرا ‏زندانی کرد و دولت بخاطر آن کتاب به من جایزه داد.‏

خوان دوم، دولت ها و دولت های بعدی

اما، وظیفه کنترل کتاب در ایران رسما به عهده دولت است. دولت به شما اجازه چاپ می دهد، ‏به ناشر شما مجوز می دهد که وجود داشته باشد، هر کتاب هر بار باید از وزارت ارشاد اجازه ‏انتشار بگیرد، و مهم تر از همه این که دولت از کتاب حمایت می کند. البته، باید به یادتان باشد ‏که در ایران دولت معنی مشخصی ندارد، مثلا دولتی که امسال آزادی می دهد، دولتی است که ‏سال دیگر همان آزادی را که خودش داده است لغو می کند، کتاب شما ممکن است در این ماه ‏اجازه چاپ داشته باشد، اما یک ماه بعد ممنوع باشد. ممکن است شما بخاطر اینکه در ایران ‏زندگی نمی کنید، کتاب تان چاپ نشود، یا حتی برعکس، فقط به این دلیل کتاب تان چاپ شود ‏که در ایران زندگی می کنید. در دولت ایران وزارتخانه ای است که در آن هشت نفر تصمیم ‏می گیرند که آیا شما حق دارید منتشر شوید یا نه. آنها دوست دختر را به نامزد، بوسه را به ‏نگاه، رابطه جنسی را به ازدواج، اتومبیل را به اتوبوس، شکوفه را به هویج و هر چیزی را ‏به هر چیزی که لازم باشد تبدیل می کنند. اشتباه نکنید، یک قانون ثابت وجود ندارد، امسال ‏طرفداری از فیدل کاسترو شما را سه سال زندانی می کند، در حالی که ده سال بعد مخالفت با ‏فیدل کاسترو کتاب شما را ممنوع می کند. ممکن است کتاب شما بعد از اینکه معلوم شد ‏نویسنده اش کیست اجازه چاپ نگیرد. در جمهوری اسلامی هشت نفر هستند که خوشبخت ‏ترین آدمهای ایران هستند، آنها بوسه ها و عشق و سکس و حقیقت و آزادی را می خوانند و ‏برای اینکه شما به جهنم نروید، آنها را ممنوع می کنند، و خودشان همه آنها را می خوانند. ‏تقریبا همه سانسورچی های کتاب در ایران پس از چند سال با جمهوری اسلامی مخالف می ‏شوند، چون همه چیز را می دانند. دولت ایران در طول هشت سال دوران خاتمی بیشترین ‏آزادی را برای کتاب بوجود آورد و در حال حاضر اکثر افرادی که این کار را کردند خودشان ‏در ایران زندگی نمی کنند.‏

خوان سوم، مدیر انتشارات
نمی خواهم بگویم در ایران همه چیز دولتی است، اما شاید بتوانم بگویم دولت در ایران همه ‏چیز است. دولت به همه چیز یک انتشارات کار دارد، به او کاغذ دولتی و وام می دهد، به او ‏اجازه می دهد در نمایشگاههای سالانه حضور پیدا کند، و در عوض ما به جای اینکه مجبور ‏باشیم چهره کاملا تلخ ماموران اداره سانسور دولت را ببینیم، می توانیم چهره ماموران نسبتا ‏تلخ انتشارات را ببینیم. ناشر مجبور است ساعتش را با دولت تنظیم کند. مانع سوم برای انتشار ‏یک کتاب بدون تردید انتشارات است. من کتابی در مورد مادرم می نویسم و آن را به ‏انتشارات می برم، ناشر کتاب را می گیرد و می خواند و آن را کنار می گذارد و می گوید: آیا ‏بهتر نیست به جای مادر پیرت، درباره زنی جوان چیزی بنویسی؟ می گویم نه، فقط می خواهم ‏درباره مادرم بنویسم. ناشر می گوید: این روزها کسی کتابی در مورد مادر نمی خرد. زنان ‏جوان مهم ترند. چطور است کتابی درباره زنان جوان بنویسی. می گویم: من کتابی درباره ‏مادرم نوشته ام. می گوید: خوانده ام، ولی زنان جوان مهم ترند. بنویس که زنان جوان مبارزه ‏می کنند، می نویسم، بنویس که زنان جوان می خواهند همه چیز را تغییر دهند، می نویسم، ‏بنویس که زنان جوان می خواهند با سنت های پوسیده مبارزه کنند. می نویسم، بنویس که زنان ‏جوان می خواهند درس بخوانند و از زیر یوغ مردان راحت شوند. می نویسم. کتاب پس از سه ‏ماه تمام می شود. و من کتابی را که درباره مادرم نوشته ام، می گیرم و به خانه می آورم و ‏بالای تخت بیماری مادرم دفن می کنم. سه ماه بعد در ساعت هشت صبح ناشر مرا صدا می ‏زند، می روم. می گوید: تو می خواهی مرا بکشند؟ تو می خواهی ماشین و خانه ام را بگیرند؟ ‏تو می خواهی مرا بدبخت کنی؟ تو می خواهی زنم از من جدا بشود؟ تو می خواهی انتشارات ‏من بی اعتبار شود؟ می گویم: نه، اصلا. می گوید: تو به این فکر نکردی که من اگر بخواهم ‏درباره آزادی زنان کتاب چاپ کنم بیچاره می شوم؟ می گویم: چرا؟ چیزی شده؟ می گوید: بله، ‏امروز وزیر عوض شده و گفته اند که کتاب تو غیر قابل چاپ است و کتاب را می دهد به ‏دست من. اما به من می گوید: ببین، من فکر کنم با این وزیر جدید بهترین وقت برای چاپ ‏کردن همان کتابی که درباره مادرت نوشتی است. وزیر جدید فقط پیر زن ها را دوست دارد. ‏اگر کتابی درباره مادر مادر بزرگت بنویسی سه روزه، اگر درباره مادربزرگت بنویسی دو ‏هفته ای و اگر درباره مادرت باشد، در عرض یک ماه اجازه اش را می دهند. یک ماه بعد ‏مادرم به من لبخند می زند، او وزیر فرهنگ را دوست دارد. ‏

خوان چهارم، ویراستار
در کشورهای دیکتاتوری، ما یک شانس بزرگ داریم، همیشه افرادی هستند که به جای ما فکر ‏می کنند. آنها خطرات را تشخیص می دهند و مواظب ما هستند. یکی از این افراد ویراستار ‏من است. او در سالهای جوانی پنج سال به زندان رفته است و هیچ کس نمی تواند به او بگوید ‏که حقیقت چیست، او حقیقت را بدون اینکه حتی یک شورت پوشیده باشد، آنجا دیه است. ‏ویراستار مرا دوست دارد. او استعداد مرا در نویسندگی می ستاید، و هر روز به جای من و ‏همه نویسندگان فکر می کند. او نمی تواند بنویسد، اما می داند ما چه چیزی باید بنویسیم. او بلد ‏است کدام کلمات را اصلاح کند که ما نه به جهنم برویم و نه به زندان. با کتابی که درباره ‏سوزاندن ساحره ها در قرن پانزدهم در بلژیک نوشته ام بسراغ او می روم. من عصبانی ام که ‏چرا در قرن پانزدهم در شهری به نام وان ایکس سی هزار زن را به اتهام جادوگری توسط ‏کلیسا سوزانده اند. ویراستار به چشم هایم خیره می شود و می گوید، تو چطور دلت می آید سی ‏هزار زن را بسوزانی؟ من شگفت زده می شوم. من؟ من نمی خواستم بسوزانم. آنها سوزاندند. ‏ویراستار می گوید، خیلی زیاد است. بخاطر زن و دختر و مادر خودت می گویم، بهتر است ‏کمترش کنی. می گویم، این یک واقعیت تاریخی است. او می گوید، پس می خواهی دوستی ‏مان به هم بخورد؟ می گویم نه. می گوید، بخاطر من. لطفا حداکثر سه هزار تا را بسوزان. ‏تازه سه هزار تا هم زیاد است. می گویم، ولی واقعیت چه می شود؟ می گوید: من را بیشتر ‏دوست داری یا واقعیت را. دلم نمی خواهد ناراحتش کنم. ما ایرانی ها اینطوری هستیم. می ‏گویم باشد، می نویسم سه هزار تا. و می گوید، اصلا ناراحت نباش، بلژیکی ها اصلا متوجه ‏این موضوع نمی شوند می گویم بسیار خوب، سه هزار نفر را بخاطر اعتقاد نداشتن به کلیسا ‏در آتش سوزاندند. ویراستار به من خیره می شود و می گوید، به نظرم بهتر است از آتش ‏سوزی صرف نظر کنی. چرا نمی نویسی در جنگ کشته شدند، چه فرقی می کند، به هر حال ‏کشته شدند. بنویس در جنگ کشته شدند. می گویم، مطمئنی بلژیکی ها نمی فهمند؟ می گوید ‏مطمئنم. می نویسم سه هزار نفر در جنگ علیه کلیسا کشته شدند. ویراستار نگاهی به من می ‏کند و می گوید، برای تو مردم کشور خودت مهم ترند یا بلژیک؟ بدون تامل می گویم کشور ‏خودم. نگاهی به من می کند و می گوید: پس بیا داستان کشته شدن سه هزار سرباز ایرانی در ‏جنگ را بنویس. می گویم: آخر، این یک کتاب تحقیقی است درباره بلژیک، اصلا ربطی به ‏ایران ندارد، می گوید: تو که بخاطر من از 27 هزار زن بدبخت سوزانده شده صرف نظر ‏کردی، اصلا بلژیک را بگذار کنار و بیا کتابی درباره کشتگان جنگ ایران بنویس. می گویم، ‏ولی من نمی خواهم چنین چیزی بنویسم. من می خواهم درباره چیزی دیگر بنویسم. می گوید: ‏مرا بیشتر دوست داری یا بلژیکی ها را؟ فکری می کنم و می گویم. اصلا نمی خواهم کتابی ‏بنویسم، صرف نظر کردم. و می روم. سه ماه بعد چکی برایم می رسد، پول زیادی است، ‏همراه با تعداد پنجاه نسخه کتاب، کتابی است درباره " روزی که با اسلحه بلژیکی ها سربازان ‏کشورمان را کشتند." نگاهی به کتاب می کنم. این مزخرفات را چه کسی نوشته است؟ اما نام ‏نویسنده آشناست. صبر کنید. مثل اینکه نویسنده کتاب منم. و بعد من می شوم یکی از منابع مهم ‏درباره تاریخ جنگ. مردی که همه چیز را درباره جنگ می داند. شبها خواب سی هزار زن ‏بلژیکی را می بینم که سوزانده می شوند. ویراستار من کلماتی را تغییر می دهد که باعث می ‏شود بتوانم کتابم را چاپ کنم، مثلا چنین تغییراتی؛ " است" می شود " نیست"، " عشق" می ‏شود " نفرت"، " بود" می شوم " نبود"، "زمستان سرد" می شود " بهار زیبا"، " می خواستم ‏خودم را بکشم" می شود" می خواستم دیگران را نجات دهم"، " فرار کردم" می شود " ‏مقاومت کردم" و هزار چیز دیگر

خوان پنجم: مردم ایران
ما ایرانی ها در هر حال ایرانی هستیم. حتی اگر در ایران به دنیا نیامده باشیم، حتی اگر ‏فارسی بلد نباشیم. حتی اگر سالها از ایران ما را بیرون کرده باشند. ولی در هر حال ما عاشق ‏ایران هستیم. شما نمی دانید ولی من می خواهم به شما موضوع مهمی را بگویم. در ماههای ‏گذشته، ترکیه همسایه شمالی ما مولانا جلال الدین رومی که تمام اشعارش فارسی است، ترک ‏خواند، از طرف دیگر کشورهای عربی هم خیام و رازی را که در ایران به دنیا آمده و در ‏ایران زندگی کردند، عرب خواندند. ایرانیان از این موضوع سخت رنجیده خاطر شدند و ‏احساس کردند ثروت شان دزدی شده است. در حالی که ترک ها و عرب ها کار بدی نکرده ‏بودند، آنها بزرگداشت برای سه دانشمند برگزار کرده بودند، دانشمندانی که ایران حاضر ‏نیست برای آنها جشنی برگزار کند. ما ایرانی ها به نویسندگان مان فخر می کنیم، اما اجازه ‏نمی دهیم آنها حتی در کشور خودشان زندگی کنند، یا آثارشان را در ایران به چاپ برسد. ‏بخش وسیعی از بزرگترین شعرا، فیلسوفان، دانشمندان و متفکرین هشت قرن گذشته در ایران ‏ممنوع الچاپ هستند. آثار آنها نمی تواند در ایران منتشر شود و اگر کشور دیگری آثار آنها را ‏منتشر کند، ما علیه آنها ادعا خواهیم کرد. اما یادتان باشد که این مساله دیروز ایران نیست، ‏تقریبا همه نویسندگان برزگ ایرانی یا در بیرون ایران در غربت مردند و ماندند، یا در ایران ‏تا آخر عمر وجودشان ممنوع بود. تقریبا همه طنزنویسان ایرانی آثارشان در ایران ممنوع ‏است. اگر سی سال بعد فرانسه مدعی شود که پزشکزاد طنزنویسی فرانسوی بود یا
آمریکا ادعا کند که نادرپور و صادق چوبک شاعر و داستان نویس آمریکایی بودند، ما از آنها ‏گله خواهیم داشت. در حالی که فرانسوی ها حق دارند از ما بپرسند اگر پزشکزاد بزرگترین ‏طنزنویس ایرانی است، پس چرا چهل سال او را به کشورش راه نمی دادید؟ با این همه ما ‏ایرانی هستیم. حتی اگر یک ایرانی رئیس جمهور اسرائیل هم بشود بیماری ایرانی بودن او را ‏ترک نمی کند. یک نماینده مجلس هلند و یک خبرنگار بزرگ ایرانی تبار در اروپا هنوز در ‏گوشه ذهن شان ایرانی هستند. البته من خوشحالم که ایرانی هستم، تقریبا می توانم بگویم که ‏اگر سی سال هم در بلژیک زندگی کنم و بلژیکی ها در تمام زندگی جز خوبی با من نکنند، در ‏اولین فرصت به آنها خیانت می کنم و هرچه در مورد آنها بدانم به دولت ایران خواهم گفت. ‏بله، ما ��یرانی هستیم. به همین دلیل یکی از بزرگترین سانسور کننده های ما سرزمین ایران و ‏مردم آن هستند. ما می توانیم درباره خودمان هر جوکی دوست داریم بگوئیم، اما به محض ‏اینکه آن را نقدی بر آداب و اخلاق ایرانیان بدانیم خائن تلقی می شویم. به همین دلیل است که ‏بسیاری از ایرانیان ترجیح می دهند شاعر بزرگ شان در ایران خفه بشود و بمیرد و هیچ ‏شعری نگوید، اما در آمریکا زندگی نکند. ما ایرانی ها افتخار می کنیم و همه موظف به افتخار ‏هستیم، به تاریخ سه هزار ساله، به سرزمین بزرگ، به شعر فارسی، به گذشته پر از افتخار و ‏به اینکه ما همیشه بهتر از این که هستیم، هستیم. این چیزی است که همیشه شما را محدود می ‏کند. شما حق انتقاد کردن به ایرانی بودن را ندارید. به همین دلیل است که وقتی در ایران به ‏کسی می گوئید می خواهم برای همیشه ایران بمانم و با ناملایمات مبارزه کنم، می گویند " تو ‏دیوانه ای" و وقتی می گویی نمی توانم بمانم و کاری بکنم " می گویند تو خائنی!"‏

خوان ششم، پدر و مادر و فرزندان نویسنده
خوان ششم، یا مانع بزرگتر من هستم، من، مادرم، برادران و خواهرانم، فرزندانم و گاهی ‏دوستانم. داستانی نوشته ام که در آن از مرا کتک زده اند و تنبیه کرده اند، نمی دانم شاید من ‏کسی را کتک زده ام. این داستان از نظر حکومت و دولت مشکلی ندارد، ویراستار هم آن را ‏می پسندد، او می گوید، اتفاقا درگیری های فیزیکی میان نویسنده و خویشان اش جذاب است، ‏ناشر هم مشکلی ندارد، او هم می گوید اگر ما چهره ای خشن و وحشتناک از نویسنده نشان ‏بدهیم اداره سانسور راحت تر به ما اجازه می دهد. مردم ایران هم مشکلی ندارند، آنها می ‏گویند تو بپذیر که این خصوصیات بد تو از فرهنگ غیر ایرانی ناشی شده است. داستان را می ‏نویسم، اما بزرگترین اشتباه من زمانی آغاز می شود که پدرم داستان را می خواند، با چشمانی ‏اشکبار بسراغم می آید. می گوید: تو گفته ای که من در دوران کودکی کتک ات می زدم؟ من ‏پیرمردی خسته اما آیا من تو را کتک می زدم؟ هنوز جای ضربه های او پشتم است، می ‏گویم، نه، ولی مادرم گاهی که عصبانی می شد مرا کتک می زد. مادرم سر می رسد و می ‏گوید: می خواهی آبروی مرا ببری. می گویم: مادر! تو مرا کتک می زدی و پدرم هم تو را ‏کتک می زد. مادرم می گوید، و تو می خواهی این چیزها را بنویسی؟ می گویم: ننویسم؟ ‏انگار که سووالی کاملا احمقانه کرده باشم. می گوید: نه، ننویس. ششمین مانع زندگی ‏خصوصی ماست. من نمی توانم از عشق و نفرت در خانه پدری بنویسم، نمی توانم بنویسم ‏عاشق زنم شدم. چون اگر بنویسم مجرم هستم. اگر قبل از ازدواج عاشق اش شده باشم، مجرم ‏هستم و اگر بعد از ازدواج عاشق اش باشم کسی باور نمی کند. حتی رابطه خودم و فرزندانم ‏را هم نمی توانم بنویسم. من نمی توانم بنویسم که دخترم دوست پسر دارد، چون مردم به من ‏چنان نگاه می کنند انگار من جاکش هستم. تو نمی توانی در مورد زندگی خصوصی ات چیزی ‏بنویسی. نه می توانی بنویسی خواهرت در نوجوانی عاشق شده بود، چون شوهر خواهرت او ‏را بعد از بیست سال طلاق می دهد، نمی توانی بنویسی پدرت در شب به دنیا آمدنت از بس ‏ودکا خورده بود زن خودش و زن همسایه را عوضی می گرفت، چون اگر این را بنویسی ‏پدرت را دستگیر می کنند و اگر مرده باشد زن همسایه را می گیرند، نمی توانی درباره ‏دخترت بنویسی، چون دخترت با تو قهر می کند. نمی توانی بنویسی با زن سابق ات دعوا ‏کردی چون زن سابق ات از دست تو ناراحت می شود، نمی توانی بنویسی وقتی بمباران شد ‏از ترس شلوارت را خیس کردی، چون به عنوان نویسنده ای ترسو شناخته می شوی و دیگر ‏کسی تو را دوست ندارد. و هیچ کدام از این چیزها را نمی توانی بنویسی، یادت باشد همیشه ‏خانواده همراه توست، در نوشتن، ننوشتن، در سفر، در همه جا.‏

خوان هفتم، نویسنده
و حالا می رسیم به بزرگترین مانع در نویسندگی در کشور من. من، من، من، من. یکی از ‏بزرگترین موانع من هستم. من نمی توانم چنان که هستم باشم. من نمی توانم یک نویسنده ‏معمولی، یک انسان معمولی، یک شهروند معمولی باشم. در کشوری مانند ایران من یک ‏سیاستمدار هستم، چون خوانندگان انتظار دارند من به جای همه سیاستمداران حرف بزنم، در ‏کشوری مانند ایران من رهبر حزب هستم، چون حزبی وجود ندارد و من وجود دارم و باید به ‏عنوان رهبر حزب حرف بزنم. من باید درباره انتخابات نظر بدهم. در کشوری مثل ایران من ‏باید به عنوان معلم اخلاق مردم را به بهشت راهنمایی کنم، چون همه معلمان اخلاق قبلا به ‏جهنم رفته اند و کسی حرف آنها را باور نمی کند، به همین دلیل من باید مردم را نصیحت کنم، ‏اگرچه من اصولا و شخصا ترجیح می دهم به جهنم بروم، چون قصد دارم در آینده هم در ‏جلسات رنسانس دوم شرکت کنم. در کشوری مانند ایران من باید قهرمان سیاسی و اجتماعی ‏مردم باشم، چون مردم این را می خواهند. اما من نه سیاستمدارم، نه رهبر حزبم، نه یک ‏مبارز سیاسی هستم، نه معلم اخلاق. به همین دلیل است که من دائما باید با چهره ای دیگر ‏زندگی کنم. من حق ندارم بگویم که عاشق شده ام، مست می کنم، می رقصم، آدم بی ادبی ‏هستم، ترسو هستم، از زندان رفتن می ترسم، من نمی توانم خاطرات واقعی خودم را بنویسم، ‏من نمی توانم آمارکورد خودم را در داستانی منتشر کنم. من باید همیشه مثل یک خدا قدرتمند و ‏مثل یک قهرمان آسیب ناپذیر و مثل یک کشیش بی عیب باشم. در حالی که من هیچ کدام از ‏اینها نیستم، من یک موجود معمولی و ساده ام. با این تفاوت که من می نویسم. ‏

من از حکومت می ترسم، من از دولت می ترسم، من از ناشرین می ترسم، من از هر کسی ‏که در کلمات من دست می برد می ترسم، من از پدر و مادرم می ترسم، من از دوستانم می ‏ترسم، من از هموطنانم می ترسم و من حتی از شما هم می ترسم، چون ممکن است آنچه اینجا ‏می گویم زمانی به گوش دیگران برسد. ترس جزو جدایی ناپذیر از نوشتن در سرزمین من ‏است. سرزمینی که همه چیز در آن تراژدی است و در عین حال کمدی است. ‏

‏= متن سخنرانی ابراهیم نبوی در دوم جولای در میلان

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 7:28  توسط سید ابراهیم نبوی  |