تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

بازیافت رئیس جمهور

ابراهیم نبوی  - سه شنبه 30 مهر 1387 [2008.10.21]

 

با توجه به اینکه تصمیم گرفتم هفته ای یک بار سووالات مهم روز را از خوانندگان روز ‏بپرسم و با عنایت به اینکه مشائی دیروز پس از ملاقات با مسوولان تاجیکستان اعلام کرد، ‏‏"امروز سه کلمه جدید یاد گرفتم" و این موضوع پیشرفت بزرگی برای مسوولان کشورمان ‏محسوب می شود، و در راستای اینکه نمایندگان کشورهای اسلامی که همه شان هفته ای هشت ‏روز به احمدی نژاد تلفن می زنند و از او برای اداره کشورشان سووال می کنند، به جای ‏اینکه در انتخابات عضو جدید شورای امنیت که کارش تولید و صدور کاغذپاره است و ما ‏اصرار عجیبی داشتیم که حتما عضو این مرکز تولید زباله و کاغذ پاره بشویم، به ��ای رای ‏دادن به یک کشور برادر و دوست و ناز و مامان به نام ایران به یک کشور بی دین نامسلمان ‏به اسم ژاپن رای دادند، از کلیه خوانندگان محترم درخواست می شود به سووالات زیر توجه ‏کرده و پاسخ های زیر تر را انتخاب کنید و اگر احساس کردید که پاسخ درست را داده اید، ‏بعدا به عنوان جایزه یک نفر را ماچ کنید.‏

سووال اول: با توجه به اینکه خبرگزاری ها اعلام کردند که " مردم خراسان 610 کیلو نامه ‏برای احمدی نژاد نوشتند"، لطفا جمله کامل کننده را از میان گزینه های زیر انتخاب کنید؟
‏1) مردم خراسان 610 کیلو نامه برای احمدی نژاد نوشتند... و این نشان می دهد که محبوبیت ‏او پانزده کیلومتر افزایش یافته است؟
‏2) مردم خراسان 610 کیلو نامه برای احمدی نژاد نوشتند... تا نشان بدهند که دویست ‏مترمکعب مشکل دارند؟
‏3) مردم خراسان 610 کیلو نامه برای احمدی نژاد نوشتند... تا نشان بدهند که رئیس جمهور ‏دو میلیون لیتر کار کرده است؟
‏4) هر سه پاسخ و سووال غلط است؟

سووال دوم: معاون وزیر خارجه روسیه روز قبل گفته است که " در مراحل نهایی راه اندازی ‏نیروگاه بوشهر هستیم" لطفا پاسخ دهید این جمله قبلا چند بار و چه زمانی و توسط کدام وزیر ‏خارجه تکرار شده است؟
‏1) توسط وزیر خارجه قبلی روسیه، در ده سال گذشته، بیست بار؟
‏2) توسط وزیر خارجه فعلی روسیه، در دو سال گذشته، پنج بار؟
‏3) توسط وزیر خارجه اسبق روسیه، در بیست سال گذشته، چهل بار؟
‏4) توسط وزرای خارجه روسیه، در سالهای گذشته، بارها؟
‏5) هر چهار پاسخ اول صحیح است؟

سووال سوم: با توجه به اینکه گروهی از نمایندگان مجلس گفته اند: " کردان باید برود، ‏وگرنه....؟" جمله مورد نظر را کامل کنید.‏
‏1) کردان باید برود، وگرنه آبرویش را می بریم و معلوم می شود مدرکش تقلبی است؟
‏2) کردان باید برود، وگرنه نمی رود؟
‏3) کردان باید برود، وگرنه اتفاقی نمی افتد؟
‏4) کردان باید برود، و��رنه ما می رویم؟

سووال چهارم: محمد علی نجفی گفته است " اگر اصلاح طلبان می خواهند در انتخابات پیروز ‏شوند باید خاتمی را به میدان بیاورند." لطفا پاسخ دهید چه مانعی برای آمدن خاتمی به میدان ‏وجود دارد؟
‏1) کلیه راههای منتهی به میدان بسته است؟
‏2) کلیه راههای منتهی به خاتمی بسته است؟
‏3) راههای رسیدن به میدان باز است، ولی راههای میدان به خیابان بسته است؟
‏4) اگر خاتمی به میدان بیاید باید چهار سال دور آن بچرخد؟

سووال پنجم: فاطمه راکعی گفته است " امیدوارم کروبی با ائتلاف اصلاح طلبان هم صدا ‏شود." برای اینکه کروبی با ائتلاف اصلاح طلبان هم صدا بشود، اصلاح طلبان باید چه کنند؟
‏1) اصلاح طلبان باید نعره بکشند؟
‏2) اصلاح طلبان باید خفه شوند؟
‏3) اصلاح طلبان باید نعره بکشند، بعد که مشکل پیش آمد خفه بشوند؟
‏4) اصلاح طلبان باید جلوی دهان کروبی را بگیرند، تا با هم همصدا شوند؟

سووال ششم: سبک ادبی جمله وزیرکشاورزی که گفته است " ایران در تانزانیا مسکن ارزان ‏می سازد." چیست؟‏
‏1) رئالیسم جادویی؟
‏2) ادبیات تخیلی؟
‏3) شعر مهمل ناب؟
‏4) سوررئالیسم سوسیالیستی؟

سووال هفتم: با توجه به سووال مطرح شده توسط حسن روحانی مبنی بر اینکه: " مگر می ‏شود با آزمون و خطا کشور را اداره کرد؟"، لطفا بهترین پاسخ را انتخاب کنید.‏
‏1) آزمون و خطا می توانیم بکنیم، ولی اسم این کار اداره کشور نیست؟ ‏
‏2) اسم آن کار آزمون و خطا نیست، بلکه تکرار خطاست؟
‏3) آنها کردند و شد؟
‏4) اصولا اگر کشور اداره نشود هم مشکلی بوجود نمی آید؟

سووال هشتم: شباهت" احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور می شود" با " سیستم بازیافت" چه ‏نوع شباهتی است؟
‏1) شباهت دقیق؟
‏2) شباهت کامل؟
‏3) بی شباهت ؟
‏4) سایر شباهت ها؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:59  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

با آلزایمر به گذشته بنگر!

ابراهیم نبوی  - یکشنبه 28 مهر 1387 [2008.10.19]

من خوبم، این کافی نیست، من بهترین هستم. چرا نمی خواهید بفهمید، من موجودی عجیب و ‏غیرمنتظره و بی نظیر هستم که در برخی شهرستانها و برخی کشورهای آمریکای لاتین و ‏آفریقا مردم مرا دوست دارند. مردم مرا با انگشت نشان می دهند و نام مرا می دانند، این یک ‏حادثه عظیم برای بشریت و موضوع مهمی برای تاریخ ایران است..... البته ممکن است کمی ‏طول بکشد تا احمدی نژاد این حرف ها را بگوید، مهم نیست، منتظر می مانیم، مطمئنم لحظه ‏های باشکوهی در انتظار ماست. رئیس جمهور که هفته گذشته به گیلان رفته بود، با قدردانی ‏از مسوولان گیلان که باعث استقبال مردم گیلان از آنان شده بودند، گفت: " استقبال از رئیس ‏جمهور در چهارشنبه گذشته حادثه ای بی نظیر در جهان بود که معادلات جهانی را برهم می ‏زند." با توجه به گفته های احمدی نژاد در هنگام بازگشت از گیلان یک مصاحبه فرضی با او ‏کرده ایم. فرضیات ما شامل چند مورد است.‏

فرض اول: فکر می کنید ده سال قبل وقتی خاتمی با امانپور مصاحبه می کرد، می توانست ‏حدس بزند که ده سال بعد فاطمه رجبی خواستار خلع لباس او خواهد شد؟ فکر می کنید اگر ده ‏سال قبل به اکبر گنجی که برای اثبات بدی فاشیسم جمله آیت الله خمینی را دلیل می آورد می ‏گفتند که ده سال بعد به آمریکا می روی و آنجا می مانی و وجود امام زمان را انکار می کنی ‏و توسط آقای مکارم شیرازی به عنوان مرتد شناخته می شوی، به ریش تان نمی خندید؟ فکر ‏می کنید اگر دوازده سال قبل به صدام حسین که وقتی از مردم یک روستای عراق خوشش ‏نمی آمد می توانست همه آن روستا را محو کند، می گفتند که ده سال بعد به جایی می رسی که ‏حتی یک سوراخ نمی توانی پیدا کنی که در آن پنهان شوی، می توانست باور کند؟ ده سال قبل ‏را تصور کنید، کلینتون، شیراک، شرودر، کوفی عنان، یاسر عرفات، بلر، طالبان، مشرف... ‏بقیه اش را خودتان تصور کنید....‏

فرض دوم: فرض کنیم احمدی نژاد تعارف نداشت و همانطور که فکر می کرد، حرف هایش ‏را صادقانه می گفت. اگر چنین بود، خلاصه سخنان رئیس جمهور در بازگشت از گیلان چنین ‏بود: " مردم گیلان روز چهارشنبه گذشته حضور من را بهانه‎ ‎کرده و حادثه اي خلق کردند که ‏در دنيا بي نظير بود‎.‎‏ حضور مردم در‎ ‎اينگونه صحنه ها معادلات جهاني را عوض مي کند و ‏باور من اين است که صحنه استقبال از من در گیلان ‏‎ ‎تجلي قدرت خدا است که به دست و قدم ‏بهترين انسان هاي دنيا مطرح مي شود. همه مستکبرين دنيا امروز در برابر ملت ما به خاطر ‏استقبال مردم از من عقب نشسته اند. و درست در لحظه اي که دنياي مادي و خودخواه و‎ ‎نظامي گري با شکست روبرو شده است استقبال مردم گيلان از من براي ملت هاي دنيا مي ‏تواند‎ ‎نويد خوبي باشد." ‏

فرض سوم: ده سال گذشته است، محمود احمدی نژاد ده سال بعد احتمالا یا سفیر ایران در ‏افغانستان، یا رهبر حزب آبادگران، یا شهردار کرج، یا در صورت تغییر حکومت، احتمالا ‏مقاطعه کار یک موسسه ساختمانی در پاکستان است. فرض ما این است که همه چیز بخوبی ‏پیش برود و جمهوری اسلامی مانده باشد و احتمالا احمدی نژاد مثل میرحسین موسوی و ‏هاشمی و خاتمی پس از ده سال از کنار رفتن در گوشه ای مشغول زندگی معمول خودش باشد. ‏در این حالت یک خبرنگار گزارش سفر هفته قبل احمدی نژاد را در جایی پیدا می کند و ‏تصمیم می گیرد با او مصاحبه کند. ‏

مصاحبه روزنامه " کیهان" در سال 1397 به سردبیری احتمالی محمد قوچانی( تا آن زمان ‏شریعتمداری سه بار شهید شده است) را با محمود احمدی نژاد، رهبر حزب آبادگران ایران ‏اسلامی و سفیر ایران در افغانستان را می خوانید:‏

مقدمه مصاحبه کننده: برای خیلی از خوانندگان روزنامه های ایران، بخصوص جوانان کشور ‏نام محمود احمدی نژاد، شاید خیلی مطرح نباشد، نه مثل ده سال قبل. شاید باور نکنید اگر ‏بگویم که محمود احمدی نژاد که در حال حاضر سفیر ایران در افغانستان است، در زمان ‏ریاست جمهوری اش شناخته شده ترین ایرانی در جهان بود و حتی یک بار تصویر او روی ‏جلد مجله تایم چاپ شد و حتی یک سال نزدیک بود به عنوان مهم ترین شخصیت سال انتخاب ‏شود. شش ماه قبل من برحسب تصادف متن سخنان آقای احمدی نژاد را در یکی از سفرهای ‏او به استان گیلان در آخرین سال ریاست جمهوری اش پیدا کردم، برایم باورنکردنی بود. با او ‏تماس گرفتم و متن نوشته را برایش فرستادم، او پاسخ داد که تمام متن واقعی است و او در آن ‏زمان واقعا این حرف ها را گفته بود. به همین دلیل تصمیم گرفتم با او مصاحبه کنم. این ‏مصاحبه در خانه او در تهران، جایی که پر از عکس های او با رهبران جهان و هدایای آنان ‏به اوست، انجام شده است. آیا باور می کنید که یازده سال قبل، دیه گو مارادونا، مرد دوم ‏فوتبال جهان، پیراهنی با امضای خودش برای محمود احمدی نژاد فرستاد؟ اگر باور نمی کنید، ‏باید بگویم که اشتباه می کنید، من با چشمهای خودم آن پیراهن را در اتاق هدایای خانه محمود ‏احمدی نژاد، سفیر ایران در افغانستان که زمانی رئیس جمهور ایران بود، دیدم.‏

خبرنگار: آقای احمدی نژاد! حافظه تاریخی ایرانی ها ممکن است ضعیف باشد، لطفا از ‏خودتان بیشتر بگوئید.‏
احمدی نژاد: من محمود احمدی نژاد هستم که به عنوان خادم کوچک ملت و یک استاد ساده ‏دانشگاه و سفیر کنونی ایران در افغانستان و شهردار سابق کرج و رئیس جمهور سابق ایران ‏حرف می زنم و به سووالات شما پاسخ می دهم.‏

خبرنگار: ریاست جمهوری پس از آقای خاتمی چگونه بود؟
احمدی نژاد: شرایط آن روزها خیلی فرق می کرد، من بعد از ایشان رئیس جمهور شدم و این ‏یک واقعه عجیب بود. هیچ کس انتظارش را نداشت، حتی تا مدتهای طولانی برای نزدیکان ‏خودم هم عجیب بود. اما بتدریج یاد گرفتم که باید محکم حرفم را بزنم و همین موضوع به من ‏کمک زیادی کرد. توضیح دادنش سخت است. ولی در دوره من ایران بیشترین توجه بین ‏المللی را بخود جلب کرد....‏

خبرنگار: جالب است! شاید برخی از خوانندگان ما در این مورد اطلاع بیشتری داشته باشند، ‏و مطمئنا کسانی هستند که در مورد موقعیت بین المللی ایران در دوران شما تحقیق کردند، اما ‏من می خواهم در مورد سخنانی که در آخرین سفرتان به گیلان در سال 1388 کردید از شما ‏سووال کنم.... سفری در نه سال قبل‏
احمدی نژاد: البته آن سفر در پائیز سال 1387 انجام شد و دومین سفر من به پهندشت خطه ‏گیلان بود، من در دوران ریاست جمهوری به همه استانهای کشور سفر کردم. البته بعدا این ‏موضوع رسم شد، ولی کسی یادش نیست که این کار اولین بار در آن زمان انجام شد....‏

خبرنگار: بله، ده سال قبل در سفر به گیلان، شما مورد استقبال گروه زیادی از مردم این استان ‏قرار گرفتید و گفتید که " مردم گیلان روز چهارشنبه گذشته حضور خادم خود را بهانه‏‎ ‎کرده و ‏حادثه اي خلق کردند که در دنيا بي نظير بود." منظورتان از خلق حادثه چه بود؟ چه حادثه ای ‏در آن سفر خلق شده بود؟
احمدی نژاد( می خندد): شاید برای شما عجیب باشد، راستش را بخواهید وقتی جمله خودم را ‏از دهان شما می شنوم برای خودم هم کمی عجیب است. ولی در آن زمان استقبال عجیبی ‏صورت گرفته بود که شاید باورنکردنی باشد، دهها هزار نفر از مردم به استقبال من آمده ‏بودند....‏

خبرنگار: این یک حادثه عجیب بود؟ و آیا واقعا فکر می کردید که این واقعه در دنیا بی نظیر ‏است؟
احمدی نژاد: نمی توانم بگویم که در دنیا بی نظیر بود، یعنی در آن زمان این طور به نظر من ‏می رسید، شاید بخاطر تاثیر بعضی از افراد دفتر ریاست جمهوری بود، در هر حال تعداد زیاد ‏جمعیت آدم را تحت تاثیر قرار می دهد، البته شاید گفتن این جمله که این واقعه در دنیا بی نظیر ‏بود امروز در نظرم درست نیست. ولی وقتی آدم زیر نور دوربین های عکاسی و صدها ‏دوربین قرار می گیرد، حتی ممکن است فکر کند که در هاله نور است، مدتی شایعه کرده ‏بودند که من گفته ام که هاله نور مرا احاطه کرد، باور می کنید؟‏

خبرنگار: جدا؟ نه، من نخواندم، در مورد آن دوره کتابهای زیادی نوشته نشده، البته کتابهای ‏جدی، من این مصاحبه را هم بزحمت در اینترنت پیدا کردم. داستان هاله نور چه بود؟ در این ‏مورد برایمان بگوئید....‏
احمدی نژاد: اگر یادتان نیست، بهتر است وقت خوانندگان محترم تان را تلف نکنم....‏

خبرنگار: بله، ممنونم. شما در سخنانی که در سال 1388 گفتید....‏
احمدی نژاد: در پائیز 1387....‏

خبرنگار: بله، در پائیز 1387 گفتید، اعلام کردید که " حضور مردم در‎ ‎اينگونه صحنه ها ‏معادلات جهاني را عوض مي کند و باور من اين است که اين صحنه ها‎ ‎تجلي قدرت خدا است ‏که به دست و قدم بهترين انسان هاي دنيا مطرح مي شود." من خیلی در مورد این صحنه فکر ‏کردم، آیا در واقعیت هم اتفاق خاصی افتاده ب��د که شما تحت تاثیر قرار گرفتید؟ چه معجزه ای ‏رخ داده بود؟ یادتان هست؟
احمدی نژاد: جمعیت خیلی زیادی بود و بشکل عجیبی انسان را متاثر می کرد، من یادم نیست ‏که آن روز دقیقا چه اتفاقی افتاد، شاید منابعی باشند که به این تجلی قدرت خداوند که من الآن ‏دقیقا یادم نیست چرا این کلمات را بیان کردم، پرداخته باشند. شاید بنوعی آدم حس می کرد که ‏تجلی قدرت خداوند را در اجتماع مردم می بیند، البته نمی دانم چگونه توضیح بدهم....‏

خبرنگار: یعنی شما فکر می کردید چون مردم برای سخنرانی شما جمع شده اند معادلات ‏جهانی عوض می شود و استقبال مردم از شما تجلی قدرت خداوند است؟ واقعا شما اینطور ‏فکر می کردید؟
احمدی نژاد: نه، مطمئنا منظورم این نبود. من ممکن است مثل خیلی از افراد اشتباهاتی در ‏دوره کاری ام داشتم، این طبیعی است، ولی یادتان باشد که من چهار سال رئیس جمهور بودم، ‏این چیزی که شما می گوئید نمی تواند حرف یک آدم معقول باشد....‏

خبرنگار: ولی شما این حرف ها را گفتید....‏
احمدی نژاد: مطمئنا منظورم این نبود، در حقیقت من یادم نیست که دقیقا در آن روز چه اتفاقی ‏افتاده بود. من حتی گفته بودم جلوی انتشار این سخنرانی را بگیرند، واقعیت این است که تا قبل ‏از اینکه من به گیلان بروم مسوولان کشور چند بار به گیلان رفته بودند و حتی دویست سیصد ‏نفر هم از آنها استقبال نکرده بودند. باور می کنید؟ وقتی من رفتم همه آمدند، نه اینکه بخواهم ‏بگویم من خیلی آدم بزرگی هستم، اصلا به حرف هایی که در مورد من گفته شده است توجه ‏نکنید، قبل از آن سفر در گیلان مردم اصلا مسوولان کشور را ندیده بودند و سازمان ملل در ‏این مورد سووال می کرد و من فکر می کنم بخاطر همین موضوع به آنجا رفتم. بعدا مردم از ‏ما استقبال کردند و همین باعث شد که معادلات جهانی عوض شود. فکر کنم موضوع همین ‏بود. اما در مورد تجلی خداوند، من بعید می دانم این کلمه را من گفته باشم، آن روزها حتی ‏اگر من هم چنین چیزی می گفتم کسی قبول نمی کرد.‏

خبرنگار: یعنی شما چنین چیزی نگفتید، یا خداوند در گیلان تجلی کرده بود؟
احمدی نژاد: من آن روزها کمی ناراحت بودم و تحت فشار بودم، دقیقا یادم نیست موضوع چه ‏بود، شاید یک احساس غیر منطقی، دقیقا یادم نیست....‏

خبرنگار: اما، تجلی قدرت خداوند به این راحتی نمی تواند باشد.....‏
احمدی نژاد: بله بله، همین طور است. نمی تواند باشد، بله، تجلی قدرت خداوند به این سادگی ‏نیست. ‏

خبرنگار: یعنی توضیح خاصی در این مورد ندارید؟ در مورد اینکه تجلی قدرت خداوند آیا ‏یک معجزه بود؟
احمدی نژاد: به نظرم بهتر است به موضوعات بعدی بپردازیم....‏

خبرنگار: اشکالی ندارد، نمی خواهم شما را ناراحت کنم، موضوع را عوض می کنیم، شما در ‏همان موقع در سخنان تان گفته بودید که " همه مستکبرين دنيا امروز در برابر ملت ما به ‏خاطر خلق‎ ‎صحنه استقبال مردم گیلان از من عقب نشسته اند." منظورتان از مستکبران چه ‏کسی بود؟ و چه عقب نشینی اتفاق افتاده بود؟ ‏
احمدی نژاد: البته در آن زمان همه چیز فرق می کرد. می خواهم بگویم که حتی شاید این ‏احساس وجود داشت که روس ها که ممکن است در آن موقع نسبت به دریای خزر موضع ‏تندی داشتند با روحیه استکباری با ما برخورد می کردند و حضور مردم گیلان می توانست ‏آنها را به عقب بنشاند، یک درگیری بزرگ بود، البته ما مشکلاتی هم با آمریکا داشتیم، ولی نه ‏در این حد.....‏

خبرنگار: ولی رابطه شما با روس ها خوب بود، نبود؟
احمدی نژاد: بله، تا حدی، ولی خیلی هم خوب نبود، ولی روسها نوعی روحیه استکباری ‏داشتند و لازم بود عقب بنشینند. ‏

خبرنگار: و این اتفاق در همان استقبال از شما رخ داد؟
احمدی نژاد: بله، فکر می کنم این موضوع تا حدی به همین صورت بود، البته می دانید در ‏همان دوره که من رئیس جمهور شدم دیه گو مارادونا هم پیراهنش را به من داد، با امضای ‏خودش، در آن زمان هر هفته یکی دو پیراهن به همین شکل برای من ارسال می شد. ‏

خبرنگار: بله، پیراهن مارادونا خیلی مهم است، امروز خیلی ها از دوران شما همان پیراهن ‏مارادونا یادشان مانده، هدیه جالبی است....‏
احمدی نژاد: بله، من بارها به آن پیراهن نگاه کردم، گاهی اوقات یک پیراهن نقش مهمی در ‏زندگی دارد. این حرفی است که شاید به عنوان رئیس جمهور می توانم به شما بزنم. ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 4:51  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

تذکره حسین شریعتمداری

ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 25 مهر 1387 [2008.10.16]

 

آن شیخ الشیوخ الکبیر، آن میخ دائم الگیر، آن داننده نیمه پنهان، آن بازجوینده اسرار نهان، آن ‏سردبیر و صاحب کیهان، آن آخذ الاعتراف، آن مآخذ الکاف والگاف، آن میوه دل اولیای امت، ‏آن گوشه جگر روسای دولت، آن راننده بی فرمان، آن معاند راکفلر و اوناسیس، آن کاشف ‏الجواسیس، آن صاحب کرامات احمدی، آن معاند امینم و اسلیم شدی(1)، آن سوخته ذغال ‏اشتیاق، آن دوخته منقل احتراق، آن آکل ماست و خیار، آن چپ نمای راست کردار، آن دائما ‏در حال سواری، آن تشخیص دهنده مرسدس بنز از گاری، شیخنا و استادنا و وتدنا حسین ‏شریعتمداری صاحب کرامات خاص بود، و در سرازیری دنده اش خلاص بود و کثیرالحمام و ‏دائم الوسواس بود. ‏

نقل است چون زاده شد هیچ نگریست و جیغ نزد، تا ناف وی ببریدند و وی را قنداق همی ‏کردند. به سه روز بود که صوتی از وی صادر شد که " ناناش ناش" و این صوت چنان ‏غریب بود که هیچ کس از آن هیچ ندانست. و هرکس طفل را بدید، طفل همان اصوات بر وی ‏گفته که " ناناش ناش". پس پدر و مادرش ده حکیم آوردند تا آن اصوات را شنوند و اسرار آن ‏گویند، و هیچ کس آن اسرار ندانست. تا شیخ قطب الدین اوینی را از علمای حروفیه بیاوردند ‏که راز گوید. پس طفل را بیاوردند و طفل چون شیخ بدید بگفت " ناناش ناش" و شیخ قطب ‏الدین از هیبت آن کلام به دست و پای بمرد و وحشت بر وی مستولی شد و بگفت: " نامم قطب ‏الدین و نام خانوادگی ام اوینی و شغلم درویشی بود." و همین بگفت و از در برفت و به یک ‏ماه از نظر نهان بود و آواره بیابان بود تا خویشان شیخ حسین وی را یافته سر آن کلام پرسیدند ‏که طفل چه گفت. قطب الدین گفت " ناناش ناش" از اسرار حروفیه بود و آن باشد که "نا" ‏یعنی نامت چیست؟ و " نا" ی دویم یعنی نام خانوادگی ات چیست؟ و " ش" یعنی شغلت چه ‏باشد؟ و این طفل چون به بزرگی رسد بازجوی شود و احوال مردمان پرسد و اسرار آنان ‏بداند. و شیخ قطب الدین اوینی چون این بگفت سر به بیابان گذاشته و توبه همی کرد تا بمرد. ‏

اول توبه شیخ حسین آن بود که در ایام صباوت در سلک جمعی منافق بدرآمده، بی آنکه بانگ ‏زند بانک همی زده و انفجار همی کرد، تا داروغگان وی را گرفتند و بزندان درافتادی و ‏همانجا بودی به چندین سال و این سبب توبه وی بود، رضی الله عنه. ‏

شیخ حسن شایانفر به ده سال نزد شیخ حسین شریعتمدار تلمذ همی کرد تا به درجات خاص ‏رسید و ارادت شیخ یافت. شیخ سعید حجاریان از دراویش نازی آباد در شرح احوال آن دو ‏شیخ بگفت: " هر چه شیخ حسن نویسد، شیخ حسین داند و هر چه شیخ حسین قصد کند شیخ ‏حسن تواند. هرچه شیخ حسین اشتهای آن بدارد، شیخ حسن خورد و هر چه شیخ حسن بدان ‏تشنه بود شیخ حسن نوشد. هر لباس که شیخ حسین در آینه بیند شیخ حسن پوشد و با هر کس ‏شیخ حسن رفیق بود شیخ حسین جوشد" و شیخ حسن گفت: " شیخ حسین با ما ندار بود و یار ‏غار بود، به سی سال نیمه پنهان مردمان از حفظ همی نبشتیم."‏

از شیخ حسین شریعتمدار کرامات فراوان نقل است. شیخ اکبر گنجی در نعت وی گوید: " از ‏بزرگترین کرامات شیخ آن بود که هر عیب که خدای پنهان کرد، وی فاش همی کرده در ‏روزنامه نبشت تا خدای نتواند گناهکاران را ببخشاید و این از فرط غیرت او بود." و شیخ ‏عماد الدین اعظم در کرامات شیخ حسین گفت: " شیخنا را غیرت و سوزش چنان بود که سی ‏سال در زندان اتراق همی کرد و از هر کتاب ادعیه که در زندان بود صفحه دعای خلاصی از ‏زندان همی کند تا محبوس نتواند دعا بخواند و خدای دعای او نشنود و محبوس آزاد نشود و ‏این از محبت شیخ به خدای بود" و شیخ شمس الواعظین از کرامات شیخ حسین گوید: " شیخنا ‏بیست سال به بم بود و هیچ خرما نخورد، تا از آنجا برفت، پس پرسیدند چرا هیچ خرما در بم ‏نخوردی؟ شیخنا گفت: مگر در بم هم خرما بود؟ و این از تقوای او بود که هر عیب را از ‏هزار فرسخ در مردمان می دید و خرما را در چند وجبی نمی دید." شیخ محمد ایمانی از ‏پیروان طریقت اوینیه در وصف کرامات شیخ حسین بگفت: " شیخنا حسین روزی از فرط فقر ‏به بیابان رفته اتراق همی کرده روزه گرفت و از خدای خواست تا به او چیزی دهد، و سی ‏شبانروز این واقعه مکرر شد. تا در بیابان شمشی طلا یافته دست بدان زد و از فرط معجزتی ‏که در وی بود، آن طلا به سنگی بدل شد و این از مرتبه فقر او بود."‏

شیخ عظیم عطاء الله از اعاظم کبار بود. گفت: " از کرامات شیخ حسین یکی آن بود که وقتی ‏به کیهان همی شد، تیراژ آن سیصد هزار بود، اما به ده سال چنان محبت او در دل مردمان ‏اوفتاد که تیراژ روزنامه به شصت هزار رسید." و این کرامت از هیچ درویش دیگر دیده نشد.‏

نقل است که عزرائیل با قلمی در دست بر وی نازل شده خواست جانش بستاند، اما شیخنا فی ‏الفور نیمه پنهان وی نبشته نزد خدای عزوجل فرستاده با بارگاه الهی لابی همی کرد تا ‏عزرائیل توبه کرده و از کار برکنار همی شد و این از کرامات شیخ حسین بود، رضی الله ‏عنه. ‏

‏1) اسلیم شدی طاب ثراه از رفقای شیخنا امینم بود و ذکر احوال وی در رساله هشت مایل ‏همی آمده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:53  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ملت ها، غارها و چماق ها

ابراهیم نبوی  - سه شنبه 23 مهر 1387 [2008.10.14]

 

سووال اول: با توجه به اینکه آقای احمد توکلی گفته است: " نمایندگان مجلس آن صد میلیون ‏تومان را که گرفتند، برگردانند" به نظر شما آیا نمایندگان مجلس، دولت احمدی نژاد را ‏استیضاح می کنند؟
‏1) استیضاح نمی کنند، چون صد میلیون تومان پول زیادی است؟
‏2) استیضاح می کنند، چون صد میلیون تومان پول خیلی زیادی نیست؟
‏3) بعید است استیضاح کنند، چون هنوز خانه نخریده اند؟
‏4) اصولا اگر آدم در شهر غریب باشد، حداقل باید صد میلیون تومان پول توی جیبش باشد؟

سووال دوم: با این فرض که امیر محبیان اخیرا گفته است: " بر اصولگرایان عقلا واجب است ‏که کاندیدایی بهتر از احمدی نژاد معرفی کنند." کدام بخش این جمله از نظر منطقی اشکال ‏دارد؟
‏1) " بر اصولگرایان عقلا واجب است" غلط است، چون عقل، وجوب و اصولگرایی تناقض ‏دارند؟
‏2) " بر اصولگرایان عقلا واجب است" غلط است، چون عقل و اصولگرایی تناقض دارند؟
‏3) " واجب است کاندیدایی بهتر از احمدی نژاد معرفی کنند" غلط است، چون در هر حال هر ‏کاندیدایی معرفی کنند، از احمدی نژاد بهتر می شود، باید گفته شود " بر اصولگرایان واجب ‏است کاندیدایی غیر از احمدی نژاد معرفی کنند"؟ ‏
‏4) در هر حال این جملات چون مربوط به احمدی نژاد است، احتمالا دروغ و در نتیجه غلط ‏است؟

سووال سوم: با توجه به اینکه رئیس جدید بانک مرکزی گفته است: " نرخ تورم را در سطح ‏‏25 درصد کنترل می کنیم." کدام یک از گزینه های زیر نتیجه جمله فوق است؟‏
‏1) نرخ تورم 25 درصد است؟‏
‏2) نرخ تورم اگر کنترل نشود بیشتر از 25 درصد می شود؟‏
‏3) رئیس جمهور قبلا گفته بود نرخ تورم در سال چهارم تک رقمی می شود، پس 25 یک ‏عدد تک رقمی است؟
‏4) دولت بالاخره قبول کرد که تورم بیش از 13 درصد شده است؟‏

سووال چهارم: با توجه به اظهارات علی مطهری نماینده مجلس مبنی بر اینکه: " ما به اصل ‏دروغگویی کردان اعتراض داریم." جمله فوق در کدام یک از گزینه های زیر کامل شده ‏است؟
‏1) ما به اصل دروغگویی اعتراض داریم، اما به دروغگوی اصلی اعتراض نداریم؟
‏2) ما به اصل دروغگویی کردان اعتراض داریم، اما به دروغگویی بقیه اعتراض نداریم؟‏
‏3) تقلب جرم است، پس اعتراض نداریم، اما دروغ چون گناه است، به آن اعتراض داریم؟
‏4) وزیر نباید دروغ بگوید، اما رئیس جمهور مورد حمایت آقاست؟

سووال پنجم: با توجه به اینکه آقای مشائی معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث ‏فرهنگی و گردشگری کشور در مراسم پایانی اردوی بین المللی غارنوردی ایران گفت: " ‏ایران از ظرفیت 500 غار خود برای نزدیکی ملت ها استفاده می کند." لطفا بهترین راههای ‏استفاده از 500 غار مذکور را برای نزدیکی ملت ها بیان کنید؟‏
‏1) ملت ها را به ایران دعوت می کنیم و تا خواستند در مهمانی یا پارتی یا خیابان یا کوه یا ‏پارک یا جنگل با هم نزدیک بشوند، آنها را توسط نیروی انتظامی دستگیر می کنیم، بعد آنها ‏مجبور می شوند به آن 500 غار بروند و در آنجا با هم نزدیکی کنند، در نتیجه غارهای ما در ‏اختیار نزدیکی ملت ها قرار می گیرد؟
‏2) ملت ها را به ایران دعوت می کنیم و بدون اینکه اجازه بدهیم هیچ چیزی از ایران را ‏ببینند، آنها را به دیدار رئیس جمهور برده، یک بار در مجلس حاضر می کنیم، یک بار در ‏جلسه محاکمه قاضی مرتضوی شرکت داده و بعد آنها را به غارهای مذکور می بریم، در ‏نتیجه آنها فکر می کنند ما در شرایط انسان نخستین زندگی می کنیم و در غارها با ملت های ‏دیگر نزدیکی می کنند؟
‏3) ملت هایی که احمدی نژاد را عاشقانه دوست دارند به ایران دعوت می کنیم، طبیعتا وقتی ‏آنها را به غارهای کشور ببریم، از آنجا خوششان می آید و بطور طبیعی با هم نزدیکی می ‏کنند؟
‏4) هر سه راه صحیح است؟

سووال ششم: با فرض گفته آقای مشائی که: " ایران از ظرفیت 500 غار خود برای نزدیکی ‏ملت ها استفاده می کند." برای نزدیکی ملت ها چه چیزهایی مورد نیاز است؟
‏1) غار تاریک و چماق کلفت؟
‏2) غار طولانی، چماق دراز و اوو مورالس؟
‏3) چون ملت های انتخاب شده خودشان چماق دارند، غار کافی است؟‏
‏4) مواضع ملت ها راست است، پس می توان از غار بعنوان مکان نزدیکی آنان استفاده کرد؟

سووال هفتم: با توجه به اینکه آقای احمدی نژاد در دیدار با رئیس جمهور زنگبار گفته است: " ‏به زودی آمریکا برای چپاول به آفریقا می رود." چه دلایلی برای اثبات اینکه این واقعه به ‏زودی اتفاق خواهد افتاد وجود دارد؟
‏1) رئیس جمهور دو سال قبل گفت ایران تا یک ماه دیگر به قله های هسته ای می رسد و الآن ‏دو سال گذشته است؟
‏2) رئیس جمهور سه سال قبل گفت، تا شش ماه دیگر تورم از 13 درصد به کمتر از ده درصد ‏می رسد، و شش ماه بعد تورم به 18 درصد رسید؟‏
‏3) رئیس جمهور قبل از انتخابات اش اعلام کرد وقتی سرکار آمدم با لباس و موی مردم کاری ‏نخواهم داشت و دو سال بعد 1.5 میلیون نفر بخاطر لباس و مو تذکر گرفتند؟‏
‏4) اصولا چون رئیس جمهور گفته است این اتفاق نخواهد افتاد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 4:35  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

فرش قرمز و جیغ بنفش

ابراهیم نبوی  - دوشنبه 22 مهر 1387 [2008.10.13]

 

تمام دنیا یک طرف من یک طرف، عزیزم، عززززززیزم
من نمی دانم چرا هر وقت به این داستان " سید و شیخ" محمد قوچانی فکر می کنم، یاد حکایت ‏مرد ترسا و دختر فریبکار یا داستان کنیزک و بهرام گور می افتم، حالا چه ربطی دارد بماند. ‏البته اصولا معلوم نیست ربطی داشته باشد یا نه، ولی به هر حال ربط داشته باشد یا نه، ‏امروز، رعدی زد و برقی زد و آسمان شکافت و زمین الیگودرز جر خورد و شیخ مهدی ‏کروبی نامزدی خودش را رسما اعلام کرد. حالا خیلی خوش پروپاچه است، هر روز هر روز ‏هم می رود حمام و اعلام می کند که من آمدم، من امروز می خواهم نامزد بشوم، من امروز ‏واقعا نامزد شدم، من امروز واقعا واقعا بعنوان نامزد ثبت نام کردم.... خب؟ دستت درد نکند، ‏خدا خیرت بدهد. مرسی عزیزم. از لطف شما ممنون. خوب کردی نامزد شدی. علاوه بر اینها ‏شیخ اصلاحات که فعلا در حال تئوریزه شدن توسط "کیسینجر اصلاحات" است، علاوه بر ‏اینکه رسما اعلام کرد " من آمدم" بطور غیر رسمی هم اعلام کرد " بقیه نیایید". وی گفت: ‏‏"در میان اصلاح طلبان فقط باید یک نفر کاندیدا شود." آگاهان از این جمله نتایج زیر را ‏بسرعت گرفتند که:‏
‏1) ما اصلاح طلب هستیم.‏
‏2) فقط یک نفر از اصلاح طلبان نامزد باید بشود و ما شدیم.‏
‏3) بقیه بروند جلو بوق بزنند....‏
در همین راستا، اداره راهنمایی و رانندگی از کلیه بوق زنندگان خواست جلوی بیمارستان، در ‏ساعات نیمه شب و در هنگام عبور ماشین عروس هیچ کس بوق نزند. البته ابعاد حضور ‏انتخاباتی شیخ اصلاحات از ثبت نام وی فراتر رفت و باعث شد که موسوی لاری پس از سالها ‏غیبت کبری و صغری و نتیجه، اعلام کند که " آمدن کروبی و خاتمی ربطی به هم ندارد." به ‏همین دلیل می شود نتیجه گرفت که اصلاح طلبان در انتخابات آینده می توانند دو تا رای ‏بدهند، یکی به کروبی و یکی به خاتمی و قضیه حل است. البته هدایت آقایی از حزب ‏کارگزاران اعلام کرد که " اعلام کاندیداتوری خاتمی هنوز منتفی نشده است." من فکر کنم ‏منتفی شده باشد، ولی چون آقایان فکر ما را هم می کنند، نمی خواهند دو تا خبر بد را با هم ‏بدهند، مبادا ما و بقیه دچار سکته شدید بشویم. فکر کنید در یک روز هم خبر بدهند خاتمی نمی ‏آید، هم خبر بدهند کروبی می آید، با این دو مصیبت کجا برویم؟

کردان گیت قفل می شود
به نظر می رسد سر قضیه گیر کرده و بیرون نمی آید. البته فکر بد نکنید، منظور از قضیه ‏همان وزیر کشور است و طبیعتا منظور از سرش هم همان سرش است . در هر حال بعد از ‏اینکه وزیر کشور پذیرفت که مدرک دکترای آکسفورد تقلبی است و اعلام کرد که علیه کسی ‏که آن مدرک را به او داده است، شکایت خواهد کرد و طبیعتا معلوم است که در این جور ‏موارد کسی که به عنوان فروشنده مدرک تقلبی تحت تعقیب است، همه چیز دارد جز اسم، یک ‏استاد دانشگاه گفت: " کردان که جعلی بودن یک مدرک را تشخیص نمی دهد، چگونه در پست ‏وزیر می تواند تقلب در انتخابات را تشخیص بدهد؟" در همین راستا برخی سووالات فعلا ‏حائز اهمیت است:‏
‏1) طبیعتا آدم باید خیلی احمق باشد که فکر کند عوضعلی کردان( مواظب باشید تا هفته بعد ‏اسمش تبدیل به اسفندیار دانشجو نشود، چون بعید نیست وزیر کشور تا امروز با اسم مستعار ‏وزارت کرده باشد.) چون جعلی بودن مدرکش را تشخیص نداده است، به همین دلیل باید تقلب ‏در انتخابات را بتواند تشخیص بدهد... اتفاقا قضیه را یک جور دیگر باید دید؛ چطور ممکن ‏است کسی که نمی تواند یک مدرک تحصیلی تقلبی برای خودش جعل کند، می تواند یک ‏انتخابات تقلبی برگزار کند؟ ‏
‏2) چیزی که فعلا اثبات شده این است که وزیر کشور به مجلس، رئیس جمهور، ملت، دولت، ‏رهبری و شورای نگهبان دروغ گفته، که دروغ گفتن به هر کدام از این مقامات یا نهادها ‏خودش جداگانه کار سختی است، اما آنچه واضح و مبرهن است این است که ایشان هنوز وزیر ‏کشور است و به دلیل عمق حقیقت جویی و راستگویی و مخالفت با دروغ هنوز کسی با ایشان ‏به عنوان دروغگو مشکل ندارد، و اگر هم مشکل داشته باشد، کاری نمی تواند بکند. چون با ‏وجود اینکه تقریبا همه با ایشان مخالفند و هیچ کس با ایشان موافق نیست، هنوز کردان وزیر ‏است. حالا فرض کنید همین آقای کردان یک انتخابات تقلبی برگزار کرد، تقلبش هم آنچنان ‏آشکار بود که مثل جعل مدرک آکسفورد فورا مطرح و اثبات شد( در حقیقت مثل یک نظارت ‏بین المللی بر انتخابات) و حتی قضیه چنان جدی بود که خودش هم پذیرفت که مدرک جعل ‏کرده است، با همه این فرضیات فکر می کنید که اگر معلوم شد که انتخابات تقلبی بوده است( ‏مثل حالا که معلوم شده مدرک وزیر تقلبی بوده است) می خواهیم چه غلطی بکنیم؟ ‏
‏3) به نظر من غیر از اینکه وزیر کشور قدرت تشخیص این را نداشت که بفهمد مدرک ‏دانشگاه آکسفورد او تقلبی است، موارد دیگری هم وجود دارد که وزیر کشور نمی دانست و به ‏نظر من ندانستن آنها برای هر وزیر کشور خوبی کلا جالب است. مثلا اینکه وزیر کشور نمی ‏دانست که دکترایش افتخاری است یا نیست، و نمی دانست که اگر افتخاری است حتما باید یک ‏کاری کرده باشد که به افتخار آن دانشگاه آکسفورد به او دکترا داده باشد. و از همه مهم تر ‏اینکه اگر دکترای او افتخاری نیست، یک وزیر بهتر است بداند که برای دریافت دکترا آدم باید ‏یک کارهایی بکند، نه اینکه هیچ کاری نکند.....‏
در هر حال از این سووالات زیاد مطرح است، اما مساله بسیار مهمی که توسط علی مطهری ‏مطرح شد و نزدیک بود ما هم فکر کنیم ممکن است این حرف درست باشد این بود که علی ‏مطهری گفت " ما به اصل دروغگویی اعتراض داریم." وی توضیح نداد که چرا فقط به ‏دروغ های کردان معترض هستند و مشکلی با رئیس جمهور که هفته ای شش روز در حال ‏بیان حقایق است، ندارند؟

گلشیفته و صدای آمریکا
آقا! هر کسی در این مدت مرا دید گفت: عکس های گلشیفته فراهانی را دیدی؟ ‏
با خودم گفتم به قول رضا زاده یا ابوالفضل! چه فاجعه ای رخ داده. ‏
یکی از دوستان می گفت: گلشیفته فراهانی لخت رفت روی فرش قرمز. ‏
من هرچه فکر کردم که اصولا کسی بدون لباس روی فرش قرمز نمی رود و اصولا ممکن ‏است لباس آدم مثلا باز باشد یا مثلا کوتاه باشد یا اینکه اصلا لباس آدم کوتاه نباشد، بلکه قدش ‏دراز باشد، چون نتیجه خیلی فرق نمی کند، خیلی خانمها لباس شان کوتاه نیست، بلکه خودشان ‏دراز هستند، ولی نتیجه اش یکی است، در هر حال فکر کردم چطور ممکن است گلشیفته ‏فراهانی لخت رفته باشد روی فرش قرمز؟ راستش را بخواهید اینقدر هم به من گفتند که می ‏ترسیدم به عکس ها نگاه کنم. بالاخره خودم را قانع کردم و عکس ها را دیدم، بیچاره دختر ‏مردم. یک جوری می گویند لباس لخت، آدم فکر می کند طرف استریپ تیز کرده. ‏
بچه ام، یک لباس تمیز و مرتب و مشکی کاملا خانمانه پوشیده بود و در مجموع از نظر نوع ‏لباس خیلی با لباس های خانم شیرین عبادی لباس اش فرق نمی کرد، تنها فرقش این بود که ‏خانم عبادی فرق احمدی نژاد و خاتمی را نمی دانست، اما گلشیفته فراهانی هم فرق احمدی ‏نژاد و خاتمی را می داند و هم دختر بهزاد فراهانی است که خودش موضوع بسیار مهمی ‏است. ‏
حالا این وسط صدای آمریکا هم گیر سه پیچ داده که حتما برای دختر مردم در همان لحظه ‏ورود به آمریکا دردسر درست کند، او هم بچه معقول می فهمد صدای آمریکا اصولا موضوع ‏محترمی نزد ایرانیان نیست، مصاحبه نکرده. حالا چه اجباری است؟ به نظر من که گلشیفته ‏بسیار عاقلانه رفتار کرده و من فکر می کنم بعنوان یک هنرمند خوب و باشعور بیخودی ‏خودش را نباید دست این لمپن های اپوزیسیون بدهد. اصلا معلوم نیست این صدای آمریکا چه ‏نذری کرده است که حتما باید روی سر هر کسی که از ایران خارج می شود یک سطل گند و ‏کثافت بریزد؟ تفصیلات قضیه بماند برای بعد.‏

فعلا دکتر گفته نباید زیاد کار کنی.‏

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:37  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

ابراهیم در بیمارستان

ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 17 مهر 1387 [2008.10.08]

ابراهیم نبوی یا چنان که دوستانش او را خطاب می کنند داور سه روزست که در بیمارستان روی تخت خوابیده ، نه ‏مریضی به داور می آید گرچه که اگر مرض نداشت طنز نویس نمی شد، نه رختخوابب به او می آید گرچه که اگر لازم ‏نبود لابد مجبورش نمی کردند و همان شب اول گذاشته بودند فرار کند. نه این جا بیمارستانی در بروکسل جای اوست ‏ولی چه کند که دیری است ماوای او شده است. در این مجموعه همه نادرست و نا به جا فقط یک چیز درست و به ‏جاست. ستون داور در انتظار او خمیازه می کشد، غر می زند، سفره اش خالی مانده و آن ها که عادت دارند صبحانه ‏را با طنز داور بخورند، حق دارند به روزگار فحش بدهند اما به "روز" نه.

کنار تخت داور در بیمارستان یک کتابچه است که رویش نوشته "جنایت در بزرگراه" و پائین ترش نوشته "چگونه طنز ‏بنویسیم" مدت هاست که چنین فکری را در سر دارد. مثل همیشه که فکری در سر دارد، ابتدا چند فرازش را می نویسد ‏و اگر در کامپیوتر باشد به فایل نامی می دهد و اگر روی کتابچه باشد به پشت کتابچه با خط درشت عنوانی می نویسد، ‏بعد رهایش می کند. گاهی یک روز و گاهی یک سال . بعد شبی ناگهان به دستش می گیرد و مانند سیل جاری می شود ‏و تمام . مانند همه کتاب های اوست که دارد به صد نزدیک می شود.

درباره این کتاب توضیح می دهد "جنایت در بزرگراه یا چگونه طنز بنویسیم" نام کتابی است که من نوشته ام تا ‏تجربیات شخصی خودم را درباره طنزنوشتن به کسانی که از این کار خوششان می آید، منتقل کنم. چون حدس زدم ‏ممکن است تجربیات شخصی من در این مورد زیاد برای خوانندگان جالب نباشد، از تجربیات شخصی دیگران هم ‏استفاده کرده ام. البته به هیچ وجه تجربیات شخصی دیگران را از آنان نپرسیده ام، بلکه اکثر این تجربیات شخصی را ‏خودم حدس زده ام. کتاب جنایت در بزرگراه مقدمه ای طولانی دارد که تقریبا هشتاد درصد کل کتاب را شامل می ‏شود"

اما جالب این است که داور تصمیم دارد در مورد این کتاب به تجربه ای تازه دست بزند و از خوانندگانش خواسته وقتی ‏مقدمه را خواندند نظر بدهند و تجربیات خود را بیان کنند تا در بازنویسی دوم، نوشته های آنان هم به کتاب اضافه ‏شود. یا به قول او " تا همراه با این کتاب در جرایم من شریک شوید"‏
‎.‎
روز با گذاشتن بخشی از مقدمه کتاب جنایت در بزرگراه در ستون داور، سعی می کند جایش را نگاه دارد و هم نشان ‏دهد که دل همکارانش برای او تنگ شده است و دوست دارند هر چه زودتر سلامتش ببنینند.

ابراهیم درآتش ، یا یک نفر دیگر

همه چـیزازیک ادعای عجیـب وغریب شروع شد. نامـش سـاوونارولابود ،به نظرمی رسید پدرومادرش نمی دانستند که ‏نام اودرتاریخ باقی خواهد ماند‎ . ‎شاید اگراین رامی دانـستند ،نامش را کمی ساده ترانتخاب می کردند ؛ مثلاً مارادونا یا ‏رونالدو یا نیوتن یا یک چیزی شبیه اینها. واقعا احساس می کنم پدرومادری که نام فرزندشان را سـاوونارولامی گذارند ‏،اصلاً به تاریخ فکر نمی کنند. من مطمئنم اگرنام این موجود ساوونارولا نـبود ونیوتن بود ، مورخین بیشتری ماجرای ‏اورادرتاریخ نقل می کردند و اوازاین هم بیشترمعروف می شد. درهرحال نام این موجود عجیب و غریـب که تصـمیم ‏گرفت نامـش را‎ ( ‎علـیرغم درازای بـیش ازحّـد) درتاریـخ باقی بگذارد، سـاوونارولابود‎ . ‎درنظربگـیرید که نام کامـلش ‏جیرولاموساوونارولا بود واگرقرار بود نامش را کامل بنویسد حتی یک کلمه هم درموردش نوشته نـمی شد. او تصــمیم ‏گرفـته بود با گـناه مبارزه کند ، بنابراین شروع کرد به نصـیحت کردن مردم وبد گفتن ازگناهکاران و چون معمولا ‏دراین موارد آدمهای احمقی پیدامی شوند که فکرمی کنند هر کسی با هیجان سخنرانی کرد حتما حق دارد، ‏ازاوطرفداری کردند، کم کم تعداد زیادی طرفدار اوشــدند واوهرچه بیــشتر طرفدارپیدا می کرد، انگیزه بیشتری برای ‏مبارزه با گناه و گناهکاران پیدا می کرد
‎.‎
کم کم آقای اسـقف ساوونارولا گیر داد به کتاب های فاسد و منحرف، البته کتابها معـمولًا فاسد و منحرف هستند، می ‏توانیم بطــور خلاصه تربگوییم که او به کتاب گیر داد. طرفدارانش می ریختند توی خانه ها و هرچه کتاب غیردینی بود ‏درمی آوردند و می ریختند توی آتش و آنها راآتش می زدند و با سوزاندن کتابها احساس می کردند گناهان مردم درحال ‏سوختن است. حتما در تاریخ بارها عنوان "کتابسوزان" را شندیده اید و پیش خودتان هم فکر کرده اید سوزاندن کتاب ‏خیلی کار ساده ای است، در حالی که اصلا اینطور نیست. و اتفاقا لازم می دانم برای شما بگـویم که اصولا آتش زدن ‏کتاب به این سادگی ها هم که فکر می کنید نیست . بخـصوص ایـنکه در قرون وسـطی ، یعــنی دورانی که اسقف ‏ساوونارولا تصمیم گرفته بود با گناه و گــناه کاران مبــارزه کند ، هنوز نفـت و بنزین کشف نشده بود و مردم نمی ‏توانســتند با نفــت کتابها را آماده سوزاندن کنند. کــبریت هم نداشـتند، فندک زیپو هم هـنوز اخــتراع نشده بود و اصولًا ‏درست کردن آتــش کلی دردسـرداشت. ولی طــرفداران ساوونارولا آن قدر احساس مسوولیت می کردند که با ‏هربدبختی که می شد آتش درسـت می کردند وکتابها را می ریختند توی آتش
‎. ‎
حالا شما فکر می کنید این کتابها چه چیزهایی بود؟ حتمامی دانید که درقرن چهاردهم و پانزدهم، با دویـست وسیصدسال ‏این طرف و آن طرف در نظر بگیرید ، هنوز رمان های عشقی و سکـسی چاپ نمی شد. کفارومـحدین هم هنوز جرات ‏پدرشان رانداشــتند که کتاب چاپ کنند، راستـش رابخواهید هنوز چاپ اختراع نشـده بود. تازه ، مدتها بعد ازاینکه ‏ساوونارولا کتابهای مردم رادرایتالیا آتش زد ، گوتنـبرگ تصمـیم گرفت دستـگاه چاپ را اختراع کند که اگر یکی دیگر ‏پیدا شد و خواســت کتابها را آتش بزند ، این اتفــاق به راحتــی رخ ندهد . کتابهایی که طرفداران ساوونارولا آتش می ‏زدند یک مشت کتابهای فلسفی بود و تــعدادی هم کتابهای مـثلا علمی. البته به یک نکــته توجه داشته باشید، این طبیعی ‏است که وقتی یک آدم دیـندارتصمیم بگیرد کتابهای منحرف و فاسد را آتش بزند و کتاب مناسـبی پیدا نکند ، طبیعتا ‏هرکتابی را دســتش رسید آتش خواهد زد
‎. ‎
طرفدران اسقـف ساوونارولا هم هـمـین کار را کردند. اول کتابـهای کفرآمیز را آتش زدند، البته معلوم نیست چنین ‏کتابهایی وجود داشتند ، چون معمولا تا قبل از ساوونارولا نویسندگان کفریات را هم آتـش می زدند. بعد یواش یواش ‏تصـمیم گرفتند کتابهایی که تفـسیرهای غلطی دارد آتش بزنـند‎. ‎آنها را هم آتـش زدند. بعد کم کم نوبـت رسید به کتابهای ‏دینی غیر از انجیل ‏‎. ‎آنها را هم یکی یکی آتش زدند . بعد افتادند به جان کفار و ملحدین. هرکسی هرکافر و ملحدی رامی ‏شناخت، به طـــرفداران ســاوونارولا مــعرفی می کرد‎. ‎آنــها هم می ریختــند سراو و خشـتکش را سـرش می کشیدند ‏که معمولا درهمین حال طرف یا آتش می گرفت یا خفه می شد
‎. ‎
دراین خرتوخرعظمی ، فکرکنید با جامعه ای مثل ایتالیا هم طرف هسـتید که ملتش یک مشت آدم اهل گاسـیپ و وراجی ‏هستـند و دائم سرشان را می کنند توی فلان جای همسایه که ببینند او چه کوفتی می خورد. دراین اوضـاع واحـوال بـود ‏که جوزپه که با دایی اش مارچلو دشـمن بـود ،آن هــم بخــاطراینکه دختردایی اش حاضـر نبود با او ازدواج کند، ( ‏جوزپه بسیاردرازو شدیداً لاغربود و دماغ بسیار بزرگی داشــت و تمام صورتش پرازجوش بود و دهانـش همیشه بوی ‏جوراب یک هفته نشسته می داد ) می رفت سراغ طرفداران ساوونارولا و اعلام می کرد که مارچلو کتابهای ‏کفرآمیزمی خواند و معتقد است کره زمین مثل تخم مرغ است و چند بارهم اسم افلاطون را آورده است. بــعد اسقف ‏ساوونارولا دستورداد که مارچلو را بیاورند و بیــندازند توی آتش تا بفهــمد که عــقایدش با مسـیح مخالف است . ‏خلاصه هرروز والذاریاتی در فلورانس راه انداخته بودند که البته زیاد به ما ربطی ندارد‎. ‎
گفـتم فلورانس، اما این آقای ساوونارولا خودش در شهر "فرارا" روی خــشت افتاده بود  اما چون آن شــهربرای گه ‏کاری هایی که می خواست انجام بدهد به اندازه کافی وســیع نبود، تصـمیم گرفت به فلورانس برود. بالاخره بعد از ‏مدتهاکه این آقای محترم با گناه و گناهکاران مبارزه کرد، سرانجام دریک بعد ازظـهردل انـگیز شروع کرد به سخنرانی ‏برای مردم و گفت : ای مردم ! مردم که به ساوونارولا نگاه می کردند، گفــتند : جان ! چـــیه ؟ ساوونارولا گفت‎ : ‎ای ‏مردم ! گــناهکاران در آتش عذاب خواهند سوخت . مردم به حرف های ساوونارولا گوش کردن و بّرو بّر نگـاهش ‏کردند. ساوونارولابرای اینــکه یک حال حسابی به طرفدارانـش بدهد و کاری کند که آنها حـسابی به او ایمان بیاورند، ‏گفت : اگرکسی بی گناه باشد و به میان آتش برود خـداوند به او کمک خواهد کرد وآتــش سرد خواهــد شد وزنده خـواهد ‏ماند . و فقـط گناهکاران درآتش خواهـند سوخـت . وقــتی ساوونارولا این حرف را زد ، مردم بّرو بّر نگاهش کردند . ‏یک جوری که زبانش بند آمد و به تته پته افتاد . یک دفعه یک حــرامزاده تــخم جنّی که معلوم بود ازهرچی ساوونارولا ‏و طرفــدارانش متنفر است، فریاد زد : ای ساوونارولای پاکدامن ! تو بی گناهی ! طـرفداران ساوونارولا که انگار ‏وزیر شعار برایشان شــعارداده باشد، تکرارکردند‎: ‎رهبربی گـناه ما ساوونارولا! رهـبرمثل ماه ما ساوونارولا ! این ‏جوری بود که ساوونارولا توی رودربایسـتی گـیرکرد. هرچه خواست موضوع بحث را عوض کند و درمورد بهشت و ‏جهنم و مشکل فقرو غنا و مبارزه با امپریالیــسم و عملیات یازده سپـتامبر و ماجرای ابومـصعب زرقاوی و بن لادن ‏حرف بزند، کــسی به حرفش گوش نداد و دائـــم شعار می دادند: رهبر بی گــناه ما سـاوونارولا‎ ! ‎رهبرمـثل ماه ما ‏ساوونارولا ! بالاخره شوخی شــوخی آقای جــیرولامو ساوونارولا با یک مـترو نیم اسم مجـبورشد برای این که ثابـت ‏کند موجود بی گـناهی است برود دریک آتش عظیمی که مردم روشن کرده بودند. نکته جالبی که هیچ کس آنرا ‏ذکرنکرده ، امّا به نظـرمن خیلی مهم است ، این بود که هم ساوونارولا و هم اکثرمردمی که آنــجا ایــستاده بودند می ‏دانســـتند طرف درآتــش خــواهد سوخت ، امّا دیگــرازدســت این همه بی گــناهی و پاکدامنی خسته شده بودند. البته ‏بعضی ازمورخــین نوشته اند که علـت اینکه مردم از کارهای ساوونارولا خســته شده بودند این بود که ‏درشهرفلــورانس دیگرهیچ کتابی برای سوزاندن باقی نمانده بود و هیچ کسی هم که ظاهراً معلوم باشد بی گــناه است ‏وجود نداشت، به همیـن دلیل مردم که با ســوزاندن آدمها و کتابها تفریح می کردند ، کم کم حوصـله شان سررفت و ‏خسته شدند‎. ‎
به هرحال آنروز،یعــنی دریکی ازروزهای بهارو پائــیز یا تابسـتان یا زمستان سال 1498 میلادی اسقف ساوونارولادر ‏آتش سوخت . البته موضوع صحبت این کتاب هیچ ربطی به ساوونارولا ویا کتابسـوزان و یا ایــتالیا یا مسیحیت یا تاریخ ‏فلورانس ندارد، بلکه می خواهم به این نکته اشاره کنم که درست 66 سال پس از سوخــتن ساوونارولا بود که....( ادامه ‏دارد‎)‎

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 4:29  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پیش شرط های انتخاباتی

ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - دوشنبه 15 مهر 1387 [2008.10.06]

po_nabavi_01.jpg

به دنبال طرح دو پیش شرط توسط خاتمی برای نامزدی در انتخابات دهیمن دوره ریاست جمهوری، آگاهان گزارش دادند که سایر نامزدها نیز دست پس را پیش گرفته و علاوه بر دو شرط خاتمی، سه، چهار، پنج تا هفت شرط گذاشتند. منابع آگاه به این شبکه خبری اعلام کردند که شروط اعلام شده بر شوروشوق بی نظیر مردم که منتظر داغ شدن کوره های انتخابات و انداختن برخی از نامزدها بدرون آن هستند، افزوده است.

سید محمد خاتمی
پیش شرط اول این که بتوانم با ملت بر سر خواسته‌‏هایشان تفاهم کنم. به اعتقاد من خواست قلبی و تاریخی مردم ایران آزادی، پیشرفت و عدالت است در عین سازگاری این امور با دین و ارزشهای معنوی و فرهنگی و این همان گفتمان اصیل اصلاح طلبی است که در آینده تلاش می‌‏کنم به صورت مدون آن را به جامعه ارائه نمایم. اگر بر سر این موضوع بتوانم با جامعه به تفاهمی روشن دست یابم و این خواسته‌‏ها در میان اقشار مختلف جامعه جنبه خودآگاهی یابد به پیش شرط نخست خود دست یافته‌‏ام.
پیش شرط دوم نیز اینکه: با ساز و کارهای موجود تا چه حد امکان عملی کردن برنامه ها برای رئیس‌‏جمهوری فراهم است؟ اگر واقعاً امکان اجرای برنامه ها وجود نداشته باشد و موانعی بر سر راه قرار گیرند، ارائه بهترین و کامل ترین برنامه‌ به مردم نیز به منزله اغوا و فریب مردم است.

محمود احمدی نژاد
پیش شرط اول من این است که معاونت اجرایی ریاست جمهور اختیاراتی در حد رئیس جمهور داشته باشد، تا من بتوانم به مدیریت جهان بپردازم. و مجلس تعهد کند در صورتی که نتوانستم برای مدت یک سال به ایران سفر کنم، جلسه تصویب بودجه را در یک کشور دوست و برادر مثل توگو یا ولتای علیا تشکیل دهد.
پیش شرط دوم من نیز این است که مسائل اقتصادی کشور( از جمله عملکرد چند وزارتخانه اقتصادی که مانع اجرای سیاست های دولت هستند، مثل وزارت اقتصاد و دارایی، وزارت صنایع سنگین، وزارت صنایع، وزارت معادن و فلزان، وزارت نیرو، وزارت برنامه و بودجه، سازمان بهزیستی کشور و برخی موارد مشابه بطور کنترات به نیروهای توانای کشور بخصوص برادر محصولی و یا سایر برادران محصولی واگذار شود که کلیه نگرانی از بابت بی عدالتی برطرف گردد.

باقر قالیباف
پیش شرط اول من این است که مثل دفعه قبل آدم را دودره نکنند و اگر قرار است آمار خلاف همه منتشر شود آمار خلاف بقیه همه هم منتشر شود.
پیش شرط دوم هم این است که اگر قرار است یک روز قبل از انتخابات رای را به بسیج اعلام کنند، از همان اول ما در جریان باشیم.

مهدی کروبی
پیش شرط اصلی ما که همیشه اصرار داریم این است که اگر ما رفتیم به یک شهرستان و دیدیم میدان از جمعیت سیاه است، اولا عکسش جوری نباشد که توی آن کچلی بزند، و اعلام هم نکنند که فقط هشت هزار نفر آمده، چون یکی میدان خودش بیست هزار نفر است.
پیش شرط دوم هم این است که زنگ ساعت دار برای کلیه نامزدها تنظیم شده و اجباری شود.

علی لاریجانی
پیش شرط اول من این است که جمهوری اسلامی باید سر جای خودش باشد.
پیش شرط دوم من هم این است که من در موقعیت ریاست مجلس فعالیت می کنم حتی اگر رئیس جمهور باشم و دولت باید خودش را اصلاح کند، مگر اینکه لزومی به این کار نبیند.

عبدالله نوری
پیش شرط اول من این است که اصلاحات باید کاملا اجرا شود، بخصوص بخش های غیر اجرایی آن و ما باید کلیه هزینه ها را بپردازیم حتی اکگر رایگان باشد.
پیش شرط دوم من این است که اگر همه اصلاح طلبان جمع شدند و توافق کردند که من نامزد اصلاح طلبان باشم، من چون با اصل موضوع مخالفم به همین دلیل من استعفای خود را اعلام می کنم.

اکبر هاشمی رفسنجانی
پیش شرط اول من این است که ما هستیم، و رهبری هم باید باشند و روحانیت و مسوولان و یادگارهای امام و کمیته امداد و بنیاید شهید و دانشمندان نانوتکنولوژی همه باید باشند.
پیش شرط دوم من این است که من هستم و بقیه با آمدن شان اوقات یک ملت را تلخ نکنند.

هوشنگ امیر احمدی
پیش شرط اول من به عنوان نامزد ریاست جمهوری این است که ترجیح می دهم فعلا دو سه دوره ای آقای احمدی نژاد رئیس جمهور باشد.
پیش شرط دوم من هم این است که اگر کاری قرار است در ایران بشود چرا در آمریکا نشود؟ و اگر بناست کاری در آمریکا بشود چرا در ایران نشود؟
محسن رضایی
پیش شرط اول من یک منبع عظیم و پیش شرط دوم من سیل خروشان داوطلبان است و جز حضرت زهرا هم هیچ پشتوانه ای ندارم.

اکبر گنجی
پیش شرط اول من برای شرکت در انتخابات حذف نظام جمهوری اسلامی است.
پیش شرط دوم من هم این است که در آن صورت هم لزومی ندارد من شرکت کنم، چون دوستان هستند.

دوم دام دات کام و سایر برنامه ها

شروع کردم به گذاشتن برخی از کارهای قدیمی و جدید و منتشر شده و منتشر نشده در دوم دام. تقریبا هر روز حدود ده مطلب جدید اضافه می کنیم به این وب سایت و در حال حاضر همچون حماری نیکوخصال گیر کردم که مطالب انگلیسی را چطور در وب سایت فارسی بگذارم. و همین طور است بخش کتاب که از این هفته راه می افتد. دوست دارم خوانندگان کتابهای من نظرشان را به عنوان راهنمایی برای دیگران بگویند.
www.doomdam.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 4:29  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

وغ وغ ساهاب: مجلس آکسفوردیه

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 11 مهر 1387 [2008.10.02]

 

دیروز نامه ای نوشته شد به قلم استاد علی کردان
که حقایق بسیاری نوشته شده بود در آن
کردان نام وزیر کشوری بود بسیار خوب و عالی‏
که رفته بود در کابینه و اگر بیرون می آمد جای او بسیار می شد خالی

نبرد خون آلود در صحنه اول مجلس

وزیر کابینه را بردند در مجلس
با هزار ناز و ادا و یک کمی فس فس
اول چند وکیل مجلس به او کردند اعتراض
چند تایی خیلی چوخ و چند تایی یک کمی آز
یک نفر از مجلسی ها گفت که این وزیر می باشد خیلی بی سوات ‏
و مثل رئیس جمهور خوش تیپ نیست و دارای کمالات
‏" من الهی بشوم قربان این رئیس جمهور
که هاله نورش کرده چشم جهانیان را کور"‏
اما یکی دو وکیل گفتند آقای وزیر مدرک ات کو؟‏
و با این نطق های آتشین برپاشد هیاهو
وزیر باید اهل علم باشد و تجربیات عدیده
و یا تحصیلکرده در یونیورسیتی های جدیده
یک کمی باید کیهان خوانده باشد و یک کمی رفته باشد اطلاعات
و اگر هم از برادران سردار بود دیگه خفه شو، یعنی که کات!‏
با این اعتراضات جنگ در پارلمان شد مغلوبه
تا این که یکی دو موافق آمدند و گفتند همین آقا خیلی هم خوبه
سه پسر دائم الصلات دارد و یک زن دائم النقاب
و خودش مواظب مملکت است همچون عقاب
ناگهان وزیر از دور پیدا شد با یک دوسیه پر از مدارک مهم‏
و رفت پشت تریبون و آب خورد و گفت: اهم اهم!‏

کاغذ پاره و جنگ مغلوبه
وزیر: ای آنکه مدرک می خواهی و دلم را می لرزانی!‏
این دکترای ماست بر شما ارزانی!‏
مدارکی دارم در حد بیست از یونیورسیتی آکسفورد
که برای گرفتنش باید سه هزار متر مکعب دود چراغ خورد
چه شبها نخفته ام و به انگلیسی درس خوانده ام در باب حقوق
و تحقیقات عالی کرده ام در مورد روانشناسی عهد بوق
متروها نشسته ام در شبهای تاریک لندن
و آخرش دکترای افتخاری گرفته ام با هزار بدبختی و جان کندن
دکتر اسمیت گفته است علی جان جیگرت را....‏
از بس که شما ایرانیان می باشید باحال و با صفا
بهر دریافت این مدرک چه راهها نرفتم از منچستر تا لیدز
و آموختم که جمع کودکان می شود کیدز
از سایکولوژی و استراتژی و سوسیولوژی هر چه لازم است بلدم
و راههای پلتیک و تاکتیک را بیش و کم
با این وجود مدرک را وللش
چون کاغذی است که پاره می شود، لطفا نکشش!‏
این حرف ها را وزیر زد و رفت و نشست
تیری زد به چشمان هرچه کوردل مدرک پرست

آکسفورد وارد جنگ می شود
آقای وزیر رفت توی وزارتخانه
و رئیس جمهور هم برایش برپا کرد یک نطق جانانه
رئیس جمهور: " ای وزیری که کشور را دادیم به دستان توانای تو
و ای مظهر دانائی و توانایی از عقب و جلو
برو مشغول کار بشو با خیال راحت
تا ما برویم نیویورک و کاراکاس و دمشق بهر سیاحت
مدرک مهم نیست، خودمان داریم کیلو کیلو
از جمله پرفسور الهام و علامه زاهدی و دکتر سعیدلو
مدرک هم یک چیزی است مثل دلار و قطعنامه‏
که فرت و فرت به ما می دهند و زرت و زرت صادر می کنند در این هنگامه
کاغذی است پاره، بی خیالش باش!‏
تو باش مواظب صندوق ها و دیگران را بنشان سرجاش"‏
نطق رئیس جمهور که شد تمام
یکهو سروصدایی بلند شد دارام دام دام
یک " الف" راست شد توی اینترنت
که تا "ی" قضیه رفت و کردان را کرد چت
چت همان قاطی است در زبان جدید
که استفاده می شود توسط شعرای ندید بدید
رئیس آکسفورد گفت ما این آقا را ندیدیم
و مدرکی برایش نصادریدیم
نه دکترای معمولی و نه افتخاری
نه حتی استادی با او کرده دیداری
نه پرفسور پرینگل و نه برایانت و نه دکتر کاوی
هیچکدام امضا نکردند چنین مدرکی در باب پسیکولوژی و روانکاوی
نه کسی دیده است او را هیچ
و صادر می کنیم اطلاعیه اگر بدهید گیر سه پیچ

صلح آخر بهتر از جنگ اول
فیلسوف: "حقیقت چیزی است بسیار مهم در ممالک خودمان
که برایش هم مال و اموال می دهیم و هم احتمالا جان"‏

و به همین دلیل دکتر مشغول شد به کار
نه استعفا نمود و نه عقب نشست و نه نمود انتحار
در عوض شکایت نمود علیه هر چه الف که راست بود
و آخرش سایت آکسفورد و الف را نمود مسدود
تا اینکه آبها افتاد از آسیاب
و کلیه معترضین رفتند به خواب
روانشناس: " خواب برای آدمی امری است لازم
چه احمد باشد و چه باقر و چه محمدکاظم"‏
پس بخوابید تا خستگی تان برود در
و هر کسی هم که زر و زور زیادی می زند بشود دربدر

نامه ای که به رئیس جمهور نوشت
تا حکایت رسید به این جا
گره آکسفورد یکهو شد وا
آقای وزیر نامه ای صادر کرد با اهن و تلپ
که هر کس آن را خوانده بود قاط زد و یک باره نمود کپ
‏- کپ که می گویم بر وزن لپ است در اینجا
مشکل این است که "او" را نمی توان تایپ کرد در ورد آفیس ما-‏
نامه ای بود که هوا کردند چون فیل
‏" دست ما کوتاه و خرما بر نخیل" ‏
نامه ای نوشته با اشک چشم و آه دل
که همینجوری نمی شود آن را نمود ول
دستخطی نوشته شد برای رئیس جمهور
و در آن شرحی داده شد از ماجرایی پر از کلک و فریب و زور

نویسنده نامه: " مدرکی را که دادم از آکسفورد
آه قلبم! تقلبی بود و من تقصیری در آن نداشتم، نه زیاد و نه خرد
دکترایی بود گرفته شده از عمق جان
از یک آقایی که دانشگاه آکسفورد را دائر کرده بود در تهران‏
هر چه گفتم بگذار بروم تا لندن
گفت لازم نیست، خرج زیاد دارد و جان کندن
یک دکترای افتخاری می دهیم با چندین امضا
که اگر کم بود هر چه خواستی زیرش اضافه می کنیم درجا
گفت باید تحقیقات زیادی بنمائید در باب تربیت در اسلام‏
تا یک دکترای حقوق بین الملل دریایی بدهیم و کار بشود تمام
در این ده سال که مدرک را به من داد
من شدم دکتر، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد
اما اکنون دیگران بر من شوریدند
و بر مدرک آکسفورد این حقیر ... خندیدند
‏- خندیدند در نسخه قبلی چیزی دیگر بود
ای بی تربیت! در وغ وغ ساهاب نباید از این کلمات صادر نمود!-‏
اکنون من رفتم سراغ خانه صادر کننده دکترا
و دیدم جا تر است و هیچ کس نیست در آن سرا"‏

وزیر لعنت می کند
کردان وزیر: " ای آن که مرا داده ای مدرک بی حساب و کتاب
آیا فکر نکردی که آبرویم را می بری توی در و همسایه و این می شود باب!؟
لعنت به تو که بی وفایی و ناجوانمردی
یاگو هم نکرد بی وفایی به اتللو چنان که تو با من کردی!‏
اتللو تیارتی است از شکسپیر نویسنده استعمار پیر
که لابد او هم مثل تونی بلر و چرچیل نصفش بالای زمین است و نصفش زیر
ای کاش به جای دکترای آکسفورد یک دکترا گرفته بودم از دانشگاه آزاد
که صادر نمی شد این همه اتهامات زیاد
اکنون من عذر می خواهم که آن مرد تقلب کرد
و باید سرجایش بنشانم تا برود زندان و بخورد آب سرد
منظور از آب سرد همان آب خنک است
که این تغییر بخاطر قافیه بانمک است!‏
حالا من به جای متهم می شوم شاکی
و از طریق دادگاه پدر یارو را درمی آوریم و مجبورش می کنیم علیه آکسفورد اعتراف کند و ‏از این طریق برپا می کنیم گرد و خاکی"‏

نمایندگان مجلس: ولک دست، دست دست
این نامه در پارلمان به دست وکلا رسید
و اشک را در چشمان آنان آورد پدید
کوهکنی که وکیل کوهستان بود گفت: آه!‏
این چاله نبود که افتادیم در آن، اسمش را بگذارید چاه
باید در مظلومیت کردان خون گریه کرد
و سینه زد و زنجیر و آه و کوفت و مرض و درد
وکیل مازندران هم سینه اش را کرد سپر
و جمله ای گفت وسط آن خر تو خر
‏" این توطئه آکسفورد است علیه دولت عزیز
که روابط مشکوک با اینتلیجنت سرویس دارد از زیر میز"‏
اکثریت: بیایید قدردانی کنیم از این وزیر بی نظیر
تا در هنگام رای گیری صندوق ها را بشمارد بیر بیر
هان! ای وزیر مظلوم! دوستت داریم خیلی زیاد
و قدر تو را می دانیم مثل قدر درختی که افتاده است در اثر باد

پس نتیجه می گیریم که خیانت در صدور مدرک کاری است خطرناک‏
که سرانجام تکلیف خائن معلوم می شود و نباید داشت باک!‏

دوم دام و چند قضیه دیگر
اولا که جمله حضرت مستطاب فریبرز رئیس دانا که گفته است " سیاست های اقتصادی ‏احمدی نژاد ادامه سیاست های خاتمی و هاشمی است" خیلی باعث شکوفایی اینجانب شده و ‏اگر موضوع کردان جزو اهم مسائل نبود، قصد داشتم شکوفه هایم را بر درخت دکتر رئیس ‏دانا که از وسط چپ هوای راست را دارد، بنشانم، احتمالا تا فردا در دوم دام این شکوفایی ‏اتفاق می افتد. ضمنا در وب سایت دوم دام آرشیو " نطق های پیش از دستور" کامل شده و ‏قابل دسترسی است. مطالب سی سال قبل رادیو زمانه را هم در آنجا گذاشته ام و از پس فردا ‏سلسله مطالب " جنایت در بزرگراه یا چگونه طنز بنویسیم؟" را هم در دوم دام منتشر می کنم. ‏به دوم دام بروید و مطالب جدید ابراهیم نبوی را در آنجا ببینید.‏
www.doomdam.com

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:54  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

شش نفر در تاریکی

ابراهيم نبوي  - سه شنبه 9 مهر 1387 [2008.09.30]

 

درست یک هفته بعد از اینکه الیاس حضرتی گفت: " با طناب کروبی می توان ته چاه رفت" ‏نامبردگان الیاس، مرتضی، حسین، محسن، محمد و فاطمه خانم با یک طناب وارد یک فضای ‏تاریک شده و یک دفعه طناب را در همان تاریکی گم کردند. از بالا نوری معلوم بود. ‏
مرتضی: حالا چی کار کنیم؟
حسین: صبر کن، عجله نکن، جیغ می زند: حاجی ی ی ی!‏
محسن: این طناب چی شد، سرش دستم بودها!‏
الیاس: اصلا نگران نباشین، فقط همه جا تاریکه دیده نمی شه، وگرنه من مطمئنم که سرطناب ‏همین دور و برهاست. جیغ می زند: حاجی ی ی ی!‏
فاطمه خانم: حتما باز هم خوابش برده، بابا! صد بار گفتم گوش ات سنگینه، اون ساعت رو ‏بذار بغل دستت، وگرنه خواب می مونی. ‏
مرتضی: کاش یه رادیویی چیزی داشتیم....‏
فاطمه خانم با عصبانیت: رادیو بی رادیو، اگر قراره رادیو و تلویزیون داشته باشیم که قیافه ‏اون هدیه تهرانی رو ببینیم، صد سال سیاه اگر بگذارم اینجا رادیو بیاد.‏
مرتضی: حالا شما ناراحت نشو، اگر رادیو هم داشتیم ته این چاه برق نداشتیم.‏
محمد: گفتم نریم ته چاه، اینجا من چشمام نمی بینه چیزی بنویسم.... اصلا الآن رادیو و ‏تلویزیون فایده نداره، فقط هفته نامه....‏
حسین: محمد آقا! شما راهکار خوب نشون می دی، چیزی به نظرت نمی رسه؟‏
محمد: اول باید سر طناب رو پیدا کنیم، بعد هم باید سرمایه جور کنیم برای هفته نامه یا ‏روزنامه....‏
مرتضی: من پنجاه هزار تومن دارم، ولی چطوری روزنامه ته چاه دربیاریم؟
الیاس: منم پنجاه هزار تومن دارم، ولی حتی اگر روزنامه رو ته چاه دربیاریم چطوری ‏بفرستیمش بالا که خط بدیم؟
محمد: من می تونم به بالا خط بدم، خودم هم پنجاه هزارتومن دارم، ولی ما فعلا لازم نیست به ‏بالا خط بدیم، ما باید به پائین خط بدیم.....‏
فاطمه خانم: حاجی به من پنجاه تومن اضافی داده، من صد هزار تومن دارم، ولی اگر قراره ‏هدیه تهرانی بشه سردبیر من نمی ذارم حاجی پاشو بذاره بیرون. من همیشه می دونستم ‏سرطناب حاجی کجاست، الآن نمی دونم چرا پیداش نمی کنم؟
مرتضی: فعلا که ما نمی تونیم به پائین خط بدیم، چون خودمون زیر پائین هستیم. فکر کنم ما ‏باید به حاجی خط بدیم، اون با بالا لابی کنه، بعد سرطناب رو پیدا کنیم، بعد بریم بالا که به ‏پائینی ها خط بدیم.‏
محمد: من یه خط دارم که به کارگزاران هم می رسه، می خواین به اونها بگیم بیان کمک؟ ‏اونها زیرزمین خوب کار می کنن.‏
مرتضی: اصلا و ابدا، شما فعلا تا با حاجی توافق نکردی با هیچ کس حرف نزن....‏
فاطمه خانم با غیظ: اونم با کارگزاران، فورا می رسه دست عفت خانوم، اصلا....‏
‏( پنج نفری شروع می کنند به فریاد کشیدن، صدایی نمی آید، چند روزی می گذرد، یک هفته ‏بعد از بالا کسی می گوید: ته اون چاه کسی هست بخواد رای بده؟ بکشین کنار، داره یه ‏صندوق می آد.)‏

چرا زشت است؟

البته می دانیم زشت است، ولی نمی دانیم چرا زشت است؟ شاید منظورش این است که درست ‏نیست، یا غیر منطقی است، اما نه، چنین آدمی هیچ وقت به این فکر نمی افتد که چرا غیر ‏منطقی است یا چرا نیست؟ پس احتمالا داشته به صاحب عزا فکر می کرده که گفته زشت ‏است. مرتضی آقا تهرانی، نماینده دائم و ثابت تهران و مصداق بارز ادب معاصر گفت: " ‏عبور از احمدی نژاد زشت است." آگاهان چند راه پیشنهاد می کنند:‏
اول: اگر کنارش بمانیم غلط است، چون احتمالا فرو می رویم توی چیز و آن وقت زشت است.‏
دوم: اگر پشت سرش راه برویم، احتمالا مجبوریم استعفا بدهیم و جلوی زن و بچه و در و ‏همسایه زشت است.‏
سوم: اگر روبرویش بایستیم با دوازده تا ماشین و سی تا محافظ از روی مان رد می شود و بعد ‏می میریم و زن و بچه مان می مانند گرسنه و سفیل و سرگردان و آن وقت زشت است.‏
چهارم: اگر فرار کنیم و برویم خانه و منتظر بمانیم که تقی به توقی بخورد ممکن است تترقی ‏یک چیزی بخورد توی سرمان و بمیریم و ببرندمان بهشت زهرایی که یک ماه قبل مسوولش ‏گفته بود تا ده روز دیگر بیشتر جا نداریم و حتی یک قبر هم پیدا نکنیم برای مردن و آن وقت ‏واقعا زشت است. ‏
نتیجه گیری اخلاقی: چیزی که زشت است، هر کاری اش بکنیم زشت است. ‏

آمار رو وللش، بزن بریم بازار
دولت علمی همین است، وقتی می گوید تمام دنیا با ما هستند، دلیلش این است که به ما تلفن می ‏زنند، وقتی هم می گوید 98 درصد مردم طرفدار ما هستند، معنی اش این است که چون 98 ‏درصد مردم سی سال قبل طرفدار یکی دیگر بودند و 75 درصد مردم ده سال قبل طرفدار ‏کسی بودند که حالا مخالف ماست، و چون 35 درصد مردم به رئیس دولت رای دادند و چون ‏‏25 درصد مردم به این مجلس رای دادند که احتمالا شصت درصد این 25 درصد طرفدار ‏ماست، پس حاصل جمع همه اینها با هم می شود 98 درصد. می گوئید نه، بروید به خیابان و ‏بشمرید. علی سعیدلو دیپلمه بیکار که هنوز معلوم نیست چه مسوولیتی در هیات دولت دارد، ‏برای اثبات کاهش گرانی گفت: " ما به بانک مرکزی کار نداریم. شما به بازار بروید و ‏خودتان تحقیق کنید، بعد متوجه می شوید که قیمت ها کاهش داشته است." در همین راستا ‏برخی آگاهان آخرین متدهای علمی دستیابی به واقعیت های اجتماعی و اقتصادی را بشرح ‏زیر اعلام کردند:‏
روش بررسی آمار قدرت خرید: دست می کنیم توی جیب خودمان و پول مان را می شماریم.‏
روش محاسبه گرانی قیمت ها: آمارهای مرکز آمار را می گیریم، آنها را پاره می کنیم و بعد ‏می رویم بازار از همکلاسی سابق مان که ساندویچ فروش است، قیمت لوازم منزل را می ‏پرسیم.‏
روش محاسبه قیمت خانه: به سراغ بنگاه مسکن می رویم، او از دیدن ما می ترسد و قیمت ‏مناسب را می گوید.‏
روش محاسبه نرخ رشد: نرخ رشد چهار سال گذشته را می گیریم و آن را همین جوری ‏ضربدر دو می کنیم و جواب را در حضور رهبر اعلام می کنیم.‏
روش محاسبه قدرت سیاسی: تعداد کشورهایی که به آنها سفر کردیم یا ممکن است سفر کنیم، ‏یا رهبران آنها به کشور ما سفر کرده اند، یا شماره کد تلفن شان را بلدیم محاسبه می کنیم، و آن ‏را از تعداد کل کشورها کم می کنیم، حاصل جمع می شود تعداد طرفداران ما در جهان.‏
نتیجه گیری اخلاقی: آمار چیزی است که لازم است گفته شود، نه چیزی که واقعا هست.‏

انتخابات و حاجی ارزونی
صد بار گفتم این احمدی نژاد به محض اینکه تصمیم بگیرد مشکلات را حل کند، همه چیز ‏درست می شود. دیدید؟ هنوز طرح اقتصادی اجرا نشده نتایج آن آشکار شد. مسوول سازمان ‏بازرگانی استان تهران در آستانه انتخابات و اعلام نظر کارشناسان مبنی بر افزایش جدید قیمت ‏ها در ماههای آینده گفت: " بهای همه کالاها در حال پائین آمدن است." وی به تمام کالاها ‏دستور داد سریعا پائین بکشند.‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:22  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

عقب مانده سياسي و رئاليسم جادويي

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 7 مهر 1387 [2008.09.28]

 

در راستاي اينکه ملت ايران هر هفته اي بايد حداقل يک بار امتحان پس بدهند و ما هم مثل بقيه فکر مي کنيم ‏خوانندگان ما همان ملت ايران هستند، لذا لطفا بهترين گزينه را در مورد سووالات زير انتخاب کرده و چون ‏نمي توانيد علامت بزنيد، به جاي آن بشکن بزنيد:‏

سووال اول: با توجه به اينکه محمود احمدي نژاد گفته است که "عقب ماندگان سياسي به دنبال سلاح هسته اي ‏هستند." لطفا گزينه مناسب را انتخاب کنيد.‏

‏1) احمدي نژاد بطور غيرمستقيم اعتراف کرده است که دنبال سلاح هسته اي است؟‏
‏2) احمدي نژاد با ايماء و اشاره گفته است که دنبال سلاح هسته اي است؟‏
‏3) احمدي نژاد بطور مستقيم اعتراف کرده است که دنبال سلاح هسته اي است؟‏
‏4) در هر حال احمدي نژاد دنبال سلاح هسته اي است؟‏

سووال دوم: در جمله هاشمي رفسنجاني "اساس تشکيل حکومت در اسلام پذيرش مردم است." از چه شيوه ‏ادبي استفاده شده است؟‏
‏1) رئاليسم جادويي
‏2) ادبيات علمي و تخيلي
‏3) شيوه ادبي تعليق به محال
‏4) مهملات شاعرانه

سووال چهارم: مناسب ترين پاسخ براي جمله سيد محمد خاتمي که گفته است "مساله فلسطين مظهر بداخلاقي ‏زمان ماست." کدام يک از گزينه هاي زير است؟
‏1) نازبشي عزيزم!؟ ‏
‏2) بابا خشونت! تو که کشتيش!؟
‏3) ممد! تو رو خدا اعصابتو خورد نکن، حيفه؟
‏4) ووووووووي! جاذبه، با همين خشونت ات منو جذب کردي؟

سووال پنجم: با توجه به اينکه "آقاي عماد افروغ دولت را به رعايت اخلاق و انصاف دعوت کرد." با فرض ‏صحت اين موضوع عمل وي شبيه به کداميک از گزينه هاي زير است؟
‏1) اقدام مذبوحانه؟
‏2) کار بي نتيجه؟
‏3) نصيحت کردن آدم کر توسط کسي که صدايش گرفته است؟
‏4) هر سه پاسخ فوق و کار آقاي افروغ غلط است؟ ‏

سووال ششم: استاد باهنر گفته است "در مورد تورم ما خودمان هم فکر مي کنيم اين حرف هايمان قانع کننده ‏نيست." به چه دليل آقاي باهنر چنين جمله اي را گفته است؟‏
‏1) محض تفريح؟
‏2) چون همين صداقتش ما را کشته است؟
‏3) چون نزديک انتخابات است؟
‏4) چون باهنر خيلي بامزه است؟‏

سووال هفتم: رئيس جمهور ايران گفته است "امروز هرجا مسوولان ايراني مي روند در صدر توجهات و ‏اخبار جهاني هستند." شکل صميمانه اين جمله کدام است؟
‏1) من هر وقت مي رم خارج همه منو نگاه مي کنند؟‏
‏2) تو آمريکا همه جا منو با انگشت نشون مي دادن و مي گفتن ماموت، ماموت؟‏
‏3) احمق ها! واسه چي توني ايران منو آدم حساب نمي کنين، من خيلي مهم هستم؟‏
‏4) همه جا از من عکس مي گرفتن و همه تلويزيون ها منو نشون مي دادن؟‏

سووال هشتم: اشکال اين جمله مرتضي نبوي که سه روز قبل گفته شد که "پول نفت توسط دولت نهم بد خرج ‏شده است." در کجاست؟
‏1) اين جمله بايد يک سال قبل گفته مي شد؟‏
‏2) اين جمله بايد دو سال قبل گفته مي شد؟
‏3) اين جمله دو سال قبل توسط ديگران گفته شده است؟
‏4) اشکالش اين است که نزديک انتخابات بعدي است؟‏

سووال نهم: جمله آقاي عسگراولادي که گفته است "عده اي از اصولگرايان نسبت به عملکرد احمدي نژاد ‏انتقاد دارند." به جاي کلمه اصولگرايان از چه کلمه ديگري مي توان استفاده کرد تا جمله درست باشد؟
‏1) عده اي از اصلاح طلبان نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏2) عده اي از اعضاي کابينه نهم نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏3) عده اي از مردم ايران نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏4) عده اي از کساني که شعور دارند نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏5) عده اي از رهبران جهان نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏
‏6) خدا و پيغمبر و ائمه اطهار نسبت به عملکرد احمدي نژاد انتقاد دارند.‏

سووال دهم: از جمله رئيس جمهور که گفته است "بايد مشکلات داخلي را حل کنيم و به مسووليت هاي جهاني ‏بينديشيم." چه نتيجه اي مي گيريم؟
‏1) ايران محلي است پر از مشکلات و جهان محلي است که من مي توانم مسووليت آن را بعهده بگيرم؟
‏2) تا وقتي مشکلات داخلي حل نشده نبايد به مسووليت هاي جهاني بينديشيم ولي من اين کار را مي کنم؟‏
‏3) اينکه عده اي فکر مي کنند بايد به مسووليت هاي داخلي بينديشيم و مشکلات جهان را هم حل کنيم، کار من ‏نيست، به من چه؟
‏4) مامانم گفته بود تو خيلي بزرگي، ولي هيچ کس باور نمي کرد؟‏

‎دوم دام دارارام دارام دارام ديم‎

در اين روزها حسابي دارم مطلب براي دوم دام دات کام مي گذارم و تقريبا دارد مي شود همان وب سايتي که ‏قرار است بعدا بشود. قصد دارم "روزشمار يک انقلاب" را هم در يک بخش دوم دام بگذارم و مقالاتي را که ‏به انگليسي هم ترجمه شده در دوم دام منتشر کنم. به ما سر بزنيد و ما را از راهنمايي هاي تان محروم نکنيد. ‏ضمنا اگر يکي بگويد که چطوري مي توانم به ديگران لينک بدهم، خيلي عالي مي شود. با اي ميل من تماس ‏بگيريد و به دوم دام برويد.‏

ebrahim.nabavi@gmail.com
www.doomdam.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:7  توسط سید ابراهیم نبوی  |