تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

جدال کفش ها

ابراهیم نبوی  - پنجشنبه 28 آذر 1387 [2008.12.18]

 

در راستای اینکه بالاخره جرج دبلیو بوش رفت. و پس از پرتاب سه دیکتاتور به زباله دانی ‏تاریخ خودش هم به زباله دانی تاریخ پرتاب شد، از این به بعد دیگر معلوم نیست که همه او ‏را لعن و طعن و نفرین کنند، برسیم به موضوع جدال لنگه کفش ها. ماجرائی که در تاریخ ‏عراق و احتمالا دنیای عرب ماندگار خواهد ماند و کفش های بسیار از این پس به سوی ‏افرادی بسیار پرت خواهد شد و تاریخ به خاطر خواهد سپرد کفشی که از دست خبرنگار ‏عراقی به طرف رئیس جمهور آمریکا پرت شد، چه سرنوشتی پیدا کرد و احتمالا اگر این ‏حالت اتفاق نیفتاده و حالت دیگری اتفاق افتاده بود، چه اتفاقی می افتاد.‏

حالت فعلی: خبرنگار عراقی به سمت رئیس جمهور آمریکا کفش پرتاب کرد.‏
در یک کنفرانس خبری رسمی، در کاخ رسمی رئیس جمهور عراق، در منطقه تحت نظارت ‏پلیس عراق و ارتش آمریکا، یک خبرنگار عراقی که در دوران صدام کارمند رسمی تلویزیون ‏این کشور بود، و قبلا دو بار به عنوان فرد مشکوک توسط نیروهای آمریکایی دستگیر، و آزاد ‏شده بود، 29 ساله شیعه، با نام منتظر الزیدی، با پرتاب یک جفت کفش به طرف رئیس ‏جمهور آمریکا که دو روز آخر ریاست جمهوری اش را می گذراند، نفرت خود را از آمریکا ‏نشان داد. بسیاری از تجار و بازرگانان عرب و موسسات ایرانی و دختر قذافی و حکومت ‏ایران و ونزوئلا از این خبرنگار تقدیر کردند. وی پس از کفش پراکنی مذکور دستگیر شد و ‏احتمالا تا حالا آزاد شده است. ‏

حالت دوم: اگر خبرنگار عراقی ده سال قبل به صدام حسین کفش پرت می کرد.‏
منتظر الزیدی در محل کنفرانس دستگیر، شکنجه، ذوب، بخار و بطور کلی محو می شد. کلیه ‏خبرنگاران موجود در کنفرانس دستگیر و حداقل( حداکثر در دوره صدام مرگ نبود.) کشته ‏می شدند. کلیه دوربین های موجود در محل، صندلی ها، میکروفون ها ذوب می شد. ‏خبرنگار، همسر، فرزندان، پدر و مادر و کلیه کسانی که نام خانوادگی شان الزیدی بود ‏دستگیر و زندانی می شدند. محل تولد خبرنگار مذکور بمباران شیمیایی می شد. پوشیدن کفش ‏برای خبرنگاران عراقی به مدت یک دهه ممنوع می شد و واژه کفش از کتابهای درسی عراق ‏حذف می شد.‏

حالت سوم: اگر همین خبرنگار در همین محل به احمدی نژاد کفش پرت می کرد.‏
منتظرالزیدی توسط پلیس عراق دستگیر می شد، فیلم مذکور توسط شبکه های خبری عراق ‏سانسور و چون شبکه خبری دیگری هم نبود، طبیعتا در جای دیگری هم پخش نمی شد. در ‏عرض 24 ساعت کلیه وابستگی های منتظرالزیدی به آمریکا و اسرائیل کشف می شد و در ‏ایران به عنوان پیرو سلمان رشدی شناخته می شد. از طرفی در عراق به عنوان یک قهرمان ‏عرب مورد ستایش مردم عرب قرار می گرفت. دولتین ایران و عراق در هر حال روابط شان ‏تیره می شد، در فکر برخی می گذشت که به بصره حمله برند و عراقی ها هم مناطقی را در ‏ایلام بمباران می کردند. از کردهای عراقی و ایرانی کسانی کشته می شدند. رفت و آمد ‏ایرانیان و عراقی ها به مدت سه سال قطع می شد و احتمالا اگر آمریکا در عراق نبود، جنگ ‏ایران و آمریکا به مدت هشت سال دیگر آغاز می شد. ‏

حالت چهارم: اگر همین خبرنگار در همین محل به خاتمی کفش پرتاب می کرد.‏
منتظر الزیدی توسط پلیس عراق دستگیر و یک ثانیه بعد آزاد می شد. در ایران، خبر حادثه ‏در تیترهای بزرگ در صفحات اول کیهان و حزب الله جشن ملی چاپ می شد، فیلم پرتاب ‏کفش توسط صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش می شد و بعدا توسط هیاتهای موتلفه، ‏آبادگران، ایثارگران، وفاداران، هواداران، طرفداران، سینماگران، ذوب شدگان، درماندگان، ‏جاماندگان و واماندگان تکثیر و در ابعاد وسیع با بودجه سازمان تبلیغات منتشر می شد. در ‏همین حال سه روزنامه اصلاح طلب به دلیل اهانت به پابرهنگان صدراسلام تعطیل و تعدادی ‏از اصلاح طلبان زندانی می شدند. عراق ضمن عذرخواهی از آیت الله خامنه ای سهمیه ‏زائران ایرانی را دو برابر می کرد و دولت ایران نیز ده کارخانه کفش سازی برای پابرهنگان ‏و خبرنگاران کربلا، نجف، سامرا، کاظمین و کاراکاس ایجاد می کرد. یکی از روزنامه های ‏هوادار اصلاح طلبان خبر چاپ این خبر در صفحه اول کیهان را منعکس می کرد. روز بعدش ‏حسین شریعتمداری در کیهان به آن روزنامه به شدت حمله می کرد که ما اصلا قصد توهین به ‏خاتمی نداشتیم و روزنامه ... قصد نقاق داشته است. اما در همان روزنامه ای که سرمقاله اش ‏توسط شریعتمداری نوشته شده یک گزارش مفصل چاپ می شد درباره این که در چه حالتی ‏اعراب به کفار لنگه کفش می انداختند. دو سال بعد حسین شریعتمداری با اشاره به همین نوشته ‏اش ادعا می کرد که در جریان لنگه کفش کیهان تنها نشریه ای بود که از خاتمی دفاع کرد.‏

حالت پنجم: اگر همین خبرنگار عراقی سه سال قبل به سوی صدام حسین کفش پرت می کرد.‏
فرض کنیم منتظرالزیدی در دادگاه صدام عصبانی می شد و به سوی او کفش پرتاب می کرد. ‏در این حالت وکلای صدام دستگیر و منتظرالزیدی مورد تشویق قرار می گرفت، اما به ‏محض اینکه از دادگاه بیرون می آمد، آدم ربایی شده و سرش را می بریدند و پرت می کردند ‏توی بیابان های اطراف تکریت.‏

حالت ششم: اگر رئیس جمهور آمریکا به سوی خبرنگار عراقی کفش پرتاب می کرد.‏
فرض می کنیم منتظرالزیدی به عنوان خبرنگار گیر سه پیچ می داد به جورج بوش و او هم ‏کفشش را درمی آورد و پرت می کرد به طرف خبرنگار عراقی( طبیعتا احتمال اینکه رئیس ‏جمهور آمریکا به عنوان جنگ طلب زورگو به یک خبرنگار حمله کند منطقا بیشتر است تا ‏اینکه یک خبرنگار که معمولا موجود مظلومی است با کفش به رئیس جمهور آمریکا حمله ‏کند.) در این حالت، فیلم مذکور در همه رسانه ها روزی 36 ساعت پخش می شد، سازمان ‏گزارشگران بدون مرز، سازمان عفو بین الملل، انجمن جهانی قلم، دیده بان حقوق بشر، ‏احزاب سبز تمام اروپا، سازمان کنفرانس اسلامی، کفش نایک و آدیداس و ریبوک، کفش ملی ‏ایران، کفش گام، اتحادیه اروپا، اتحادیه نویسندگان هالیوود از منتظر الزیدی پشتیبانی می ‏کردند و القاعده و حماس و حزب الله اعلام عزای عمومی در تمام دنیای اسلام می کردند، ‏پرچم های دنیای اسلام به حالت نیمه افراشته در می آمد. آمریکایی ها در عرض یک هفته ‏آینده 18 فیلم سینمایی به نام های " کفش های رئیس جمهور"، کفش های بغداد"، " بازگشت ‏کفش ها"، " آخرین پرتاب" و.... تولید می کرد. مصاحبه با منتظرالزیدی در بی بی سی، سی ‏ان ان، ان بی سی پخش می شد و هفته بعد کتابش به نام " کفشهایی به قلب من" با تیراژ شش ‏میلیون به چهل زبان منتشر می شد. اورهان پاموک، مارکز، بارگاس یوسا، نوام چامسکی، ‏اکبر گنجی، شیرین عبادی، خالد حسینی از او حمایت می کردند و جایزه نوبل ادبی سال ‏‏2009 به منتظرالزیدی تعلق می گرفت.‏

حالت هفتم: اگر یک خبرنگار آمریکایی در عراق به طرف مالکی کفش پرتاب می کرد.‏
تصویر مذکور یک بار از بی بی سی پخش و بطور کلی محو می شد. خبرنگار مذکور توسط ‏پلیس عراق دستگیر و بعد از یک ماه به آمریکایی ها تحویل داده می شد، وی پس از بازگشت ‏به آمریکا شغلش را از دست می داد، بتدریج زنش از او جدا می شد، بعد از مدتی به دلیل ‏الکلی شدن بیخانمان می شد، وی در یک شب تاریک خودکشی می کرد و کلا از صحنه ‏روزگار محو می شد.‏

حالت هشتم: اگر همین خبرنگار عراقی در ایران به احمدی نژاد کفش پرتاب می کرد.‏
سه دقیقه بعد دستگیر، سپس زندانی، و دوازده ساعت بعد اعترافاتش مبنی بر اینکه به دستور ‏موساد به سوی رئیس جمهور ایران کفش پرت کرده است، پخش می شد. سپس کلیه مخالفان ‏جدی رئیس جمهور بر اساس اعترافات منتظرالزیدی به عنوان عوامل و همکاران " شبکه ‏جهانی اسرائیلی - هلندی کفش" دستگیر می شدند و آنها هم به جرائم خود اعتراف می کردند. ‏بعد رهبری ضمن محکوم کردن کفش اندازان بی دین و کفاشان کوردل از دولت حمایت می ‏کرد و مجلس کلیه سووالات، استیضاحات و غیره مربوط به دولت را پس گرفته و حمایت ‏قاطع خود را از رئیس جمهور اعلام می کرد. منتظرالزیدی پس از یک ماه بدون هیچ خبری ‏آزاد می شد، وی پس از مدتی در عراق با دوچرخه تصادف کرده و پس از خودکشی توسط ‏شیعیان عراق، می مرد. ‏

حالت نهم: اگر خبرنگار مهاجر ایرانی در ایران قصد داشت کفشش را پرتاب کند.‏
فرض کنیم خبرنگار ایرانی که مدتی در خارج زندگی کرده بود، به دلیل انحراف ذهنی ناشی ‏از دیدن تصاویر پرتاب کفش از سوی خبرنگاران به سوی روسای جمهور فکر می کرد علی ‏آباد چون شهر شده پس آسفالت شده و چون آسفالت شده پس لابد آدم می تواند در حین مصاحبه ‏با رئیس جمهور کفشش را دربیاورد. خبرنگار مذکور پس از پانزده سال از کانادا به ایران ‏بازمی گشت و قبل از اینکه بتواند کارتش را به ماموران نشان بدهد، یا بتواند دوربینش را از ‏کیفش بیرون بیاورد، یا خدای ناکرده عکس بگیرد، قاضی وی را دستگیر و زندانی و بازجویی ‏کرده و اتهامات را با لنگه کفش چنان به او تفهیم می کرد که قبل از سئووال کردن از رئیس ‏جمهور هفت تا کفن بپوساند.‏

حالت دهم: اگر خبرنگار ایرانی به طرف احمدی نژاد کفش پرتاب می کرد.‏
خبرنگار مربوطه دستگیر و به دلیل شکایت نیروی انتظامی و توسط بخش مواد مخدر ‏دادستانی بازداشت و توسط ضداطلاعات سپاه به دلیل ارتباط با عناصر چپ بازجویی می شد. ‏فیلم مذکور به دقت مونتاژ شده و در فیلمی که از صدا و سیما پخش می شد، گروهی از ‏خبرنگاران چپ و دموکراسی خواه به خاتمی حمله کرده و صدا و سیما به مدت دو دهم ثانیه ‏آن را نشان می داد. خبرنگاران دیگر طی گزارشاتی همه اجماعا اعلام می کردند که اصولا ‏چنین اتفاقی نیفتاده و کسی کفشش را در حضور احمدی نژاد از پایش درنیاورده، فقط مسیح ‏علی نژاد گزارش خرید یک کفش را توسط یک عاشق پابرهنه تشنه عدالت در لندن منتشر می ‏کرد. بعد از دو سال خبرنگار مذکور از زندان آزاد شده و به واشنگتن می رفت و در اولین ‏مصاحبه تلویزیونی با صدای آمریکا می گفت که اصلا لنگه کفشی در کار نبوده و او چون با ‏تانک به بیت رهبری حمله کرده بود، دستگیر و زندانی و شکنجه شده. از همان طریق صدای ‏آمریکا به وکلای دعاوی خبر می داد که حاضرست کیس خود را بفروشد و از دولت ایران ‏غرامت بخواهند.‏


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 5:58  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

قصه مورچه و ملخ

ابراهیم نبوی  - سه شنبه 26 آذر 1387 [2008.12.16]

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خداوند مهربان،
روی زمین و احتمالا زیر آسمان هیچ کس تشریف نداشت.

توی یه جنگل که واقعا قانون جنگل از صب تا شب توش رعایت می شد یه مورچه و یه ملخ زندگی می کردن.

مورچه نه سیاه سوخته و ریزه بود و نه زرد و درشت، یه هوا شکلاتی بود. از صب تا شب کار می کرد، دونه های مونده رو زمینو رو شونه اش بار می کرد، 9 رروزی هم یه دونه فاجعه می اومد سراغش، ناله و زار می کرد، گاهی هم گفتگوی تمدنهاش می گرفت، وقت شو هدر می داد. صب کله سحر دونه ها رو دونه دونه، نفت ها رو بشکه بشکه قل می داد و می برد توی صندوق ذخیره ارزی. یه دونه می داد به بچه هاش، یه دونه می گذاشت توی صندوق. بچه اش می گفت: ننه، یکی دیگه بهم بده، می گفت: نه نه نه نه، اینا مال روز مباداست.....

از اون طرف یک ملخ سیاه سوخته، جلو بیت آقاجونش دیدار داشت، با سفیر چین و ماچین که دور مملکتش دیوار داشت، آقا جونش نگاهی به دست و پای ملخه می فرمود، دائما شادی می کرد، قربون دست و پای بلوری بچه می رفت. ملخک، سوار طیاره می شد و می رفت مسافرت، با چهل تا ملخ خارجی از اشرق و مشرق عکس می گرفت، ملخای چشم درشت، ملخای چشم بادومی، ملخای عهد بوق، ملخای راست راست، ملخای چپ چپ، همگی سرخ و سیاه.....

این وسط یه کوسه نرم و سفید، ناز و خوشگل و قشنگ، دندوناش تیز ولی چشمها ملنگ، ملخ و مورچه رو نگاه می کرد، توی چشم انداز برنامه پنجم هی نمودار می دید، با یه دست پسته می خورد، اون یه دست آینه رو گرفته بود، نگاه تو چهره چون ماه می کرد، دیگه بازنشسته بود، واسه این آه می کرد.

یه روز اول بهار، مورچه هه بار می برد و این وسط نه روزی یک دفعه بحران داشت.
ملخه ازش پرسید: مورچه هه کجا می ری؟
مورچه گفت: دارم می رم بار ببرم، کارم مونده عجله دارم.
ملخه خندید و گفت: ها ها ها، کار بیجا مال خره....
و شروع کرد به سخنرانی کردن برای یک عده درباره یه دختر کوچولوی شونزده ساله که با یه چوب کبریت و یه نخ اتمو شکافته بود.

مورچه هه از اول تابستون دوم خرداد هفته ای یه روز نطق کرد و شیش روز بار برد. بار برد و نصفش رو داد بچه هاش و نصف دیگه شو نخورد. تا اینکه صندوقش شد پر پر پر.....

این دفعه، مورچه هه رفت توی خونه لای دست رفقاش نشست و موند، ملخک شد همه کاره توی جنگل.

ملخک تازه از آسمون اومده بود و دل سیر همه جای دنیا رو سیاحت کرده بود.
مورچه هه گفت: ای ملخ! کجا می ری؟
ملخ گفت: دارم می رم هفت تا ملاقات دارم، بعد نه تا دیدار دارم، بعد باید برم به شیش تا یتیم سر بزنم، بعد می خوام برم پشتکوه و پیشکوه و بعدش هم برم زیارت واسه سخنرانی.
مورچه گفت: ببین، الآن جیک جیک مستونته، ولی وقت زمستونت شد، اون وقت چی کار می کنی؟
ملخ خندید و گفت: آقام گفته غصه نخورم، واسه ام خوب نیست.

مورچه رفت و ملخ رفت و بهار و تابستون هم رفت و پائیز اومد و برگها رو برد و زمستون اومد و سرما رو آورد. هوا که سرد شد، برق قطع شد، برق که قطع شد گاز هم قطع شد، گاز که قطع شد آب هم قطع شد، همه اینها که قطع شد خیابونها بند اومد و هر چی که بود و نبود، لاجود و موجود توی جنگل از سرما یخ زدن.

مورچه نشسته بود توی صندوق ذخیره ارزی و داشت انجیر و بادوم می خورد. یه دفعه دید در زدن. در رو باز کرد و دید ملخ اومده. تا در باز شد برف شدید اومد توی خونه.
مورچه به ملخ گفت: می شه بگی اینجا چی کار داری؟
ملخ گفت: لابد می خوای بهم بگی چرا وقتی جیک جیک مستونم بود، فکر زمستونم نبود؟
مورچه گفت: بله، پس چی؟
ملخ گفت: ببین! داداش! این قصه قدیمی شده، فعلا صندوق ذخیره ارزی رو اخ کن بیاد.....

و این طوری بود که مورچه هر چی جمع کرده بود داد به ملخ و ملخ هم هر چی توی صندوق ذخیره ارزی بود یا داد آلبالو گیلاس وارد کرد، یا انقلاب رو صادر کرد و به خوبی و خوشی زندگی کرد.

پائین اومدیم ماست بود، قصه ما رئالیسم جادوئی بود.

نتیجه گیری اخلاقی: آینده نگری برای وقتی خوب است که صندوق ذخیره ارزی خالی باشد.
نتیجه گیری فولکلوریک: جیک جیک مستون فقط وقتی به زمستون مربوط می شود که آدم نفت نداشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:45  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

آقای احمدی نژاد تشریف دارند؟

ابراهیم نبوی  - یکشنبه 24 آذر 1387 [2008.12.14]

 

انتخابات برگزار شد و در یک رقابت فشرده میان آقای احمدی نژاد و آقای " سید مهدی خاتمی ‏نوری"، آقای خاتمی نوری به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد و مراسم تحلیف انجام گرفت و ‏آقای احمدی نژاد از ریاست جمهوری رفت کنار و برگشت به ارادان و رفت لابلای دست ‏خانواده و مشغول ادامه حیات شد و رئیس جمهور جدید مشغول به کار شد. ‏

طبیعتا پس از آمدن رئیس جمهور جدید سبزه های باغ روئیدند و نگهبانان دفتر ریاست ‏جمهوری لباس های تمیز پوشیدند و در و دیوار را تمیز کردند و همه چیز به خوبی و خوشی ‏پیش می رفت. تا اینکه یک هفته پس از روی کار آمدن رئیس جمهور جدید، یک هموطن ‏اینجانب، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت: ‏

هموطن عزیز: سلام برادر! ببخشین، آقای محمود احمدی نژاد تشریف دارن؟
نگهبان گفت: نه برادر عزیز! ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و اینجا نمی آن.‏
هموطن عزیز گفت: یعنی دیگه ایشون رئیس جمهور نیستن؟
نگهبان گفت: نه آقا، اگر فرمایشی دارید می تونین با رئیس جمهور جدید ملاقات کنین....‏
هموطن عزیز گفت: نه، من هیچ فرمایشی ندارم، خداحافظ.... و در حالی که با نگهبان دست ‏می داد سری تکان داد و رفت.‏

فردا ظهر بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند و آسمان آبی بود ‏که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به نگهبانی مراجعه کرد و گفت: سلام برادر! حاج آقا ‏محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور، تشریف دارن؟‏
نگهبان گفت: نه برادر عزیز! همونطور که دیروز هم گفتم ایشون دیگه رئیس جمهور نیستن و ‏اینجا نمی آن. الآن رئیس جمهور دیگه ای به جای ایشون اومده....‏
هموطن عزیز پرسید: یعنی دیگه ایشون اصلا رئیس جمهور نیستن؟
نگهبان گفت: نه آقا، اگر فرمایشی دارید می تونین وقت بگیرین و با رئیس جمهور جدید ‏ملاقات کنین....‏
هموطن عزیز گفت: نه، من کار خاصی ندارم، خداحافظ.... و هموطن عزیز در حالی که با ‏نگهبان دست می داد سری تکان داد و لبخندی زد و رفت.‏

روز بعد، بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند و باز هم آسمان ‏آبی بود که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به اسم اصغر آقا، به نگهبانی مراجعه کرد و ‏گفت: سلام برادر! جناب آقای حاج محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور، تشریف دارن؟‏
نگهبان عصبانی شد و گفت: نه آقا! دیروز و پریروز هم گفتم که ایشون دیگه رئیس جمهور ‏نیستن و دیگه اینجا نمی آن. متوجه هستید؟
هموطن عزیز گفت: بله، ببخشید، می خواستم ببینم دیگه ایشون رئیس جمهور نیستن؟
نگهبان گفت: نه آقا، ایشون دیگه اصلا رئیس جمهور نیست، اصلا. ‏
هموطن عزیز گفت: خیلی ممنون، خداحافظ.... و هموطن عزیز در حالی که با نگهبان دست ‏می داد، سری تکان داد و لبخندی زد و رفت.‏

روز چهارم، بازهم نگهبانان دفتر ریاست جمهوری لباس های تمیز پوشیده بودند و باز هم ‏آسمان آبی بود که دوباره همان هموطن عزیز اینجانب، به اسم اصغر آقا میانجی، به نگهبانی ‏مراجعه کرد و گفت: سلام! خیلی عذر می خوام، جناب آقای محمود احمدی نژاد، رئیس ‏جمهور تشریف دارن؟
نگهبان خیلی عصبانی شد و گفت: نه آقا! دیروز و پریروز و پس پریروز هم گفتم که ایشون ‏دیگه رئیس جمهور نیستن و اینجا نمی آن. مثل اینکه شما متوجه نمی شید من چی می گم؟
هموطن عزیز گفت: چرا برادر، من متوجه می شم که شما چی می گین.‏
نگهبان گفت: پس اگه می دونین که ایشون دیگه رئیس جمهور نیست، برای چی دوباره همین ‏سووال رو می کنی؟ ‏
هموطن عزیز گفت: من می دونم که ایشون رئیس جمهور نیست و دیگه اینجا نمی آد، ولی ‏خوشم می آد این حرف رو باز هم از شما بشنوم. ‏

نگهبان در حالی که با او دست می داد، لبخندی زد و گفت: پس تا فردا خداحافظ!‏

عذرخواهی از دوستان ملی مذهبی

آقا! ما معذرت می خواهیم. من از دست این آقای ملکی بخاطر نوشته اش در مورد انتخابات ‏ناراحت بودم و می خواستم به او پاسخ بدهم، اما از عنوان کلی " ملی مذهبی ها" استفاده ‏کردم. یکی از دوستان تذکر داد که این روش روش درستی نیست و اصولا آقای ملکی با بقیه ‏دوستان فرق دارد. ‏

به عرض می رسانم که من به هیچ وجه منظورم دوستانی مثل دکتر یزدی، احمد زیدآبادی، ‏رجایی، کاظمیان، خانم نرگس محمدی و سایر دوستان نبود، منظورم بطور مشخص آقای ‏ملکی بود و از اینکه از عنوان کلی " ملی مذهبی ها" استفاده کردم، بطور خاص عذر می ‏خواهم. اگر دوستان آزرده خاطر شدند، مرا ببخشند. ‏

من هم قول می دهم در اولین فرصتی که به ایران برگشتم، قول می دهم یک روز بیایم خانه ‏شان و ضمن عذرخواهی نه تنها تمام خانه شان را تمیز کنم، بلکه شیشه های خانه شان( حتی ‏اگر طبقه دهم آپارتمان باشد) پاک کنم.‏

‏ ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 9:51  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

و بای ذنب حذفت؟

ابراهیم نبوی - پنجشنبه 21 آذر 1387 [2008.12.11]

 

و آنان به کدامین گناه حذف شدند؟ ناطق نوری که گفته می شود تئوری تشکیل دولت ملی را ‏پیشنهاد، هاشمی رفسنجانی در تئوریزه کردن آن کمک و کرباسچی آن را تائید کرده تا امروز ‏مرعشی آن را ضایع کند، گفت: " بسیاری از نیروها را بعد از دوم خرداد به جرم ناطقی بودن ‏حذف کردند." البته من کاملا موافقم که تشکیل یک دولت وحدت ملی به دلایل زیر درست ‏است( در اینجا نبوی جدی است.):‏

‏1) مطمئنم که هیچ نیرویی برای برانداختن حکومت حداقل تا یکی دو سال دیگر وجود ندارد.‏
‏2) اگر چنین نیرویی وجود داشت، در بهترین حالت یک انقلاب راه می انداخت مثل همین ‏قبلی که راه انداختیم و گل زدیم به دروازه خودمان.‏

‏3) مطمئنم که نیروهای اپوزیسیون خارج از کشور نمی توانند وضع ایران را تغییر دهند، ‏بخاطر اینکه حاضر نیستند به ایران بروند، و تغییر ایران از ریموت کنترل از راه دور ممکن ‏نیست.‏

‏4) در هیچ حالتی معتقد نیستم اصلاح طلبان بیرون نظام قادر به حل مشکلات کشور باشند. ‏آنها درست است که سراغ خانه کدخدا را می گیرند، ولی کسی که توی ده راهش نمی دهند که ‏نمی تواند خانه کدخدا برود، آن هم این کدخدایی که ما می بینیم. ‏

‏5) ناراضی ترین آدمها از وضع کشور، مدیران حکومت موجودند، آشناترین آدمها به ‏مشکلات کشور، کارشناسان حکومت موجودند، مدیرترین آدمهای ایرانی برای اداره وضع ‏موجود، مدیرانی هستند که در این بیست سال مدیریت کرده اند، بی اعتقادترین آدمها به ولایت ‏فقیه و جمهوری اسلامی، کارکنان وزارت اطلاعات و مدیران ارشد نظام اند، مهم ترین کسانی ‏که می توانند روحانیون مازندران را کنترل کنند، روحانیون دیگر مازندرانند و الخ.....‏

‏6) مشکلات کشور ما از نظر من، نه مشکل زنان و تبعیض جنسی، نه مشکل آزادی ‏مطبوعات، نه مشکل تغییر قانون اساسی، نه مشکل رفع تبعیض، نه مشکل حجاب، نه مشکل ‏آزادی بیان و آزادی برگزاری انتخابات و اصولا هیچکدام از اینها نیست، ضمن اینکه همه ‏اینها هم هست. ولی مشکلات اصلی کشور به نظر من، نداشتن امنیت اقتصادی، نداشتن ‏سیاست انرژی، اتلاف انرژی و سرمایه، بزرگ بودن دولت، نبودن سیستم حزبی، توقف تولید ‏اقتصادی، از دست دادن هژمونی در منطقه، قطع ارتباط ایرانیان درون و بیرون، سیاست غلط ‏در قبال نیروی انسانی، کاهش سیطره برنامه بر دولت و مواردی از این دست است.‏

‏7) اصولا سیاسی بودن دولت شدیدا برای آینده ایران خطرناک است، دولت از حد وزیر به ‏پائین نباید با تغییرات سیاسی و یا انتخابات تغییر کند. رئیس جمهور فقط باید حق تغییر وزرا ‏را داشته باشد. اصلا کشوری که مردمش در عرض ایکی ثانیه قانون اساسی شان را جر می ‏دهند و یک قانون اساسی دیگر می نویسند و حکومت عوض می کنند و توی دهن این دولت ‏می زنند که نباید اینقدر تغییرات شان زیاد باشد.‏

به همین دلایلی که گفتم، اصولا من معتقدم بزرگترین شانس ما در حال حاضر یک دولت ‏ائتلافی است، یک دولت که واقعا هر دو جناح اصلاح طلب و اصولگرا و حتی ملی مذهبی و ‏حزب اللهی دبش هم در آن حضور واقعی داشته باشند. برای همین هم معتقدم که:‏

اول: یک دولت ائتلافی در صورت سهمیه بندی درست از قدرت، باعث کاهش شکاف های ‏دولت با ملت و افزایش ثبات می شود، مثلا کروبی، میرحسین موسوی، عسگراولادی، رضا ‏خاتمی، سید محمد خاتمی، بهزاد نبوی، کرباسچی، جواد لاریجانی، مهاجرانی، حداد عادل در ‏یک دولت قابل جمع اند.‏

دوم: کشور ما در حال حاضر تعداد زیادی رهبر دارد، ولی مردم فقط به یکی بدو بیراه می ‏گویند. ما به جای وزیر دبیر حزب و به جای رئیس جمهور، رهبر داریم. به نظرم می رسد ‏این روند را باید متوقف کنیم.‏

سوم: علت تنش در ایران دعوای قدرت، و علت دعوای قدرت سهم نداشتن گروههای اجتماعی ‏در قدرت و علت سهم نداشتن گروههای اجتماعی در قدرت، انحصارطلبی تاریخی ایرانیان ‏است. ما مجبوریم یک جا جلوی این بلاهت تاریخی را بگیریم. می دانم همه تان فکر می کنید ‏من نوکر هاشمی رفسنجانی هستم، اما می خواهم بگویم من نه تنها نوکر هاشمی رفسنجانی، ‏بلکه نوکر ناطق نوری هم هستم، به شرط اینکه مدارا داشته باشند و هر روز شروع نکنند به ‏حذف دیگران.‏

چهارم: تلاش گروهی که دولت ائتلاف ملی را می خواهد تشکیل بدهد، تلاش بزرگی است. ‏حتی مهم تر از افتادن قدرت به دست اصلاح طلبان است، اصلاح طلبان در نهایت 40 درصد ‏پشتوانه اجتماعی را ممکن است داشته باشند( آمار مذکور بر اساس محاسبات بیضی و دایره ‏عرض شد) دولتی پایدار است که بتواند هفتاد درصد نیروی اجتماعی را پشت سر خودش ‏داشته باشد. (این محاسبه ربطی به دولت پانزده در صدی احمدی نژاد ندارد) ‏

حالا همه اینهایی که گفتم درست و صحیح و زیبا و منطقی، منتهی اصل قضیه فراموش شد. ‏اصل قضیه این بود که ناطق نوری گفت: " بسیاری از نیروها را بعد از دوم خرداد به جرم ‏ناطقی بودن حذف کردند." البته فکر نکنم این طور باشد، تا جایی که من دیدم که این طور ‏نبود، یعنی واقعا این شکلی که نبود. یعنی باید موارد زیر را بگویم که:‏

اولا: درست است عده ای خاتمی چی بودند و عده ای هاشمی چی بودند و عده ای احمدی ‏نژادی هستند، ولی این دلیل نمی شود که آقای ناطق هم بگوید عده ای ناطقی بودند؟ نبودند؟ ‏بودند؟

دوما: اصولا تا هفته قبل که آقای ناطق نگفته بود یک نظر خاصی دارد، بیست سالی بود که ما ‏نمی دانستیم ایشان نظر خاصی هم دارد، همینطوری که نیست به آدم بگویند ناطقی، باید با بقیه ‏فرق داشته باشد. یعنی یک عده باید به هم شبیه باشند و با بقیه فرق داشته باشند تا بشوند یک ‏عده، وگرنه این طوری ها که نیست، یک طور دیگری است.‏

یک سلیمی نمین فروخته می شود
البته خبرش مدتی است لو رفته است، ولی با این وجود هنوز هم برای خرید وقت هست. ‏
دانشگاه آزاد اعلام کرد: اول باید سلیمی نمین را می خریدیم.‏
مرکز مشاوره های تجاری گفت: بله، همیشه سعی کنید جنس ارزان و دم دست را بخرید و بعد ‏پولتان را برای کالاهای گرانتر نگه دارید.‏

یک حسین درخشان گم شده است‏
طبیعی است که من طرفدار و کشته و مرده حسین درخشان نیستم، چه بسا که منتظر باشم که ‏پایش را از زندان بیرون بگذارد و تکلیفش روشن بشود و همه چیزش بیاید سر جایش و آن ‏وقت دوباره از اول دعوا. ولی حالا که به گفته خواهرش، آزاده درخشان، 39 روز است که ‏پیدایش نیست و حق تلفن هم ندارد، رسما از او دفاع می کنم. هر کسی هم خواست به من زنگ ‏بزند، تا اطلاع ثانوی من اصغرشون هستم و به عنوان اصغر درخشان با همه مصاحبه می ‏کنم. ضمنا از حالا موارد زیر را تکذیب می کنیم:‏

الف) حسین درخشان خالی بند است، حتی اگر خودش آمد و قسم خورد که جاسوس اسرائیل ‏بوده، قضیه از بیخ دروغ است. اسرائیل هرگز به آدمی که نیم ساعت نمی تواند جلوی دهانش ‏را بگیرد به عنوان جاسوس اعتماد نمی کند.‏

ب) حسین درخشان عشق محبوبیت است، ممکن است فردا حسین درخشان وادار شود یا ‏دوست داشته باشد اعتراف کند با سران و رهبران ضدانقلاب و عناصر منحطی مثل من و ‏دوستان ما رابطه داشته و حرف مفت بزند، جهت اطلاع عرض شود که کل ماجرا از بیخ ‏دروغ است، ما اصلا هر وقت درخشان می خواست بیاید طرف مان می رفتیم یک جای دیگر، ‏اصلا ما را ندید که ما فریبش بدهیم و گولش بزنیم. هر وقت هم می خواست بیاید توی جلسات ‏ما، چون تا یک زمانی از جمهوری اسلامی دفاع نمی کرد، ما به او مشکوک بودیم و از یک ‏زمانی به شدت دفاع می کرد هیچ کس بهش اعتماد نداشت، به همین دلیل با رسیدن او حرف ‏مان را قطع می کردیم، اگر می دانستیم خودمان را می زدیم به کوچه علی چپ نه به کوچه ‏حسین راست. به همین دلیل هر چه می گوید دروغ است و اگر هم بگوید که فلان حرف را از ‏ما شنیده همان حرفی بوده که برای رد گم کنی زدیم.‏

پ) حسین درخشان کلی برای ما خالی بست که قرار است برود به ایران و به وطن خدمت ‏کند، ما هم به او گفتیم، نرو، می گیرند پدرت را در می آورند، گفت: برای چی پدرم را در ‏بیاورند؟ من که مثل شما عنصر خودفروخته نیستم. ما به او گفتیم، خره، تا تو ثابت کنی خود ‏فروخته نیستی شش ماه می مانی انفرادی، بعد اعتراف می کنی که نه تنها با ما بودی بلکه ‏رهبر ما بودی. گفت، نه، من می روم به سراغ پرس تی وی، می روم به سراغ رحیم مشائی، ‏می روم به سراغ احمدی نژاد که این همه از او دفاع کردم. بیا، حالا جمعش کن.‏

راستی من را بگو که خبر مرگم می خواستم هم خودم بروم به ایران، هم به ملت بگویم بروند ‏به ایران. این نکبت ها وقتی به رفیقی که این همه دفاع شان را کرده و فحش شان را خورده و ‏لعن و طعن شان را شنیده رحم نمی کنند، وای به حال ما. غلط کرده آقای احمدی نژاد که می ‏گوید ایرانیان خارج از کشور برگردند. برگردند کجا؟ برگردند بروند اوین؟ ‏

ت) این رفقای احمدی نژاد و کلهر و مشائی وفای به عهد که می دانم ندارند، ولی سلسله القول ‏شان چنان شدید است که هیچ چیزی را رعایت نمی کنند. آخر لامروت! لااقل یک تپه را سالم ‏بگذارید که اگر کسی خواست هوا بخورد یا جیش داشت، خواست برود پشت تپه، امکانش ‏باشد، آنجا را دیگر دوربین نگذارید اعتراف بگیرید.‏

محض رضای خدا این حسین درخشان را آزاد کنید. ما قول می دهیم مثل درخشان اینقدر ساده ‏نباشیم و به حرف های شما اعتماد نکنیم، مطمئن باشید ما نمی آئیم وطن، همین جا در خدمت ‏هستیم. دوری و دوستی!‏

افسردگان مادرزاد
آقا! آدم نیم ساعت بغل دست این ملی مذهبی ها می نشیند دچار افسردگی بعد از زایمان می ‏شود، نه اینکه حالا خبری باشد، نه، نتیجه آزمایش منفی است، ولی کلا من فکر می کنم این ‏برادران و خواهران( خیلی هم فرقی ندارند) ملی مذهبی، بعد از اینکه یک بار در سال 31 ‏دچار نشاط و بار بعد در سال 39 نیم ساعت به مناسبت تاسیس نهضت آزادی شادی کردند، ‏دیگر نشاطی در ایشان مشاهده نشد تا وقتی انقلاب اسلامی رخ داد و اندیشه های شهید شریعتی ‏پر شد کف خیابان و مادرمان آمد جلوی چشم مان. اصولا من نمی دانم برای چی اکثرشان اسم ‏دخترشان را می گذارند " آزاده" بعد از سن هفت سالگی می زنند توی سرش که باید حتما ‏روسری بکند سرش، البته نه اینکه فکر کنید من با ملی مذهبی ها مشکل دارم، اصلا مشکل ‏ندارم، اتفاقا با یکی دو تا از آنها زندان بودم، در زندان خیلی با آنها خوش می گذرد، منتهی با ‏آنها به میهمانی و سینما و گردش نروید، فقط به درد زندان می خورند. بعضی وقت ها عکس ‏این دکتر ملکی را که از سوی امام خمینی به مدت نیم ساعت رئیس دانشگاه تهران بود و تا ‏وقتی زنده ایم، باید حضورش را در صحنه سیاست مملکت تحمل کنیم، می بینم دچار افسردگی ‏مفرط می شوم. تمام افتخار استاد این است که بخاطر دفاع از برگزاری مراسم مجاهدین و ‏چریکهای فدائی خلق در دانشگاه تهران استعفا داد، آن وقت یک ماه قبل از واقعه سی تا استاد ‏درست و حسابی دانشگاه را اخراج کرده بودند، عین خیال مبارک هم نبود. البته حرف ها کلی ‏روی دلم مانده، این دفعه دیگر جای شوخی نیست، این موجودات آرزوی شان این است که ‏کسانی مثل احمدی نژاد یا رجوی یا قذافی یا حافظ اسد رئیس جمهور باشد، تحمل آدم حسابی ‏مثل خاتمی را ندارند. با خاتمی هم بخاطر سازشکاری اش مخالف نیستند، بلکه بخاطر ‏نرمخویی و آزادمنشی اش مخالفند. سه سال است یکی مملکت را به محل عمومی تبدیل کرده، ‏این آقایان فقط گیر می دهند به خاتمی، به قول مرحوم مصدق تنها کاری هم که بلدند این است ‏که روسری بگذارند سر دختربچه ها. در هر حال تقی رحمانی گفت: " دانشجویان نشاطی ‏برای خلق دوم خردادی دیگر ندارند." آگاهان تذکر دادند:‏

اولا: دانشجویان دوم خرداد را خلق نکردند، بلکه دوم خرداد دانشجویان را خلق کرد.‏
ثانیا: اگر دلت نمی خواهد اوضاع تغییر کند، چرا این قدر آیه یاس می خوانی که همه مریض ‏شوند؟
ثالثا: نشاط کدوم شون بود؟

رفتی، برو، چرا آمدی؟
واقعا بعضی ها فکر می کنند ما با رفتن شان مشکل داریم. من که اصلا اینطور نیستم. من ‏آرزو می کنم رحیم مشائی و کلیه اعضای دفترش سالی چهار بار بروند حج عمره، سالی یک ‏بار بروند حج تمتع، سالی حداقل پنج بار بروند زیارت حضرت زینب در سوریه. آرزو می ‏کنم رحیم مشائی و کلیه اعضای دفترش حداقل سالی ده بار هر بار به مدت دو هفته بروند ‏کربلا و نجف و سامرا و کاظمین را حسابی زیارت کنند. واقعا از ته دلم می گویم که آرزو می ‏کنم رحیم مشائی و کلیه اعضای دفترش و کلیه کابینه سالی شش بار هر بار برای سه هفته ‏بروند دبی و حسابی بگردند و خرید کنند. اصلا آرزو می کنم کل اعضای دفتر رحیم مشائی و ‏اعضای هیات دولت و احمدی نژاد همگی با هم بروند با هواپیما به طرف آمریکا و نزدیک ‏جزایر فیجی بیفتند فرود بیایند در جزایر خوش آب و هوا مثل همان جزیره ای که هواپیمای " ‏لاست" در آنجا سقوط کرد، من نمی دانم چرا اشتباه می کنید، مشکل این نیست که چرا رحیم ‏مشائی و اعضای دفترش هر سال می روند حج، مشکل این است که چرا برمی گردند... خب، ‏بمانند همانجا، دولت هم برای شان پولی بفرستد، بخدا هزینه اش کمتر است.‏

رقابت حقیقی و مجازی
این میرحسین موسوی خوش تیپ بی سروصدا که سالهاست تصویرش را با برفک می بینیم ‏ولی صدایش را نمی شنویم، امسال هم مثل عمو نوروز آمد و قبل از اینکه خاله پیرزن از ‏خواب بیدار شود، رفت. مثل اینکه انتخابات تبدیل شده به کریسمس و میرحسین هم شده ‏بابانوئل و هر سال فقط غیب و ظهور می کند. حالا اینها هیچ. خبر این است که " هواداران ‏میرحسین موسوی برای رقابت مجازی سایت تشکیل می دهند." من فکر کنم می خواهند ما را ‏بترسانند، وگرنه از این حرف ها نمی زدند. ‏

اولا: میرحسین خودش برای رقابت نمی آید، هوادارانش بیایند؟
ثانیا: میرحسین برای رقابت حقیقی حوصله ندارد رئیس جمهور بشود، چه رسد برای رقابت ‏مجازی. ‏

اصلا به تو چه
آقا! من نمی فهمم تو این مملکت نهضت آزادی که دشمن هیات های موتلفه است، اعلام می کند ‏که هیات های موتلفه در حال نابودی است، در حالی که آرزویش است که هیات های موتلفه ‏نابود شود. نهضت آزادی هم هشدار می دهد که جمهوری اسلامی اگر به همین کارهایش ادامه ‏دهد، نابود می شود، در حالی که هر شب اعضای نهضت آش پشت پای جمهوری اسلامی را ‏می پزند. شریعتمداری هم هر روز اعلام می کند که اصلاح طلبان اگر رفتارشان را درست ‏کنند، نابود می شوند، در حالی که آرزوی نابودی شان را دارد. اصولا این ملت عادت دارند ‏درست در همان زمانی که دارند آرزوی نابودی کسی را می کنند، به او هشدار می دهند که ‏مواظب خودش باشد. واسه چی؟ یک عضو طیف اصولگرایی رسما گفت: " حمایت غرب از ‏اصلاحات به ضرر اصلاح طلبان است." خب، به قول ابوالفضل اردوخانی تو چه؟ لابد می ‏پرسید ابوالفضل اردوخانی کیست؟ آدم مهمی است که بعدا خواهم گفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:49  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

محمود پریم ‏

ابراهیم نبوی  - چهارشنبه 20 آذر 1387 [2008.12.10]

 

البته که گفته اند " گیرم پدر تو بود فاضل" ولی نگفته اند که " گیرم پدر تو بود عالم" یا نگفته ‏اند که " گیرم پدر تو بود مرتضی مطهری" گیریم هم گفته باشند، حالا باید گیر بدهیم که گیرم ‏درست باشد که اگر پدرش مطهری بود، خودش هم باید حداقل یک علامه ای، فاضلی، ‏فیلسوفی، نویسنده ای، چیزی در همین حدودها می شد، یا حتی گیریم هم چنین نمی شد، حداقل ‏گاف های عظیم الشان از او صادر نمی شد. دو روز قبل علی مطهری یکی دو بار به دلایل ‏مختلف درخشید و شکوفه زد و زمستان شکست و رفت و جای شکوفه اش یکی دو ساعتی ‏باقی بود. دیروز هم علی مطهری پیشنهاد کرد: " باید روی فرد دیگری غیر از احمدی نژاد ‏اجماع کرد." موارد زیر در همین راستا قابل توجه است:‏

الف: اصولا بعید است اجماع کردن جریان راست، بخصوص راست افراطی مشکلی داشته ‏باشد، به همین دلیل اصل اجماع تردید ندارد.‏

ب: آنچه حائز اهمیت است این است که چطوری روی کسی غیر از احمدی نژاد اجماع ‏صورت بگیرد.‏

به همین دلیل پیشنهاد می شود:‏
پ: فردی که اجماع روی او صورت می گیرد، بیشترین شباهت ظاهری و باطنی را به احمدی ‏نژاد داشته باشد.‏
ت: در صورتی که افراد کشف شده شباهت های زیادی به احمدی نژاد داشتند، تکنیک هایی ‏برای تبدیل افراد به محمود احمدی نژاد وجود دارد که موسساتی حاضرند به صورت تضمینی ‏این کار را بکنند.‏
ث: با این ترتیب ضمن اینکه از احمدی نژاد برای اجماع( یا هر نوع نزدیکی دیگری در ایام ‏انتخابات) استفاده نمی شود، کلیه مشخصات نزدیک به او برای جلب طرفدارانش وجود دارد.‏

پس: چگونه از یک آدم معمولی احمدی نژاد بسازیم؟

مرحله اول: یک دوربین دست مان می گیریم و وسط میدان انقلاب در روز جمعه شروع می ‏کنیم به عکاسی، بعد سوت می زنیم و می گوئیم برادران، هوشت! تعدادی از برادران جلوی ‏دوربین ایستاده و عکس می گیرند، از میان آنها تعداد صد نفر را انتخاب می کنیم.‏

مرحله دوم: صد نفر انتخاب شده را می بریم وسط پارک ملت و پشت میکروفون فریاد می ‏زنیم " جیگرجون بیا بیرون!" احتمالا هشتاد نفر که احساس خوش تیپی می کنند، می آیند ‏بیرون، آنها را مرخص می کنیم و آن بیست نفر که خودشان می دانند جیگر نیستند برای ‏آموزش به اردوی مخصوص می بریم.‏

مرحله سوم: بیست نفر مورد انتخاب، که خودشان هم می دانند خوش تیپ نیستند، به یک ‏اردوگاه می بریم و آنها را به حال خودشان رها می کنیم، احتمالا از آنها پنجاه درصدشان هر ‏دو روز حداقل یک بار حمام می کنند، ولی بقیه می توانند یک هفته تا دو هفته یا بیشتر حمام ‏نکنند، کسانی را که حمام کرده اند مرخص می کنیم و ده نفر باقیمانده را نگه می داریم.‏

مرحله چهارم: ده نفر انتخاب شده را بعد از یک هفته برای ملاقات آماده می کنیم و به آنها کت ‏و شلوار مشکی با کفش مشکی و پیراهن آبی می دهیم، برای آن افراد چهار جوراب مشکی، ‏خاکستری، سفید یخچالی و سورمه ای را در نظر می گیریم تا یکی از جورابها را انتخاب و با ‏کت و شلوار مشکی و کفش مشکی ست کنند، احتمالا پنج نفر رنگ مشکی، سه نفر رنگ ‏سورمه ای و دو نفر رنگ سفید را انتخاب می کنند، آن هشت نفری که رنگ مشکی و سورمه ‏ای را انتخاب کرده اند، مرخص می کنیم. حالا احمدی نژاد پریم یکی از آن دو نفری است که ‏جوراب سفید را انتخاب کرده است.‏

مرحله پنجم: به آن دو نفر پنج کلمه از یک زبان، مثلا سواحیلی را یاد می دهیم، بعد آن دو را ‏در دو جمع ده هزار نفره سواحیلی زبان حاضر می کنیم و وادارشان می کنیم که سخنرانی ‏کنند، احتمالا یکی از آنها از خجالت سرخ می شود و دق می کند و می میرد و دومی با اعتماد ‏به نفس کامل نیم ساعت با همان پنج کلمه حرف می زند، فردی که دق کرده در همان جا دفن ‏می کنیم و با کاندیدای اصلی که قرار است احمدی نژاد شود، به مقر اصلی برمی گردیم.‏

مرحله ششم: "محمود پریم" یا شخص فوق الذکر را به یک اردوگاه می بریم و مورد تعلیمات ‏شدید قرار می دهیم، او روزی سه ساعت حق دارد بخوابد، روزی یک بار غذا می خورد و ‏روزانه ده ساعت حرف می زند و دو ساعت به دستشویی می رود. ‏

مرحله هفتم: " محمود پریم" را روزانه ده ساعت پشت یک میز می نشانیم و تعدادی پرونده به ‏او می دهیم، او باید هر پرونده را حداکثر در 45 ثانیه بخواند و پانزده ثانیه برای تصمیم گیری ‏وقت دارد. هر روز باید در مورد 600 پرونده تصمیم بگیرد.‏

مرحله هشتم: حالا " محمود پریم" به دلیل بی خوابی بطور دائمی پرت و پلا می گوید، باید ‏آنچه را که می گوید به صورت متن مشخصی درآورده و به دستش بدهیم تا از گفتن آن ‏مزخرف گویی یا غیرمنطقی بودن نکند.‏

مرحله نهم: این مرحله دشوار است، یک هفته او را جلوی گروهی از آشنایانش می نشانیم و از ‏او می خواهیم هر چه می خواهد بگوید، هفته بعد باید هر چه گفته است پس بگیرد و اعلام کند ‏آن حرف ها را نزده است. در هفته های اول سخت است، ممکن است سرخ بشود، یا زبانش ‏بگیرد، یا رنگش بپرد، ولی بعد از چند ماه کاملا طبیعی می شود و دروغ گفتن را خوب انجام ‏می دهد. برای تشویق او به اینکه خوب دروغ بگوید، می توانیم هر وقت خوب دروغ گفت از ‏او بطور متوالی عکاسی کنیم و عکس هایش را همه جا دور و برش بگذاریم.‏

مرحله دهم: در این مرحله ابتدا او را در اتاقی با گرمای شصت درجه با کت و شلوار به مدت ‏یک ساعت نگه می داریم و از او می خواهیم سخنرانی کند، بعد او را به اتاقی با سرمای چهل ‏درجه زیر صفر می بریم و با لباس محلی لری از او می خواهیم یک ساعت سخنرانی کند، بعد ‏او را وسط جنگل می بریم و با لباس محلی سرخپوستان وادار به سخنرانی می کنیم و بعد در ‏منطقه کوهستانی با لباس کردی باید یک ساعت حرف بزند، در دفعات اول تعویض لباس ‏برایش بحران شخصیت بوجود می آورد، ولی بعدا بتدریج شخصیت اش را از دست می دهد و ‏همه چیز برایش طبیعی می شود.‏

مرحله یازدهم: در این مرحله کار آموزشی را با او انجام می دهیم، بخش هایی از کتابهای ‏تاریخ ایران، تاریخ جهان، نظریه ریاضیات، تونل سازی پیشرفته، هندسه تطبیقی، فیزیک ‏اتمی، تاریخ فوتبال ایران، آموزش زبان ترکی، سرخپوستان در قرن بیستم، اقتصاد کلان، ‏متدهای بازوبسته کردن تانک چیفتن، تاریخ بورس در آمریکا، آژانس بین المللی یهود بلای ‏جان ملتها، دیوان شهریار، نظریه مارکسیسم لنینیسم آفاناسیف، نهج البلاغه ترجمه مرحوم ‏طالقانی، ولایت فقیه یا نظریه حکومت اسلامی امام خمینی، چگونه آمریکا را هفتصد تکه ‏کنیم؟ از هوشنگ امیراحمدی، مهندسی شش گوشه در مدیریت احتمال... از هر کدام از این ‏کتاب ها ده صفحه را جداکرده و با هم قاطی می کنیم و بر می زنیم و صحافی می کنیم و به او ‏می دهیم تا هر روز بطور دقیق آن را بخواند و ماهی یک بار از او امتحان می گیریم.‏

مرحله دوازدهم: در تمام ساعات بیداری از طریق بلندگو و در تمام ساعات خواب با استفاده از ‏گوشی صدایی برایش پخش می کنیم که " فقط توئی که تعیین کننده ای، بقیه هیچی نیستند." بعد ‏از سه ماه تعدادی از دوستانش را با او سوار یک قطار می کنیم و حرکت می کنیم، احتمالا هر ‏نیم ساعت یکی از دوستانش را از قطار پرت می کند پائین و آخر کار خودش می ماند و ‏خودش.‏

نتیجه: ما الآن یک احمدی نژاد داریم که آماده اجماع کردن است، همه با هم ائتلاف کرده در ‏مورد او به اجماع می رسیم. ‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 6:43  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهار پاسخ و دخالت بسیج

ابراهیم نبوی  - دوشنبه 18 آذر 1387 [2008.12.08]

 

در راستای اینکه سووالات این هفته به اندازه سووالات هفته قبل مهم است، بدینوسیله از کلیه ‏داوطلبان درخواست می شود به سووالات پاسخ داده و در صورتی که مشکل داشتید با اولین ‏کسی که دم دست بود، تماس بگیرید و اگر دم دست نبود، هر کاری دوست داشتید بکنید.‏

سووال اول: اگر فرض کنیم که کروبی مورد نظر گفته باشد " کاندیداها تا 20 آذر اعلام ‏حضور نکنند، به نفع هیچ کس کنار نمی روم." احتمالا فاعل دچار کدام یک از حالات روانی ‏زیر شده است؟
گزینه اول: احساس بی اهمیت تلقی شدن از سوی دیگران؟
گزینه دوم: احساس بی فایدگی و خود همینجوری بینی؟ ‏
گزینه سوم: احساس عدم اعتماد به نفس انتخاباتی؟
گزینه چهارم: احساس حضور بی دلیل و دیده نشدن از سوی دیگران؟

سووال دوم: می دانیم که احسان شریعتی گفته است " آزادی بی عدالت سبب شکست اصلاح ‏طلبان شد." لطفا بهترین گزینه را برای کامل کردن جمله فوق انتخاب کنید. ‏
گزینه اول: آزادی بی عدالت.... و دخالت بسیج، سبب شکست اصلاح طلبان شد.‏
گزینه دوم: آزادی بی عدالت.... و حضور شورای نگهبان سبب شکست اصلاح طلبان شد.‏
گزینه سوم: آزادی بی عدالت.... و تقلب در انتخابات، سبب شکست اصلاح طلبان شد.‏
گزینه چهارم: آزادی بی عدالت... و یکطرفه بودن تبلیغات، سبب شکست اصلاح طلبان شد.‏
گزینه پنجم: اصولا ممکن است دلایل دیگری هم وجود داشته باشد.‏

سووال سوم: سعید حجاریان گفت " مشارکت به لحاظ ذهنی احساس صاحب خانه بودن نظام ‏را نمی کند." این مشکل از کجا ناشی می شود؟
گزینه اول: کند ذهن است؟
گزینه دوم: دائما صاحبخانه بیرون اش می کند؟
گزینه سوم: از بس شبها بیرون خانه خوابیده چنین احساسی دارد؟
گزینه چهارم: هر سه مورد صحیح است؟

سووال چهارم: فرق خاتمی 88 با خاتمی 84 چیست؟‏
گزینه اول: محمود احمدی نژاد
گزینه دوم: احمدی نژاد ‏
گزینه سوم: محمود‏
گزینه چهارم: همین یارو

سووال پنجم: فرق احمدی نژاد 88 با احمدی نژاد 84 چیست؟‏
گزینه اول: در سال 84 حدس می زدیم نتواند به قولش عمل کند، حالا معلوم است که نمی کند.‏
گزینه دوم: در سال 84 فکر می کردیم منظورش یک چیز دیگر است، ولی حالا فهمیدیم ‏منظورش همان است که حدس می زدیم.‏
گزینه سوم: در سال 84 فکر می کردیم جلوی ورود کسانی که با او همفکر نیستند به دولت می ‏گیرد، حالا مطمئن شدیم جلوی ورود همفکرانش که همکلاسی اش نبودند را هم می گیرد.‏
گزینه چهارم: در سال 84 فکر می کردیم کشور را از بین می برد، حالا مطمئن شدیم بعد از ‏گلستان کردن ایران می خواهد جهان را هم گلستان کند و به همین جهت هی داد می زند بابا ما ‏برای مشکلات دنیا نقشه داریم طرح داریم عملکرد داریم... جوابی نمی آید بعد از مدتی هم که ‏یک جوابی رسیده مال امارات بوده که گفته برو بابا دلت خوشه.‏

سووال ششم: با توجه به اینکه پورمحمدی وزیر سابق کشور پرسیده است: " خروج من از ‏دولت صلاح نبود." بهترین پاسخ به او چیست؟‏
گزینه اول: به ما چه، می خواستی نری؟‏
گزینه دوم: حالا واسه چی رفتی؟
گزینه سوم: اصلا واسه چی از ما سووال می کنی، مگه ما بیرونت کردیم؟‏
گزینه چهارم: به خودش بگو، چرا به ما می گی؟

سووال هفتم: چرا رحیم مشائی برای دومین سال متوالی با تمام اعضای دفتر خود به حج رفت؟
گزینه اول: چون می خواست کشور آرام باشد
گزینه دوم: چون می خواست نشان دهد دستورهای حاجی چقدر برد و نفوذ دارد.‏
گزینه سوم: چون پارسال خوش گذشته بود
گزینه چهارم: چون قرار بود دفترشان را تعمیر کنند‏

سووال هشتم: حسین قاضیان گفته است " برای جلوگیری از تقلب در انتخابات باید از یک سال ‏قبل برنامه ریزی کرد..." این جمله در چه شرایطی درست است؟
گزینه اول: در صورتی که تقلب کننده از دوسال قبل تقلب را آغاز نکرده باشد.‏
گزینه دوم: در صورتی که تقلب کننده از سه سال قبل تقلب را آغاز نکرده باشد.‏
گزینه سوم: در صورتی که اجازه جلوگیری از تقلب را داشته باشید.‏
گزینه چهارم: موضوع تقلب به جغرافیا مربوط است نه به تاریخ.‏

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 16:45  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

انتخابات، جدی یا شوخی ‏

ابراهیم نبوی - پنجشنبه 14 آذر 1387 [2008.12.04]

 

خب، دیگه تموم شد. به نظرم به اندازه کافی با چراغ خاموش اومدیم. حالا می تونیم چراغ ها ‏رو روشن کنیم، بنزین بزنیم، کمربند رو ببندیم، آب و روغن قاطی نکنیم، تخت گاز نریم ‏نسوزونیم، بیخودی انحراف به چپ و انحراف به راست نداشته باشیم، اضافه سوار نکنیم و بی ‏خیال تصادفات زمینی و بلایای آسمانی نشیم و بریم واسه انتخابات بعدی.‏

البته من اول قصد داشتم که خیلی جدی و منطقی و حساب شده و با همون خشم و خشونت ‏شروع کنم به رفتن توی شکم انتخابات، ولی بعدا احساس کردم اصولا درست نیست آدم بره به ‏طرف شکم چیزی، حالا این چیز می تونه انتخابات باشه یا هر شکم دیگری. به همین دلیل ‏خیلی آروم، دست ها رو سینه، لپ ها آلوچه، هپ! کسی سروصدای اضافی تولید نکنه، همگی ‏منظم، وقت زیاد نداریم، یه عالمه کار داریم، تا خرداد هم شش ماه بیشتر وقت نمونده.‏

اول: امروز یه کمی قاطی و بی هوا دارم می نویسم، تقریبا می شه گفت دارم بلند فکر می کنم. ‏فرض کنید یک کسی چنین طرحی رو می خواد پیشنهاد بده:‏

‏1) جریان اصلاح طلب( به معنای واقعی کلمه، نه به معنی خاتمی و دوستان) شامل خاتمی، ‏هاشمی رفسنجانی، کروبی، عبدالله نوری، میرحسین موسوی و غیره( من بطور خاص روی ‏این وغیره تاکید دارم و از هفته آینده هم مشخصات این وغیره رو می گم) نامزدهای خودش ‏رو معرفی کنه و این افراد تقریبا از اوایل دی ماه شروع کنند به معرفی برنامه خودشون به ‏ملت. اصلا لازم هم نیست به این فکر کنند که رقیب شون کیه، یا اصلا می خوان ادامه بدن یا ‏نه، فقط سعی کنن برنده خوبی باشند.‏

‏2) به نظر من خاتمی مورد اعتماد همه افراد هست و آدم آبرودار که همه می دانند به آبروی ‏خود علاقه دارد. توافقی بشه که جمع بندی نهایی ماجرا را خاتمی برای مردم اعلام مطرح ‏کنه، یعنی به عبارت دیگر خاتمی بشه سخنگوی نامزدهای اصلاح طلب، کلهم اجمعین. به ‏زبان دیگر همه تعهد بدهند که از رای اکثریت اطلاعات کنند و تک روی نکنند، و همه از قبل ‏بپذیرند که آن قدر مذاکره کنند که مثل کفش های ماهی گیر دود سفید از دودکش بلند شود.‏

‏3) تا یک فرصت مشخص، مثلا تا پایان فروردین 88 هر کس علاقه مندست خود را در ‏افکارعمومی مطرح کند. نامزدها سعی کنند هم ملت و هم خودشان را ارزیابی کنن، این وسط ‏به نظرم آدمها قد و قواره شان دست شان می آد، مثلا ممکن است آقای کروبی به این نتیجه ‏برسد که هنوز هم ساعتش زنگ نمی زنه و ممکنه خواب بمونه، یا مثلا میرحسین موسوی به ‏این نتیجه برسه که میرحسین هم بود همون میرحسین قدیم، یا مثلا عبدالله نوری که الآن اگر ‏بگذاری اش روی سنگ آب می شه، ممکنه اگر بندازی اش توی کوره انتخابات یخ بزنه و ‏اصلا این جوری نباشه که بشه بازی رو پیش برد. اما همه به مردم بگویند من اماده ام اما ‏منتظر نظر همگانی می مانم.‏

‏4) در این فاصله شش ماهه کل این نامزدها، با هم یا مستقل می تونن دفترهائی در ‏شهرستانهای مختلف راه بندازن. حتی این دفتر می تواند هر جا امکانش بود انتخاباتی برگزار ‏کند و از مردم بخواهند مانند یک نظرسنجی علمی رای بدهند. که به این ترتیب کمکشان کند ‏برای نظر دادن و تعیین نامزد واحد. ‏

‏5) در یک فاصله معقول به انتخابات، مثلا اواخر فروردین، انتخابات برگزار بشه و نامزد ‏نهایی تعیین بشه، نامزد نهایی توسط آقای خاتمی( حالا یا خودشه یا یک یکی دیگه) معرفی می ‏شه به ملت و همه نامزدهای اصلاح طلب دیگه هم در یک بیانیه استعفا می دن و رای شون ‏رو می دن به اون یکی و از اون روز برای اون نامزد تبلیغ می کنند. ‏

‏6) به نظر من مشکل اصلی اینه که نامزدهای اصلاح طلب، و اصولا سیاستمدار ایرانی، ‏تمایلی به ائتلاف نداره، طبیعتا فکر می کنیم که اگر می تونیم رقیب مون رو پرت کنیم توی ‏دره، چرا باید باهاش همکاری کنیم؟ به همین دلیل هم هست که اکثر سیاستمداران ایرانی وقتی ‏خبر مرگ شون می شن رئیس جمهور یا می رسن به دولت می خوان کابینه یکدست انتخاب ‏کنه، که همه شبیه همدیگه باشن که مردم حال شون به هم بخوره و وقتی از یکی خسته می شن ‏نتونن به اون یکی نگاه کنن. به نظر من کل بازی از الآن تا آخر فروردین باید بازی انتخاب ‏کابینه باشه، یعنی اگر کروبی آدم رو نگران می کند، مثلا اضافه شدن کرباسچی به کروبی ‏مشکل رو حل می کنه. یا مثلا اگر فرض کنیم میرحسین رئیس جمهور باشه، خاتمی هم وزیر ‏خارجه اش باشه یا مثلا کروبی وزیر کشورش باشه طبیعتا می تونه پاسخگوی نیروهای ‏بیشتری باشه. ‏

‏7) با این حساب می شه از حالا بازی ای رو شروع کرد که آخر فروردین یک نامزد مشخص ‏داشته باشیم، ممکنه این نامزد خاتمی باشه، که در اون صورت دیگه این همه صورت مون رو ‏خراش نمی دیم و جیغ نمی کشیم که کاش اومده بود، می تونیم دوازده هزار تا ماچش کنیم، ‏ولی اگر هم نباشه، همه چیز درست پیش می ره و تا حدی که می شه معقول حرکت می کنیم.‏

‏8) این داستانی که من گفتم، طبیعتا برای خودم و خانم گلباجی احدی( مرحوم عمه ‏خدابیامرزم) خوبه، البته این موضوع طبیعی یه، اما موضوع اینه که لازم نیست همه اتفاقاتی ‏که گفتم بیفته، ممکنه از این هفت نامزد مثلا، فقط چهار تاشون توی این بازی بیان، یا مثلا یک ‏دفعه دیدی قالیباف هم کسی است که می شه روش حساب کرد، یا مثلا یک دفعه دیدی کروبی ‏وسط دعوا جرزنی کرد. اما نتیجه هر چی بشه، به نظر من پیروزی بزرگی خواهد بود، حتی ‏اگر بهترین بازی رو بکنیم و نتیجه هم نگیریم. باز هم می بریم، بخصوص اینکه من مطمئنم ‏اگر این بازی رو شروع کنیم می تونیم کلی آدمهای پریشون و قاطی رو از خونه بکشیم ‏بیرون.‏

‏9) یکی از موارد مهم اینه که ما بتونیم بازی افکار عمومی رو قبل از شروع انتخابات آغاز ‏کنیم. الآن مشکل بزرگ اینه که رقیب اصلی یعنی رئیس جمهور فعلی با بودجه دولت تا به ‏حال صدها میلیارد هزینه تبلیغات کرد در حالی که اگر بقیه نامزدها اجماعا همه ثروت ‏خداداده و بادآورده و حاصل محصولی رو با هم جمع کنند، صد میلیون دلار هم نمی شه. ‏

‏10) این پیشنهاد یک طرح کاملا خام هست، ممکنه بعدا برای راه اندازی یک مجتمع آموزشی ‏خوب باشه، ممکنه از توش بشه طرح ساخت یک زیردریایی یا ماهواره رو بیرون کشید، ولی ‏به نظرم می شه روی این طرح یک حرف هایی گفت، حالا الزامی نداره مثل من حرف بزنید، ‏شما می تونید حرف های درست و حسابی بزنید....‏

و چگونه مشت محکمی به دهان یاوه گویان بزنیم؟
خوشبختانه جز دو سه نفری از خواهران و برادرانی که رویت شدند و اکثرا هم از منابع ‏داخلی و از پر قیچی های تحکیم وحدت بودند، هنوز آدم گنده و عظیم الشانی تحریم انتخابات ‏رو شروع نکرده. به نظرم یک کمی خدا با ماست، یک کمی اوباماست، یک کمی امام با ‏ماست، یک کمی ماست و موسیر و البته شاهنامه رو آخر پائیز می خورن. ولی به نظرم یک ‏روش هایی رو باید از حالا برای انتخابات بهش فکر کنیم.‏

‏11) پنجاه درصد مشکل این انتخابات حله، یعنی ما بازنده اصلی رو داریم، اتفاقا بازنده خوبی ‏هم داریم، همه دلایل و اسناد و مدارکش هم موجوده، اگر به یک انتخابات دو قطبی فکر کنیم، ‏حتی پرفسور ابراهیم میرزائی و اسماعیل ططری که هیچ، شاید احمد توکلی هم در مقابل ‏احمدی نژاد رای بیارن. ما بازنده خوب رو داریم، ولی یکی از مشکلات جمهوری اسلامی ‏اینه که شما وقتی طرف ات بازنده بشه الزاما برنده نیستی، چون ممکنه هم اون بازنده بشه و ‏هم تو، ولی چون اون کمتر بازنده می شه می مونه و تو می ری. باید در این دعوا آدم بتونه ‏بازی رو ببره. چطوری؟ سخته، نه بخاطر احمدی نژاد و دارو دسته، بلکه بخاطر علی اصغر، ‏چون از دست خدا و مارادونا هم کاری ساخته نیست. من الآن کل اطلاعاتی که باید فراهم کنیم ‏که چرا نباید به احمدی نژاد رای داد، آماده و حاضر دارم. احتمالا هزاران نفر مثل من این ‏اطلاعات رو دارند، فقط باید یک گروه خودجوش برای تبدیل این حجم عظیم عکس و ‏کاریکاتور و اطلاعات و ارقام به پیام های ساده و عامه فهم و کوتاه کار کنه، من خودم ‏حاضرم این وظیفه الهی رو انشاء الله به عنوان آخرین کار سیاسی زندگی ام انجام بدم و مثلا ‏دویست تا پیام تولید کنیم که با شنیدن، یا خوندن یا دیدن اونها ملت بفهمند چرا احمدی نژاد ‏اینقدر ماهه و ما یادمون می ره، این پیام ها باید تولید بشه و در یکی دو تا سایت اصلی گذاشته ‏بشه.‏

‏12) فکر می کنم وظیفه رسوندن پیام های تبلیغاتی باید به عنوان یک وظیفه ملی توسط ‏دوستانی که در این چهار سال احساس کردند که چقدر مصیبت احمدی نژاد بزرگ است، انجام ‏بگیره. پیشنهاد من اینه که ما باید یک شبکه گسترده درست کنیم تا به هر شکل که می تونیم این ‏پیام ها رو از اینترنتی که دامنه اش محدوده به کل جمعیتی که در رای گیری مشارکت می کنه ‏برسونیم. شبکه وبلاگ ها، شبکه ای از ارتباطات در رسانه های مختلف، شبکه ارسال اس ام ‏اس یا هر راه دیگری که ممکنه. ‏

‏13) یکی از وظایف ملی ما در این انتخابات طبیعتا تبلیغ برای نامزد اصلی است که قراره ‏روز آخر پشت سرش بایستیم و بفرستیمش بشه رئیس جمهور. به نظر من یکی از مشکلات ‏بزرگ ما ایرانیان عزیز اینه که وقتی درمونده می شیم و چاره ای جز انتخاب مثلا خاتمی ‏نداریم، به جای اینکه بعد از چهار سال احمدی نژاد گزیدگی، خاتمی یا موسوی رو بگذاریم ‏روی سرمون حلوا حلوا کنیم، یک جوری ازش دفاع می کنیم انگار که باهاش دشمنیم. در ‏انتخابات قبلی که احمدی نژاد خبر مرگش انتخاب شد، وقتی قرار شد از هاشمی رفسنجانی ‏دفاع کنیم، چنان بد دفاع کردیم که هیچ کس حاضر نبود بهش رای بده. گفتیم نجسه، گفتیم چقدر ‏بدبخت شدیم که به این رای می دیم، گفتیم ناچاریم، گفتیم خاک بر سرمون که هاشمی رو می ‏خواهیم انتخاب کنیم، طبیعی یه وقتی خودمون اینقدر بد تبلیغ اش رو کردیم، کی می اد ‏طرفداری اش رو بکنه؟ بخاطر همینه که به نظر من وقتی معلوم شد کلهم اجمعین می خواهیم ‏به کی رای بدیم، باید سعی کنیم شعارهای تبلیغاتی رو کنار نظرات شخصی مون بگذاریم، ‏وگرنه اگر فقط می خواهیم نظرات شخصی مون رو بگذاریم، بهتره بذاریم برای عمه مون.‏

‏14) البته که حتی الامکان ما نباید توجهی به دوستان تحریمی بکنیم، دوستان تحریمی هم بهتره ‏پسرها و دخترهای خوبی باشند و دیگه شب جاشون را خیس نکنن و مثل آقای ایکسعلی که هر ‏چهار سال یک بار به هوش می آد تعدادی ذرت پرت می کنه وسط زندگی مردم و دوباره ‏جیش... بوس... لالا ...می ره می خوابه، رفتار نکنن. لطفا برین به کارهای مفید بپردازین که ‏برای آینده و بشریت فایده داشته باشه. این جوری ما هم توی لیوان چایی تون شیشه آبلیمو خالی ‏نمی کنیم که دلتون رو بزنه. برای خودتون هم بهتره، چون چهار سال کابوس نمی بینین که هی ‏یکی داره بهتون اشاره می کنه و هی می گه: آره تو بودی، تو بودی، تو بودی! ‏

‏15) یکی از مشکلات ما در این وسط دوستانی است که هنوز خبر ندارند احمدی نژاد رئیس ‏جمهور شده. این دوستان چهار سال است هفته ای سه روز پیراهن خاتمی را برای ‏دریانوردی مورد استفاده قرار می دهند. طبیعی است که بخشی از ماجرا وقتی برای تفریح و ‏دور هم باشیم بخندیم و یه توپ دارم قلقلی یه وقتی باشد، اشکالی ندارد، ولی طبیعتا وقتی ‏داستان تبدیل بشود به اینکه محض رضای خدا و بخاطر حل مشکلات کیهانی اطلاعاتی به ‏خاتمی بد و بیراه بگویند، طبیعی است که مجبوریم که از بعضی دعواها صرف نظر نکنیم و ‏دیگه سرپیچ ببینم سروصدا اومد نه که پیاده ات می کنم بری پائین، آخه مرد حسابی توی ‏ماشین ما برای چی از این کارها می کنی؟

‏16) من فکر می کنم باید یک شبکه بزرگ میلینگ لیست درست کنیم، که این شبکه به ‏مجموعه ای از شبکه های وسیع وصل باشد، به نظرم هر روز می توان یک خبرنامه ‏انتخاباتی خلاصه و مفید و مختصر درست کرد و برای تعداد زیادی فرستاد. این وسط یک ‏روش کنترل کننده هم لازم است که کل سیستم را چک کند که اصولا داریم چه می کنیم....‏
‏17) یکی از مهم ترین موضوعاتی که باید در نظر داشته باشیم این است که ما اکثریت مردمی ‏هستیم که از این تحقیر ملی رنج می برند و به فکر نجات کشور از طریق ممکن هستند. باید با ‏شجاعت از حضور در انتخابات، خاتمی یا موسوی یا هر نامزدی که به نتیجه برسیم ما را از ‏نکبت احمدی نژاد نجات می دهد، دفاع کنیم و اگر ما با شجاعت از نظرمان دفاع کنیم آن ‏طرف قضیه جوانان عزیز وطن وزه نمی شوند و روی نرو نمی روند و کار را خراب نمی ‏کنند.‏

‏17) یک نکته بزرگ از این معنی اینه که خوشبختانه یا بدبختانه، طرف مقابل در کشور ما هم ‏عقل داره، هم اینترنت می فهمه. در حقیقت، طرفداران احمدی نژاد و وزارت اطلاعات از ‏نظر فنی قدرت و تسلط بیشتری به اینترنت دارند تا کسانی که منتقد دولت هستند یا اصلاح ‏طلب هستند. اکثر رهبران اصلاحات که الحمدالله حتی پسورد ای میل خودشان را هم ندارند، ‏حالا من که آبروی کسی را نمی برم، ولی جان مادرتان برای خودتان ای میل درست کنید که ‏آدم بتواند با شما چهار کلمه زرت و پرت کند. حالا از این گذشته، منظورم این بود که اصلا ‏رقیب را در حوزه اینترنت دست کم نگیریم، دست شان پر است و قشنگ و قشنگ بازی را ‏پیش می برند. در بالاترین حسابی برای خودشان جایی دارند، کلی وب سایت و وبلاگ درست ‏و حسابی دارند و الحمدالله اولین کاری هم که یاد گرفته اند هک کردن است. به همین دلیل ‏اصلا نباید دست کم شان گرفت.‏

از همه اینها گذشته، از هفته آینده، هفته ای دو یا سه روز مطالب را به طرف انتخابات می ‏برم، احتمالا از همان قالب قبلی خبر و طنز و نظر استفاده می کنم. سعی می کنم مطالب را ‏کوتاه کنم و طبیعتا یک جوری بنویسم که خسته کننده نشود.‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 5:52  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

تابلوی میخی که سازشکار شد

ابراهیم نبوی  - یکشنبه 10 آذر 1387 [2008.11.30]

 

اولین تابلو
دستور داد تابلویش را همه جا آویزان کنند.‏
این بهترین راه برای ترساندن مردم بود.‏

دومین تابلو
در یک تابلو بچه کوچکی را بغل کرده بود و او را نوازش می کرد.‏
در یک تابلو می خندید و با مهربانی به مردم نگاه می کرد.‏
در یک تابلو دستش را برده بود بالا و برای مردم تکان می داد.‏
در یک تابلو اسلحه دستش گرفته بود و آنرا به سوی دشمنان ملت نشانه رفته بود.‏
در یک تابلو سوار بر اسب بود.‏
در یک تابلو کنار کارگران ایستاده بود و با محبت آنان را نگاه می کرد.‏
‏.... وقتی مرد، مردم با خوشحالی همه تابلوها را سوزاندند.‏

سومین تابلو
انقلابیون عکسهای او را بصورت مخفی در شهر توزیع می کردند.‏
بعدا مردم عکس او را یواشکی در خانه شان می گذاشتند.‏
بعدا در تظاهرات عکسهای او را دستشان گرفتند و خیابان پرشد از عکسهایش.‏
بعدا جوانی که عکسش را در دست داشت جلوی تانک رفت و کشته شد.‏
بعدا حکومت را در دست گرفت و عکسش را از تلویزیون نشان دادند.‏
بعدا جلوی همه ادارات تابلوهای بزرگی از او را آویزان کردند.‏
بعدا سیاهپوشان به هرجا عکسش نبود حمله می کردند و آنجا را آتش می زدند.‏
بعدا دولت انقلابی اعلام کرد که در همه ادارات باید عکس او را نصب کنند.‏
بعدا نقاشان موظف شدند تابلوی بزرگ او را نقاشی کنند.‏
بعدا کسی را که عکسش را پاره کرده بود زندانی کردند.‏
بعدا مردم عکسهای او را از خانه شان برداشتند.‏
بعدا انقلابیون به صورت مخفی در شهر عکسهایش را پاره می کردند.‏

چهارمین تابلو
هرچه مردم از او بیشتر بدشان می آمد، اندازه تابلوهایش بزرگتر می شد و مردم بیشتر از او ‏می ترسیدند.‏

پنج میخ ، از بخش هایی از کتاب است که داستان هایی درباره اشیاء در آن بازگو شده است، ‏میخ های محکم و استوار، میخ های ضعیف و سازشکار و بی ریشه، پیچ های حقه بازی که ‏یک عمر وانمود می کردند میخ هستند و از سوی دیگر چکش های بی رحمی که محکم توی ‏سر میخ ها می خوردند.‏

ميخ نباش!‏
اگر كوچيك باشي با يه ضربه فرو مي‏ري
اگر بزرگ باشي خم مي‏شي
اگر نازك باشي خورد مي‏شي
اگر كلفت باشي دائماً ضربه مي‏خوري.‏

‎ ‎میخ سازشكار‎ ‎
ميخ سازشكار شده بود. وقتي محكم توي سرش مي‌كوبيدند خم مي‌شد‎ ‎
‏ ‏
میخ دیپلمات
پیچ، میخی است که سیاستمدارانه رفتار می کند. ‏
برای پیش رفتن توی سرش نمی خورد
و وقتی جایش را پیدا کرد، حالاحالاها از جا کنده نمی شود.‏

میخ و چکش
تا وقتی تیز است و سخت است چکش توی سرش می خورد.‏

میخی که میخ بود‏
هیچ وقت یک میخ نمی تواند رفتارش را تغییر دهد، چون اگر این کار را بکند پرتش می کنند ‏توی سطل آشغال.‏

بخش دیگری از کتاب داستانهای کوتاهی درباره حیوانات است. داستانهای این بخش در طول ‏ده سال گذشته بتدریج نوشته شده است و در طول این ده سال این حیوانات بتدریج گرد هم آمدند ‏تا نقش تاریخی ادبی خودشان را ایفا کنند. ابراهیم نبوی معتقد است این بخش دشوارترین بخش ‏کار اوست، چون نوشتن درباره حیوانات در جامعه ای که این توهم در آن وجود دارد که انسان ‏ها از حیوانات بهترند، کار دشواری است. او موفق نشده است نگرانی های خودش را در این ‏مورد کاملا منتقل کند.‏

‎ ‎دموکراسی و لئوکراسی در جنگل

اسب شماره هشت‎ ‎
قبل از آغاز مسابقه اسب‌هاي تندرو را دستگير كردند‎ ‎

اسب‎ ‎شماره سه ‏
به اسب گفتند ديگه حق نداري تندروي كني، قبول كرد خر شد‏

مرغ‎ ‎
يه مرغ با وجود اينكه نمي‏خواست تخم كنه، امّا ساعت‏ها قدقد مي‏كرد، چون روزهاي تبليغات ‏انتخاباتي بود

لئوکراسی
تحمل مخالف کار سختی بود، شیر تمام مخالفانش را خورد.‏

سگ ها و گربه ها

انتخابات برگزار شد. همه گربه ها به سگ ها رای دادند. سگ ها با استفاده از حقوق قانونی ‏شان گربه ها را خوردند.‏

جنگل
سگ پارس کرد. اسب ها دویدند. گربه ها قایم شدند. خرگوش ها ترسیدند و انتخابات در ‏بهترین شرایط برگزار شد.‏

همه تان را می خورم
قرار شد بهترین حیوان جنگل انتخاب شود. شیر که از همه قوی تر بود به عنوان بهترین ‏حیوان جنگل انتخاب شد.‏
‎ ‎
رضا عابدینی تا چند روز قبل در تهران بود. وی از طریق اینترنت متن ها را در اختیار گرفته ‏و کار خود را انجام داده و کار نظارت بر چاپ بسیار دشوار و سنگین کتاب را از راه دور ‏انجام داد، ثابت کرد که کلیه زحمات بیل گیتس هدر نرفته و در حال حاضر می توان کتابی را ‏تولید و منتشر کرد بدون اینکه هیچ لزومی باشد که گرافیست سختگیر کتاب بالای سر کتاب ‏باشد. در ابتدا قرار بود کتاب " پارادوکس" چیزی شبیه " کوتوله ها و درازها" شود، اما رضا ‏عابدینی با نگاهی تحقیر آمیز به مردی که در مبل فرو رفته بود، نگاه کرد و گفت: " کوتوله ها ‏و درازها! هه! آن یک کتاب قدیمی است، ده سال از آن تاریخ گذشته است." وی کتاب را با ‏شیوه ای تازه و کاملا جدید تصویرسازی کرد. در حقیقت کار او در این کتاب تصویر سازی ‏نیست، بلکه تالیف یک کتاب دیگر است. در بخشی دیگر از کتاب پارادوکس چنین آمده است:‏

شرافت و تلفن
‎ ‎یک آدم شریف، تحصیلکرده، متخصص، خانواده دار، زحمتکش، روشنفکر و هنرمند سی ‏سال طول می کشد تا پولدار شود، اما یک آدم پولدار فقط یک سال وقت لازم دارد تا شریف، ‏تحصیلکرده، متخصص، خانواده دار، زحمتکش، روشنفکر و هنرمند شود.‏

زندان کوچک
بازداشت تان می کنند و بعد از محاکمه برای آموزش به زندان می فرستند.‏
شاگرد تازه وارد به زندان می رود و از سال بالایی ها همه چیز را یاد می گیرد.‏
دروغ گویی، کلاهبرداری، حقه بازی، خرابکاری، ترس تان از زندان می ریزد.‏
می پذیرید که زندان هم می تواند یک محل زندگی باشد.‏
فارغ التحصیل می شوید و با افتخار تمام به آغوش خانواده و دوستان برمی گردید.‏

زندان بزرگ
گفت: در زندان شما احساس تنهایی می کنید. همه به شما زور می گویند. برای به دست آوردن ‏کوچکترین حقی باید زحمت بکشید و تلاش کنید. دائما شما را تحقیر می کنند، حق حرف زدن ‏را ندارید. حق استفاده از مواهب عمومی را ندارید.... البته اگر آزاد شوید هم زیاد فرقی نمی ‏کند.‏

‏[بخشی از کتاب " ایران، کوتوله ها و درازها، پارادوکس ها و سوء تفاهم ها" که به زبان ‏ایتالیائی همین روزها منتشر شد]‏

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:12  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

میو، صدای پای گربه

ابراهیم نبوی - پنجشنبه 7 آذر 1387 [2008.11.27]

 

رئیس جمهور گفته است: " پای گربه زیر کامیون شهرداری می رود صدها قطعنامه حقوق ‏بشری می دهند." به همین دلیل برآن شدیم با گربه مذکور که گفته می شود به دلیل رفتن پا زیر ‏کامیون شهرداری در پزشکی غیرقانونی به سر می برد، مصاحبه کنیم. ‏

ما: سلام، حال تون چطوره؟
گربه مذکور: از احوالپرسی شما

ما: ریاست محترم جمهور لطف کردند و از مشکلات گربه ها گفتند، بگید که ماجرا چی بود؟
گربه مذکور: والله فقط میو، من عرض دیگری ندارم.‏

ما: لطفا بفرمائید که چطور شد پای شما زیر کامیون شهرداری رفت؟
گربه مذکور: می خواستم عرض کنم که اون کامیون نبود، بنز بود......‏

ما: خب، لطفا بفرمائید چطور شد پای شما زیر بنز شهرداری رفت؟
گربه مذکور: می خواستم عرض کنم که اون بنز شهرداری نبود، بنز دادستانی بود.....‏

ما: بسیار خب، بفرمائید چطور شد پای شما زیر بنز دادستانی رفت؟
گربه مذکور: عرض کنم خدمت شما که پای ما نرفت، سر اونها رفت.....‏

ما: پس لطفا بفرمائید که چطور شد سر اونها زیر بنز دادستانی رفت؟
گربه مذکور: حضورتون عرض کنم که سر اونها زیر بنز دادستانی نرفت، بلکه کار اونها زیر ‏سر بنز دادستانی بود.....‏

ما: پس لطفا بگید که چی شد که چی زیر سر بنز دادستانی بود؟‏
گربه مذکور: ببینید، آقای خبرنگار که من نمی دونم سگی یا گربه ای یا فردا می آی منم می ‏خوری، می خواستم بگم که صبح یه بنز دادستانی اومد، هشت تا آدم رو دراز دراز آویزون ‏کردن و رفتن، می خواستم بگم همه ماجراها زیر سر اونهایی بودن که توی بنز دادستانی ‏نشسته بودن.‏

ما: پس ماجرای رفتن پای شما زیر کامیون شهرداری که به وسیله سازمان های حقوق بشری ‏گزارش شده دروغ بوده؟
گربه مذکور: صد درصد، اصلا کامیونی در کار نبود که پای ما زیرش بره، فقط یک ‏آمبولانس بود که بعد از اینکه اون هشت تا رو دراز کردن، آوردنشون پائین و بردن شون ‏قبرستون، پای ما هم نرفت زیر آمبولانس....‏

ما: پس شما گزارشات دروغ و یاوه گویی های سازمان های حقوق بشری رو علیه شهرداری ‏و ارگان های دیگر نظام تکذیب می کنید و از همین جا مشت محکم می زنید؟
گربه مذکور: صد درصد، من تکذیب می کنم. اصلا پای من زیر کامیون شهرداری نرفت، ‏وقتی حقوق بشریان جهانی نمی توانند بنز و آمبولانس و کامیون شهرداری و سر آدم و پای ‏گربه را تشخیص بدهند، وای به حال شورای امنیتی که شعارهای باصطلاح بشری می دهد.‏

ما: پس شما هیچ شکایتی از کامیون های شهرداری ندارید؟
گربه مذکور: من هیچ شکایتی از کامیون های شهرداری ندارم، فقط می خواستم بگم که ای ‏کامیون های عزیز سعی کنید همون آمبولانسی که هستید باشید، ای شهرداری عزیز! سعی ‏کنید همون دادستانی که هستید باشید.‏

ما: پیامی برای سگهای عزیز ندارید؟
گربه مذکور: فقط می خواستم بگم میو....‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 5:20  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

طنزنویسی تا اطلاع ثانوی تعطیل است

ابراهیم نبوی  - یکشنبه 3 آذر 1387 [2008.11.23]

 

آقا! می خواهیم درش را گل بگیریم. اصلا آردمان را بیختیم و الک مان را آویختیم و نه شعر ‏می گوئیم و نه داستان می نویسیم و نه شوخی می کنیم. این چه مسخره بازی است که ‏درآوردید؟ چه معنی دارد این همه در کار چهار تا طنزنویس که در داخل و خارج از ایران ‏دارند چهار کلمه ذرت بونداده پرتاب می کنند، دخالت می کنید؟ اصلا چه معنی دارد که نمی ‏گذارید به کار و زندگی مان برسیم؟ هنوز نه صندوقی به بار است و نه رد صلاحیت شده ای ‏به دار، برخلاف فرمایشات آقا که چهار سال قبل، از یک سال قبل از انتخابات اصرار داشتند ‏همه وارد انتخابات شوند ولی امسال شش ماه مانده به انتخابات، می گویند زود است وارد ‏نشوید، بیخودی زرتی سرتان را می اندازید پائین و هول برتان می دارد؟ چه خبر است؟ ‏

حالا خوب است، وزیر کشورتان هفته قبل تازه شده وزیر و معلوم نیست این آقایی که رئیس ‏ستاد انتخاباتی رئیس جمهور بوده و حالا قرار است خودش انتخابات برگزار کند، چطوری می ‏خواهد دو تا کار را با هم انجام بدهد؟ از آن طرف هم الحمدالله رب العالمین از هفتاد تا نامزد ‏اصلاح طلب، 68 تای شان پرونده مطبوعاتی و قضایی و فضایی و جزایی دارند و هر کدام ‏هم که ندارند در همین سه ماه برایشان داده ایم درست کنند. حالا با همه این اوضاع و احوال ‏چه عجله ای است که هر روز هر روز دارید زرت و زرت داستان می سازید برای انتخابات ‏و نطق ما را کور کردید؟ چه ربطی دارد؟ دارد که می گویم، نداشت که نمی گفتم.‏

ببینید، ما جمعا بیست سی نفر طنزنویس هستیم که زندگی مان از این راه می گذرد، نه اینکه ‏عاشق این کار باشیم، منتهی گرفتار شدیم، مثلا من خودم از وقتی از دیوار افتادم پائین دیگر ‏نمی توانم بروم اموال مردم را بدزدم، مجبورم طنز بنویسم، یا مثلا همین ابراهیم رهای جز ‏جگرزده نامه نویس، از وقتی همان کفتری که از بالا آمده است، صاف نشانه رفته به طرف او ‏و به پیروی از ریاست محترم جمهور، دست به ابتکار و نوآوری زده و در نتیجه این دوست ‏طنزنویس ما آلوده و مجروح افتاده به کناری و دیگر نه می نویسد و نه حرفی می زند، یا آن ‏یکی میم فه که رسما اعلام کرد که من چه می دانم برای جلوگیری از آبروریزی یا برای ‏ممانعت از یک چیز دیگری دیگر طنز نمی نویسد، و حالا گاهی نگاهی این ور می کند، گاهی ‏نگاهی آن ور و یک چیزهایی می گوید که معلوم است حالش خیلی خوب نیست، سر جمع که ‏حساب کنید الآن ما بیست سی تا طنزنویس از دست این دویست سیصد تا سیاستمدار روزگار ‏نداریم. بدبختی هم این است که مملکت نظام قضایی درستی ندارد که برویم دادگاه آنها را ‏‏"سو" کنیم که کارمان را از دست مان گرفته اند و ضایع مان کرده اند.....‏

لابد می خواهید بپرسید مشکل مان چیست؟ یعنی واقعا نمی فهمید؟ خواهش می کنم..... اینجانب ‏ابراهیم نبوی به نمایندگی از طنزنویسان روزانه نویس، از مسوولان مملکت خواهش دارم که ‏با زندگی ما بازی نکنند و لطفا بصورت عاجل اقدامات زیر را بسرعت انجام دهند تا ما جلوی ‏زن و بچه و خواننده و طلبکاران مان شرمنده نباشیم:‏

اول: از ریاست محترم جمهور بخاطر سفر زنجان و استفاده از قضیه چاقوی زنجان قدردانی ‏نموده و از ایشان درخواست می شود که بروال سابق هفته ای یک بار سفر استانی و یا سفر ‏بین المللی و بخصوص سفر به نیویورک را ادامه داده و حتما در جریان سفرها سخنرانی کنند ‏که ما بتوانیم به کار طنزنویسی ادامه دهیم.‏

دوم: از ریاست محترم جمهور تقاضا می شود که سخنگوی دولت را که مدتهاست نطق اش ‏کور شده و احتمالا گم شده و معلوم نیست کجاست، پیدا کرده و ایشان را وادار کند که به ‏عنوان سخنگوی دولت حرف بزند و ما را از سوژه محروم ننماید. در صورت ایجاد مشکل ‏برای جناب الهام، پیشنهاد می کنیم آقای کردان را که یکی از منابع مهم طنز پارسی است به ‏عنوان سخنگوی دولت محکم نصب کنند.‏

سوم: از قوه محترم قضائیه خواسته می شود که با دادن گزارش ماهانه در مورد وضع این قوه ‏و بخصوص امنیت سرمایه و مشکلات قوه قضائیه، ضمن اینکه مردم را در جریان اطلاعاتی ‏که در اختیار رئیس قوه قرار داده شده، می گذارند، امکان طنزنویسی را نیز برای ما فراهم ‏می نمایند، خواهشمندیم که حتما نظرات خود را بصورت واضح بیان نمایند تا ما سوژه ‏طنزنویسی داشته باشیم.‏

چهارم: به ریاست جمهور و هیات دولت اخطار داده می شود که هیات دولت اگر به فکر حفظ ‏موقعیت خود و انتخابات آینده است و به همین دلیل از حرف زدن رئیس جمهور، سخنگو، ‏وزیر خارجه، سخنگوی وزارت خارجه و سایر طنزگویان مسوول کشور جلوگیری می شود، ‏فکری هم برای ما بکنید. شاید قرار شد هر سال سه بار انتخابات برگزار شود، یعنی شما سالی ‏نه ماه نمی خواهید حرف بزنید و ما را محروم کنید؟ آیا این ظلم به گروهی نویسنده فقیر و ‏خانواده فقیرتر آنان که فقط با حرف زدن شما نان می خورند نیست؟

پنجم: از مقام معظم رهبری به عنوان رهبر معنوی و مادی ملت ایران درخواست می کنیم که ‏اظهارات خود را در مورد دولت و مجلس پس بگیرند و اجازه بدهند که مجلس درباره دولت ‏حرف بزند. یا حداقل یک فراکسیون را در مجلس فعال کنند که آنها برای ما حرف بزنند. اگر ‏قرار باشد مجلس ساکت باشد و نمایندگان محترم از صبح تا شب دنبال خانه در تهران بگردند، ‏پس ما چطور باید نان بخوریم؟

ششم تا دهم: ما طنزنویسان نارضایتی خود را از تغییر ریاست جمهوری بوش، ایجاد وقفه در ‏روابط میان ایران ایران و ونزوئلا و همینطور ادامه نیافتن سفرهای اوو مورالس به ایران، ‏جلوگیری از فعالیت ادبی و فرهنگی و مطبوعاتی برادران عزیز کلهر مشاور رئیس جمهور، ‏زاهدی وزیر علوم، رامین وزیر هولوکاست، ثمره هاشمی وزیر مشاور در کلیه امور اعلام ‏داشته و خواستار بازگشت شرایط به چهار ماه قبل هستیم.‏

یازدهم: ما طنزنویسان نارضایتی خود را از سیاست سکوت در جبهه اصولگرایان و اصلاح ‏طلبان که باعث شده است که این افراد برخلاف انتظار ملت و واقعیات کشور فقط به گفتن ‏حرف های حساب شده بپردازند، اعلام می داریم و از آقایان هاشمی رفسنجانی، محمد هاشمی، ‏خاتمی و اخوی محترم، کروبی، باهنر، بادامچیان و غیره خواهشمندیم که هفته ای حداقل دو ‏بار سخنرانی نموده ما را از تنهایی بیرون بیاورند. ‏

در پایان ضمن آرزوی طول عمر با عزت برای عزیزان و سروران مسوول خواهش می کنیم ‏حرف بزنید، چیزی بگوئید تا ما بتوانیم زندگی طبیعی مان را پیش ببریم.‏

از طرف طنزنویسان کشور
ابراهیم نبوی ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 23:21  توسط سید ابراهیم نبوی  |