تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

یک جانباز خودکشی کرد

ابراهيم نبوي - سه شنبه 29 بهمن 1387 [2009.02.17]

 

ساعت ده و نیم صبح، وب سایت خبری انتخاب نوین نوشت: " یک جانباز که برای ملاقات با ‏یکی از نمایندگان مجلس آمده بود، موفق به دیدار با وی نشد و به دلیل ناراحتی و نومیدی با ‏بنزین خود را آتش زد و در بیمارستان به شهادت رسید. این واقعه در ساعت نه و ده دقیقه ‏امروز صبح روی داد"‏

ساعت دوازده و ده دقیقه، به گزارش خبرگزاری ویشنا، خبرگزاری استادان دانشگاه های ‏کشور: " س. ع. ش. جانباز شیمیایی که هفت سال است در آسایشگاه شهید فهمیده بسر می ‏برد، خود را آتش زد. وی که با استفاده از بنزین خود را آتش زده بود، یک ساعت پس از آنکه ‏جلوی در مجلس ش��رای اسلامی منتظر نماینده تهران مانده بود، پس از اعتراض به نگهبانان ‏که جلوی ورود وی را به مجلس گرفته بودند، کنترل خود را از دست داد و اقدام به خودسوزی ‏کرد. در این واقعه کاوه میاندار کارمند مجلس که از آن محل رد می شد، وی را دیده و اقدام به ‏نجات جانباز در حال سوختن کرد. این جانباز پس از انتقال به بیمارستان سوانح و سوختگی ‏درگذشت. روابط عمومی مجلس شهادت این برادر جانباز را تسلیت گفت."‏

ساعت دو و بیست دقیقه، خبرگزاری ایرناز گزارش داد: " سید علی ش. جانباز جنگ تحمیلی ‏و از فرماندهان عملیات فتح المبین که پس از اینکه خانواده اش را از دست داده است، ��ر ‏آسایشگاه شهید فهمیده بسر می برد، دیروز از ساعت هفت و نیم به مجلس شورای اسلامی ‏مراجعه کرده و پس از دو ساعت ماندن در هوای سرد، به دلیل اینکه موفق به ملاقات با ‏نماینده تهران نشد، با استفاده از بنزین خودسوزی کرد. در پی این واقعه معاون رئیس جمهور ‏با خانواده این جانباز دیدار کرد و حمایت خود را از جانبازان اعلام نمود و از آنان خواست ‏نگذارند در انتخابات نامحرمان از آنان سوء استفاده کنند. در این واقعه کاوه میاندار کارمند ‏مجلس موفق شد تا آتش را خاموش کرده و از انتقال آتش به ماشین ها و ساختمان ها جلوگیری ‏کند. این جانباز درگذشت. بنیاد جانبازان پس از ��ین واقعه بعد از هفت ماه تشکیل جلسه داد و ‏اعلام کرد که برای جلوگیری از وقایع مشابه این واقعه که حاصل مشکلات دوره های قبلی ‏ریاست جمهوری است، به نماینده ای از قبیله جانبازان رای خواهد داد."‏

ساعت چهار و هفت دقیقه بعد از ظهر، واحد مرکزی خبرساز اعلام کرد: " بنا به گفته روابط ‏عمومی مجلس شورای اسلامی به نقل از بروجردی نماینده تهران، وی مذاکرات خود را با ‏یکی از جانبازان که برای دریافت کمک از مجلس با وی ملاقات کرده بود، موفقیت آمیز ‏خواند. بروجردی گفت، من با وجود اینکه کار زیادی داشتم، ولی به مدت دو ساعت با وی ‏ملاقات کردم و این ملاقات بسیار جا��ب بود و ایشان به کلیه خواسته های خود رسید. ‏خبرنگاران واحدمرکزی خبرساز که در ساعت ده صبح به مجلس رسیده بودند، گزارش دادند ‏که این جانباز از ساعت هفت و نیم به مجلس آمد و توسط چای گرم و نان بربری مورد استقبال ‏شدید قرار گرفت. خبرنگار این واحد مرکزی گفت، جانباز مذکور که در تمام مدت می خندید، ‏پس از ملاقات در حالی که دستش به باک بنزین یک موتورسیکلت خورده بود به بنزین آلوده ‏شد و در اثر یک اشتباه آتش گرفت، اما بسرعت و با فداکاری کاوه میاندار، مسوول امور ‏نجات جانبازان مجلس شورای اسلامی نجات داده شد. به گزارش پزشکان حال کاوه میاندار ‏خوب گزارش شده است، ��کی از پزشکان اعلام کرد کاوه میاندار از ناحیه سرآستین، جیب ‏کت راست، پاچه شلوار و شال گردن دچار سوختگی شده که سریعا به لباسفروشی مراجعه ‏کرد. جانباز مورد نظر مرد. بنیاد جانبازان نیز صدور هر نوع اطلاعیه ای را تکذیب کرد.‏

ساعت دو بعد از ظهر، شبکه اول خبر صدای جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد " در پی ‏حمله مشکوک یک عنصر ناشناخته که خود را جانباز قلمداد کرده بود، توطئه رسانه ای ‏گسترده ای از طرف دشمنان دولت به راه افتاد و بخشی از رسانه ها اعلام کردند که یک ‏جانباز به دلیل عدم امکان ملاقات با نمایندگان مجلس خود را آتش زده است. این در حالی است ‏که علاء الدین بروجردی نماینده تهران اعلام کرد با شخص مذکور یک ساعت و بیست دقیقه ‏دیدار داشته و به کلیه خواسته های او رسیدگی کرده است. به گزارش مرکز درمانی شهید ‏فهمیده، شخصی که خود را جانباز معرفی کرده دچار آسیب دیدگی روحی و روانی بوده و ‏قرص های آرامبخش معرفی می کرد. وی در هنگام خروج از مجلس، به یک موتورسیکلت ‏که کنار دیوار بود حمله کرد که در اثر این حمله آتش گرفت. در جریان این حمله دکتر کاوه ‏میاندار استاد پاتولوژی و رئیس بخش بیماران روانی مجلس با استفاده از لباس های خود وی ‏را خاموش کرد، اما خودش آسیب دید. رئیس جمهور با اعزام نماینده ویژه ای از کاوه می��ندار ‏به عنوان قهرمان فداکار قدردانی کرد و از کلیه کارگردانان خواست فیلمی از زندگی این ‏کارمند فداکار بسازند. آن آقا هم مرد."‏

ساعت چهار و هشت دقیقه بعداز ظهر، خبرگزاری دجال نیوز اعلام کرد: " در پی توطئه یکی ‏از عوامل ضدانقلاب و دشمنان قسم خورده اسلام، یکی از کارکنان ایثارگر مجلس شورای ‏اسلامی مجروح شد و به بیمارستان منتقل گشت. به گفته دجال نیوز دکتر کاوه میاندار جانباز ‏جنگ تحمیلی و یکی از فرماندهان عملیات فتح المبین مورد حمله یکی از عناصر دشمن قرار ‏گرفت. به گفته شاهدان عینی مهاجم مذکور قصد داشت بروجردی یکی از نمایندگان مجلس را ‏مورد حمله قرار دهد، اما علیرغم دیدار با وی این کار را نکرد. مسوولان حراست مجلس گفته ‏اند که شخص مهاجم از طریق عملیات انتحاری قصد داشت بنزین یک موتورسیکلت را خارج ‏کرده خودش را آتش بزند و مجلس را به آتش بکشد، اما با جانبازی های دکتر کاوه میاندار این ‏توطئه نرم دشمن عقیم ماند. مرکز درمانی شهید فهمیده اعلام کرد که شخص مذکور، به مدت ‏بیست سال است داروی های آرامبخش می خورد و تحت درمان قرار دارد، این مرکز گفت ‏وی احتمالا ممکن است پس از بیست سال مصرف دارو دچار ناراحتی های روانی و عصبی ‏شده باشد. مسوول بنیاد جانبازان کرج گفت، ایشان که سید علی شمس نبود، ولی اگر او بود ‏حالش خیلی بد بود و دائما قاطی می کرد." خبرنگار دجال نیوز اعلام کرد که کاوه میاندار ‏متولد هفتم بهمن 1349 یکی از شخصیت های موثر و برجسته مجلس بوده و از ارکان ‏پژوهش های علمی محسوب می گردد. کاوه میاندار دیروز در حالی که می توانست شاهد ‏سوختن و آتش گرفتن مهاجم دیوانه باشد، لباس هایش را درآورد و آتش را خاموش کرد و وی ‏را نجات داد. وی که ساعاتی قبل ملقب به قهرمان ملی شده است، با فداکاری جلوی آتش گرفتن ‏مجلس را گرفت و با توجه به فاصله اندک 18 کیلومتری میان مجلس و مرکز انرژی اتمی در ‏انتهای امیرآباد احتمال داشت در صورت آتش سوزی مجلس، مرکز انرژی اتمی نی�� آتش ‏بگیرد و صدها هزار نفر کشته شوند. سازمان نخبگان کشور از کاوه میاندار قدردانی کرد. ‏ضمنا شخص مهاجم نیز پس از مرگ در یک جایی دفن شد.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 6:26  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

کیهان می ترکونه!‏

ابراهيم نبوي  - یکشنبه 27 بهمن 1387 [2009.02.15]

 

سووالات این هفته آزمون روزآنلاین بشرح زیر مطرح و از کلیه شرکت کنندگان درخواست ‏می شود پس از یافتن گزینه مناسب، فورا به آن رای ندهند، بلکه یک کمی تحقیق کنند، مقداری ‏بررسی کنند، حداقل چهار تا خبر و مطلب در موردش بخوانند، با چهار نفر مشورت کنند و ‏بعدا سه ماه وقت دارند که رای بدهند، فعلا حدود 115 روز یا کمی بیشتر به تصمیم گیری ‏مانده است، الکی به سووالات پاسخ ندهید.‏

سووال اول: با توجه به این که چند روز قبل خاتمی در تظاهرات مورد حمله قرار گرفت ود ‏حسین شریعتمداری در روزنامه کیهان نوشت: " سرنوشت بی نظیر بوتو در انتظار محمد ‏خاتمی است." لطفا بگوئید شریعتمداری سرنوشت خاتمی را چگونه فهمید؟‏
گزینه اول: به دلیل داشتن اطلاعات زیاد
گزینه دوم: به دلیل سوابق کاری
گزینه سوم: به دلیل مهارت های شخصی
گزینه چهارم: چون می خواست بترکونه

سووال دوم: براساس گزارش بی بی سی از خانه مخروبه احمدی نژاد در ارادان، قرار است ‏این خانه به عنوان خانه یادگاری احمدی نژاد نگهداری شود. لطفا بگوئید علت مناسب بودن ‏این خانه مخروبه برای یادمان احمدی نژاد چیست؟
گزینه اول: چون مخروبه است. ‏
گزینه دوم: چون مخروبه و روستایی است.‏
گزینه سوم: چون مخروبه است و به دردبخور نیست.‏
گزینه چهارم: چون دقیقا شبیه وضع فعلی کشور است.‏

سووال سوم: می دانیم که عبدالله مومنی گفته است " نگاه دولت به دانشگاه انتقام جویانه است" ‏لطفا بگوئید چرا دولت می خواهد از دانشگاه انتقام بگیرد؟
گزینه اول: چون دانشجوها باشعور هستند.‏
گزینه دوم: چون دانشجوها کتاب می خوانند.‏
گزینه سوم: چون دانشجوها حرف می زنند.‏
گزینه چهارم: چون بعضی دانشجوها با بعضی چیزها مخالفند ‏

سووال چهارم: آقای خاتمی توضیح داد " حالا که آمده ایم، باید قصدمان پیروز شدن باشد" به ‏نظر شما آیا مردم اینقدر احمق هستند که لازم باشد نامزدی توضیح بدهد که قصدش شکست ‏خوردن نیست و پیروز شدن است؟
گزینه اول: همه احمق نیستند، ولی چند نفر احمق ممکن است وجود داشته باشد.‏
گزینه دوم: ممکن است کسی احمق باشد، ولی نه این قدر.‏
گزینه سوم: حتی اگر احمق باشند هم این توضیح لازم نیست.‏
گزینه چهارم: من نمی فهمم آقای خاتمی چرا این حرف ها را می زند.‏
گزینه پنجم: یک بار دیگر اینجوری حرف بزنی می رویم به کروبی رای می دهیم.‏


سووال پنجم: قوه قضائیه اعلام کرد " هفت بهائی به جاسوسی برای اسرائیل متهم شدند" در ‏این جمله چه کلمه یا کلماتی اضافی است؟
گزینه اول: کلمه " هفت" اضافی است، چون ��رچند تا بهائی بودند، در هر حال متهم می شدند.‏
گزینه دوم: کلمه " جاسوسی" اضافی است، چون متهم کردن بهائیان احتیاج به دلیل ندارد.‏
گزینه سوم: کلمه " برای اسرائیل" اضافی است، چون در هر حال این مادران حجت الاسلام ‏فاکر متهم می کنند، چه برای اسرائیل باشد، یا برای جای دیگر.‏
گزینه چهارم: اصولا " بهائی متهم می شود" یک جمله کامل و واضح است و نیاز به کلمات ‏بیشتر ندارد.‏

سووال ششم: در جمله " داوود سلیمانی گفت لزوم بی طرفی شورای نگهبان وجود دارد" ‏ترکیب " لزوم بی طرفی شورای نگهبان" چه نوع ترکیبی است؟
گزینه اول: ترکیب نامربوط
گزینه دوم: ترکیب ناممکن
گزینه سوم: مرده شور ترکیبش را ببرد
گزینه چهارم: شما داوود سلیمانی را ببخشید، دیگر از این حرف ها نمی زند.‏
‏ ‏
سووال هفتم: در جریان انتخابات در ونزوئلا ناظر انتخاباتی به دلیل توهین به چاوز اخراج ‏شد، چرا؟
گزینه اول: بخاطر اینکه داداشش است‏
گزینه دوم: بخاطر اینکه چند بار همدیگر را دیدند‏
گزینه سوم: بخاطر اینکه دیوانه ها همه جا هستند‏
گزینه چهارم: بخاطر اینکه احمدی نژاد یک مشکل جهانی است‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:23  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

میلیاردراللهی

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 24 بهمن 1387 [2009.02.12]

po_nabavi_01.jpg

سردار محصولی، وزیر محترم کشور و مقاطعه کار سابق و که در جریان طلا و زمین و ‏ماشین و آپارتمان می باشد و قیمت ها کاملا کف دستش است، و اصولا قیمت انواع نان را به ‏روز که نه، حتی به ساعت بلد است، در یک گفتگوی مشتی مامان درباره انتخابات و دولت ‏نهم شرکت کرد و گفت: " جنس دولت نهم از طلاست." وی توضیح داد: " طلای هجده عیار" ‏در همین راستا با وزیر کشور مصاحبه سرگشاده ای انجام دادیم.‏

سووال: در سالگرد انقلاب چه پیامی برای ملت دارید؟
سردار میلیاردراللهی: من باید به ملت ایران بگویم که انقلاب اسلامی ایران هر روز بزرگتر و ‏عظیم تر می شود و روی قیمتش می رود، انقلاب ایران یک اپارتمان نیست، یک زمین بزرگ ‏است که اگر دشمنان آن را بکوبند، ما در آن چهار طبقه می سازیم، اگر بخواهند هر چهارطبقه ‏را نابود کنند، در همان زمین یک برج بیست طبقه می سازیم و هرچه از انقلاب بگذرد قیمت ‏آن بالاتر می رود؟

سووال: نظرتان درباره دولت نهم چیست؟
سردار میلیاردراللهی: دولت نهم دولتی است ارزشی، واقعا این دولت بسیار ارزش دارد، شاید ‏ارزش این دولت را فقط کسانی که نرخ دست شان است خوب بفهمند. دولت خاتمی مثل یک ‏مشت پول خورد بود که دائم سروصدا می کرد، اما دولت نهم مثل یک دسته اسکناس است که ‏ممکن است در آن سروصدای روزنامه ها و دانشجویان نباشد، ولی همین اسکناس هزاران ‏برابر پول خورد ارزش دارد.‏

سووال: برای رسیدن به اهداف انقلاب اسلامی ایران باید چه کنیم؟
سردار میلیاردراللهی: من از زمانی که دلار هفت تومان بود در جریان انقلاب اسلامی بودم، ‏این را منافقان اصلاحاتگر بدانند که ما از آنهایی نیستیم که وقتی نرخ ارز صدتومان شد ‏انقلابی شدیم، ما خودمان اصل جنسیم، در همین راستا، انقلاب اسلامی به گفته حضرت امام ‏که هیچ وقت ارزش حرف های ایشان پائین نیامد، استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی به ‏عنوان اهداف آن بود که استقلال به معنی اهمیت صادرات نسبت به واردات است که ما سالها ‏برای صادرات تلاش کردیم. جمهوری اسلامی هم یک هدف مهم انقلاب اسلامی می باشد که ‏واقعا در جمهوری اسلامی هر سه بخش، هم خصوصی، هم تعاونی و هم بخش دولتی زحمت ‏کشیدند که نیاز به گفتن ندارد، و در همین راستا واقعا ما در هرسه بخش فعالیت کردیم، همین ‏زمین ها را گاهی از تعاونی می گرفتیم و بصورت بخش خصوصی کار می کردیم و از مجوز ‏دولتی هم استفاده می کردیم. در مورد آزادی هم خیلی چیز مهمی است، ولی الآن روند بازار ‏نیست و برای اینکه جنس دولت جور باشد در مورد آن حرف هایی زده می شود.‏

سووال: با توجه به آغاز مذاکره با آمریکا، نظر شما در این مورد چیست؟
سردار میلیاردراللهی: البته الآن مضنه بازار برای مذاکره خوب است، اگر مذاکره انجام بشود، ‏ارزشهای زیادی حفظ می شود، از جمله ارزش جنس، معمار، نقشه و تاسیسات که همیشه ‏اهمیت خاصی برای برادران ارزشی دارد. البته بعضی موارد هم هست که هماهنگی باید ‏بشود، از جمله قبل از اعلام قرارداد باید دولت اعلام کند که برادران ارزشی طلا و ارز و ‏ماشین هر چی دارند بفروشند که از کون اش نیفتد، و همچنین یکی از مسائلی که از نظر ‏حیثیت مملکت خیلی اهمیت دارد، این است که اگر روابط ایران و آمریکا درست بشود، تمام ‏اجناسی که در جریان معامله مورد توجه قرار می گیرند، از جمله دستگیره، شیرحمام، پنجره، ‏دستشویی آلات، کاسه توالت، کاسه چینی و سایر مسائل حیثیتی ملت، از جنس آمریکایی اصل ‏می آید که واقعا عروس است و اصلا جنس فرانسوی جلوی آن تومنی هفتصنار توفیر می کند. ‏

منوچهر احترامی هم رفت

آدم باورش نمی شود کسی که این همه وجود دارد، برود. کسی که این همه تولید کرده، این ‏همه خلاقیت داشته، این همه کار و فکر کرده و توانسته در قبیله خودش یکی از بزرگان باشد، ‏یک باره تبدیل بشود به خبر و تبدیل بشود به آخرین خبر و بخوانی که نوشته اند: " منوچهر ‏احترامی رفت." و البته باور کردنش کاری دشوار است. چطور می شود رفته باشد، در حالی ‏که در طنز امروز ایران این همه اثرش هست؟ و اصولا حرف نامربوطی است به کسی که ‏نشانه حیاتش اثرش است، بگویی که رفت، کجا رفت؟ او که هنوز نشانه حیات دارد و نوشته ‏ها و سروده هایش را می خوانیم.‏

احترامی، از نسل توفیقی هاست که در آنجا که بود همیشه کار خلاق می کرد. هم شعر خوب ‏می گفت و هم نثر خوب می نوشت. در شوخی با نثر تاریخی کارش بی بدیل و گاه بسیار ‏درخشان بود و شاید همان نثر تاریخی است که نشان می دهد که او حسابی ادبیات فارسی ‏خوانده است. ‏

جز طنزهای فراوان او در تمام این سالها، از نظر من شاید بهترین و ماندگارترین کارش که ‏بی تردید در ذهن و روح همه بچه های هفت تا چهل ساله ما مانده است، خلق شخصیتی بود به ‏اسم " حسنی" در کتابهای " حسنی نگو یه دسته گل"، " خروس نگو یه ساعت"، " دزده و ‏مرغ فلفلی" و " خرس و کوزه عسل" که بسیاری از بچه هایی که هفت سالگی شان را پس از ‏سال 1360 گذراندند، خوب بودن و آدم بودن و کمک کردن به همدیگر را از او یادگرفتند. ‏شاید شاهکار بزرگ احترامی این بود که هر ایرانی در کشوری که مردمش کتاب نمی خوانند، ‏شعرهای احترامی را حفظ است و می خواند. احترامی که با نام " پورنگ" مجموعه حسنی را ‏منتشر می کرد، آهنگ به یاد ماندنی همه نسل های امروز ایران است. ‏

منوچهر احترامی پس از انقلاب مدتی با آهنگر کار کرد و وقتی گل آقا آمد، عضو ثابت و یکی ‏از اذناب و عوامل آبدارخانه مبارکه گل آقا بود. احترامی با وجود اینکه پیر شده بود و طبیعتا ‏باید مثل بسیاری از پیرمردهای هنرمند و نویسنده ایرانی به جای به روز شدن زبان، سعی می ‏کرد جلوی تغییر زبان و گذشت زمان را بگیرد، اما چنین نبود و چنین نکرد. او همیشه نو و ‏تازه ماند و آخرین کارهایش نشان می دهد که با تمام قدرت در پی گفتن به زبان امروز بود. ‏

دیروز خواندم که احترامی رفته است. رفتنش را به خانواده طنز پارسی تسلیت می گویم، ‏محمود فرجامی بسیار زیبا نوشته است درباره او و بخوانیدش که مرگ چنین خواجه نه کاری ‏است خرد....‏

http://www.debsh.com/archives/2009/02/11/003231.html‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:31  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

مملی! پیرمرد چشم ما بود، کور شدیم

ابراهيم نبوي  - دوشنبه 21 بهمن 1387 [2009.02.09]


تاریخ سی ساله ایران
صبح از خواب بیدار شدم، چشمی به بهار روشن آینده و چشمی به سیاهی زمستان گذشته ‏داشتم. تا به مدرسه علوی برسم، صدها گل در دست های ملت دیدم و زنی که شاخه میخکی را ‏به سرباز جوانی هبه می کرد. میرزا حسین، پسر میرزا عبدالرحمان، نوه میرزا بزرگ، نواده ‏میرزا حسن ایپکچی که عمویش زمانی قاطرچی محمدعلی شاه بود و خودش سر سفره مادرم ‏با آبگوشت مهربانی او بزرگ شده بود و حالا دیگر یکی از آدمهای اصلی انقلاب بود، به ‏پیشواز آمد و راه پله را نشان داد، دستبوسی رفتیم و آقا از سر لطف نگاهی کرد و کلمه ای که ‏‏" مملی" بابا چطور است؟ ‏

سلام پدر را رساندم و به همان دست بوسی و چند کلمه مهمانی آقا را تمام کردیم، که مهمان ‏تازه از پاریس رسیده کلی در تهران منتظرانش هستند. به داریوش خان که همراه بود، گفتم که ‏سری باید بروم سراغ دفتر نخست وزیری تا حساب مان را با نخست وزیر هم روشن کنیم که ‏اگر تکلیف نمی داند که برایش بگویم و اگر می داند که چرا روبروی این ملت ایستاده است. از ‏در که وارد شدم منشی گفت که بختیار در جلسه است. ماندن جایز نبود که اگر می ماندم هزار ‏شبهه می افتاد که لابد رفته ایم جزو خدم و حشم خان بختیاری که احساس می کرد خان بزرگ ‏است و هر چه می گفتند ��ین ملت یک آه که بکشد آتش ات می زند، هیچ به گوش اش نمی رفت ‏و آخر هم به همین دلیل رفت، یادداشتی نوشتم و برای ثبت در تاریخ نسخه ای برداشتم از آن ‏که : شاپور! تمامش کن، این کوه جایگاه پرواز تو نیست." و یک اشارت بس بود که بداند. ‏

بیرون که آمدم قدم زنان رفتم به طرف خانه پدر طالقانی، ماشینی ایستاد و در آن مردی با ‏عینک، تیمسار خسروداد بود، پیغامی داشت از طرف ارتش که بدهم به آقا و غرض این بود ‏که تمامش کنند و ارتش بیاید به طرف ملت. خبر را که به داریوش دادم، گفت خودت به آقا ‏بگو که خودت شروع کردی خودت هم تمامش کنی. خبر به آقا داده شد و همین. برگشتم و رفتم ‏��ری به اطلاعات و مقاله ای دادم در دفاع از رشادت و پهلوانی مرجعیت که بقول جلال ‏پرچمش همواره افراشته است و امضای علما زیر هیچ قرارداد ننگین و اسارت باری نرفته ‏است.‏

محمد علی علامیر، روزنامه اطلاعات، شانزدهم بهمن 1357‏
‏ ‏
دو سال بعد، سخنرانی در جمع هواداران تشکیلات، تهران

دقیقا دو سال قبل بود. آن روز صبح با صدای گلوله از خواب بیدار شدم، بهار آزادی بود و ‏رفقای ما و شما در خیابانها آتشی علیه رژیم به راه انداخته بودند. به مدرسه علوی رفتم، صدها ‏گل در دست های ملت دیدم و دختری نشسته بر ترک موتوری با مسلسلی در دست. میرزا ‏ح��ین، پسر رفیق عبدالرحمان، پسرعموی سلیمان میرزا، که عمویش زمانی اولین نامه را به ‏لنین نوشته بود و حالا دیگر یکی از آدمهای اصلی انقلاب بود، به پیشواز آمد و راه پله را ‏نشان داد، قرار بود پیامی به آقا برسانم، وسط راه پدر طالقانی را دیدم که هنوز از دست ‏مرتجعین و چکمه پوشان دق نکرده بود، گفت " مملی کجا می روی؟" گفتم می روم پیامی به ‏آقا برسانم و اتمام حجت کنم، سری تکان داد و گفت، فایده ندارد، خودت را خسته نکن. ‏

این آخرین حرف پدر طالقانی برای من و شما بود. بعد از آن بیرون آمدم. داریوش خان که ‏هنوز خانه نشین نشده بود، را دیدم که داشت می رفت جلسه جب��ه ملی. بیرون که آمدم قدم ‏زنان رفتم، ماشینی ایستاد و در آن مردی با عینک، تیمسار خسروداد بود، پیغامی داشت از ‏طرف ارتش که بدهم به آقا و غرض این بود که تمامش کنند و ارتش بیاید به طرف ملت. به ‏تیمسار گفتم، این ها هم شما را رها کنند، رفقای ما ول تان نمی کنند، گفتم سی سال خوردید و ‏بردید و کشور را زیر سم ستوران و چکمه پوشان له کردید و حالا ملتی که بچه پانزده ساله ‏اش به اندازه پیرمردها می فهمد، رهایتان نمی کند. ‏

سری پائین انداخت و رفت و بعدا فهمیدم اعلام بی طرفی کردند، اگرچه من همان روز ‏طرفدار انحلال ارتشی بودم که تا بن دندان به امپریالیزم و صنایع نظامی آمریکا وابسته بود. ‏من برگشتم و رفتم سری به اطلاعات و مقاله ای دادم در نقد دیکتاتوری آقایانی که بی محابا ‏داشتند می آمدند تا همه چیز را یکسره به اسم خودشان بکنند و هیچ کس را تاب مقاومت در ‏برابر آنان نبود و معلوم نبود سروصدای پلو و چلو شان چرا سالهاست از حیاط سفارت انگلیس ‏می آید.‏

رفیق محمد علی علامیر، به نقل از روزنامه راه بوق، 20 بهمن 1359‏

ده سال بعد، روزنامه تهرانشهر، پاریس

ده سال قبل بود و هنوز صبح که از خواب بیدار می شدم، صدای غلغل سماور مادر بزرگ را ‏می شنیدم. چهاردهم بهمن بود. صبح با تلفن سید از خواب بیدار شدم، تازه از پاریس رسیده ‏بود و در تهران غریب بود، گفت که ماشینی دنبالت فرستادم، بیا به مدرسه علوی. ماشین رسید ‏و راننده اش مشتی حسن نامی که بعدا ها یک پسر و 136 نوه اش در جنگ شهید شدند و ‏همراه ماشین سه موتورسوار که ما را از دور اسکورت می کردند. تا به مدرسه علوی برسم، ‏از دهها سنگر گذشتیم و گلوله ها بود که بطرف مان می آمد. ‏

تا رسیدیم به در جلویی مدرسه علوی، مشتی حسن گفت که بروم بالا، اما من استنکاف کردم. ‏آنقدر بود که لازم نمی دیدم که خودم و قلمی را که سالها شرافتش را حفظ کرده بودم قربانی ‏کنم. تا میرزا حسین آمد، پسر میرزا عبدالرحمان، نوه عبدالحسین�� نواده محمود خان کرمانی ‏که زمانی کاتب و میرزای محمدعلی شاه بود و خودش سر سفره مادرم بزرگ شده بود و حالا ‏دیگر یکی از رهبران اعتصاب مطبوعات بود و در مدرسه علوی بروبیایی داشت. هر چه ‏کرد بالا بروم نرفتم، گفتم که سید را صدا کند، سید انگار که مویش را آتش زده باشی، پیداش ‏شد. نگاهی کردیم و در بغل گرفتمش و های های گریه. ‏

پانزده سالی پاریس بود و از زمانی که داشت می رفت دیگر ندیده بودمش، احوالپرسی که تمام ‏شد خواست که برویم پیش آقا، گفتم که نه، گفت برویم، گفتم نه، قول داده بود به آقا که مرا می ‏برد تا شاید با پیرمرد مصاحبه کنم، اما نمی شد، چه کنم که ن��ی شد. نگاهش کردم، گفت " ‏مملی! می فهمم، آتشم نزن!" دستی داد و رفت. بیرون که آمدم رفتم سراغ دفتر نخست وزیر ‏که روزهای آخرش بود و هیچ کس را نداشت. رئیس دفترش که مرا دید اصرار کرد که جلسه ‏را تمام کند، اما گفتم که نمی توانم بمانم، به منشی گفتم که به بختیار بگوید که هنوز او را ‏همچون تکسواران ایل می بینم و غیرتش را آفرین می گویم که اگر کسی هم هست، اوست که ‏غیرت کرد و ماند. ‏

نامه ای نوشتم که حضرتش بداند که چه ارادتی به او دارم و بهتر است حالا هم که در همین ‏پاریس است، همه چیز سربسته بماند تا روزی دیگر. از دفتر که بیرون آمدم رفتم به طرف ‏خانه پدر طالقا��ی، ماشینی ایستاد و در آن تیمسار را دیدم، عینکی به چشم گذاشته بود و پیغامی ‏داشت از طرف ارتش که بدهم به آقا و غرض این بود که تمامش کنند و ارتش بیاید به طرف ‏علما. گفتم که نکنند این کار را و خبرش دادم که روزی چون حسنک بر دارشان می کنند به ‏جرم وطن دوستی و مصلحت کشور، اما چنان شوری در دلش بود که گفت، نه، مملی، تمامش ‏کن. و تمامش کردم. ‏

از آنجا با چشمانی اشکبار و دلی شکسته بازگشتم به روزنامه اطلاعات که هنوز دکان سید ‏محمود مجری رادیوی عراق نشده بود و هر اتاقش را که باز می کردی پیشکسوتی از اهل قلم ‏بود. مقاله ای نوشتم در نقد و طعن آقایان علما که با را��نمایی سفارت انگلیس پرچم سرخ و ‏سیاه دست شان گرفته بودند و داشتند می آمدند تا سرنوشتی دیگر برای مانم رقم بزنند.‏

م.ع. علامیر، به نقل از روزنامه تهرانشهر، 16 بهمن 1367‏

بیست و پنج سال بعد، گفتگو با رادیو فردا

آن روز صبح با شهید عزیز داریوش فروهر نازنین که توسط سعید امامی ذلیل مرده قطعه ‏قطعه شد، رفتیم به مدرسه علوی. داریوش نازنین و بلندقامت و جیگر راننده ای داشت رشید و ‏جیپی بسیار بزرگ سوار می شد که هر سیاستمداری در ایران حداقل یک بار سوار آن شده ‏است، سوراخ لوله اگزوزش را همه بچه های حسن آباد و شمیران آن روزها به یاد دارند. ���داریوش نظرش این بود که برویم با بنی صدر اتمام حجتی بکنیم و شاید بتوانیم راه توافقی پیدا ‏کنیم تا آن سید که " هیچ" مهم ترین احساسش نسبت به سرزمین مادری بود و بختیار به توافقی ‏برسند. من راهی نمی دیدم، ولی گفتم آخرین تلاش را هم بکنیم. در شهر بوی آمدن استبداد ‏انگار می آمد، درختان خشک شده بودند و هیچ کس در خیابان نبود. ‏

تا به مدرسه علوی برسم، فقط صدای گلوله شنیدم. در مدرسه علوی میرزا حسین در را باز ‏کرد، پسر عموی عباس کیارستمی و نوه ناصرالدین شاه از تاج الملوک، که پسرخاله اش ‏کامران پسری داشت که بعدا نامش را عوض کرد و رفت توی تیم فوتبال هلند و با اسم یوهان ‏کرایف توپ می زد. میرزا حسن عمویش مباشر محمدعلی شاه بود و خودش سر سفره مادرم ‏با قورمه سبزی های سبز او بزرگ شده بود و حالا دیگر یکی از آدمهای اصلی انقلاب بود. به ‏پیشواز آمد و راه پله را نشان داد، داریوش پیش افتاد و رفتیم با آقا به مذاکره. نامه ای از آن ‏بزرگمرد برده بودیم که این دعواها تمام شود و کار به خونریزی نکشد. من که امید نداشتم ولی ‏چه کنم، داریوش می خواست و مرا تاب مقاومت در مقابل او نبود. ‏

نامه را که دادیم آقا. نگاهی کرد به من و موضوع عوض کرد که " مملی، پدر چطور است؟" ‏و ارادتی به پدر داشت، ولی پدر کمتر نامش را می آورد و نمی ��انستم این قدر نزدیکند. هیچ ‏نگفتم. فهمید و نامه را خواند و سکوت کرد و انگشت دست راستش را کمی تکان داد. می ‏دانستم وقتی انگشت دست راست را تکان می دهد یعنی مخالف است. کار که تمام شد، داریوش ‏فروهر با همان قد بلند و آن نگاه نجیب با من نیامد. رفتم نخست وزیری، آن روزها رفتن به ‏نخست وزیری کار ساده ای نبود، دلیری می خواست که من نداشتم، ولی رفتم، خیابانهای هر ‏کدام طولانی و آسمان بسیار تیره و تار بود. ‏

دربان که مرا دید انگار بغض در گلویش ترکید، فقط گفت " مملی" و راه را نشانم داد. راهی ‏به سوی دلیری و جوانمردی، منشی که از بچه های تهران بود و بیش از این ��می خواهم ‏چیزی از او بگویم، آمد که آقا منتظر است و من مانده ام که چه بگویم. بختیار در که باز شد از ‏پشت همان عینک نگاهی کرد و لبخندی زد، آمد جلو و مثل کوههای زاگرس جلوی چشمم ‏قرار گرفت، از قامت بلندش بالارفتن نمی توانستم، تا گوشی برای گفتن بیابم ساعتی طول ‏کشید، اما همه چیز را گرفت. گفت " امید هم نداشتم که آقا توافق کند، این مرد اصلا ‏دموکراسی حالی اش نیست، می فهمی!"‏

‏ و عجب که وقتی فهمیدم چه می گوید که سروان ژان پیر مورو، پسر خاله ژان پیر رفرن، و ‏عمو زاده ژرژ پمپیدو که زن مراکشی گرفته بود، زنگ زد و پشتم شکست وقتی گفت آدمهای ‏سعید امامی، مر�� دلیر ما را قطعه قطعه کردند. پیغام آقا را به شاپور بختیار دادم و رفتم از ‏پیش او که رفتن از پیش او مثل سقوط از قله ای بلند بود بی طناب و آن روزها چه کشیدیم از ‏این همه بالا و پائین شدن. بیرون که آمدم قدم زنان رفتم به طرف خانه پدر طالقانی، همانجا ‏بود، درست روبروی دفتر که ماشینی ایستاد و در آن مردی با عینک خیره نگاه می کرد. ‏
تیمسار قره باغی بود، پیغامی داشت از طرف ارتش که بدهم به آقا و غرض این بود که توافق ‏کنند و ارتش مجبور به کشتار نشود. به قره باغی گفتم نمی شود که یک جوری جمع و جور ‏کنی که مشکل حل بشود و مثلا قدرت را بگیرید در دست؟ قره باغی گفت: حداقل پانزده هزار ‏نفر کشته می شوند، گفتم زیاد است، نمی شود روی 1500 تا توافق کنیم، خیرش را ببینی، ‏گفت: به جان مادرم کودتا کمتر از بیست هزار تا کسی نمی کند، من هم بخاطر تو گفتم، می ‏خواهی تا فردا فکر کن. گفتم، نه، اگر می توانی با هزار و پانصد تا جمعش کنی، بکن، وگرنه ‏من بروم خبر اعلام بیطرفی را بدهم. ‏

مرد تبریزی غیور با آن عینک عظیم و روح پهناور و چشم هایی که مثل فواره در حدقه می ‏چرخید، گفت، نه. و رفت. خبر را که به داریوش دادم، گفت خودت به آقا بگو که خودت همه ‏چیز را شروع کردی خودت هم تمامش کنی. خبر را دادم و کاش می دانستم به تاوان همان ‏خبر یک روز تلف��ی زنگ می زند و کسی خبر شهادت داریوش را به من خواهد داد. آن روز ‏خطر کشته شدن داریوش توسط سیاهپوشانی که پرچم سیاه داشتند و از لندن برایشان دستور ‏می رسید، در مقاله ای با عنوان سیاهپوشان پرچم به دست ملت ستیز نوشتم و وقتی آن را به ‏دست سردبیر اطلاعات دادم، مقاله را خواند و نگاهی به من کرد و گفت، نمی توانم چاپش کنم، ‏در قلبم بایگانی اش می کنم. ‏
‏ ‏
محمد علی علامیر، روزنامه اطلاعات، شانزدهم بهمن 1380‏

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:48  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

میکروفون ‏

ابراهيم نبوي  - پنجشنبه 17 بهمن 1387 [2009.02.05]

 

گاهی اوقات آدم می رود یک چفیه می خرد، با یک پیراهن زیتونی، با یک سربند که روی آن ‏نوشته .... فلانی، ما داریم می آئیم...، با یک کلاه نظامی، با یک پلاک که روی آن مشخصاتی ‏را حک کرده اند و با همه این چیزها آماده شهادت می شود و عکس اش را هم به عنوان شهید ‏می گیرند که سعادت دست نمی دهد و همین باعث می شود که بسلامتی به خانه برگردد، ‏منتهی چون قرار بود شهید بشود عکس ها پخش شده و حالا دیگر شهادتش تثبیت شده، بالاخره ‏باید یک جوری تکذیب اش کرد. در حقیقت گاهی اوقات این جوری می شود.‏

فرارو نوشت " باهنر دستور داد میکروفن رسایی را قطع کنند." ‏
توضیح اول: میکروفون قطع نشد. ‏
وب سایت فردا اعلام کرد: " میکروفون حمید رسائی در مجلس قطع شد." ‏
توضیح دوم: اصلا میکروفونی در آن روز قطع نشد.‏
وب سایت انتخاب گفت: " باهنر دستور قطع میکروفون را صادر کرد."‏
توضیح سوم: باهنر دستور قطع میکروفون صادر نکرد. ‏
وب سایت رجانیوز گفت: " نطق رسائی حق بود، ولی میکروفون قطع شد."‏
توضیح چهارم: بطور کلی در آن روز چه با حقانیت و چه بدون آن چیزی قطع نشد.‏
مسوول تاسیسات مجلس گفت: " دست باهنر تصادفی خورد و میکروفون رسائی قطع شد."‏
توضیح پنجم: به حضرت عباس چیزی آن روز قطع نشد.‏

��دامه داستان: ظاهرا قرار بود حجت الاسلام رسائی آن روز نطق کند و قرار بود در پایان ‏نطق او باهنر میکروفون را قطع کند تا معلوم شود که کسانی می خواهند صدای رسائی را ‏کسانی نشنوند، اما ایشان سخنرانی کرد. باهنر هم اینقدر از سخنرانی او خوشش آمد که یادش ‏رفت میکروفون را قطع کند. در نتیجه، سخنرانی ایشان تمام شد و امروز پس از سه روز خبر ‏اعلام شد که باهنر میکروفون رسائی را قطع کرده است. ‏

حالات مفروض:‏

اول، بنا بود میکروفون قطع شود که معلوم شود که یک آقایی معترض بوده و صدای حق در ‏گلو خفه شده است، در حالی که باهنر یادش رفت صدای حق را در گ��و خفه کند.‏

دوم، ظاهرا رسائی وقتی دید نطق اش دارد تمام می شود و باهنر میکروفون را قطع نکرده، ‏شروع کرد به زدن حرف های تند و برخوردهای غیرمنطقی که باهنر به فکر بیفتد و ‏میکروفون را قطع کند، ولی باهنر وقتی برخوردهای تند او را شنید تازه خوشش آمد و ‏فراموش کرد جلوی تندروی او را بگیرد.‏

سوم، احتمالا رسائی باید یک جایی وسط سخنرانی سرفه می کرد، یا مثلا خودش را زمین می ‏انداخت، یا غش می کرد، یا با لگد به تریبون می زد که باهنر یادش بیفتد که باید میکروفون را ‏قطع کند، ولی رسائی هم اینقدر هیجان زده شده بود که یادش رفت قرارشان چی بود.‏

چهارم، یک احتمال مهم این است که باهنر نمی دانسته که نطق رسائی چه زمانی تمام می ‏شود. یکی از اعضای هیات رئیسه مجلس گفته است باهنر صفحه دوم کپی متن سخنرانی ‏رسائی را گم کرده بود و وقتی رسائی رسیده بود به آنجایی که باید باهنر صدایش را قطع می ‏کرد، ایشان( منظور رسائی است) هی شروع کرد یواش نطق کردن، باهنر هم گفت، آقای ‏رسائی بفرمائید زودتر نطق تان را تمام کنید، رسائی هم گفت که یعنی منظورتان این است که ‏می خواهید میکروفون را قطع کنید، باهنر هم که یادش رفته بود، گفت که نه حاج آقا! ما قطع ‏نمی کنیم. در نتیجه رسائی نطق اش را تمام کرد و پائین آمد.‏

نعلین زرد علیه عبای شکلاتی

با توجه به نصفه ماندن دکترین " نعلین زرد علیه عبای شکلاتی" که بنا بود در آن برادران ‏اصولگرا جلوی رادیکالهای تندرو را بگیرند و یادشان رفت این کار را بکنند، و بنا بود ‏استقلال مجلس را در مقابل تندروها نشان بدهند، اما از تندروها خوششان آمد، راههای زیر ‏پیشنهاد می شود:‏

راه اول: دولت به همه خبرگزاری ها اعلام کند کلیه اخبار مربوط به رسائی حذف شود و ‏ایشان از اول نطق تند خودش را بکند، اما این بار به جای باهنر، یک آدمی که چرت نزند و ‏خودش را نخاراند و خمار نباشد و طبیعتا منظورم این نیست که چون باهنر کرمانی است، به ‏همین دلیل میکروفون را به موقع قطع نمی کند، خیلی کرمانی ها هستند که بموقع می کنند.‏

راه دوم: صدا و سیما نطق رسائی را در مجلس نشان بدهد و باهنر میکروفون را قطع کند و ‏یک هفته هر روز تاکید کنند که نطق رسائی قطع شده است که ایشان بتواند ادامه کار نیمه ‏مانده اش را انجام دهد.‏

مدیریت علمی دولت مردمی‏

البته یک راه همین است که دولت تعدادی وزیر داشته باشد که آنها دائما از خودشان تعریف ‏کنند، ولی گاهی اوقات هم بعضی دولت ها که خجالتی هستند خودشان این کار را نمی کنند، ‏بلکه دیگران از آنها تعریف می کنند و یا به عده ای روزنامه نگار پ��ل می دهند تا از دولت ‏تعریف کنند، یا در مصاحبه با مردم از آنها می شنویم که دولت خیلی خوب است و هیچ ‏مشکلی وجود ندارد. البته باز هم تاکید می کنیم که تبلیغ غیرمستقیم یکی از راههاست، دولت ‏می تواند به جای این کار مستقیما زرتی از خودش تعریف کند، بستگی دارد وزیر خجالتی ‏باشد یا نه.‏
‏ ‏
وزیر اطلاعات گفت: امروز ایران یکی از امن ترین نقاط جهان است.‏
جوانفکر مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور گفت: مردم مشکل معیشتی ندارند.‏
وزیر نیرو گفت: به خودکفایی در صنعت آب و برق رسیدیم.‏
وزیر خارجه گفت: دولت نهم در سیاست خارجی موفق عمل کرد.‏

نتیجه گیری اخلاقی: حالا که خودتان می گوئید پس لااقل خودتان هم بخندید ‏

وب سایت بالاترین هک شد

وب سایت بالاترین هک شد. البته طبیعی است که چنین وب سایتی هک می شود. چرا که

‏- نظر می دادند و گاهی با هم مخالف بودند.‏
‏- بحث می کردند و گاهی هم قانع می شدند، بدون اینکه دستمزدی داده شود.‏
‏- افرادی که با هم مخالف بودند با هم مخالفت می کردند.‏
‏- عده ای به عده ای دیگر امتیاز می دادند بدون اینکه دولت در آن نقشی داشته باشد. ‏
‏- کسانی که در آن باهم مخالفت می کردند، همدیگر را نمی کشتند.‏
‏- عده ای آدم میانه رو در کنار عده ای آدم تندرو و گروهی آدم کندرو راه می رفتند.‏

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:8  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

وضع عوضی

ابراهيم نبوي  - چهارشنبه 2 بهمن 1387 [2009.01.21]

 

بعضی اوقات آدمها عوضی هستند، مثلا کسی است که فکر می کنیم خطرناک است، اما اصلا خطرناک نیست، فقط عینک دودی زده است، یا مثلا کتابی به نظرمان خیلی سنگین است، در حالی که اصلا کتاب سنگین و دشواری نیست، فقط کلفت است. الآن ما دچار یک وضع عوضی هستیم، خیلی چیزها هستند که اصولا آن طور نیستند که گفته می شود هستند، فقط مشکل این است که این چیزها عوضی هستند. علتش هم این است که ما یک چیزهایی را دوست داریم باشد، اما نیست، به همین دلیل یک چیزهایی را به جای آن چیزها فرض می کنیم و بعد یک کارهایی می کنیم که ظاهرا درست است، اما واقعا درست نیست.

صهیونیست عوضی

ما در حال حاضر در ایران حداقل هفتاد هزار نیروی استشهادی داریم( این تعداد فقط در یک روز ثبت نام کردند) که این افراد با تمام وجود حاضرند برای نابودی صهیونیسم به شهادت برسند، در حالی که چیزی به اسم اسرائیل نداریم. نه سفارتخانه اش را داریم، نه کسی از ایران به اسرائیل رفته است و اگر هم فرضا به اسرائیل رفته باشد، بازنگشته است. مردم ما محصولات اسرائیل را ندیده اند. تنها موجودات نزدیک به اسرائیل که دیده ایم تعدادی خاخام ضد صهیونیست هستند که دولت اسرائیل را گاز می گیرند، اما احمدی نژاد را ماچ می کنند. از طرف دیگر ما حتما باید با اسرائیل مبارزه کنیم، و باید محصولاتش را تحریم کنیم، در نتیجه در هفته گذشته مسوولان تهدید کردند که کارخانه " کوکاکولا" بزودی تعطیل می شود. توزیع کننده کوکاکولا هم دو ساعت بعد اعلام کرد که " ما هیچ گونه ارتباطی با شرکت صهیونیستی کوکاکولا نداریم". و تازه معلوم شد این کارخانه ای که بیست سال بود ما به نیت کوکاکولا نوشابه هایش را می خوردیم اصلا کوکاکولا نبوده است. حالا مرده شور اسرائیل و صهیونیسم را ببرد، یعنی تمام پیتزاهایی که ما با کوکاکولا خوردیم همه اش دروغ بود؟ البته بگذریم که به نظر ایشان اصلا کارخانه کوکاکولا صهیونیستی نیست، چون اگر صهیونیستی بود، الآن اوضاع اسرائیل توپ بود. به نظر من برادران حزب الله فقط به این دلیل به کارخانه کوکاکولا می گویند صهیونیستی، چون تنها چیزی است که دم دست است و می شود کارخانه اش را آتش زد، وگرنه اگر کارخانه جنرال موتورز در تهران شعبه داشت، الآن به جنرال موتورز صهیونیستی بود و تا حالا بیست بار هم آتش گرفته بود.

سفارت عوضی
یکی از نیازهای جدی جامعه سیاسی ما به سفارت آمریکا و اسرائیل است، ما در حال حاضر هزاران حمله کننده فداکار داریم که دوست دارند به سفارت آمریکا و اسرائیل حمله کنند، اما سفارتی که به آن حمله کنیم، نداریم، این یک کمبود جدی است. بسیاری از جوانان حزب الله صبح با رویای فتح سفارت اسرائیل و تحویل دادن آن به فلسطین از خواب بیدار می شوند، ولی صبح که چشم باز می کنند می بینند جا تر است و فرزند صهیونیسم و لانه جاسوسی رژیم اشغالگر قدس نیست. به همین دلیل است که دیروز ایسنا اعلام کرد " راهپیمایی دانشجویان به سمت لانه جاسوسی آغاز شد" البته این راهپیمایی فقط آغاز نشد، بلکه ادامه هم پیدا کرد و صدها دانشجوی عوضی که همان برادران بسیجی هستند، پس از آتش زدن تعدادی پرچم عوضی اسرائیل، که در حقیقت پارچه هایی بود که خودشان نقاشی کرده بودند، به یک سفارت عوضی که در حقیقت مرکز انتشارات سپاه پاسداران است، حمله کردند. این مرکز سپاه که 28 سال قبل سفارت آمریکا بود و الآن انتشارات سپاه است، هر سال یک بار به جای سفارت آمریکا فرض می شود و راهپیمایان با تصور اینکه این جا لانه جاسوسی دشمن است به آن حمله می کنند و با خشم و ناراحتی به ساختمانی که سی سال قبل آمریکایی ها در آن بودند، فحش می دهند و ساختمان را به نابودی تهدید می کنند. البته دیروز یک اقدام قهرمانانه دیگر نیز صورت گرفت و نیروهای رزمنده و مبارز مشهدی موفق شدند با فتح " سه راه صهیونیستی کوکاکولای مشهد" نام آن را تغییر داده و به نام " سه راه شهید مغنیه" نامگذاری کردند. قرار است نیروهای استشهادی هفته ای یک بار یک اتومبیل را در این سه راه منفجر کنند تا اسرائیل نابود شده و کوکاکولا نیز از بین برود. البته شهرداری مشهد لحظاتی پس از تغییر نام سه راه کوکاکولا اعلام کرد که نام این سه راه اصلا کوکاکولا نیست، اما دادستانی خراسان اظهارات شهردار مذکور را سنگ اندازی در راه مبارزات اسلامی جنبش مقاومت دانست و آن را چند بار محکوم کرد.

انقلاب مخملی عوضی
اصولا در ایران انقلاب مخملی یکی از مهم ترین نیازهای ملی ماست، چون در برخی موارد هیچ مدرک و دلیلی برای دستگیری افراد وجود ندارد، به همین دلیل حضور این افراد در انقلاب مخملی ضروری به نظر می رسد. یک انقلاب مخملی در شرایطی این چنین می تواند بسادگی مشکلات مهمی را از پیش پای بازجویان عزیز وطن بردارد. به گزارش خبرگزاری ها وزارت اطلاعات در یک مبارزه بسیار گسترده موفق شد دو نفر از پزشکانی را که به خارج رفته بودند دستگیر کند. اما چون رفتن پزشک به خارج خودبخود جرم محسوب نمی شود، تحقیقات وسیعی در مورد این پزشکان صورت گرفت و معلوم شد علت اصلی وابستگی این افراد به استکبار جهانی تخصص آنهاست، وزارت اطلاعات تاکید کرد که این وزارتخانه کشف کرده است که استکبار جهانی در بخش فیزیوتراپی و بیماری های عفونی و انواع سرطان قصد انقلاب مخملی در ایران را نداشته و تمام هم و غم( مخصوصا غم) خود را معطوف نفوذ به بدنه جمهوری اسلامی از طریق ایدز کرده است، این بیماری ضد انقلابی که حتی پس از ابتلا تا مدتها برای فرار از تعقیب و مراقبت اطلاعاتی بصورت مخفی در بیمار می ماند، راهی است برای گسترش انقلاب مخملی که اخیرا شبکه آن کشف و دو برادر در جریان آن دستگیر و محاکمه و اعتراف شدند. وزارت اطلاعات به کلیه عوامل دشمن در اروپا و آمریکا و برخی کشورهای منطقه هشدار داد که اگر دشمنان انقلاب که از ایران خارج نشده اند، بسرعت به وطن بازنگردند و زندانی نشوند، این وزارتخانه مجبور است پزشکان متخصص مغز و اعصاب، گوش و حلق و بینی، قلب و عروق و سایر بخش های مخملی را نیز بازداشت کند.

نسل جوان عوضی
یکی دیگر از مهم ترین مشکلات کشور، کمبود دشمنان فرهنگی کشور و بخصوص سکوت دشمنانه و فعال نبودن آنان در صحنه است. این امر باعث شده است هزاران عضو زحمتکش نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات و نیروهای موازی و دادستانی که وظیفه مبارزه با شبیخون فرهنگی و فروپاشی اجتماعی را دارند با بحران اشتغال مواجه شوند. هزاران پلیس که برای دستگیری جوانان فاسد و زنان مساله دار استخدام شدند، هیچ کاری ندارند و برای اینکه بتوانند دشمنان مخالف انقلاب را سرجایش بنشانند، نیاز به دشمنانی دارند که حضور فعال در صحنه داشته باشند. در همین راستا، نیروی انتظامی اعلام کرد که با " پلمب هفده واحد فروشنده ادوات شیطان پرستی در کشور برای مبارزه با شیطان پرستان" اقدام کرده است. به گفته شاهدان عینی پلیس موفق شده است تعداد زیادی سوهان ناخن، رنگ مو، موچین، ماژیک، مداد ابرو، مژه مصنوعی و ریمل که برای تبدیل خواهران فرشته به زنان شیطان استفاده می شد، کشف و بعضا اختراع کند. نیروی انتظامی اعلام کرد از این پس از طریق جلوگیری از توزیع عینک های آفتابی بزرگ، میخ، سیخ، کمربند میخ پرچ، انواع سنجاق قفلی و لباس زیر و خیلی زیر با شیطان شدیدا برخورد خواهد کرد.

دادگاه عوضی

یکی از مهم ترین مشکلات نیروی کار در ایران وجود تعداد بسیار زیادی قاضی و بازجو و دادستان سیاسی و تعداد کمی مجرم سیاسی است، به همین دلیل قوه قضائیه نیازمند تعداد زیادی متهم برای حل مشکلات دادگاههای کشور است. در همین راستا سخنگوی قضائیه اعلام کرد بسرعت شروع به رسیدگی به جنایات رژیم صهیونیستی در دادگاههای ایران خواهد کرد. این سخنگو از رهبران اسرائیل خواست خود را به دادگاههای تخلفات صهیونیستی معرفی کند. وی گفت که اگرچه قانونا اتباع اسرائیل به ایران ممنوع است، برای آنان در مدت محاکمه و اعدام و یا گذراندن زندان، ویزا صادر خواهد شد. سخنگوی قوه قضائیه اظهار امیدواری کرد که قاضی های این قوه بتوانند شعب خود را در غزه، بیروت، دمشق، پاریس، لندن و سایر کشورها دایر نمایند تا در سطح گسترده تری به محاکمه صهیونیست ها بپردازند. این سخنگو گفت تنها مشکل قوه قضائیه این است که اکثر قاضی های قوه قضائیه به عنوان تروریست و یا جنایتکار جنگی در جهان تحت تعقیب هستند، بنابراین صهیونیست ها فعلا باید خودشان برای محاکمه به تهران مراجعه کنند.

و یک موضوع مهم: انتخاب! تو رو خدا مواظب باش!

من نمی دانم چرا شش بار وب سایت انتخاب را فیلتر کردند؟ حالا اگر یک بار یا دوبار یا حداکثر سه بار فیلتر کرده بودند، باز جای شکرش باقی بود، ولی وقتی شش بار فیلتر می کنند، اصلا جای شکرش باقی نیست. البته من معتقدم یک دلایلی برای فیلتر کردن انتخاب وجود دارد، اما ایشان معتقد است هیچ دلیلی وجود ندارد.

من معتقدم همین که اسمش انتخاب است یعنی بیا منو فیلتر کن، اما ایشان معتقد است این دلیل کافی نیست. البته من دیروز برای پیدا کردن دلیل فیلتر کردن انتخاب، حدود نیم ساعت خیره شدم به صفحه آن. هی رفتم بالای صفحه، هی آمدم پائین صفحه، گیر کردم وسط. همه خبرها را سه چهار پنج شش بار، حتی بعضی خبرها را ده بار خواندم تا آخرش شش تا دلیل پیدا کردم برای فیلتر کردن انتخاب، شما به تیترهای زیر که مهم ترین تیترهای وب سایت انتخاب در 24 ساعت گذشته است دقت کنید، این شش تا دلیل را پیدا می کنید.

- احمدی نژاد: " وقتی دانش جعفری را برکنار کردم، قلبم درد گرفت."
- احمدی نژاد سرما خورد.
- مستند احمدی نژاد به برلین رسید.
- پورمحمدی: مقامات بالای نظام در مورد آمدنم نظر مثبت دارند.
- تغییر نام سه راه کوکاکولای مشهد به سه راه مغنیه
- بدل احمدی نژاد در فرودگاه دمشق و غافلگیری پلیس سوری!

الآن بین من و ایشان اختلاف نظر مهمی رخ داده است. من معتقدم که علت فیلتر کردن سایت انتخاب انتشار خبر سرماخوردگی احمدی نژاد است، در حالی که خیلی از دوستان من معتقدند علت فیلتر شدن خبر درد گرفتن قلب احمدی نژاد است، چون واقعا هرجوری که فکر کنی حکومت اصلا دلش نمی خواهد قلب احمدی نژاد درد بگیرد و انتشار چنین خبری که حتی بی بی سی و سی ان ان هم جرات انتشار آن را ندارند، خیلی کار خطرناکی است.

البته ایشان می گوید که ممکن است علت فیلتر شدن وب سایت انتخاب خبر پورمحمدی باشد و بخصوص اینکه نوشته است که " مقامات بالای نظام هم در مورد آمدنش نظر مثبت دارند" و اگر درست در نظر بگیریم متوجه می شویم که معمولا سابقه ندارد کسی در مورد نظر مثبت مقامات بالای نظام نظری بدهد و وب سایتش فیلتر نشود. حتی بارها شده است که در خبرها نوشته شده که " فلانی به بالا نگاه کرد" و روزنامه اش بخاطر همین کلمه " بالا" توقیف شده، انتخاب که دیگر تا ته خط رفته و بعید نیست همین فردا سردبیرش را بخاطر له کردن خط قرمز و جنگ علنی با جمهوری اسلامی از طریق انتشار اخبار، اعدام کنند.

شاید هم قضیه این نباشد و همان چیزی باشد که شما حدس می زنید. به خبر " بدل احمدی نژاد..." دقت کنید، آخر خبر یک علامت تعجب! گذاشته شده که یکی از کارهای متهورانه خبری است، می دانید تا همین امروز حداقل دویست روزنامه نگار در ایران و عراق و اسرائیل و حتی استرالیا بخاطر همین علامت (!) زندانی شده اند، بخصوص در خبری که در آن راجع به پلیس سوریه هم چیزهایی گفته شده است. واقعا آدم گاهی اوقات نمی داند چطور باید به آدمهایی با این شجاعت بگوید عزیزم، تو رو خدا مواظب باش! آخه واسه چی اینقدر از خط قرمز رد می شی، شما که این خط قرمز رو کشتی! تو رو خدا مواظب باش! تو که فقط برای خودت زنده نیستی، به فکر خودت نیستی حداقل به فکر قلب ما باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 6:43  توسط سید ابراهیم نبوی  |