♦♦ ويژه نوروز ١٣٨٨
البته اين روزها به انتخابات بيشتر فکر مي کنم، ولي حالا که گفتي تصميم گرفتم برم سبزه بذارم، سبزه گذاشتن خيلي خوبه، بقول حسني کشاورزي مي کنيم، ولي عيدها از همه ماهي هاي دنيا خجالت مي کشم....
از کلمات مي شود فهميد که داريم طنز شيرين ابراهيم نبوي را مي خوانيم. يک عيدي ديگر براي اهالي "روز"......
وقتي تماس گرفتم تا براي مصاحبه وقتي تعيين کنيم و براي ارتباط راهي بجوييم، ديديم با توجه به دوري راه و نزديکي عيد و ناگفته ي زياد و زمان کم، بهترين راه اينه که هردو پاي کامپيوتر بنشينيم و همزمان با هم گپ بزنيم پس قرار شد چت کنيم. همون تلفن نوشتاري، همون وسيله اي که ادبيات آدم رو ميان گفتار و نوشتار معلق نگه مي داره و آدم هي از خودش مي پرسه :
" بالاخره دارم حرف مي زنم يا دارم مي نويسم؟" گفت و گو مون خيلي زود تر از اوني که فکر مي کردم تحت تاثير صميميت " گفتار " قرار گرفت و با گذشت زمان هم بيشتر و بيشتر از تکلف "نوشتار" دور شد.
کار مصاحبه که تمام شد، ديدم خيلي حيفه که توي اين نوشته ها دست ببرم، فکر کردم اون اديت نهايي امکان داره ميزان صميميت نوشته رو کم کنه و يا به طبيعتش صدمه بزنه، همين شد که عيناً مطلب رو "کپي – پيست" کردم اينجا تا شما هم درست در همون حال و هوا قرار بگيريد. اگر ميان اين نوشته ها، کلي آدمک ياهو رو هم اضافه کنيد، آنچه مي خونيد ديگه هيچ فرقي با نوشته ي چت ما نداره... آدمکهاي خنداني که بر خلاف آدمهاي واقعي، هيچ وقت خنديدنشون آخر و انجامي نداره، حتي اگر بعد از اون موضوع خنده دار، راجع به هزار موضوع محزون و غمين صحبت کرده باشي، حتي اگر از پس سين " سوتي " که به خنده ات انداخته، ياد سين "سفره ي نفتي" بيفتي و ساده دلي کودکانه ات حسابي تحريک بشه و غم عالم تالاپي بريزه توي دلت... هيچ دليلي نمي تونه اون آدمک ها رو از خنديدن پشيمون کنه و اين خنده ها تا زمان بي پايان باقيه. شادي همچنان به جاست گيرم که حتي حکايت به آخرش رسيده باشه و دفتر به پايان آماده باشه.
سر سفره "نفت چين" سوتي نده....
خب براي اينکه مصاحبه روال بهتري بگيره، موافقي اول از تعريف طنز شروع کنيم.
چه عالي، واقعا اين نوآوري خيلي مهمه، تقريبا نود و هفت درصد مصاحبه هايي که با من مي شه با همين سووال شروع مي شه، خب، تعريف کنم، يا شما تعريف مي کني؟
من که نگفتم قصد نوآوري دارم، فقط فکر کردم شايد اين طوري گفت و گو مون روال بهتري بگيره، همين. حالا هم اگه زحمتي نيست لطفاً يک باره ديگه طنز رو تعريف کن...
طنز يک شيوه واکنش انساني است در قبال واقعيت، در ادبيات به يک شيوه نوشتن يا سرودن گفته مي شه که طنز نويس يا طنزسرا سعي مي کنه پشت پرده چيزي را که مي بينيم بگه، و معمولا ما رو به خنده مي بره و به فکر وادار مي کنه، مي شه از روي واکنش شناختش، اول پقي مي زني زير خنده، بعد مي گي اه، راست مي گه ها!
ممنون، و بعد از اين تعريف، بريم سراغ نوروز که قراره مبناي سخن مان باشه، اما نه! اول بذار از همين روزهاي آخر اسفند شروع کنيم، اصلاً حال و هواي عيد داري؟
تقريبا آره، خيلي نه، عيد باز نيستم اصولا، البته گذشتن زمان رو دوست دارم و نوروز از اون زمان هايي است که خيلي به گذشتن زمان فکر مي کنم و ايراني بودنم رو دوست دارم. اين که فصل هاي ما دقيقا منطبق با طبيعت هست. البته اين روزها به انتخابات بيشتر فکر مي کنم، ولي حالا که گفتي تصميم گرفتم برم سبزه بذارم، سبزه گذاشتن خيلي خوبه، بقول حسني کشاورزي مي کنيم، ولي عيدها از همه ماهي هاي دنيا خجالت مي کشم.
پشت پرده ي اين روزها، چيزي مي بيني که ما رو پقي به خنده بندازه؟
همه اش خنده است، تصور آقاي بادامچيان که داره مرغاش رو توي آسانسور جا مي کنه، و داره زير مبل هاي خونه دنبال تخم مرغ مي گرده تا رنگش کنه و اين که محافظان رئيس جمهور که دو سال اول ايشون مواظب بودن که کفش شو درست پاش کنه، بايد مواظبت کنند که مردم بهش کفش نزنن، يا خيلي چيزهاي ديگه که مي خنديم، واقعا مي خنديم و مطمئنم در آينده از اينکه اين روزها رو گذرونديم حس خوبي خواهيم داشت، اصولا اين روزها براي گذشتن و رفتن خيلي جالب به نظر مي رسند.
دقيقا اما مي دوني، فکر کردن به گذشته، معمولاً با خنده همراهه، به نظر تو اينطور نيست.
آره، بخصوص خاطرات ما که همه اش پر از چيزهاي جالب و زيباست مثل کودتا، انقلابي که همه همديگه رو توش زدن، گير کردن توي کوچه بن بست، يا فرار کردن از کشور، يا زماني که اصلاحات بود و هفته اي يک بار مي گرفتن مون، يا زماني که با دوستان مون مي رفتيم دانشگاه و همه با هم اختلاف داشتيم..... البته معمولا اين چيزها رو در گذشته نمي بينيم..... مي دوني، مثل دختران جوان ايراني که مي شينن پيش هم يکي شون مي گه، مهشيد يادته..... بعد دوتايي از خنده ولو مي شن، يا اون يکي مي گه نرگس جوکار، بعد دو تايي به ياد نرگس جوکار مي افتن که موهاش رو شبيه سيندي لوپر درست مي کرد و مي زنن زير خنده.
درست مي گي. من که واقعاً زدم زير خنده، اما کمي بيشتر از پقي، اصلاً شايد بايد ممنون روزگار باشيم که در اين دوره ي تاريخي دنيا اومديم و در کشور و زبان و فرهنگي که پر از چيزهاي خنده داره...
ببينيد، درسته، حرف همينه، البته يک نکته مهم اينه که خيلي از ايراني ها وقتي ده سال از ايران مي آن بيرون، مثلا مي رن سوئد يا نروژ يا بلژيک يا آلمان، بعد از مدتي احساس مي کنن ديگه خنده شون نمي گيره. تعجب مي کنن که پسرخاله يا دخترخاله شون که توي تهرانه چرا اينقدر جوک مي گه و همه اش داره غش و ريسه مي ره، تعجب مي کنن که چرا اينها اينقدر بلند بلند مي خندن، آدم حرص مي خوره، واسه چي مي خندي؟ اين همه بدبختي داري واسه چي مي خندي؟ براي همينه که از بيرون مردم داخل الکي خوش به نظر مي آن و از داخل بيروني ها يه هوا عقب مونده و دپرس و گيج. البته وقتي مي ري تهران مي بيني مردم توي خيابون همين جوري اخمالودن، ولي مهموني که مي ريم، همه مي ترکيم از خنده، انگار نه انگار اون آدم همين آدمه، به همين دليله که عبيد زاکاني هم دقيقا در همون قرني مهم ترين طنز فارسي رو نوشته که تلخ ترين و سياه ترين روزگار ما بوده يه جورايي خنده و شوخي و گريه و غم قاطي يه، البته گاهي از حد مي گذره. همين امروز داشتم يک چيزي مي نوشتم خودم خنده ام گرفت، جالبه خيلي اوقات من طنز مي نويسم، خواننده برام مي نويسه فلاني مطلب تو خوندم کلي گريه کردم، بعد احمدي نژاد يک سخنراني جدي مي کنه درباره جنگ و اقتصاد و محو اسرائيل همه مي خندن. راستي سووال ت چي بود؟
هموني که به بهترين شکل جوابش رو دادي، اما حالا که اين حرف ها پيش اومد، بد نيست کمي از نوروز فاصله بگيريم و اول همين موضوع رو کمي بيشتر وارسي کنيم، چيزي که مطرح کردي دغدغه ي خيلي هاس، اما حالا ها گاهي شوخي هاي ايراني آدم رو نمي خندونه و کاريش هم نمي شه کرد. فکر نمي کني، " سنس آو هيومر " مردم تحت زبان و جغرافياشون عوض مي شه؟
دقيقا همينه، حس طنز ايراني کاملا به جغرافيا مربوطه، زماني بود که من از ايران مي اومدم به فرنگ و براي آدمهاي اينجا استندآپ کمدي مي گذاشتم، اتفاقا خيلي هم جالب بود، شلوغ هم مي شد، اولهاش فکر مي کردم حرف هام جالبه و به همين دليل همه مي خندند، اما بعدا فهميدم خيلي از شوخي هاي منو نمي گيرن و بيشتر از اينکه من چيزهاي جديد و عجيبي مي گم مي خندن، وقتي خرسندي رو ديدم متوجه شدم دو جور حس طنز توي فضاي من و ايشون هست. خرسندي براي ايراني اروپا يعني حس طنز واقعي و روشن، مي خوام بگم اينجوري نيست که ما ايراني ها که توي ايران هستيم و اونهايي که بيرون هستند يک حس طنز داشته باشند، مي دوني خيلي از ايروني ها به چيزهايي مي خندند که براي ايراني ساکن اروپا خنديدن بهش غيرقانوني يا غير اخلاقي يه. مثلا لهجه يا مثلا جوک هاي قزويني يا مثلا شوخي با زنان. يه جورايي نشانه شناسي و بار عاطفي طنز داخل و خارج فرق مي کنه، طنز کاملا به محيط مربوطه. کاملاً.
حالا، توي اين سالها که از ايران دوري، با طنز غربي هم آشنا شدي؟ منظورم البته طنز خيابونيه، نه اوني که توي کتابهاست و همه در همه جا بهش دسترسي دارند...
نه خيلي، کم، تا حدي مي دونم، ولي من توي فضاي غير ايران زندگي نمي کنم.
چرا؟
من تقريبا روزي چهارده ساعت در اينترنت فارسي زندگي مي کنم و از نوشتن به زبان فارسي پول در مي آرم و فقط براي رفتن به سينما يا خريد يا رستوران يا سفر مي رم از خونه بيرون
البته ايران هم که بودم دوست نداشتم از خونه برم بيرون.
چه جالب! به نظرت اين از خانه بيرون نرفتن، جوري به کارت لطمه نمي زنه؟ نديدن مردم يا بهتر بگم: " کمتر ديدن مردم "، باعث نمي شه که منابع الهامت کم بشن؟
نه، اين يک توهمه به نظرم. دنياي الان دنيايي نيست که توش آدمها بيرون زندگي کنند. دنياي حقيقي خيلي کوچک تر از دنياي مجازي يه اين موضوع خيلي مهمه.
مي دوني! اين توهمه که تو فکر کني چون رفتي خيابون بنا براين مي دوني در بروکسل چه خبره، براي اينکه بفهمي در بروکسل چه خبره نبايد از پاي کامپيوتر جم بخوري، مي فهمي، چشم ها و گوش هاي ما در دسترس رسانه هاست، ما فقط از خيابان عبور مي کنيم. خيلي اوقات خواهرم از تهران به من زنگ مي زنه و مي پرسه که شيراز چه خبره...
منظورت رو متوجه مي شم، اما...، اما اگر جاي طنز روزانه ي فارسي خيال قصه نوشتن داشته باشي چي؟ باز هم ترجيح مي دي در دنياي مجازي تنها بموني؟
من در دنياي مجازي تنها نيستم، همه آدمهاي گمشده اونجا هستند، همه فاميل هامون جمع شدن توي فيس بوک، دقيقاً مثل چهل سال قبل در آستارا. همه هستند. پنجره رو وا مي کني از حياط بغلي پسرعموت رو مي بيني. دهکده جهاني واقعا اتفاق افتاده، البته با سرعتي ديوانه وار. من اصلا برخلاف خيلي آدمها از اين از بين رفتن دنياي قبلي ناراحت نيستم.
صحبت از دهکده ي جهاني کردي و دنياي مجازي، به نظر ت اين دنياي مجازي، فاصله ي هميشگي ميان رويا و واقعيت رو بيشتر نکرده؟
به نظرم اين فاصله کمتر شده چون دسترسي به دنياي مجازي ساده تر است و دنياي مجازي برآورنده سريع روياهاي شماست. شما بسرعت در دنياي مجازي مي توانيد از واقعيت به رويا پناه ببريد همين زندگي را در اين دوران قشنگ تر کرده است. البته خيلي ها معتقدند دنياي مزخرفي شده است، ولي آنها بيشتر اين حرف ها را براي عمه شان مي زنند، نه براي عمه ما، راستي عيد چي شد؟
همين! يک سوال ديگر و بعد برگرديم به نوروز، مي داني همينکه قرار بود راجع به عيد صحبت کنيم و سر از اينجا در آورديم... به نظرت اين ماجرا نمي تونه دليل اين باشه، که الان اين مسائل فضاي بيشتري از ناخودآگاه و ذهن ما رو اشغال کردن؟
دقيقا همين طور است. مثل دوستاني هستند که هر روز مي بيني و خانواده اي که بيست سال است نديدي، خانواده تو دوستانت مي شوند، مثل همان رابطه اي که در سريال آمريکايي دوستان مي بينيم. جويي و فيبي دو روز همديگر را نمي بينند دل شان تنگ مي شود. واقعيت اين است که تحولات رسانه اي همه چيز را تغيير داده است.
والبته پيشرفت زيادي سريع تکنولوژي، بگذريم. برسيم به عيد و هفت سين، اگر مي خواستي با توجه به حوادث سال هفت سينت را بچيني، از چه " سين " هايي استفاده مي کردي؟
سوتي، سماق، سيخ، سوسک، سفره ي نفتي، اصلاً اسمش را بايد بگذاريم : " سفره ي نفت چين "، چند تا سين شد راستي؟
پنج تا.
پس از همون قديمي ها هم سه تارو خودت بگذار.
باشه، يک جا براي "سبزه" هم بذار، هموني که اول حرفات گفتي که ميري و کشاورزي ش مي کني...
سبزه رو هم مي خوامش. باشه. قبوله.
و، اينکه گفتي بيش از عيد حال و هواي انتخابات داري، دقت کردي که ما ايراني ها توي سالهاي کبيسه، هميشه يک عيد انتخاباتي داريم...
خب، طبيعتا سال کبيسه همون سالي يه که انتخابات داريم، نه؟
نه! انتخابات چند ماه بعدشه...
آخه مي دوني معمولا از اسفند شروع مي شه انتخابات و تا خرداد ادامه داره. شهريور هم دهن مردمي که برخلاف نظر دولت راي دادن صاف مي شه.
و بعد که هيجان ها تموم شد، سه سال سر سفره ي نفت چين سوتي مي ديم و سماق مي مکيم، تا سال کبيسه ي بعدي، درسته؟
دور از جون همينه! متاسفانه همينه که مي گي. البته من به همون اندازه که به اومدن سال جديد و فصل بهار اعتقاد و ايمان دارم، به تغيير وضع ايران هم اعتقاد دارم. ببين اين جواد بازي نيست.
واقعا مي تونم از حرفام دفاع کنم.
دفاعيه ات رو هم بگو، تا برسيم به سوال آخر...
من فکر مي کنم کساني که عقل دارند بخاطر شعورشون از احمدي نژاد حمايت نمي کنند و کساني که عقل ندارند، بخاطر اينکه شکم دارند بهش راي نمي دن. به نظر من همه چيز براي انتخاب نشدن ايشون فراهمه. اميدوارم اين اتفاق بيفته. دليل هم بيارم، يا همين شعارها کافيه؟
به درستي نمي دونم، فکر مي کني واقعاً دليل هم لازمه؟
نه، اگر شعار بديم مردم بهتر قبول مي کنن. فکر مي کنم اگر دليل بياريم، ممکنه شک کنن.
بي گفت و گو همينه! پس بذار هر کي خودش قضاوت کنه و جوابگوي عقل و شکم ش باشه، خب از ايران و توران گفتيم و ياد نوروز نيفتاديم، لااقل يک خاطره ي نوروزي برامون تعريف کن، شايد هواي بهار کرديم.
شب بود. خواب بودم. صدا اومد. بيدار شدم. دائي ام اومده بود به ده مون و يک ساک چهارخونه بزرگ همراهش بود که توش هفت تا اسباب بازي بود براي ماها، براي ما هفت تا خواهر و برادر، مال من يک دوچرخه پلاستيکي بود. تا صبح نشد بخوابم. فکر کنم دو يا سه سال داشتم، شايد چهار سال. يادم نيست. اون سال پدرم بخشدار بود و ما در روستاي نمين زندگي مي کرديم.
و اون دوچرخه ي پلاستيکي که هنوز يادت مونده، اين جور چيزها رو هم مي شه تو فيس بوک پيدا کرد؟
مدرنش هست، پيکان مدل 47 زردقناري ناناز با بوق ده يازده. بغل دست راننده بشيني. خوش بحالت تکه سنگ که نداري دل تنگ گوش کني… با پشت موي بلند. اصولا جوادسالاري موضوع مهمي است. فيس بوک خيلي مهمه، بالاترين هم.
باشد. قبول کردم. اما با اين تصويري که ارائه دادي، دلم براي تاکسي هاي ايران تنگ شد... تو، دلت هواي حرف هاي توي تاکسي رو نمي کنه؟
هواي حرف هاي توي تاکسي، هواي حال و هواي تاکسي، هواي اون ديالوگ هاي ابسورد انتزاعي آدمها رو که بدون هيچ مخاطب يا بازتابي جريان داشت... دلم تنگ شده ولي به شکل نوستالژيک، دوست دارم يک بار ديگه توش بشينم، ولي دوست ندارم جزو زندگي ام باشه. مي دوني، من دلم براي ايران تنگ مي شه، ولي " ذغال اخته " اي نيستم. ذغال اخته اي ها گروهي از ايراني ها هستند که وقتي ايران بودند ذغال اخته که مي خوردن نوک دندون شون سر مي شد و دوستش نداشتن، حالا توي فرانکفورت عاشقش شدن، يا مثلا توي اردبيل ته لهجه آمريکايي داشتن، توي پاريس با لهجه غليظ ترکي حرف مي زنن، بخاطر حفظ هويت، از برگه هويت ديگران استفاده مي کنن...
خوداين موضوع هم کلي خنده داره، خب انگار اين قصه ي دلتنگي ما قرار نيست آخري داشته باشه، بيا موضع دموکرات بگيريم و به حوصله ي مخاطب هم فکر کنيم، پس اگر حرف و حديث خاصي براي نوروز داري بگو و شاد باش و ديگر همين.
باشه. قبوله. کوچولو سووال کن. سووالاي مشخص. نظر کلي نپرس...
آخهاولش حرف از " نوآوري " زدي، منم تصميم گرفتم آداب و ترتيب نجويم...، شايد جايي که خود کلام ما رو مي بره، يک جاي " نو" باشه، اما با تمام اين حرف ها فکر نمي کنم مصاحبه ي بدي از آب در اومده باشه...
نه خوب بود. خوشم اومد. خارجي بود. سال نو رو به همه تبريک مي گم و به تو هم جداگانه تبريک مي گم. اميدوارم سال آينده احمدي نژاد مشغول ساختن جاده در استان ياسوج باشه بالاخره استاندار ياسوج هم بايد کار عمراني بکنه... سال نو مبارک.
من هم به نمايندگي از خوانندگان روز، سال نو رو بهت شاباش مي گم و اميدوارم همه همين طور به کارهاي خنده دارشون ادامه بدن و تو پشت پرده اش رو برامون بگي و ما پقي بزنيم زير خنده. درست مثل هميشه.
ممنون. بقول همداني ها فصل بهارتان مبارک.



