تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

پنجشنبه ۱۱ تير ۱۳۸۸

چه کسی ندا آقا سلطان را کشت؟

 

جناب آقای احمدی نژاد

ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران 

 

پیرو فرمایشات آن مقام منیع که دستور پیگیری قتل خواهر ندا آقا سلطان معروف به ندا صالحی صادر شده است، سه قاضی و یک هیات ویژه اطلاعات و دو بازجوی تمام وقت مامور گشته و طی دو روز گذشته موفق شدند، عوامل گسترده قتل مشکوک شخص موسوم به ندا آقا سلطان( صالحی معروف به سرمدی) را کشف کرده و بازجویی از آنان به عمل آمده و به کلیه موارد اعتراف و اعترافات آنان نیز ضبط و در حال مونتاژ بوده( تمام شد) و نتیجه این بررسی ذیلا بعرض می رسد:

 

اول: بر اساس اعترافات شخص موسوم به مصطفی تیموری فرزند اصغر که از عوامل منافقین می باشد، و در درگیری های ایلام دستگیر شده، وی قصد داشت که برای شرکت در اغتشاشات به دستور فرماندهی منافقین( مسعود رجوی) در اغتشاشات سی خرداد تهران شرکت نماید، اما چون فرماندهی منافقین در بازداشت آمریکایی ها بود، وی بصورت خودسر تصمیم گرفت برای قتل شخص مذکور به تهران آمده شخص فوق الذکر در اعترافات خود گفته است: " به من گفتند در تهران می روی معصومه را جلوی دوربین بی بی سی از دور می کشی، آخ نزن! بخدا می گم) که منظور از معصومه همان ندا بود که در خانه شان واقع در کاشان او را معصومه صدا می کردند و شخص موسوم به مصطفی تیموری فرزند اصغر در ایلام دستگیر و پس از دستگیری در دوم تیرماه در حضور شاهدین معتبر عینی به قتل ندا آقا سلطان( در خانه وی را معصومه سرمدی صدا می کردند) اعتراف کرد و گفت انگیزه این کار ضربه زدن به نظام بوده و علت خفیف این قتل را اختلافات خانوادگی عنوان نموده و گویا معصومه سرمدی( ندا آقا سلطان) خواهر زن مصطفی، یعنی طاهره سرمدی( پانته آ آقا سلطان) بوده است و این قتل در خانه تیمی جبهه مشارکت در قرارگاه نجف برنامه ریزی شده است.

 

دوم: همچنین با هشیاری سربازان امام زمان شخص موسوم به جیمز روبین( معروف به حسن دکه دار) از اراذل و اوباش منطقه یافت آباد در روز 30 خرداد در حوالی محل قتل( امیرآباد) یعنی در خیابان سیروس مشاهده و به نیروی انتظامی دلالت شده و پس از سه روز بازجویی اعتراف کرد که نام واقعی اش جیمز روبین بوده و همسر شخص موسوم به کریستین امانپور خبرنگار بی بی سی بوده و با استفاده از سلاح غیر سازمانی( وی از قمه و پنجه بوکس که سلاح سازمانی است استفاده نمی کرد) و با یک کلت برتا شماره سریال 567432 متوفی را بقتل رساند منتهی سربازان گمنام امام زمان بعدا متوجه شدند که کریستین( صدیقه) امانپور مدتی است با سی ان ان( از شبکه های عنکبوتی غرب) کار می کند و چون کریستین از ایران رفته بود، امکان دستگیری و اعتراف وی به اینکه فیلم هایش را برای بی بی سی گرفته است، مقدور نشد و لذا جانی دیمانش خبرنگار دیگر بی بی سی که اخراج شده بود، توسط برادران سفارت جمهوری اسلامی دعوت شده است تا پس از ورود به تهران دستگیر و به قتل ندا آقا سلطان اعتراف کند. در حال حاضر حسن دکه دار( معروف به جیمز روبین) به قتل ندا و تعداد دیگری از شهدای اخیر( خس و خاشاک سابق) اعتراف کرده و آمادگی اعتراف به قتل های بیشتری را بفرموده دارد. براساس قول ریاست محترم جمهور قرار است برای گردن گرفتن هر قتل یک پژوی 206 به قاتل محترم تحویل داده شود. وی در کلیه مراحل اعتراف کرد که خود و همسرش( صدیقه یا کریستین) با تحریک شخص موسوم به بهزاد ن. اقدام به اغتشاش نموده است.

 

سوم: با مساعدت سربازان سایبراللهی امام زمان شخص موسوم به علی محمد ابطحی، کارمند سابق ریاست جمهوری عصر خیانت و فروپاشی( موسوم به خاتمی) و مسوول مرکز گفتگوی ادیان مورد بررسی قرار گرفت و بعد از بررسی و بازگشت از بیمارستان و به هوش آمدن اعتراف کرد که شخصی به نام nedasol در مسنجر یاهوی وی حضور داشته که از زمان دستگیری براداران تاکنون با نام محمد علی ابطحی چند بار با همین نداسل که در واقع ندا آقا سلطان می باشد، چت نموده و مشخص است که وی زنده بوده و برخلاف توطئه های رسانه ای استکباری وی اصلا نمرده است. برادران در اثر ساعتهای متمادی چت در کافی نت با وی قرار گذاشتند و معلوم شد که نام اصلی وی پیمان میم بوده و ظاهرا بخاطر همراهی با اغتشاشگران نامش را نداسل گذاشته است. وی پس از مصرف یک جام کاپوچینو به زندان اوین دلالت شد و پس از سه روز گفتگو بتازگی بهوش آمده و قرار است با استفاده از همراهی یکی از پزشکان دلسوز تغییر جنسیت داده و اعتراف کند که همان ندا آقا سلطان بوده و مددجو محمد علی ابطحی نیز اعتراف کرده که به ندا آقا سلطان( که ادعا می کند پسر است، مورد ادعا نیز دیده شده) دستور داده است که برای فراهم کردن خوراک استکباری برای رسانه های غربی در کوچه بایستد و توسط یکی از اغتشاشگران کشته شود و فیلمبرداری از او انجام بگیرد. بدین ترتیب محمد علی ابطحی به عنوان قاتل ندا آقا سلطان شناخته و پزشکی قانونی نیز چهار بار کشته شدن ندا توسط اراذل و اوباش طرفدار موسوی را تائید کرده و چون مسوول مربوطه در پزشکی قانونی در زندان اوین تحت بازداشت است، در صورت لزوم می تواند دهها بار دیگر مورد مذکور را تائید کند.

 

چهارم: در اثر پیگیری مسوولان مونیتورینگ شخص موسوم به آرش حجازی که مدعی است پزشک بوده و با یکی از عوامل مساله دار غرب به نام پائولو کوئیلو( که کتبی در زمینه جادوگری و شیطان پرستی داشته و بعید نیست در توزیع مواد مخدر در تهران نیز دست داشته باشد) ارتباط دارد، در گفتگو با تلویزیون امپراطور پیر و عوامل اینتلیجنت سرویس اعتراف کرد که در آخرین لحظات در کنار ندا آقا سلطان بوده است. وی که بلافاصله برای ایجاد امواج تبلیغاتی به امپراطوری پیر و راه راه منتقل شد، مورد بررسی عوامل و مسوولان امر قرار گرفت و به دلایل مختلفی معلوم شد که در جریان قتل ندا دست داشته است، البته مسوولان امر معتقدند که ندا زنده است و تا کنون چند بار به ندا بودنش اعتراف کرده است، ولی اگر قرار است او کشته شده باشد، احتمال مرگ او توسط آرش حجازی بیش از هر آرش دیگری می باشد. اولا، او اعتراف کرده است که در لحظه مرگ بالای سر او بوده است، پس نزدیک ترین کسی است که می تواند او را کشته باشد. دوما، شخص مذکور جزو هیچ سازمانی نبوده پس سلاح سازمانی ندارد و چون سلاح سازمانی ندارد، سلاح غیرسازمانی دارد. سوما، یک شبکه از عوامل دشمن از طریق انگلیس برای ایجاد تظاهرات به تهران آمده اند و رفتن او به انگلیس اثبات می کند که او می تواند برای ایجاد اغتشاش به انگلیس برگشته باشد و نکته چهارم اینکه او هیچ سابقه گروهکی ندارد و همین نشان می دهد که تاکنون توانسته به عنوان عامل دشمن خود را حفظ کند. بازجویان وزارت معتقدند در صورت ورود وی به ایران وی بیست ساعت بیشتر نیاز به ارشاد ندارد تا به این قتل اعتراف کند.

 

پنجم: تا کنون سربازان گمنام امام زمان موفق شده اند 17 نفر به اسامی مصطفی ت. رمضان زاده، جلایی پور، حمید، حسن، صغری، ناهید( موسوم به جعفر)، نورالدین کیانوری، صادق هدایت، اشرف پراکنده، حسین دکور، حسام ترکه، سورن آرارات، کمیل زیاده طلب، ناصر غرغرو، حسین زمان و شهلا جاهد را به عنوان قاتلین ندا آقا سلطان شناسایی کنند که همه این افراد به قتل وی اعتراف کرده و 346 نفر دیگر هم در نوبت اعتراف به قتل وی هستند.

 

ششم: براساس اطلاعات واصله کارت یک بسیجی که ادعا شده است در روز مذکور به ندا شلیک کرده و پس از دستگیری کارتش را به دست جمعیت حاضر داده است، گم شده و این وزارت در صدد یافتن این کارت است تا با پیدا کردن یابندگان کارت مذکور آنان را نیز وادار به اعتراف به قتل ندا نماید.

 

در پایان، ستاد بررسی قتل ندا آقا سلطان به ریاست محترم جمهوری اعلام می نماید به هر تعداد که لازم باشد ما می توانیم قاتل مناسب و در اندازه ها و مشاغل مختلف با هر نوع اعترافی که مورد نظر مسوولان مربوطه باشد، کشف نموده و از طریق رسانه ملی اعلام نماییم تا خلاء خبری را پر کنیم و جهانیان بدانند که چه توطئه های ننگینی پیش روی ماست.

 

مسوول کمیته پیگیری قتل ندا آقا سلطان و مسوول چیزهای دیگر

غلامحسین الهام( با حفظ سمت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 6:33  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه ۹ تير ۱۳۸۸

چرا صحت انتخابات تائید شد؟

 

در راستای اینکه شورای نگهبان صحت انتخابات را تائید کرده و ما نیز هر جوری که فکر کنیم چاره ای جز تائید این صحت نداریم، و اصولا عقل حکم می کند ما چیزی را که شش تا آدم عاقل و بالغ از طریق موبایل درک کردند، ما هم باید درک کنیم، لذا دلایل صحت انتخابات اخیر را برای کسانی که در جریان نیستند، اعلام نموده و دلایل قطعی صحت مذکور را بشرح زیر تقدیم می کنیم:

 

اول، روش خودکار: در این روش که بوسیله آقای امیدوار رضایی کشف شده که احتمالا تا حالا ناامید شده است، آرای یک صندوق را بررسی می کنیم، در بررسی ها به این نتیجه می رسیم که از 956 رای موجود در صندوق 720 رای با یک خودکار و برای محمود احمدی نژاد نوشته شده است، پس نتیجه می گیریم با یک خودکار 720 رای بیشتر نمی توان نوشت و همچنین انتخابات تائید می شود.

 

دوم، روش روانشناسی: بسیاری از مردم ایران دو شخصیتی هستند، مثلا با یک شخصیت شان جلوی غارتگران بیت المال را می گیرند و با آن یکی شخصیت شان از باجناق شان غارتگر بیت المال درست می کنند، خیلی از مردم سه شخصیتی و یا چهار شخصیتی هستند، بنا براین ممکن است آدمها با شخصیت های مختلف شان به یک نامزد رای بدهند، مثلا با یک شخصیت شان به دلیل اینکه خیلی خوشگل است به احمدی نژاد رای بدهند، ولی با شخصیت دیگرشان به دلیل اینکه خیلی باعرضه است به احمدی نژاد رای بدهند. به همین دلیل اصلا غیرطبیعی نیست که در هفتاد درصد حوزه های رای گیری بین 95 درصد تا 140درصد از واجدین شرایط رای بدهند. به همین دلیل طبیعی است که صحت انتخابات تائید می شود.

 

سوم، روش صدتایی: اصولا در اسلام اسراف حرام است، به همین دلیل اگر یک دفعه دیدید که در انتخابات لرستان دویست تا صندوق جمع آرای شان 600 یا 700 یا 900 یا 1200 است و محض رضای خدا به جای 600 تا 601 هم نیست، طبیعی است که نتیجه می گیریم که ملت ایران مردمی هستند که خیلی صرفه جویی می کنند. و همه برگه های رای شان را پر می کنند، از این طریق می فهمیم وزارت کشور از آدمهای صرفه جو برای انتخابات استفاده کرده و صحت انتخابات تائید می شود.

 

چهارم، روش مکانی: یکی از روشهای مفید در برگزاری انتخابات سالم، روش مکانی است، در این روش صندوق ها را به یک مکان ویژه انتقال داده و در آن را قفل می کنیم و در یک مکان دیگر تعدادی رای را با دل خوش و بدون عجله می نویسیم و سعی می کنیم به همان تعدادی بنویسیم که وزارت کشور اعلام کرده است. در این روش به جای شمردن آرا که کار خسته کننده ای است، به تعداد لازم رای می نویسیم، از این طریق مطمئن می شویم که انتخابات سالم برگزار شده است.

 

پنجم، تحقیق میدانی: یکی از مهم ترین روشهای اطمینان از صحت انتخابات این است که به تحقیق میدانی دست بزنیم، مثلا وقتی وزارت کشور اعلام کرد که میرحسین موسوی در تهران یک و نیم میلیون نفر مثلا رای آورده است، ما باید تعدادی نیروی ضد شورش در میادین اصلی از جمله میدان ونک، ولی عصر، انقلاب، رسالت، پونک، خراسان و غیره اقدام به شمارش تظاهرکنندگان طرفدار موسوی می کنیم، اگر تعداد آنها دو برابر آرای اعلام شده( در حدود سه میلیون نفر) باشند، می توانیم با ضریب نود و هفت درصد اعلام کنیم که انتخابات صحیح بوده است.

 

ششم، تحقیق از طریق پزشکی قانونی: یکی از روشهای اطمینان از صحت انتخابات این است که آمار تعداد کشته شدگان در تظاهرات علیه دولت را از پزشکی قانونی بگیریم، اگر تعداد کشته شدگان در یک هفته از پانزده نفر بیشتر بود، معلوم می شود انتخابات به احتمال 105 درصد درست انجام شده است.

 

هفتم، تحقیق در فضای بسته: یکی از روشهای اطمینان از صحت انتخابات شمارش تعداد زندانیان دستگیر شده در جریان انتخابات است. براساس فرمول گادالی 3T=YWX اگر تعداد دستگیرشدگان به ازای هر یک میلیون رای دهنده، بین ده تا سی نفر زندانی شده باشد، صحت انتخابات مشخص است. این تعداد هر چه بیشتر بشود، صحت انتخابات مورد تائید قرار می گیرد.

 

هشتم، تحقیقات رسانه ای: یکی از مهم ترین روش های تحقیق در انتخابات تحقیقات رسانه ای است. در این تحقیق موبایل یا تلفن به عنوان رسانه می تواند مورد توجه قرار بگیرد. در این شیوه یک نفر از بیت رهبری به احمد آقا جنتی زنگ می زند و می گوید " تائید کنید" و صحت انتخابات تائید می شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 6:30  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

پنجشنبه ۴ تير ۱۳۸۸

پیروزی بزرگ سبزها

ما بی شماریم، این همان رازی بود که وقتی گفتیمش حتی خودمان هم باور نمی کردیم. حتی نمی توانستیم تصور کنیم که این " ما" تا کجا بزرگ و تا کجا بی پایان است. امروز بعد از چند ماه، این " ما" چنان تنومند و بلند قامت و استوار شده است که حالا دیگر خبر اول جهان است. ما بر تصویر کریهی که احمدی نژاد از ایران و ایرانیان ساخته بود، پیروز شدیم. امروز همه جهان باور کرده است که احمدی نژاد هیچ ربطی به ایران ندارد، که " ما" چنان کردیم که جهان امروز می داند مردم ایران با شجاعت و دلیری رای به احمدی نژاد نداده و با تمام وجودش پای انتخاب خود ایستاده است. امروز تمام جهان تصویر مقاومت تهران است در مقابل دیکتاتوری و استبداد. داستان شهامت و درایت و صلح خواهی یک ملت. ما پیروز شدیم.

 

ما پیروز شدیم، چون توانستیم چهره ایران را از ایران احمدی نژاد به ایران مردمی مصمم برای احقاق حقوق مدنی خود تبدیل کنیم. امروز چهره ایران در جهان دیگر چهره مرد دروغگوی تندرویی نیست که جنگ می خواهد، بلکه چهره زیبای پسران و دخترانی هستند که آزادی می خواهند و می خواهند خواسته شان را به متقلبان و دروغگویان تحمیل کنند.

 

ما پیروز شدیم، چون توانستیم یک انتخابات را به یک جنبش تبدیل کنیم، رنگ زیبای سبز را به نماد انتخاباتی تبدیل کنیم و شب های شاد خرداد 88 را به مردم ایران هدیه کنیم. مردم در آن شب ها خیابان هایی را که سالها بود از دست داده بودند، دوباره به دست آوردند، در آن خیابانها زنجیر سبزی بستند، خیابان را از سیاهی به سبزی بدل کردند، آواز خواندند و طنز را به خیابان بردند. مردمی که عادت کرده بودند در خیابان جدی و اخمو باشند، شهر به شهر خندیدند. ما جنبش سبز را ساختیم و این جنبش حالا دیگر به زور تانک و هلیکوپتر هم به خانه نمی رود.

 

ما پیروز شدیم، چون توانستیم در انتخاباتی پرشکوه حاضر شویم و به لایق ترین کسی که در میان نامزدها بود رای بدهیم. ما لکنت و تردید و دودلی موسوی را از او گرفتیم و به او نشان دادیم که اگر از حقوق مردم دفاع کند ما هم از او حمایت می کنیم. ما به او شجاعت بخشیدیم و از او اعتماد گرفتیم. ما در انتخابات پیروز شدیم. شدت این پیروزی چنان بود که آنان مجبور شدند با تقلبی آشکار، قطع کلیه ارتباطات، با کودتای نظامی خودشان را پیروز نشان دهند. اما ما با قدرت و به دور از خشونت همانطور که گفته بودیم بر سر حرف مان ماندیم.

 

ما پیروز شدیم، چرا که توانستیم یک رهبر یکدل و یکرنگ را به رهبران اصلاح طلب دیگر اضافه کنیم و بحران رهبری را که در سالهای اخیر جنبش اصلاحات را دچار سردرگمی کرده بود، حل کنیم. یافتن موسوی و نشاندن او بر شانه های ملتی که در کنار اوست، پیروزی بزرگ ما بود.

 

ما پیروز شدیم، چون موفق شدیم برای نخستین بار پس از سالها مردمی همدل و همراه بسازیم، مردمی که با شهامتی بی نظیر و نظمی حیرت آور راهپیمایی چند میلیون نفری سکوت را در مقابل چشمان ایرانیان و جهانیان برگزار کردند. ما توانستیم در میان دهها هزار مامور ضد شورش بدون کوچکترین تندروی و خشونت طلبی خواست مان را بگوئیم و بر آن تاکید کنیم. ما برای همیشه پیروز شدیم، چون دیگر گفتن اینکه " مردم ایران شجاعت و پایداری ندارند" یک داستان قدیمی است. جنبش سبز شجاعت گمشده همه ماها را به ما بازگرداند. حنجره های گرفته ما بازشد و شب ها آسمان تهران و سراسر ایران طنین الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور گرفت. طنینی که هر روز قوی تر می شود.

 

ما پیروز شدیم، چون تصمیم گرفتیم خودمان، رئیس جمهور منتخب مان و حکومت را وادار کنیم که از ما صرف نظر نکنند. ما مردم هستیم، مردمی که دموکراسی را به حکومت تحمیل کردند و می کنند. ما هزینه های این رفتار سیاسی را پرداختیم و می پردازیم.

 

ما پیروز شدیم، چون اگرچه بسیاری از عزیزترین و بیگناه ترین مردمان مان کشته شدند و به زندان رفتند، اما این ما نبودیم و نیستیم که خشونت را ایجاد کردیم. ما شیشه ای نشکستیم و خانه ای آتش نزدیم، ما بر سر بامی نجستیم و ما چماق به دست نگرفتیم. ما میلیونها تن بودیم، با دل های پر از میل به آزادی و دهان های بسته. تلاش آنان برای تبدیل مردمی خشمگین به شورشگرانی که می توان سرکوب شان کرد عقیم ماند. ما همچنان با هوشمندی و درایت راههای مبارزه غیرخشونت آمیز را پیدا می کنیم و تا آخر پیروز می شویم.

 

ما سبزها پیروزیم، چون توانستیم حتی رقبای انتخاباتی و مخالفان تحریم کننده را نیز به صف خود بکشانیم و تمام دوستانی که همدیگر را در مجادلات سیاسی و در فضای یاس آلود پیش از خرداد 88 گم کرده بودند، دوباره به هم پیوستند و در هر جایی که ایرانیان زندگی می کنند اتحاد و همدلی را ساختیم، این همدلی را هیچ کس نمی تواند از ما بگیرد.

 

ما سبزها پیروز شدیم، چون توانستیم حتی در دل کسانی که دشمنانه به ما نگاه می کردند این احساس را ایجاد کنیم که ما مردمانی صلح طلب هستیم که فقط حق مان را می خواهیم. ما نه انقلاب می خواهیم، نه خواهان دشمنی با کسی هستیم. حالا دیگر حتی کسانی که ده روز قبل به احمدی نژاد رای داده بودند، در کنار ما هستند و قدرت طلبان خشونت طلب جز مزدورانی که با گرفتن دستمزد روزانه مردم را کتک می زنند و می کشند هیچ کسی را ندارند.

 

ما سبزها جهان را تسخیر کردیم. ما در همه شبکه های تلویزیونی و روی جلد همه مجله ها و در همه پارلمانها و در همه شهرها حضور جدی داریم، ما پیروز شدیم، چون هرچه کردند و می کنند که از ما انقلابیونی شورشگر بسازند نمی توانند. ما مردمانی هوشمندیم که زیر سیطره مردمانی زورگو زندگی می کنیم، هوش و دانایی ما به ما راههای نجات را نشان می دهد، ما جنبش سبز را ادامه می دهیم، زورگویان را خسته می کنیم و شهر سبزمان را از آنان پس می گیریم، ما ایران را سبز و زیبا می خواهیم.

 

ایران سرزمین ماست، ما مردمی متحدیم، ما مردمانی بی شماریم، ما رهبرانی قابل اعتماد داریم، ما می دانیم چه می خواهیم و با وجود دشواری راه، می دانیم که فردا سبز ترین روز خداست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 6:23  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

چهارشنبه ۳ تير ۱۳۸۸

نزن، برادر!

 
آقای بازجو! نمی دانم نامت چیست. حسینی هستی یا مرتضوی یا احمدی یا هر نام دیگری که انتخاب کرده ای تا مردم نشناسندت. نمی دانم تا به حال چه کارهایی کرده ای و از چه کسانی بازجویی کردی، اما این یکی را مواظب باش. سعید حجاریان را می گویم. دوستانم می گویند او را کتک زده اید و تحت فشار شدید گذاشتید. دلتان می آید؟

 

به بچه ها می گفتید حرف بزن، حرف بزن و هر چه می دانی بگو. به سعید چه گفتید؟ از سعید چگونه خواستید حرف بزند؟ سعید که نمی تواند حرف بزند. او را دیده ام، وقتی می خواهد حرف بزند باید تمام بدن رنجور و بیمارش را متمرکز کند تا کلمه ای حرف بزند، به او نگوئید حرف بزن، او نمی تواند حرف بزند. او زمانی که می توانست هم حرف نمی زد، او بیرون از زندان هم وقتی دوستانش را می دید به زحمت حرف می زد، حالا انتظار داری چه بگوید؟ اوئی که زبانش در دهان سنگینی می کند و به زور هم نمی تواند کلمه ای سخن بگوید. دستت را گذاشته ای روی شانه رنجورش و بدن ضعیفش را فشار می دهی و می گویی: " بگو که می خواستید انقلاب سبز کنید، بگو...." و دست دیگر را مشت می کنی که به صورتش بکوبی، دستت را بکش کنار. او نمی تواند حرف بزند.

 

رفته بودم پیش سعید حجاریان، زمانی که در شورای شهر بود، با دهها عمل جراحی سرپایش آورده بودند و هنوز صورتش و دستش به اراده خودش نبود. بزحمت گفت: " سید، مطلبت ات را خواندم و خندیدم. خیلی وقت بود نخندیده بودم" و من از سوئی خوشحال شدم که توانسته ام خنده ای را به دل رنجور سعید هدیه کنم و از سوی دیگر غمگین بودم که نکند با تکان همین خنده درد پیچیده باشد در تنش. تنی که بیمار آزادی و زخمی آگاهی شده بود.

 

آقای بازجو! حالا ایستاده ای و کاغذی را که بالای آن نوشته النجاه فی الصدق گذاشتی روبروی سعید و سووالی نوشته ای که " کلیه ارتباطاتت را با عوامل آمریکایی بنویس" و با تحکم به او می گوئی: " ما همه چیز رو می دونیم آقا سعید! بدجوری گیر افتادی، مگر فقط ساعت پنج صبح صدات کنن برای اعدام ببرنت، بنویس که با آمریکایی ها رابطه داشتی..." اما برادر من! آقای حسینی! آقای احمدی! هر کسی که هستی، سعید که نمی تواند بنویسد، او یک کلمه می خواهد بنویسد تمام وجودش پر درد می شود، چگونه بنویسد. زمانی می توانست بنویسد و با هر کلمه اش کشور را تکان دهد، اما دستش را از او گرفتید، زبانش را از او گرفتید، تبدیلش کردید به یک جسد متحرک، دیگر رهایش کن برادر.

 

کتابش تازه منتشر شده بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون بروم، خم شدم که رویش را ببوسم و بروم، با همان زبان ناگویایش گفت " بیا" و یک کتاب را داد به من. صفحه اولش را باز کرد و با زحمت چیزی نوشت، امضایی، خطوطی درهم. تازه چند ماهی بود از بیمارستان بیرون آمده بود. وقتی که تیر خورد شریعتمداری چنان مقاله ای نوشت در مدح سعید گوئی که اسرائیلی ها ترورش کرده اند و دارودسته شریعتمداری پشت صحنه ترور نیستند. برادر بازجو! آیا شریعتمداری امروز با تو توافق نکرده که چگونه بازجویی کنی، چهره ات را نمی بینم، خودت نیستی. می دانم که آدمی مثل حجاریان را دست هرکسی نمی دهند و بازجوتر از حسین شین چه کسی است. اما لابد خود شریعتمداری هم می داند که سعید نمی تواند بنویسد. می دانم که اگر زیر شکنجه هم بود و تن نازنین اش سالم بود باز هم نمی توانست بنویسد، ولی با این تن رنجور و دست ناتوان چگونه بنویسد؟

 

آقای بازجو! آقای حسینی! آقای شریعتمداری! هر کسی که هستی. دستت را می گذاری زیر چانه سعید و فشار می دهی و می گوئی " تمام سوابق ات را بنویس" کدام سابقه را می خواهی؟ از کجای سعید حجاریان خبر نداری؟ از قدیمی ها بپرس و به او بیش از این فشار نیاور. او همان است که زمانی سیستم امنیتی کشور را ساخت و آنگاه که به بلوغ سیاسی اش رسید، تئوریسین اصلاحات و جامعه مدنی شد و چنان تحولی در ذهن و زبان ایرانیان ایجاد کرد که دشمنان مردم وقتی خواستند اصلاحات را ریشه کن کنند، یک راه مشخص پیدا کردند. شلیک به مغز سعید حجاریان. حالا تو چه می خواهی و از چه خبر نداری؟ اگر سابقه قبل از اصلاحاتش را می خواهی، برو آرشیو وزارت اطلاعات را ببین، اگر سابقه بعد از اصلاحاتش را می خواهی کتابهایش را بخوان، اگر می خواهی ببینی در خارج از کشور با چه کسانی تماس گرفته مطمئن باش جز فهرستی طولانی از پزشکانی که بدن رنجور حجاریان را عمل کردند، کسی را پیدا نمی کنی. دنبال چه می گردی؟ آقای بازجو! او همان فرزند انقلاب است که یک بار خورده شده. شما از یک جسد هم نمی توانید بگذرید؟

 

می بینمت که روبروی ویلچر سعید ایستاده ای و به پیشانی اش نگاه می کنی و آرزو می کنی کاش گلوله سعید عسگر به پیشانی سعید خورده بود و فکر می کنی کاش می توانستی آن جمجمه را بشکافی و ببینی در فکرش چه می گذرد و چگونه است که مغزش با وجود بدن رنجور و زخمی اش مثل ساعت کار می کند. با لگد هلش می دهی به عقب، او با گردنی خم شده نگاهت می کند. می خواهد بگوید، برادر من! دنبال ستاد ضدکودتا نگرد، تهران ستاد ضد کودتاست، همه کشور ستاد ضد کودتاست. مرکز جنگ روانی همه خانه های همه شهرهای کشور است. اگر دنبال رهبران جنبش می گردی باید یکی یکی مردم را بیاوری به زندان. زندان هایت جا ندارد. لب های سعید به آرامی تکان می خورد. به چیزی میان خنده و درد باز می شود.

 

برادر من! آقای بازجو! سعید حجاریان را یک بار کشته اید، یک بار تمام تنش را از کار انداختید، یک بار تمام وجودش را از یک ملت گرفتید، دیگر چه می خواهید؟ او نمی تواند بنویسد، دستش را آزار نده، کتکش نزن. او فرزند این ملت است. او نمی تواند به چیزی اعتراف کند، چه کسی باور می کند مردی که از یک پله نمی تواند براحتی بالا برود، در مقابل مامورانی که جلوی دوربین های تمام جهان معمولی ترین مردمان را وحشیانه می زنند، مقاومت کرده باشد. اصلا مقاومت یعنی چه؟ برای کسی که بدنش بطور طبیعی دائما در حال درد کشیدن است، رنجی بیش از این چه معنا دارد؟ قدرتتان همین است؟ تمام شکوه و اقتداری که کسب کرده اید با کتک زدن سعید حجاریان به دست آمده؟ منظورتان از مهرورزی همین بود؟ منظورتان از استفاده از نخبگان همین است؟ منظورتان از مدیریت جهانی همین است؟ آقای بازجو! بس کن! از سلول 216 بیا بیرون و بگو که نمی توانی با ننگ شکنجه دادن یک جسد بی تحرک زندگی کنی.

 

سالها بعد یک روز نوه ات از تو خواهد پرسید که چرا نام این خیابان سعید حجاریان است؟ و از پدربزرگ که همواره خودش را یکی از کارکنان دادگاه معرفی کرده خواهد پرسید سعید حجاریان کیست؟ و تو خوب می دانی سعید حجاریان کیست. حالا دوباره نگاه کن، به خودت، به آنها که بازجویی شان می کنی و وقتی چکمه ات را بالا می بری تا توی صورت یکی از مردان بزرگ این کشور بزنی، حداقل پایت کمی بلرزد. آدمی که پایش نمی لرزد، چیزی به نام آدم بودن در قلبش مرده است، بدون قلب چگونه می خواهی به زندگی ادامه بدهی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 6:13  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

سه شنبه ۲ تير ۱۳۸۸

کودتا چیست؟

 

کودتا یک کار عملیاتی است که دولتها وقتی خیلی زور دارند و بلد نیستند حرف بزنند، انجام می دهند. در کودتا یک دولت، کارهایی مثل تصویب قانون، برگزاری انتخابات، تحمل مخالفان، مذاکره، مناظره، دستگیری عناصر مساله دار و کارهای شبیه این را بکلی کنار می گذارد، و بدون شوخی تا ته قضیه می رود. در جریان کودتا دولت حق هر کاری را دارد، مردم هم بعد از کودتا خیلی اوقات به خودشان حق می دهند کارهایی که زمان کودتاچی ها نمی توانستند بکنند، انجام دهند.

 

انواع کودتا: کودتا مثل خیلی چیزهای دیگر یک نوع نیست، بلکه انواع مختلفی دارد، معمولا انواع آن هم بستگی به نوع کودتاچی( قد و وزن و نوع چکمه)، نوع مردم، نوع حمله، شکل دندان کودتاچی، جنس شلوار کودتا شوندگان و مقدار پولی دارد که کودتاچیان دارند. برای مثال چند نوع کودتا را نام می بریم:

 

کودتای خزنده: کودتایی است که در آن تعدادی نویسنده مشغول نوشتن رمان، تعدادی فیلمساز مشغول ساختن فیلم، تعدادی شاعر مشغول سرودن شعر و تعدادی نقاش مشغول کشیدن تابلو هستند، بعد یک عده مامور با عینک سیاه می ریزند و د بزن، اینقدر آنها را می زنند که آنها اعتراف می کنند نقاشی نمی کشیدند، نمی سرودند، فیلم نمی ساختند و رمان نمی نوشتند، بلکه کودتا می کردند، بعد ول شان می کنند و به تعدادی دیگر حمله می کنند.

 

کودتای درنده: کودتایی است که در آن تعدادی سگ هار را که مدتهاست آدم ندیده اند می اندازند به جان تعدادی دختر و پسر و زن و مرد و پیر و جوان که لباس سبز پوشیده اند و در خیابان راه می روند و شعارهای شاد می دهند، و می خواهند طبق قانون رئیس جمهورشان را تعیین کنند. و چون دست شان به مخالفان شان نمی رسد، هر کسی را که در خیابان می بینند، کتک می زنند و می کشند و اگر همه از خیابان به خانه رفتند، وارد خانه می شوند و هرکسی توی خانه بود جر می دهند، اگر هم نتوانستند وارد خانه ها بشوند، هر ماشینی که توی خیابانی باشد که قبلا کسی با لباس سبز از آن رد شده باشد، خرد و خاکشیر می کنند و اگر هم ماشین پیدا نکردند، باجه های تلفنی را که قبلا کسی که شال سبز پوشیده و هفته قبل از آنجا به جایی زنگ زده، می شکنند و اگر هیچکدام از اینها پیدا نشد احتمالا خودشان همدیگر را جروواجر می کنند.

 

کودتای جونده: کودتایی است مخصوص وزیر اطلاعات که وقتی یک روزنامه نگار روبرویش نشست و زیاد حرف زد، در فاز یک کودتا قندان را پرت می کند توی سرش و در فاز بعدی سینه اش را گاز می گیرد و او را می جود. معمولا دندان های پیشین این کودتاچی ها تیز و سینه کودتاشوندگان سفت است.

 

کودتای پرنده: در این نوع کودتا ابتدا هاله نوری در آسمان دیده می شود، بعد هاله مذکور زرتی می نشیند روی سر بیریخت ترین آدمی که دچار توهم است، بعدا او به مدت چهار سال اینقدر سوار انواع پرنده مثل هلی کوپتر و هواپیما می شود که از این کار خوشش می آید و وقتی بعد از چهار سال به او می گویند که نوبت ات تمام شد، حالا نوبت یکی دیگر است، دلش نمی آید پیاده شود، به همین دلیل کودتا می کند. در بسیاری از موارد عملیاتی شدن کودتای پرنده شبیه کودتای درنده است.

 

کودتای شرمنده: این نوع کودتا فقط در 28 مرداد 1332 اتفاق می افتد. در این نوع کودتا پانصد تا لات به کمک صد تا جی جی و تعداد کمی از مردم شروع می کنند به گفتن مقداری زنده باد که تا روز قبل مرده باد بود و تعدادی مرده باد که تا روز قبل زنده باد بود. در کودتای شرمنده دو موضوع مبهم وجود دارد. اولا کسانی که علیه شان کودتا شده، قبل از اینکه کسی چیزی به آنها بگوید فرار می کنند و می روند، طرفداران کودتا شده ها هم نیم ساعت بعد فرار می کنند و می روند روسیه، کسانی که گفته می شود کودتا کرده اند هم خودشان در زندان هستند و تازه بعد از اینکه رهبری کودتا را به عهده گرفتند از زندان آزاد می شوند، عامل اصلی کودتا هم که خودش مدتها قبل فرار کرده و رفته خارج. معلوم نیست اصلا کی علیه کی کودتا کرد؟ و بعد هم طرف کودتا شده برای اینکه نشان بدهد خیلی کودتای بزرگی بوده همه کشورهای دنیا را در کودتا مقصر می داند و همه را وادار به اعتراف می کند.

 

کودتای رونده: این نوع کودتا مخصوص کودتاچیانی است که یکهو بسرشان می زنند و خوششان می آید و کودتا می کنند، بعد همه را می گیرند، در نتیجه یکی می زند پس کله شان و می روند فلسطین شانزده سال بعد برمی گردند می گویند من برگشتم. سید ضیاء الدین طباطبایی یکی از این نوع کودتاگران بشمار می آید که در اثر یک تصادف کودتای بسیار مهمی کرد که تا چند ماه نه کودتا کننده و نه کودتا شونده متوجه نشده بودند که کودتا کردند.

 

کودتای نرم: نوعی کودتاست که اینقدر نرم است که فقط روزنامه کیهان متوجه آن می شود. در این کودتا یک گروه ایرانی- آمریکایی یا ایرانی معمولی می روند دانشگاه درس می دهند، یا می روند سر کار، بعد می روند کافی شاپ، بعد می روند سینما، بعد می روند مهمانی، بعد برای هم ای میل می زنند، بعد عکاسی می کنند، بعد دستگیر می شوند، بعد متوجه می شوند جاسوس اند و خودشان نمی دانستند، بعد اعتراف می کنند و بعد آزاد می شوند و بعد می روند خارج و کودتا تمام می شود.

 

کودتای روسی: یک ملت با ما مخالف است، با تانک از روی آنها رد می شویم و موافقت آنها را جلب می کنیم.

 

کودتای ایرانی: کودتای ایرانی ترکیبی از انواع کودتاهای درنده، جونده، روسی، پرنده و شرمنده است. این نوع کودتا با انواع رایج کودتا در سایر نقاط جهان تفاوت هایی دارد که باید به این تفاوت ها دقت کنیم

 

اول، در همه کودتا ها یک گروهی از یک حکومت علیه گروه دیگری در همان حکومت کودتا می کنند، در کودتای ایرانی حکومت علیه ملت خودش کودتا می کند.

 

دوم، در همه کودتاها حکومت رهبران مخالفان غیرقانونی را دستگیر می کنند، در کودتای ایرانی، دولت رهبران قانونی حکومت را یا دستگیر می کنند، یا حبس خانگی می کنند.

 

سوم، در همه کودتاها یک گروه رئیس جمهور را برکنار می کنند و خودشان قدرت را در دست می گیرند، در کودتای ایرانی رئیس جمهور کودتا می کند تا همان کارهای قبلی را ادامه بدهد.

 

چهارم، در همه کودتاها دولت اعلام حکومت نظامی می کند و مخالفان را سرکوب می کند، در کودتای ایرانی چون مخالف سرکوب شده وجود ندارد و اعلام حکومت نظامی غیرقانونی است، دولت هر کسی را که ببیند سرکوب می کند.

 

پنجم، در همه جا کودتاچیان برای اینکه اغتشاشات را سرکوب کنند کودتا می کنند، در ایران برای اینکه اغتشاش ایجاد کنند، کودتا می کنند.

 

ششم، در همه جای دنیا کودتاچیان با قدرت سر موضع شان می ایستند تا آرامش ایجاد شود، در کودتای ایرانی کودتاچیان شنبه آزادی می دهند، یکشنبه همه را به گلوله می بندند، دوشنبه تصمیم می گیرند آشتی ملی ایجاد کنند، سه شنبه همه کسانی را که قرار است آشتی کنند زندانی می کنند، چهارشنبه اختلافات خانوادگی را حل می کنند، پنجشنبه اعضای خانواده را کتک می زنند، و روز جمعه تازه خبر کودتا را اعلام می کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 7:2  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه 31 خرداد 1388

سبز ممنوع!

 

کاری از: صنوبر

با عرض سلام و خسته نباشید. پوزش می خواهم از عدم وجودم در این چند وقته. حقیقتش را بخواهید چند روز اول که شدیداً به کمک شربت و قرص و دم نوش و چنته و جادو و جنبل مشغول هضم "دو"روغ که چه عرض کنم "هزار"روغ بعضی ها بودم و داشتم شاپکایی که به زور سعی داشتند به سرم کنند و تا دم قوزک پایم پایین بکشند را به کمک اورژانس و آتش نشانی از سرم در می آوردم. بعد از آن هم تا آمدم کمی عرض اندام کنم این تلویزیون مرا میخکوب خودش کرد. داشتم فیلم سینمایی و سریال می دیدم. خدای من گواه است در تمام این عمر بی حاصلم این همه فیلم و سریال در آن واحد به صورت مسلسل وار به سمتم شلیک نشده بود. از فیلم شعبده باز بگیر تا هر فیلم اکران شده و نشده سینمای هالیوود.

عرضم به خدمت گرامی که در این مدت صدا و سیمای ما علاوه بر اکران حجم عظیمی فیلم و سریال، وقایع مملکتی را نیز به طرز شگرف و هنری قلب و کبد و مثانه و همه چیز کرد که فی الواقع وظیفه رسانه همین است و چیزی به غیر از این نیست. دستش درست که در این راه به حضرت حق قسم سنگ تمام گذاشت. باشد که این سنگ در ابعاد ستون های تخت جمشید برواد به چشم و گوش کامران نجف زاده مکش مرگ ما، حاجیلو، آن گوینده ای که توهم "تین ایجری" شدیداً او را گرفته است، و سایر دوستان. آمین.

به تازگی برخی از دوستان صدا و سیما (نه از آن کمی تا حدودی خود فروخته به قیمت د�� قران ها)، توانستند اخبار این چند وقت صدا و سیما را به نحوی از لای دیوارهای بتنی و توپ و تانک های مستقر در این مجموعه در برده و از پشت میله ها به نحوی به دستم برسانند. امیدوارم که هنوز زنده باشند و نفسی بیاید و برود. من هم دوان دوان خود را به پای کامپیوتر رساندم تا قبل از اینکه این اخبار به طرفه العینی از طریق فیسبوک و تویتر به کل جهان مخابره شود و به گوش سی ان ان و بی بی سی و حتی نن جون آقای کروبی برسد، اولین نفری باشم که این اخبار را فاش می کنم:

- به علت این که رنگ سبز نگو، بگو لجن، اکنون توسط متجاوزان و متخاصمان دزدیده شده است، متاسفانه از این به ��عد قرار بر این شده است که برنامه ورزش صبحگاهی در آغلی دربسته و به دور از ذره ای گل و گیاه برگزار شود. گفته می شود آقای ورزش قبلی به جرم این که لباس ورزشش به رگه هایی از رنگ لجن آلوده بود، پس از نوازش و ارشاد توسط پایه دوربین، کت بسته به زندان اوین بخش 209 منتقل شده است. همان روز، خانم مجری برنامه ی صبحگاهی هم به سبب آن که مقنعه اش لجنی رنگ بود در دم با مقنعه اش خفه شد. خفه شده اش را هم از درخت چنار حیاط صدا و سیما آویزان کرده اند تا با وزش نسیم صبحگاهی تکان تکان بخورد و عبرتی شود برای تمام لجن ها. به جان خودم. می توانید بروید ببینید. تماشا برای تمام عموم آزاد است. البته خیلی نزدیک نشوید چون با کلاشنکف و کوکتل مولوتوف معدوم خواهید شد.

- آقای حاجیلو شدیداً تحت فشار است. آنقدر سرش شلوغ است که حتی فرصت نمی کند موهایش را تجدید رنگ کند. خبرها حاکی از آن است که این آقایی که بنا به اظهارات خودش از بچه گی، که بر می گردد به دوران نئاندرتال ها، عاشق آقای احمدی نژاد بوده است (عشقت را بجوم، ببخشید این من نبودم، رشته تایپ را دشمن از دستم ربود) از صبح پاشنه های گیوه را می کشد، تنبانش را تا دم گلوگاه می کشد بالا و در به در در اطراف و اکناف شهر تهران به دنبال اشخاص محروم از اینترنت می گردد(که الحق در این دوره زمانه ع��ن خیار چنبر نوبر است). چرا؟ چون او تشنه حقیقت است. او می خواهد مغز حقیقت را در مورد آشوب طلبانی که از بیکاری سطل آشغال می سوزانند و به خانه های ملت حمله می برند، از روده ی این اشخاص بکشد بیرون. خبرها حاکی از آن است که چندین بار عده ای از همین لجن های خس و خاشاکی به خود حاجیلو حمله برده و سعی داشته اند میکروفون را به حلق وی فرو کنند که متاسفانه، ببخشید خوشبختانه و به مدد نمی دانم کی، این تدابیر ناکام ماند.

- قرار بر این است که دو کانال صدا و سیما یا سوسنش را نمی دانم، تماماً خود را وقف سریال های عهد آفتابه ای من جمله اوشین( سال های دور از خانه) و ها��یکوی خودمان بکنند تا هم تجدید خاطره شود، هم بالاخره بر ما روشن شود که این اوشین چه کاره بود و ریوزو چه به سرش آمد. دوستان خس و خاشاکی که به نظر می رسد به علت نبود برنامه های مفرح مدام در خیابان ها پرسه می زنند و ایجاد اغتشاش می کنند، می توانند از این به بعد تخمه و چس فیلهایشان را از بقال سر کوچه بخرند و از صبح بنشینند سریال نگاه کنند و عشق کنند. ای خس! ای خاشاک! ای لجن! ول کن خیابان را. خبری نیست. شهر امن و امانه. الکی چرا جو را سنگین می کنی؟

- خبرها حاکی از آن است که یک نفر با چهره، صدا، تیپ و شخصیت مبدل خود را آقای شجریان جا زده، حرف های ضد انقلابی زده و به دروغ صدای خود را متعلق به خس و خاشاک خیابانی دانسته است. البته که صدا و سیمای ما خیلی تیز است و خودش این را فهمید و به همین جهت هر روز هر روز تصمیم دارد ترانه های استاد را از تلویزیون پخش کند تا جگرمان حال بیاید.

- چند روز پیش، آرشیو کامل "خانه ی سبز" طی یک سری مراسم نمادین در صحن صدا و سیما کپه شد و پس از اینکه پرسنل محترم از غیظ کلی به این کپه لجن سنگ و فضولات و لنگه کفش پرت کردند کل آرشیو را به آتش کشیدند و دورش به پایکوبی پرداختند. خسرو شکیبایی که به نظر می رسد می دانست چه خبر است و خیلی قبل تر، قلبش را از کار انداخت، اما سایر بازیگران و عوام�� این فیلم اکنون در حبس خانگی به سر می برند.

- مسئولین شبکه سه به علت پخش فوتبال ایران و کره جنوبی همگی زنده زنده خاک شدند و این اقدام وطن فروشانه نیز در نطفه خفه شد. نگویید چرا چون دلیلش را می دانید. فعلاً پخش فوتبال از این شبکه ممنوع است. البته پرسنل محترم شدیداً در تلاشند تا به کمک فتوشاپ زمین فوتبال را به رنگ قهوه ای در آورند. تا آن موقع دوستان علاقمند می توانند ورزش های دیگری نظیر پرتاب دیسک، شکار ماهی با نیزه، تیراندازی از بالای پشت بام یک جایی و چاقو کشی میان جمعیت را از این شبکه تماشا کنند.

- تمامی گویندگان نفوذی که با تکیه کلام نخ نم��ی "سبز باشید" سعی در ایجاد اختلال و آشوب داشتند به مدد گزلیک بدست های حرفه ای که این روزها با حمله به خس و خاشاک دستشان را گرم می کنند به طرز بسیار فنی و حرفه ای مثله شدند. قرار بر این بود که از این به بعد به جای این پیام کثافت که بوی تعفنش ایران را برداشته از پیام "گوش هایتان مخملی باد" استفاده شود که البته منتفی شد. زیرا خبر رسید عده ای می خواهند با این پیام ملت همیشه بیدار را به انقلاب مخملی دعوت کنند. تف تف. بنابراین این پیام نیز به پیام "بروید بمیرید" تغییر کرد.

- قرار بر این است که شبکه چهار از این به بعد از صبح تا شب فقط حیات وحش، با تکیه بر حیواناتی نظیر کفتار، بابون و کرکس پخش کند تا همه بدانند و آگاه باشند که این حَیَوانات متوحش (هیچ هم منظورم آن هایی که شما فکر می کنید نیست) از کدام بیابان به اینجا مهاجرت کرده اند.

- برنامه ی زنده کلاً لغو. دلیلش هم روشن است. صبح می آیند زنده بروند روی و فقط روی آنتن، یک عده از خدا باخبر پلاکارد به دست در کوچه و خیابان نعره می زنند، زن و بچه ی مردم را می ترسانند و صدایشان تا داخل استودیو هم می آید. شب می آیند برنامه زنده پخش کنند، یک عده روانپریش که ظهور ماه مغزشان را مختل کرده است پشه بندشان را می گیرند دستشان، می پرند سر پشت بام و یک بند عربده می کشند و یک چیزهایی می گویند که اصلا قشنگ نیست. بی تربیت. منظورم از بی تربیت مجری های تلویزیون و کیوسک نیست.

- خیل عظیم جمعیت صف شکن این روزها اصلا معلوم نیست کجا هستند، شاید در خانه هایشان نشسته اند و گوبلن می بافند یا شاید هم دارند مثل من نتایج انتخاباتی را هضم می کنند یا شاید هم هضم کرده اند و الان دارند به زور سیلاکس دفع می کنند. نمی دانم. در هر صورت در میدان آزادی و هفت تیر و توپخانه نیستند، اشتباه نکنید. بنابراین به علت نبود این جمعیت همیشه در صحنه و همچنین به علت وحشت دوربین چی ها از حضور در خیابان (نه به علت خس و خاشاک ناچیز، به علت ترس از گر��ازدگی و همچنین ترس از قهوه ای شدن نه توسط همان خس و خاشاک، بلکه به جهت دفع فضولات پرندگان مهاجر)، تعداد زیادی از فیلم های ضبط شده از راهپیمایی های دوران انقلاب 57 از آرشیو بیرون کشیده شده است تا هم کمی یاد گذشته بکنیم و هم از این سکوت مرگی که خیابان ها را فرا گرفته است و گوش را کر می کند خوفمان نگیرد.

- بنا به در خواست بینندگان عزیز که پیام خود را توسط کبوتر نامه رسان و کلاغ های خبرچین که میان هزار تا دسته (چون سیستم پیامک که کار نمی کند، در دست تعمیر است) به گوش صدا و سیما رساندند، شبکه ی خبر، این شبکه ی حقیقت پراکن، تصمیم دارد تمامی توجه خود را تمام و کمال به اخبار علمی نظیر نحوه طرز تولید میوه های گرمسیری در محیط های گلخانه ای، طرز عملکرد سیستم گوارشی پشه ی آنوفل، نحوه ی شبیه سازی الاغ و همچنین اخبار خارجی نظیر نحوه ی انجام مناسک مذهبی توسط سرخپوستان استرالیا و طرز طبخ نان سنتی توسط بومیان بورکینافاسو معطوف کند. آن چه شما خواسته اید.

این بود بخشی از اخبار درز کرده از صدا و سیما. بقیه اش را هم بگم؟ بگم؟ "بعداً میگم". شب و روزتان خوش. خس و خاشاک و لجن بمانید. "بروید بمیرید".

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:35  توسط سید ابراهیم نبوی  | 

یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
 توطئه خانوادگی
 ابراهيم نبوي
علی لاریجانی: " اختلافاتی که میان نامزدهای انتخابات و مردم با دولت وجود دارد، اختلافات خانوادگی است و ربطی به بیگانگان ندارد، ما خودمان این اختلافات را حل می کنیم." خانه قدیمی، روز، داخلی( این فیلم هیچ صحنه خارجی ندارد) آقا، علی، میرحسین، مهدی، سید محمد، محمود، عمواکبر، عمو حسینعلی، فائزه، فاطمه اره، صادق پسر کشورخانوم در خانه هستند. عکس بابابزرگ روی دیوار است و کج شده است. آقا نشسته است روی مبل استیل و محمود لای دست و پای او بازی می کند. علی هم با موهای بورش عینک را روی بینی اش جابجا می کند و کنار آقا نشسته و دائم با عبای آقا ور می رود، حال آقا خوب نیست و علی دارد دستمال خیس روی پیشانی اش می گذارد. علی: خوب می شه آقاجون! یک سری اختلافات خانوادگی یه که داریم حلش می کنیم. شما گریه نکنین، برای دست تون و قلب تون خوب نیست. در همین حال، محمود با چوب محکم می زند توی سر میرحسین. میرحسین جیغ می کشد. آقا( با حالت زار و صدای گرفته): محمود جان! شیرین بابا! چی کار می کنی؟ محمود: دارم اختلافات خانوادگی رو حل می کنم. میرحسین سرش را می گیرد و می رود لب پنجره و جیغ می زند: آی سرم! آقا: ببین این پسره چشم سفید کجا رفت؟ الآن بیگانگان می فهمند.... محمود در حالی که دستش گاز اشک آور دارد: بابایی! بذار بفهمن، بذار اینقدر جیغ بزنه که جیغ دونش پاره بشه. آقا: اون اکبر کجاست، مواظب اش باشین! علی: خیال تون راحت، تا اختلافات خانوادگی حل بشه، انداختیمش توی اتاق، صادق پسر کشور خانوم هم دم در وایستاده نمی ذاره بیاد بیرون( یواشکی می گوید): تلفن ها رو هم قطع کردیم که مشکلات خانوادگی رو به بقیه نگه. در همین حال محمود چهره اش درهم می رود، و صدای بلندی می کند، و می دود اینطرف و آنطرف، محمود: پی پی دارم، ائی دارم..... آقا: بیا عزیزکم، بیا شیرینم، همین جا بکن، طوری نیست.... محمود شلوارش را پائین می کشد و در همان حال شعار می دهد: " انرژی هسته ای، حق مسلم ماست"، " کی خسته است؟ دشمن!" فاطمه اره در حالی که دستش دستمال گرفته است و زیر لب دارد همه را نفرین می کند به طرف محمود می رود و سعی می کند قالی را تمیز کند. فاطی: الهی قربونت برم که بوی گل می دی، الهی قد 150 سانتی ات سر اون سیدمحمد و میرحسین و مهدی و مخصوصا اون اکبر در بیاد. فائزه براق می شود: چیه بچه پررو، به بابام حرف بزنی می زنم توی دهنت. فاطمه اره (با چماق می زند توی سر فائزه و او را می اندازد توی آشپزخانه و در را قفل می کند.) آقا: نکنید عزیزانم! نکنید فرزندانم! چی کار کردی فاطمه جان؟ فاطمه اره پای آقا را ماچ می کند. علی: چیزی نبود آقا! یک اختلاف خانوادگی پیش آمد حلش کردیم. آقا: گفتی اختلاف خانوادگی، صندوق ها کجاست؟ علی: بردیم توی زیر زمین صندوقخونه ذخیره ارزی خالی بود، گذاشتیمش اونجا.... آقا( با حال پریشان): نشمرین، کم می شه، نشمرین اش، کم می شه.... علی: نه آقاجون، نمی شمریم، همونی که خودتون فرمودین، کم هم نمی شه، اگر هم شد اختلاف خانوادگی یه، حلش می کنیم. محمود بدو می رود و یک گاز اشک آور پرت می کند به طرف میرحسین و سید محمد که دارند پچ پج لب پنجره با هم حرف می زنند. آنها سرفه می زنند. محمود می آید به طرف آقاجون و در حالی که خودش را پرت می کند توی بغل او: آقاجون! اختلاف خانوادگی مونو با گاز اشک آور حل کردم، حالا باید برن بمیرن. آقا ناله کنان به علی: این عمو حسینعلی هم که دوباره حرف زده، مگه من نگفتم اینقدر حرف نزنه، مشکلش چیه؟ این مهدی چیه؟ این بچه از وقتی فرستادمش مجلس اخلاقش خراب شده. این هم اختلاف خانوادگی پیدا کرده..... فاطمه اره چای می آورد و زیر لب شعار می دهد: اعلام باید گردد، نابود باید گردد.... علی: شما خیال تون راحت باشه آقاجون، الآن عمو حسینعلی بخاطر اختلافات خانوادگی قدیمی توی اتاق خودشه در اتاقشم قفله، گاهی جیغ می زنه منتهی به همساده ها گفتیم از روی سادگیه ، مهدی جان هم خیلی اختلاف خانوادگی اش زیاد شده، ننجونش همه اش نگران اختلاف خانوادگی اش بود، حالا دادیم چند تا از بچه هاش رو کتک بزنن شاید اختلاف خانوادگی کمتر شد، دفعه قبل که اختلاف خانوادگی داشت، قرص ریختیم توی غذاش خوابش برد، الآن از ترس اینکه خوابش نبره، هی می ره توی خیابون اختلاف خانوادگی درست می کنه، البته چند نفر از طرفداراش رو که خیلی اختلاف خانوادگی داشتیم، کتک زدیم اختلاف شون حل شد. بیست سی نفر هم واقعا اختلاف خانوادگی شون خیلی حاد بود، طلاق گرفتن، الآن بردن دفن شون کنن. آقا، با ناله و زاری: اختلافات خانوادگی خیلی بده، همین محمود باشه دیگه اختلاف خانوادگی نمی شه..... در همین موقع میرحسین و سید محمد و مهدی در را باز می کنند و از خانه بیرون می روند، محمود می دود به دنبال آنها و جیغ می کشد: خاک بر سرها، بی تربیت ها، الهی بمیرین...... آقا: علی! نذار برن بیرون، اختلافات خانوادگی رو همین جا حلش کنید. توی خیابون نرن محمود( به آقا): آقاجون! بذار برن، طوری نیست، ما گاز اشک آور داریم، هلی کوپترم داریم، همه اختلافات مون رو حل می کنیم. محمود دوباره چهره اش توی هم می رود و داد می زند: وای! وای! پی پی دارم.... آقا: بکن جانم، بکن عزیزم، بکن عمرم، این خونه مال خودته هر جاشو می خوای پی پی کن، خودمون پاکش می کنیم، الهی قربونت برم..... محمود شلوارش را در می آورد و می نشیند روی یک قالی ریز بافت ایرانی و در حالی که شادمانی و راحتی در چهره اش مشهود است، به فعالیت های مهرورزانه خود را ادامه می دهد.....
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 6:18  توسط سید ابراهیم نبوی  |