آمدیم، تشریف نداشتید!

خدایا!!!
اومدم پیشت واسه چهار تا کلوم حرف حساب...ولی مثل همیشه نبودی... امیدوارم یادداشتم بهت برسه...
خدایا!!!
تو ما ها رو هم خودت آفریدی یا ما خودمون خودمون رو ر... اگه ما رو آفریدی پس چرا نیستی؟ کجایی هان؟
چرا وقتی فرشته کوچیک بی گناه اومد خونه ما، از یه جایی که نمی دونم کجاست...وقتی پدری بالای سرش نبود، تو هم نبودی؟
چرا وقتی پدرم بعد از چهل سال حمالی...داشت پای سجاده نمازش... اشک میریخت که شاید یه ذره از بدبختیهاش یادش بره، وقتی همون موقع طلب کارهاش بهش زنگ زدن، نبودی؟
چرا وقتی مامانم... نمی دونست چه جوری غم هاش رو خالی کنه، تا دل دریاییش سبک بشه...ولی دید حتی همون چاه خشک و خالی رو هم نداره که توش داد بزنه، نبودی؟
چرا وقتی غمهاش خالی نشدن و آسمش عود کرد...و ناچار شدیم زنگ بزنیم اورژانس....و اورژانس هم یک ساعت بعد اومد، تو باز هم نبودی؟
چرا وقتی اون سرباز های مهربون، برادرم رو گرفتن...چون اون روز باید یه ماشین پر تحویل فرمانده مهربونشون که فقط به رفاه و امنیت ما فکر میکنه، میدادن...وقتی داشتن با پاهاشون تنش رو نوازش می کردن، چون داشته توی خیابون راه می رفته، و چون پرسیده دارید منو کجا میبرید، تو نبودی؟
چرا هایی که مربوط به خودم میشه رو بهت تخفیف میدم....
وقتی اون دخترک بیچاره رو چهل تا مومن و با ایمون ...به خاطر خودش ها... انقدر با لگد زدن تا جون داد...کجا بودی؟
وقتی نزدیکترین دوستم، در مونده بود که واسه آیندش چه کاری باید بکنه، با یه مدرک قراضه خبر نگاری...وقتی همسرش به خاطر بیکاریش ازش جدا شد...وقتی سر دبیرش به خاطر کم سن بودنش و رسمی نبودنش انقدر بهش توهین کرد که فقط تونست تیکه های خرد شده روحش رو با چند تا قطره اشک از وجودش بیرون بکشه...حتی نتونست جواب توهینهاش رو بده، فکر کنم اون موقع داشتی برای ترفیع مقام آقای سر دبیر اقدام میکردی نه؟
وقتی روی سر فاحشگی...کلاه گذاشتن از نوع شرعی...کجا بودی؟ و وقتی دخترکها توی سایت صیغه دات کام خودشون رو به ملت مسلمون عرضه میکنن...چون پدر ندارن و باید خرج زندگیشون رو بدن...داشتی با کی چت می کردی؟
اصلا به اون دختر بیچاره ای که الان اسیر اوین...فکر هم کردی؟ فکر کردی که فقط یاد تو میتونه یه ذره از وحشت و درد تجاوزی که دارن به روحش میکنن..کم کنه؟و تو فقط و فقط یه ذره از یادت رو دادی بهش؟...اون الان از تو هم تنها تره... اون الان به خاطر گوسفند هایی مثل من اونجاس...اون ترسیده...سردشه...درد داره...کجایی؟ هان؟
مگه تو همونی نیستی که شبای قدر میشینن واست زار میزنن که کمکشون کنی... جواب دعاها که هیچ...جواب اشکها رو کی میده؟
میدونی؟
نه نمی دونی...اینجا زمان متوقف شده... اینجا همه دارن توی لجن دست و پا میزنن...و هرکی هم که تند تر دست و پا میزنه توهم خوشبختی گرفتتش... اینجا زندگی مرده... شرافت و شجاعت و وجدان و عدالت و مزخرفاتی از این قبیل که پیشکش... اینجا انسان وجود خارجی نداره... و هر کسی هم که سرش رو در بیاره از زیر این لجن.....مستقیم....اوین!!! شکنجه!!! اعدام!!! جرم: تشویش اذهان عمومی!!! کدوم ذهن؟ اینجا اذهان عمومی خیلی وقته که به دلیل آزادی بیان دچار جذام شده...چیزی ازش باقی نمونده....قاضی مرتضوی به سلامت باد...
اینجا... یک مشت آدمک به کثافت آغشته شده دارن واسه ادامه دادن به این دم و باز دم احمقانه... خود فروشی میکنن... هم دیگه رو می جون... آدم با طعم کثافت... چه چیزی بهتر از این برای ادامه بقا؟!!! اونوقت چطور به خودت حق دادی که خود کشی رو گناه کبیره اعلام کنی؟ چطور تونستی ؟ گرچه دیگه کسی به تو هم اهمیتی نمیده... حس نمی کنی از قبل تنها تر شدی؟ یه ذره به اطرافت نگاه کن... یه ذره...
یادم رفته بود...میگن تو خیلی بزرگی ... پس شاید اگه به اطرافت نگاه کنی چیز زیادی نبینی...آخه اینجا یه قسمت کوچیکیه از این لجنزار بزرگه که انقدر زیبا آفریدیش...شاید هم ببینی...ولی تا بخواد نگاهت به ما بیافته...ما فرسنگها زیر لجن مدفون شده باشیم...سالها قبل از اینکه نگاهت به ما برسه...
خدایا...
شکرت به خاطر سلامتی....چون با دست و پای سالم دست و پا میزنم و با چشم سالم فرو رفتن عزیزانم را می بینم...و با گوش سالم صدای فریاد هم نوعانم را می شنوم...و با زبان سالم شبها میخوانم: "خداوندا! رحم کن بر بنده ای که سلاحی جز اشک چشم گریان ندارد...!"
شکرت به خاطر اینکه دخترم! تا بتوانم با تحقیر شدنم...حس مردانگی و اعتماد به نفس و غیرت و قدرت و برتری را در هم نوعانم زنده کنم! و شهوت مقدس را...
شکرت به خاطر رفاهی که به ما ندادی! در این صورت ذره ذره خرد شدن پدرم را ... خرد شدن عزت نفسش را بهتر میبینم...از فاصله خیلی نزدیک...و پیر شدن مادرم را...و سرگردانی برادرم و امثالش را... و در ماندگی خواهرم را... و گنگی سرنوشت فرشته کوچک را...!
شکرت به خاطر اسلام که برای کمال و خوشبختی ما فرستادی...و فرستادگانی که با ضرب گلوله و باتوم و شلاق آن را در مغز ما فرو کنند...اما چه حیف که وصله ناجوری بیش از آب در نیامد...تیرت به سنگ خورد...
((کفر میگویم؟؟؟ سنگ می شوم؟؟؟ به دوزخ خواهیم فرستاد؟؟؟ دوزخ همینجاست...همینجایی که تو نیستی...به خودت زحمت نده... وقتت را برای آفریدن بگذار...من خودم در دوزخم...
دوزخی دیگر بساز...این یکی پر شده... و بهشتی بساز برای مومنینت...زیرا آن بهشتی که از آن دم میزدی هم پر شده... پر از شیاطینی که به تو ایمان دارند... و ایمانشان آنان را در بهشت نگه خواهد داشت...))
دیگه گلوم درد گرفته...من میرم سیگار بکشم...تو هم برو به زندگیت برس... ظاهرا تو را با ما کاری نیست... منتظر جوابی هم نیستم...انتظاری از تو ندارم...
دیدار به .......
(یکی از آفریدگانت که می توانی به وجودش افتخار کنی)
پ.ن.: کاش خدای پرومته بودی...کاش پرومته دیگری...کاوه دیگری...کاش.......

