تبليغاتX
سید ابراهیم نبوی - یک چیز درباره پاریس فوبیا و هما ناطق------------------------سه شنبه 13 فروردین 1387

سید ابراهیم نبوی

برای تبادل لینک در کامنت ها به ما اطلاع دهید.برای دیدن عکس و فیلم به پیوند های وبلاگ مراجعه کنید

سه شنبه 13 فروردین 1387

یک چیز درباره پاریس فوبیا و هما ناطق

فکر فریدون آدمیت بودم و به داستانهای نیمه مانده و نیمه نوشته فکر می کردم و به آدمهایی که در مهمانخانه روحت راه می روند. به هما ناطق فکر می کردم، وقتی که آدمیت نیست، به او هم فکر می کنی. به رضا قاس��ی هم خیلی فکر می کردم در این روزها و نامه ای که وقتی خانه اش بودم نوشتم. در پاریس. می خواهم به پاریس بروم اما از این شهر می ترسم، شاید اسمش پاریس فوبیا باشد و هزار درد بی درمان دیگر.

اصولا شوخی بامزه ای بود. واقعا باور می کنید که این حسین چه استعدادی دارد در این کارها؟

بیا، این هم یک عکس از رضا قاسمی که یک میلیون تا دلم برایش تنگ شده.داور نبوی عکس می گیرد.

امروز کلی درباره فریدون آدمیت فکر کردم. فکر دموکراسی اجتماعی در جنبش مشروطه ایران آدمیت یک اثر منحصر بفرد است در مورد تاریخ مشروطه و نکته این که این اثر و آثار دیگر آدمیت انگار همیشه خواندنی و ماندنی هستند. با رفتن آدمیت تازه یادم افتاد به یک آدم بسیار ارزشمند که سالهاست نیست و از آنهاست که گویی جوانمرگ سیاست شد. «هماناطق» تاریخ شناس و شخصیت برجسته آکادمیک ایرانی که قربانی توفان سیاست دهه شصت شد. ده سالی قبل شبی در پاریس میهمانش بودم. می گفت که پس از رها کردن سیاست در دهه شصت گوشه ای نشسته است و در فرانسه کار آکادمیک می کند. و همین. البته کتابی مفصل درآورد به نام « کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران» او نیز مثل خیلی های دیگر قربانی سیاست شد. لامروت می بلعد و هرچه هم می خورد سیر نمی شود.

دارم فکر می کنم داستان های نصفه و نیمه ام را باید تمام کنم. داستان وقتی شروع می شود انگار شخصیت هایش وارد خانه روح ات می شوند و وقتی تمام اش نمی کنی، انگار سالها نگاه شان داشتی توی میهمانخانه، نه می گذاری بروند، نه راهی نشان شان می دهی که زندگی شان را بکنند، کم کم خاک می نشیند روی سروتن شان و ممکن است پس از سالها که اتاق کار به میهمانخانه آمدی، یک دفعه می بینی « رعنا» ی داستان « نیلوفرهای مرداب» نگاهت می کند و نگاهش می کنی و یادت نمی آید که او را کجا دیده ای. کاغذه�� را پاره می کنی و شاید سالها بعد یکباره خوابش را ببینی. باید به میهمانخانه سری بزنم و شاید که هنوز کسانی آنجا نشسته باشند. شاید.

سیزده روزی است طنز ننوشتم، از نبوی بودنم فاصله گرفتم. فردا دوباره روز از نو و روزی از نو. گاهی زمانه چنان گرفتارت می کند که به کار روز هم نمی رسی، فعلا از این ستون به آن ستون فرجی است. تصمیم دارم یک برنامه ادبی هنری برای زمانه بسازم، درباره موسیقی هایی که دوست دارم، داستان نویسان، ادمهایی که گم شده اند در کوچه پس کوچه های کتابخانه ام و دوستانی که از پنجره های تازه بازمی یابم شان.

فکر کنم « پاریس فوبیا» گرفتم. قرار است یک روز بروم پاریس به دیدن رفیقی که از ایران آمده است و می خواهد برگردد. اما مثل روستائیان عزیزی که موقع رفتن به شهر بیمار می شوند و حال شان خراب می شود و گلاب به رویتان اسهال پست مدرنیستی می گیرند، از این شهر می ترسم. پاریس را دوست دارم، ولی فکر کنم پاریس مرا دوست ندارد. شنبه شاید بروم، نه حتما می روم، باید بروم.

یک میلیون سال است از «رضا قاسمی» خبر ندارم. چه حالی کردم از خواندن رمان همنوایی اش و چه حالی کردم از یک زندگی چند روزه با رضا در پاریس، با هم مقادیر معتنابهی در جنگل های بولونی گشتیم و خندیدیم و حرف زدیم و به رمان و داستان فکر کردیم، رضا چشم مرا به رمان متفکر باز کرد. چه کار جالبی هم کرد. باعث شد بفهمم رمان امروز با تفکر چنان در هم آمیخته که بهتر است در رمان نویسی را گل بگیرم. واقعا کشف بزرگی بود که باعث شد دیگر دست از رمان نوشتن بردارم. تا قبل از آن خیلی به خودم امیدوار بودم، از آن پس از بقیه هم ناامید شدم. پیشنهاد می کنم از این به بعد مواظب باشید که با آدمهای باشعور زیاد حرف نزنید، ممکن است از خودتان نومید شوید.

آمارکورد، به خاطر می آورم.
دانشجوها شلوغ کرده بودند، آقای خامنه ای گفته بود: با آنها برخورد بیرحمانه کنید. تصور این گفته حالم را خراب می کرد. دلم می خواست چیزی بنویسم، ��اید می نوشتم، از آن زمانهایی بود که وقتی کسی چیزی می گوید یا حادثه ای اتفاق می افتد، انگار یکی محکم با مشت توی شکمت زده است. نشستم روبروی مونیتور، شروع کردم تایپ کردن. تا ساعت دو نیمه شب نوشتم. رضا گفت: شراب می خوری؟ گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: می خواهم دقیقا بفهمم دارم چه می کنم. سه ساعتی طول کشید، نامه که تمام شد خواندمش، فکر کردم. به رضا گفتم بیا این را بخوان، خواند. پرسیدم: چطور است؟ گفت: خوب. منتشرش کن. آن روزها هنوز « نبوی آنلاین» بود و هنوز یک ماهی از عمرش باقی مانده بود. یک ماه؟ دقیقا یادم نیست. رضا دید که نشستم و دارم خیره به مونیتور نگاه می کنم. گفت: چه می کنی؟ گفتم: دارم فکر می کنم. گفت: به چه؟ گفتم: به اینکه اگر این را منتشر کنم، آیا بعدا می توانم به ایران برگردم. گفت: نه، نمی توانی. گفتم: دارم به همین فکر می کنم. فکر کردم. یک ساعتی گذشت. رضا خوابید. من تا صبح بیدار نشستم، نقره ای که شد آسمان گفتم، بزن برو. زدم رفت. مطلب را منتشر کردم و خوابیدم. چهار سال بیشتر گذشته، کمتر از پنج سال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:18  توسط سید ابراهیم نبوی  |